مرا دنبال کنید

جستجوگر

موسیقی

پیوندهای بیرونی

    تصویر : https://rozup.ir/view/3409411/MYPNG.png

    در سایت آپارات مباحث من و سهیل قاسمی در آپارات My Instagram My Instagram
نشر دهید - Share By

((این نوشتار در شمارۀ آذرماه 1402 ماه نامۀ نیمروز در یادبود استاد فقیدم شادروان زنده یاد دکتر داود هرمیداس باوند به زینت طبع آراسته گردید))

بر سرای کهنۀ دلگیر دنیا دل منه

رخت جان بردار و بار دل درین منزل منه

ساحل دریای جان آشوب مرگ است این سرای

هان بترس از موج دریا، بار بر ساحل منه

((خواجه سلمان ساوجی))

***

دست فلک، باز در خزان بی شفقّت دهر ستاره ای تابناک را از آسمان خسته و پر ملالت ایران به خاموشی کشید و بزرگمردی که انیس و مونس دلهای رمیدۀ ما بود را در پردۀ تاریک خاکی که چون سینۀ سماوات از جفای دهر محزون است، به قهر اجتناب ناپذیر زمان، مدفون کرد.

در تازی،مصرعی از شعری قصار منسوب به سعدی یا ابن عربی را در خاطر دارم که می گوید؛ «انما المَمات اقرب ءالینا مِن المطر» یعنی همانا مرگ به ما چو باران نزدیک است [ و عنقریب ابرهای سیاه ممات؛ آفتاب حیات را تباه و جان ما را به آذرخشِ عدم مبتلا خواهد کرد].

 

مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش چون هر دَم

جَرَس فریاد می‌دارد که بَربندید مَحمِل‌ها

به هر تقدیر عالم فانی درغایت خویش، مجلسی به میزبانی ساقی عدم و جرعۀ از جام شراب مرگ است و حقیقت تلخ و گریز ناپذیر این هستی در دور باژگون سپهر چیزی جز آن نیست که در این ضیافت بی رضایت؛ صاحب منزل؛ ما را سرانجام به حکمت خویش به زهر مهلک دهر، می آلاید.

یاران موافق همه از دست شدند

در پای اجل یکان یکان پست شدند

 

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر

دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

حافظ در شعر مشهوری گفته است که «اگر به دست من افتد، فراق را بکشم». من نیز در تعاقب این معنی به وقتِ تلخ سوگ بزرگان و عزیزان با خویش می گویم؛ ای کاش این امکان روزی به دست انسان افتد که تا مرگ را بُکشد و در مسیر کمال بشر و فتح قلۀ های بلند تاریخ تمدن؛ چشمۀ گمگشتۀ آب حیات را دریابد.

پس از این دیباچه تلخ؛ اشارت سخن بر رحلت جانگداز و ضایعۀ جبران ناپذیر درگذشت دانشمندی بزرگ و بی بدیل در علوم و معارف انسانی؛ «حکیم داود هرمیداس باوند» رحمت الله علیه است که در کمال تأسف و ناباوری به ناگاه با دست پیک بی رحم اجل از جهان ما محمل بربست و روی در نقاب سرد تراب کشید.

در این جریدۀ شریف که در یادبود و بزرگداشت مقام شامخ این مرد فرزانه به زینت طبع آراسته گردیده؛ دیگر سروران و اکابر به تفصیل در شرح مکارم و مُحسنات ایشان سخن گفته اند و فضلیت های بیشمار وی را ستوده اند. لذا در مقام حاضر؛ نگارندۀ این سطور که سالیان مدید در دانشگاه و خانه و کاشانه؛ توفیق تلمّذ و شاگردی ایشان را نه تنها در علم بلکه در یادگیری سایر فضایل معرفتی؛ نظیر اخلاق، میهن پرستی و نوع دوستی یافته ام در مدحت و ذکر احوال و خصایل نیک استاد فقیدم بدین نکته بسنده می نمایم  که به تصریح و تأیید همۀ دوستان و شاگردان این آزادمرد؛ او از نوادر ایّام و دانشمندان طراز اول و جامع الاطرافِ مسلط به حوزوات بنیادین علوم انسانی، فلسفۀ و تاریخ علم بود و برای شاگردانش همواره چون گوهری شب چراغ در مسیر پر مشقت راه تحقیق و پژوهش و تولید علم می درخشید.

از سال 1388 که من  تنها جوانی 26 ساله بودم و توفیق آنرا را یافتم تا از محضر ایشان؛ در دروس دانشگاه و در پایان نامۀ کارشناسی ارشد خود بعنوان استاد راهنما بهرمند باشم دریافتم که دکتر باوند یک معلم ساده و استاد معمولی نیست. مهربان، شفیق، غمخوار و آزاده بود. با آنکه به داشتن تلفن موبایل علاقه نداشت و هرگز از تلفن همراه استفاده نمی کرد اما شمارۀ خط منزل ایشان همیشه پاسخگوی من بود و ساعت ها با دانشجویانی نظیر من که جوانی تشنه و مشتاق به مباحث پیچیدۀ علمی بودم با صبر و حوصله به گفتگو و ارشاد می پرداخت. پس از چندی مرا به خانۀ پر نور و معرفت خویش دعوت کرد و به کرّات مثل یک معلم شفیق و رفیق صدیق در راه پر مشقت نوشتن آن رساله بمن کمک و همیاری می فرمود. به خاطر می آورم که در سال 1389 کتابی انگلیسی با عنوان ((حقوق بین الملل از مطمح نظر چپگرایان1)) که انتشارات کمبریج آنرا چاپ کرده بود از نمایشگاه کتاب تهران خریدم. امّا چون در آن دوران هنوز خوب مکاتب فلسفی را نمی شناختم درک مبانی آن کتاب خاصه به زبان خارجی برایم بسی دشوار بود. آنرا به خانه استاد بردم و از ایشان در باب مقصود نگارنده در یکی از مقالات پرسیدم. پس از اینکه ساعتی مدید برایم از فلسفۀ سوسیالیزم و اثربلوک شرق بر توسعه و تدوین مبانی حقوق بین الملل در جنبه های حقوق اقتصادی سخن گفت، از من خواست تا کتاب را نزد ایشان به امانت گذارده و هفتۀ بعد برای ادامۀ بحث به منزل ایشان بازگردم. استاد که آنزمان حدوداً 78 ساله بودند با آنکه علی الظاهر در رقم سالیان عمر، مسن به نظر می آمدند اما در کمال تسلط  و توان ذهنی؛ بهتر از هر جوان خامی چون من با آگاهی کامل به مسائل روز، در مطالعه و درک مباحث مهم و ثقیل علمی توفیق داشتند و پیچیدگی ها و روابط غامض و ساخت کارکردیِ ارگانیزم اجتماعی جامعۀ بین المللی مدرن را در می یافتند. هفته بعد وقتی به خانۀ استاد رفتم؛ در کمال تعجب دیدم که آن کتاب قطور و لاتین را کامل خوانده اند. ایشان نخست با مهربانی هرچه تمامتر از آنکه این کتاب را به ایشان دادم از من تشکر کردند و فرمودند که در این کتاب نکات بدیع و تازه ای را دیده اند و سپس با سعۀ صدر و حوصله به شرح پیچیدگی های آن پرداختند.

من تحت هدایت استاد رساله را قدم به قدم می نوشتم و پیشنویس ها را برای اظهار نظر به ایشان تقدیم می کردم. به خاطر می آورم که یکبار از میدان فردوسی که محل دانشکده حقوق آزاد تهران مرکز بود تا میدان توپخانه  و خیابان خیام در یک عصر نسبتاً سرد پاییزی قدمزنان با به پیش رفتیم و در باب تفکرات ژان ژاک رسو در کتاب قرارداد اجتماعی و دوران روشنگری غرب صحبت می کردیم. حس می کردم که استاد احساس سرما می کنند و دایماً نگران اثر سرما برای سلامت ایشان بودم.عرض کردم که هوا سرد است اگر اجازه دهید بیشتر مصدّع اوقات شریف شما نباشم و فردا در دانشکده یا وقتی دیگر در منزل شما شرف یاب گردم. ایشان با لبخندی از سر مهر فرمودند ما جوانان مثل شما پیران به سرما حساس نیستیم. ارسطو نیز در سرما قدم می زد و به شاگردان درس می آموخت، شما اگر سردتان است کت مرا بپوشید و سپس به افاضات درسی خود در همان خیابان خوش پاییزی ادامت فرمود.

آن رساله به پایان آمد و درس در آن مقطع تمام شد اما دوستی و ارتباط علمی، فرهنگی و ملی من با استاد همچنان تا زمان رحلت تلخ ایشان استمرار داشت و او همواره مشوق و پشتیبان علمی و معنوی این شاگرد حقیر خود بود. وقتی برای رسالۀ دکتری از ایشان طلب مشورت کردم مرا تشویق به مطالعات میان رشته ای (Interdisciplinary) و پرداختن به جامعه شناسی حقوق بشر فرمود و توضیح داد که امروز جامعۀ علمی حقوق ایران از یکجانبه کاری های پژوهشی (Unidisciplinary) و تحقیقات یکسویۀ صرفاً حقوقی رنج می برد و ضرورت دارد تا با تلفیق اسلوب های علمی سایر گرایشات علوم انسانی و حتی علوم ناب طبیعی در حقوق داخلی و بین المللی؛ راهگشای احقاق منافع ملی و توسعه تمدن برای نائل شدن به دموکراسی، رفاه، سعادت و صلح و امنیّت برای بشریت باشیم. این در حالی بود که بسیاری از اهالی و اساتید نسبتاً جوان مدارس حقوق در ایران و جهان؛ هنوز درکی از مطالعات میان رشته ای و تحقیقات چند اسلوبی (Multidisciplinary) را ندارند و همچنان قاطبۀ منابع و داده های علمی داخلی و خارجی دارای جنبۀ یک بُعدی و تک نظمی هستند. این در حالی است که باوند بزرگ با وجود کَبَر سن و تعلق به گروه اساتید نسل قدیم از غالب حقوقدانان جوان بعد از خویش، بسیار به روزتر و جامع تر در اطراف و اکناف علوم و معارف انسانی بود

من در کنار او قصد داشتم تا کارهای میان رشته ای ناتمام بسیاری از جمله ((جامعه شناسی اخلاق)) را به انجام رسانم و ایشان تا همین اواخر همواره رهنما و مشوق من در این رهیافت بود. آخرین بار که با وی گفتگوی علمی داشتم از تقاوت (Ethic) و (Morality) در اخلاقیات و ترمینولژی فلسفی این علم برایم گفت و باز مرا از تسلط  بی نظیر خود در حکمت عملی سخت شگفت زده کرد. وقتی از من پرسیدند که چرا مثل سابق در پیشبرد کارها سرعت نداری و کند پیش می روی، با شرمساری عرض کردم که امروز در جولان معاش زندگانی و وکالت دادگستری هستم و علاوه بر گرفتاری های شغلی، هنوز چند کارناتمام علمی و ادبی روی دستم مانده. ایشان باز به مهر لبخندی زدند و فرمودند برای وکالت، تو را وقت همیشه بسیار اما برای تحقیق و تتبع زمانت تنگ است. تا هنوز جوان هستی و چشمۀ قوای جانت بر قلم جوشان است کارهای علمی را تمام کن که سعدی فرمود؛ حرم در پیش است و حرامی در پس. اگر رفتی بردی وگر خفتی مردی ...

 در پایان این نوشتار، ضمن اظهار همدردی صمیمانه با همسر نازنین و گرانمایه استاد به محضر شریف فرزندان گرامی ایشان، بانوان سمیرا و پریلا هرمیداس باوند نیز مراتب تسلیت و همدری خویش را اعلام نموده و آرزوی شادمانی فروهر پاک استاد معظم را از درگاه اهورا مزدای ایران مسألت می نمایم.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما

 

سعید کافی انارکی (ساربان)

آذرماه 1402

...............................................

 1111-International Law on the Left. Re-examining Marxist Legacies-Edited by Susan Marks-Cambridge University Press-2008-LONDON

نشر دهید - Share By

((این مقاله در آبان ماه سنه 1402 توسط دایرة المعارف و وبگاه میراث مکتوب نشر گردید))

👈لینک

گزارشی مهم از حافظ و کمال الدین قاشانی در قرن هشتم هجری

 سعید کافی انارکی (ساربان)

سپهر شعر و ادبیات ایران در قرون مختلف دارای کواکب و اخترانی است که گاه در پرتو آفتاب شهرت ستارگانی بزرگ چون حافظ  یا سعدی حتی در عهد حیات خویش از نگاه ابنای زمان مغفول افتاده اند و پس از گذشت زمانی نه چندان مدید از رحلتشان؛ با نایاب شدن کتب و آثار ایشان، رفته رفته از اوراق ادب  محو گشته اند و در گذار پرشتاب روزگار و قهر ایام در حافظۀ جمعی ایرانیان به دست فراموشی سپرده شده اند. با امعان نظر در کتابهای بی شمار تذکرة الشعرا و تاریخ ادبیات ایران شاعران بسیاری از این دست را می توان یافت و یا حتی؛ هر از چندی در برخی از نسخ کهن خطی و تازه یاب، نامها و دواوین تازه ای کشف می گردند که در کمتر تذکره یا کتابی اسم و شعری از شاعران آنها به میان آمده است. مثلاً ناصر بجه ای شیرازی در قرن هفتم هجری یا در قرن بعد یعنی سدۀ هشتم؛ شاعری ناشناخته به نام «عضد1» و «کمال الدین قاشانی» یا «کاشانی» که روی سخن ما در بخش اصلی این مقاله بر اوست در زمره همین ادبای گمنام و کمتر شناخته شده قرار می گیرند.

غالب اهمیّت علمی و تاریخی این شاعران مغفول مانده در تاریخ، آنجاست که در اندیشه و کلام ایشان ردپایی از تاثیر و تأثرات متقابل آنها با بزرگان شعر و ادب پارسی پیدا می شود. گاهی حتی مضامین بکر، اشارات نادره و جریان تفکر نامدارانی چون شمس الدین محمد حافظ شیرازی در شعر و اندیشۀ اینان نیز مشاهده می گردد و باز وقتی نشانگانی از ارتباطات و مراودات ادبی متقابل و دوستی یا رقابت ادبی و تعارضات فکری احتمالی آنها با اکابر و اعاظم فرهنگی بر ما هویدا می گردد؛ اهمیّت تحقیق و پژوهش در احوال ایشان صد چندان خواهد شد.

کمال الدین قاشانی راست:

شیراز جای مردم صاحب کمال نیست

هان ای کمال عازم دار السلام باش

حافظ می فرماید:

سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

خواجه عبید زاکانی:

جانم فدای خاطر صاحبدلی که گفت

شیراز جای مردم صاحب کمال نیست

از آنجائیکه عبید در اواخر عمر خویش، ساکن شیراز بوده و در سال 772 هجری قمری در محلی ناشناخته رحلت نموده است پوشیده نخواهد بود که شعر کمال قبل از سال فوق سروده شده و این شاعر در ظل سلطنت شاه شجاع مظفری (733-786 هجری) مثل حافظ در شیراز سکنی داشته است.

کمال قاشانی می فرماید:

مرا هوای عراق است و دجلۀ بغداد

بَسَم هوای مصلی و آب رکناباد

حافظ راست:

نمی دهد اجازت مرا به سیر و سفر

نسیم باد مصلی و آب رکناباد

اما کمال الدین قاشانی (کاشانی یا کاشی) کیست و تاثیر و تأثر دوجانبۀ او با حافظ و دیگر شاعران سرشناس همعصر وی تا چه اندازه می باشد؟.

 در وهلۀ نخست لازم به ذکر است که به دلیل فقر منابع خطی؛ هنوز دیوان جامع، کامل و مستقلی از او را در هیچ کتابخانه ای در دنیا سراغ نداریم و به جز دو جُنگ خطی همزاد در ترکیه، یکی به شماره 1589 در کتابخانۀ کوپرلو و دیگری مجموعۀ شماره 1447 کتابخانه حمیدیه که هر دو منتخبی از دیوان کمال را در ضمن و هامش سایر مطالب نظم و نثر پارسی و تازی در شهور سنۀ 811 هجری ثبت و ضبط کرده اند و همچنین تعدادی غزل انگشت شمار از وی در چند نسخۀ خطی محدود ، اعم از بیاض یا مجموعۀ اشعار قدیمی؛ دیگر اثری از وی در منابع شناخته شدۀ موجود دیده نمی شود.

در سال 1389 در دفتر سوم مجموعۀ رسائل «میراث بهارستان» دیوان کمال کاشانی به کوشش مصحح فاضل؛ آقای حسین کیا به صورت محدود در بخش اول این مجلد حجیم و پراکنده به چاپ رسیده است. از آنجائیکه دیوان مذکور به صورت مستقل در کتابی علیحده چاپ نشده، یافتن آن در کتابخانه های مشهور کشور از جمله کتابخانۀ ملی با نام «دیوان کمال کاشانی» میسور نیست و حتی در کتابخانۀ ناشر این اثر یعنی کتابخانه مجلس نیز تحت شمارۀ 440968 تنها با عنوان «مجلد سوم مجموعۀ میراث بهارستان» قابل بازیابی است و کتابی تحت نام «دیوان کمال کاشانی» در سیستم کتابداری این کتابخانه قابل جستجو و یافتن نیست.

 در میان تذکره های ادبی مشهور مانند کتاب دولتشاه سمرقندی یا لباب الباب محمد عوفی هیچ نام و اشارتی به نام کمال کاشانی نشده و حتی در کمال تعجب، تذکره نویس شهیر و نامدار قرون ده و یازده هجری در کاشان یعنی تقی الدین محمد کاشی در منابع موجود از کتاب مفصل «خلاصة الاشعار و زبدة الافکار» نامی از این شاعر همشهری و متقدم بر خود در قرن هشتم هجری را نیاورده است.

در دیوان چاپ شدۀ فوق الذکر نام شاعر مورد بحث ما «کمال کاشانی» است اما در دو نسخۀ خطی همزاد ترکیه نام وی به کرات؛ المولی العلامه السعید کمال الملة والدین القاشانی یا«کمال قاشانی» ذکر گردیده است. بر این اساس لازم به ذکر است که قاشان، معرب شهر کاشان است و در قدیم برخی از اهالی کاشان را بدین صفت منسوب می نموده اند2.

در سایر منابع معتبر یکی نسخۀ خطی شماره Add MS 27261 مشهور به جنگ اسکندر میرزای تیموری محفوظ در موزه بریتانیا است که در سنوات 813 و 814 قمری کتابت گردیده و سه غزل به نام «مولانا کمال الدین کاشی» در صفحۀ f233v محفوظ دارد.

دیگری بیاض شمارۀ 3432 کتابخانه سلیمانیه ترکیه (بخش اسعد افندی) است که در سنۀ 827 قمری مجموعه ای از اشعار شعرای قرن هشت و پیش از آن را گردآوری کرده و به صورت محدود به برخی از پیروی ها یا استقبالات این شاعران از اشعار یکدیگر در اوراق خود اشارت نموده است. در این بیاض نیز نام شاعر ما «کمال کاشی» است.

حسب توضیحات مقدمۀ دیوان چاپی فوق در میان شرح حال نویسان ادبی متاخر؛ یکی «بندرابن داس خوشگو» شاعر و تذکره نویس هندو مذهب قرن دوازدهم هجری هندوستان که مولف تذکرۀ «سفینه خوشگو» است کمال کاشی را از صاحب کمالان وقت و دارای طبع بلند در نظم و نثر می داند و دیگری امین احمد رازی در قرن یازدهم است که در کتاب هفت اقلیم؛ کمال را در نظم و نثر دارای نسبتی بلند و مرتبه ای ارجمند معرفی نموده است.در سایر منابع موجود به نام و انعکاس ابیاتی از وی بسنده شده و رویهم رفته این منابع، اطلاعات خاصی از احوال و آثار وی به دست نمی دهند. در بین دانشمندان متاخر تنها مرحوم سعید نفیسی است که در اشارتی موجز؛ کمال را در زمره شاعران درجۀ دوم قرن هشتم طبقه بندی کرده است.

لازم به ذکر است که امروزه، قدیمترین منبع خطی که در بردارندۀ اشعاری از کمال کاشانی است؛ بیاض مشهور تاج الدین احمد وزیر (محفوظ در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه اصفهان) است که در شیراز قرن هفتم و سنۀ 782 هجری قمری؛ غزل و قطعه ای از کمال را در خود درج کرده و او را «مولانا کمال الدین کاشی» نامیده است. بر این اساس؛ تفاوت های کوچک موجود در نام این شاعر دلالت بر آن دارد که از دوران حیات تا ادوار نزدیک پس از رحلتش به تمامی این صفات مشهور بوده و محققانی که قصد یافتن اشعار یا احتمالاً دیوان کاملی از وی در میان منابع خطی کتابخانه های داخلی و خارجی را دارند باید کمال یا کمال الدین را با هر سه وصف؛ قاشانی، کاشانی و کاشی در فهارس و منابع خطی جستجو نمایند.

از اشعار کمال بر می آید که پس از ترک موطنش کاشان؛ دائماً در آوارگی و غربت بوده و مدتی در شیراز به مدحت شاه شجاع مظفری پرداخته و البته در بغداد، تبریز، شروان و سایر نواحی آذربایجان نیز سکنی گزیده است و مدایحی را برای سلطان اویس جلایری (739-776 قمری) و جلال الدین هوشنگ شروانشاه (زنده تا 784) حاکم ساسانی تبار شماخی نیز سروده است. همچنین از امعان نظر در ابیات مربوط به ماده تاریخ هایی که به سنت قدیم در رحلت بزرگان توسط کمال گفته شده، کاشف بعمل می آید است که او تا آخرین دهۀ قرن هشتم هجری در قید حیات بوده است.

در بین معاصران وی در قرن هشتم؛ خواجه عبید زاکانی و شیخ کمال خجندی در اشعار خود به کمال کاشی اشارت مستقیم کرده اند. متاسفانه به دلیل تشابه اسمی وی با کمال خجند؛ بسیاری از اشعار کمال کاشی در دواوین متأخر خطی شیخ کمال خجندی و بعدها کتب چاپی موجود از وی راه یافته و حتی تعدد تواریخ متفاوت از وفات شیخ کمال خجندی در منابع تاریخی ممکن است ناشی از اختلاط احوال او با کمال کاشانی باشد3.

یکی از مهمترین غزلیات کمال قاشانی که بعدها به اشتباه توسط کاتبان در دیوان کمال خجندی ورود کرده است غزل زیر می باشد. این غزل بی گمان با غزلی مشابه از سلطان احمد جلایری (759-813 قمری) به وجه فاعلی یا مفعولی در یک استقبال دوجانبه قراردارد و ممکن است در زمان حضور کمال کاشی در بغداد تحت سلطنت سلطان احمد سروده شده باشد. براین پایه توجه به غزل کمال و غزل سلطان احمد و توضیحات بعدی آن ضرورت دارد.

کمال کاشی فرماید:

دل مقیم کوی جانان است و تن اینجا غریب/چون کُند بیچاره مسکین با تنِ تنها غریب؟/آرزومند دیار خویشم و یاران خویش/در جهان تا چند گردم بی سر و بی پا غریب/هرگز از روی کرم روزی نپرسیدی که چیست/حال زار مستمندِی مانده دور از ما غریب؟/چون تو در غربت نیفتادی چه دانی حال من؟/محنت غربت نداند هیچکس الا غریب/باد صبح از زلف جانان بوی جان می آورد/می برد روزی به سر حالا درین سودا غریب/چون درین دوران نمی افتد کسی بر حال من/در چنین شهری که می بینی که افتد با غریب؟/در غریبی جان به سختی می دهد مسکین کمال/واغرییی واغریبی واغریبی واغریب.

 

سلطان احمد بغدادی گوید:

جان به یغما بُرد زلفش ماند دل آنجا غریب/صبر باید کرد دل را با تن تنها غریب/بس عجب کاری است غربت من ندانم وصف کرد/کس نداند درد غربت در جهان الا غریب/کعبه مقصود می جوید به مقصد می رود/بی زواد و بی شتر افتاده در صحرا غریب/یاد کشتی می کند در دجله با یاران خویش/زان سبب ریزد ز دیده هر شبی دریا غریب/هیچ غمخواری نباشد جز خدا بیچاره را/دست می دارد تضرع می کند بالا غریب/در فراق روی یار و دور بر یاد دیار/نیم بسمل می طپد در خون دل شبها غریب/سالها بودم غریب و با غریبان همنفس/همچو احمد کس ندیدم در جهان زیبا غریب.

شاعران شهیر دیگری نیز در قرن هشتم در ردیف «غریب» غزلیاتی در دواوین خویش ثبت کرده اند که با امعان نظر در اشعار ایشان می توان ورود به توصیف حال و احوال غریبان در این غزلیات را یک مجلس استقبالی ادبی فرض کرد4.

 

حافظ در این مجلس فرموده است:

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب/گفت در دنبال دل ره گم کُنَد مسکین غریب/گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار/خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب/خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟/گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب/ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست/خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب/می‌نماید عکسِ مِی در رنگِ رویِ مَه وَشَت/همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب/بس غریب افتاده است آن مور خَط، گِردِ رُخَت/گر چه نَبوَد در نگارستان خطِ مشکین غریب/گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تو/در سحرگاهان حذر کن، چون بنالد این غریب/گفت حافظ آشنایان در مقامِ حیرتند/دور نَبوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب.

 

شاه نعمت الله ولی (731-832) نیز غزلی با ردیف «غریب» در دیوان خود دارد. او می گوید:

در دیار تو غریبیم و هوادار غریب/خوش بود گر بنوازی صنما یار غریب/مخزن جملهٔ اسرار خداوند، دل است/دل به من ده که بگویم به تو اسرار غریب/گر غریبی برت آید به کرم بنوازش/سخت کاریست غریبی ، مکن انکار غریب/ما دعاگوی غریبان جهانیم همه/در همه حال خدا باد نگهدار غریب/دردمندیم و به امید دوا آمده ایم/تو طبیبی و دوا کن دل بیمار غریب/کار غربت چه اگر کار غریبی است ولی/خوش شود گر تو بسازی به کرم کار غریب/سید ماست سرجمله غریبان جهان/که به سر وقت غریب آمده سردار غریب.

 

ناصر بخارایی (وفات در 782 هجری) نیز غزلی در این ردیف دارد:

ای به حسن از عالم انسان غریب/ذاتِ انسانِ تو در اینسان غریب/هست در چاه زنخدان تو دل/همچو یوسف درچه کنعان غریب/صف کشیده خیل مژگان سیاه/لشکر هندو به ترکستان غریب/در گل و گلشن به خواب افتاده است/ترک مست از لشکر خاقان غریب/چند گردی در سواد زلف او/ای دل مسکین سرگردان غریب/چون شفق در خون نشیند صبح و شام/ بی دیار و یار و خان و مان غریب/جان او را چون به صد جان می خرد/کی برد از شهر جانان جان غریب/درد هجران را که درمانیش نیست/هم به درد دل کند درمان غریب/از سر کوی تو تا ناصر برفت/هیچ پرسیدی کجا شد آن غریب؟.

 

خواجوی کرمانی (درگذشته به سال 752 هجری) در این مجلس می فرماید:

 طرّۀ مشکین نباشد بر رخ جانان غریب/زانک نبود سنبل سیراب در بستان غریب/ای که گفتی گرد لعلش خط مشکین از چه روست؟/خضر نبود بر کنار چشمه ی حیوان غریب/گر بنالم در هوای طلعتش عیبم مکن/در بهاران نبود از مرغ چمن افغان غریب/سنبلش بی وجه نبود گر بود شوریده حال/زانک افتادست چون هندو به ترکستان غریب/ور دلم در چین زلفش بس غریب افتاده است/در دلم نبود غمش چون گنج در ویران غریب/بر غریبان رحمت آور چون غریبی در جهان/زانک نبود از خداوند کرم احسان غریب/چشم مستت گر بریزد خون هر بیچاره ئی/چاره نبود زانک نبود فتنه از مستان غریب/گر بشمشیرم کشی حکمت روان باشد ولیک/بر گدا گر رحمت آرد نبود از سلطان غریب/در رهت خواجو به تلخی جان شیرین داد و رفت/هرگز آمد در دلت کآیا کجا رفت آن غریب؟.

ازآنجائیکه  خواجو در سنه 752 بسیار قبل تر از همه حاضران این مجلس در شیراز رحلت کرده، لذا ممکن است که مسبب نخستین یا خالق الباب در این مجلس استقبالی او باشد  و دیگران مقلد کلام وی برای استقبال از یکدیگر باشند. اما مهمترین نکته در این مجلس آن است که در میان جمیع شاعران فوق تنها غزل کمال قاشانی است که در قافیه، ردیف و وزن؛ مشابهت تامه با غزل سلطان احمد بغدادی دارد. بعبارت دیگر این شباهت تامه دلالت بر آن دارد که کمال و احمد دراینجا بر شعر یکدیگر نظر مستقیم داشته اند.

از دومین مجلس استقبالی که کمال کاشی در آن حضور دارد در نسخه خطی  بیاض فوق الذکر در کتابخانه سلیمانیۀ ترکیه به شمارۀ 3432 کاشف به عمل آمد. غزلی در این کتاب به نام کمال کاشی ثبت است که در دیوان چاپی او توسط کتابخانۀ مجلس وجود ندارد. این غزل تازه یاب به شرح ذیل در کنار اشعار دیگر نامداران متقدم و معاصر با کمال؛ تشکیل دهندۀ یک ضیافت استقبال است که احتمالاً اساس آن به تسبیب سعدی است. یعنی شیخ اجل نخستین شاعر خالق الباب در این مجلس ضیافت بوده است.

 

کمال کاشی در این بیاض می فرماید:

جایی که خون عاشق ریزند بی جنایت/نهی است بیدلان را بودن در آن ولایت/بیشم نماند طاقت تا کی کنم تحمل/از زخم بی محابا وز جور بی نهایت/در آرزوی رویش سرگشته ام چو مویش/ور ره برم به کویش، هم زو بود هدایت/گر در پناه لطفش باشم عجب نباشد/شرط است که اهل دل را لطفش کند حمایت/هرجا که شوق باشد صبر است بی تحمل/وانجا که عشق باشد عقل است بی کفایت/در خاطری نیاید رمزی از این معانی/در دفتری نگنجد حرفی از این حکایت/دارم ز هر جفایت چشم هزار راحت/دارم ز هر عَنایت امید صد عِنایت/شکر غم تو گویم با هر کسی ولیکن/هرچند شکر گویم دارم بسی شکایت/گر در دلت اثر کرد آه کمال بیدل/نبود عجب که در سنگ آتش کند سرایت.

در دیوان او غزلی دیگری از عهد جوانی وی وجود دارد که این شعر نیز به مجلس ضیافت مورد بحث ما قابل انتساب است.

کمال باز در جای دیگر می گوید:

میان شهر کمالست و صد هزار سلامت/من و ملامت و رندی تو و صلاح و سلامت/ من و شراب و نیاز سحرگهی و تضرع/تو و نماز ریایی و واعظی و امامت /صداع من مده ای مدعی بدار دست از من/وگرنه دست من و دامن تو روز قیامت/چو دست می دهد امروز كام عـيـش، بـر آنـيـم/که نیست عالم ناپایدار جـای اقامت /حضور یار و جوانی و طبع مايل عيش /به ترک باده بگفتن غرامت است غرامت /من از نخست چو پرهیزکار بودم و عابد /دریغ عمر به ضایع گذشت و وایِ ندامت /بود که باز ببینم به دِیر رفته ز مسجد/نشسته در صف رندان به صد هزار کرامت/ به روزگار جوانی شکسته خاطر از آنم /که پیر دیر مغان را شکستگی است علامت/خدای را ز کمال شکسته یاد میارید/ز بس که بر جگر او نشسته تیر ملامت.

 

 

شیخ اجل سعدی در خلقِ باب این مجلس پیشتر از سایرین سروده است:

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت/به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت/بر این یکی شده بودم که گِرد عشق نگردم/قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت/ملامت من مسکین کسی کند که نداند/که عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت/ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده/که چشم سعی ضعیف است بی چراغ هدایت/مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی/هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت/جنایتی که بکردم اگر درست بباشد/فراق روی تو چندین بس است حد جنایت/به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن/کجا برم گله از دست پادشاه ولایت/به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی/به هیچ سورتی اندر نباشد این همه آیت/کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید/مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت/مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان/هنوز وصف جمالت نمی‌رسد به نهایت/فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد/که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت.

 

حافظ به روایت نسخۀ بیاض مذکور در این مجلس می فرماید:

زان یارِ دلنوازم شُکریست پُر شکایت/گر نکته دانِ عشقی خوش بشنو این حکایت/بی مزد بود و مِنَّت هر خدمتی که کردم/یا رب مباد کس را مخدومِ بی عنایت/رندانِ تشنه لب را جامی نمی‌دهد کس/گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت/در زلفِ چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت/چشمت به غمزه ما را خون ریخت، می‌پسندی؟/جانا روا نباشد خون ریز را حکایت/در این شبِ سیاهم گم گشت راهِ مقصود/از گوشه‌ای برون آ ای کوکبِ هدایت/از هر طرف که رفتم جز وحشتم نَیَفزود/زِنهار از این بیابان وین راهِ بی‌نهایت/عشقت رِسَد به فریاد گر خود به سانِ حافظ/هر هفت سبع خوانی با چاردَه روایت.

 

اوحدی مراقه ای (۶۷۳-۷۳۸ قمری) پس از سعدی در این مجلس می گوید:

بد می کنند مردم زان بی‌وفا حکایت/وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت/بنیاد عشق ویران گر می‌زنم تظلم/ترتیب عقل باطل، گر می‌کنم شکایت/صد مهر دیده از ما ناداده نیم بوسه/صد جور کرده بر ما نادیده یک جنایت/آیا بر که گویم این قصهٔ پریشان؟/یا بر که عرضه دارم این رنج بنهایت؟/عقلم به عشق او چون رخصت بداد، گفتم/روزی به سر در آیم زین عقل بی‌کفایت/دل وصف او به نیکی کردی همیشه آری/چون عشق سخت گردد دل کژ کند روایت/بی‌غم کجا توان بود، آسوده کی توان شد؟/نی زین طرف تحمل، نی زان جهت عنایت/در عشق او صبوری دل باز داد ما را/ورنه که خواست کردن درویش را رعایت؟/ای اوحدی غم او برخود مگیر آسان/کین غصهٔ نهانی ناگه کند سرایت.

 

عماد فقیه (690-773 قمری) می گوید:

ای مایه لطافت حسن تو را بغایت/جور تو بی محابا ناز تو بی نهایت/از طره تو کاسد عنبر در این نواحی/وز خندۀ تو ارزان شکر درین ولایت/از دست برد شوقت سر رشتۀ صبوری/در هم شکست عشقت سر پنجۀ کفایت/با عاشقان بیدل جور تو بی محابا/با بیدلان مسکین طبع تو بی عنایت/شّکر در آب ریزی و آب شکر بریزی/در مصر اگر حدیثی زان لب کنی روایت/ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و قادر/گر می کشی به زاری ور می کنی حمایت/سوی عماد بیدل می کن نظر که شاید/گر جانب گدا را شاهی کند رعایت.

 

شیخ کمال خجندی در این مجلس گوید:

ای ابتدای دردت هر درد را نهایت/عشق تو را نه آخر شوق ترا نه غایت/ذوق عذاب تا کی بیگانه را چشانی/از رحمت تو ما را هست این قدر شکایت/در ماجرای عشقت علم و عمل نگنجد/آنجا که قصۀ تو است چه جای این حکایت؟/در پیش دانش تو چون طفلِ راه، نادان/پیران با کرامت مردان با ولایت/کُنه تو نی نبی را معلوم و نی ولی را/معلوم این قدر شد از جبرئیل و آیت/گر دفتر حدیثم پرخون دل نبودی/این گفته ها نکردی در هر دلی سرایت/دانی کمال چون رست از تیره روزگاران/سر بر زد آفتابی از مشرق عنایت.

 

خواجه سلمان ساوجی (709-778 قمری) می فرماید:

هر آن حدیث که از عشق می‌کند روایت/خلاصه سخن است آن و مابقی است حکایت/جهان عشق ندانم چه عالمی است کانجا/نه مهر راست زوال و نه شوق راست نهایت/بیا بیا که همه چیز راست حدّی و ما را/ز حد گذشت فراق و رسید شوق به غایت/برفت کار ز دست و رسید عمر به پایان/بیا و مرحمتی کن که هست وقت رعایت/ولایت دل و چشمم سیاه شد قدمی نه/درین سواد ز مردم بپرس حال ولایت/توام ز چشم فکندی و من فتادۀ چشمم/ز چشم خود گله دارم ندارم از تو شکایت/به رنگ روی همی دانم آب چشم و برآنم/که رنگ و روی تو در آب دیده کرد سرایت/ تو پادشاهی و ما را که بنده‌ایم و رعیت/ز حضرتت نظرِ همت است و چشم عنایت/بداد جان و به جان در نیافت وصل تو سلمان/که این معامله موقوف دولت است و هدایت.

***

در دیوان حافظ غزلی مشهور وجود دارد که بنا بر دلایل و قراین مستحکم بسیار، آنرا در کنایت و مزمت شاه نعمت الله ولی و نقد به دعاوی کرامات وی سروده است.

حافظ می فرماید:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند/آیا بُوَد که گوشهٔ چشمی به ما کنند/دَردَم نهفته بِه ز طبیبانِ مدعی/باشد که از خزانهٔ غیبم دوا کنند/معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد/هر کس حکایتی به تَصَّور چرا کنند؟/چون حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی است/آن بِه که کارِ خود به عنایت رها کنند/بی معرفت مباش که در من یزیدِ عشق/اهلِ نظر معامله با آشنا کنند/حالی درونِ پرده بسی فتنه می‌رود/تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند/گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار/صاحبدلان حکایتِ دل خوش ادا کنند/مِی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب/بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند/پیراهنی که آید از او بویِ یوسفم/ترسم برادران غَیورش قَبا کنند/بگذر به کویِ میکده تا زُمرِهٔ حضور/اوقاتِ خود ز بهر تو صرفِ دعا کنند/پنهان ز حاسدان به خودم خوان که مُنعِمان/خیرِ نهان برایِ رضایِ خدا کنند/حافظ دوامِ وصل میسّر نمی‌شود/شاهان کم التفات به حالِ گدا کنند.

بر این اساس مطابق با گزارش تاریخی «محمد مفید بن محمود بافقی5» و سایرین در احوال «نعمت الله ولی» که با کمی ساده نویسی در اینجا منعکس می گردد؛ «درویشی در راه به خاطر گذرانید که ای کاش حضرت سید نعمت الله روزی چند در صحبت حضرت سید حسن توقف می فرمود تا ما از عمل کیمیا بهره ور گردیده و از صعوبت فقر و فاقه خلاص می گشتیم، چون به خدمت آن حضرت بازگشت، بر ضمیر منير حضرت ولایت منزلت آنچه بخاطر درویش رسیده بود هویدا گردید. سنگ پاره ای از زمین برداشته پیش درویش انداخت و فرمود که این سنگ را نزد گوهر فروش ببر و بپرس که قیمت این سنگ چند است و چون قیمت معلوم کنی از جواهر فروش آنرا گرفته و باز آور.  چون درویش آن سنگ را به نظر جوهری بُرد، جواهر فروش پاره ای اعلی دید که در عمر خود مثل آن ندیده بود. قیمت آن لعل را هزار درم کرد و درویش آنرا باز گرفته به خدمت حضرت شاه نعمت الله آورد. آن حضرت فرمود تا آن سنگ لعل شده را صلابه ساخته (یعنی سائیدن) و شربت نمود و هر درویشی را قطره ی چشانید و این غزل فرمود:

ما خاک راه را بنظر کیمیا کنیم/صد درد را بگوشه چشمی دوا/در حبس صورتیم و چنین شاد و خرميم/بنگر که در سراچه معنی چها کنیم/رندان لااَبالی و مستان سر خوشیم/هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم/موج محيط و گوهر دریای عزّتیم/ما ميل دل به آب و گل آخر چرا کنیم/در دیده روی ساقی و در دست جام می/باری بگو که گوش بماقل چرا کنیم/ما را نفَس چو از دم عشق است لا جرم/بیگانه را به يك نفسى آشنا کنیم/از خود برآ و در صف اصحاب ما خرام/تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم.

نعمت الله در جای دیگر می گوید:

آمد ندا از لامکان که ای سیّد آخر زمان

پنهان شو از هر دو جهان تا بر تو خود پیدا کنم

حافظ نیز در بیتی می فرماید:

معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشد

هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟

به نظر می آید که خبر این تعارض مشهور بین خواجه حافظ و نعمت الله در قرن هشتم به اقصی نقاط ایران رسیده است و در برخی از شاعران معاصرآنها نیز اثر کرده و لاجرم ایشان را به یک مجلس استقبالی مهم وارد کرده است.

کمال قاشانی در ابیاتی که در معنا به تأیید حکایت فوق الذکر نزدیک است در این مجلس می گوید:

شاهان چو التفات به حال گدا کنند /آن التفات خاص ز بهر خدا کنند/صاحب سعادتان که گزارند کار عشق /در حق بندگان ز عنایت چه ها کنند؟/بر خاکیان چه باشد اگر سایه افکنند /خورشید طلعتان که جهان پر ضیا کنند/حکم روان چو هست سلاطین ملک را /واجب بود که حاجت مردم روا کنند /آنها که هست مرهم دلها به دستشان /شاید که خستگان بلا را دوا کنند /عیسی دمان وقت چه باشد که از نفس /احیای کُشتگان خدنگ قضا کنند /یاران که می زنند دم از همت بلند /تقصیر در رعایت یاران چرا کنند؟/یاری چو بی غرض بود و مهر بی غرض/در کوی دوست سر چه بود جان فدا کنند /پشت شکستگان چه بود گر شود درست/چون روی دل به صدر رفیع شما کنند؟/بر حال عاجزان بلا دیده رحم کن /تا از صمیم دل شب و روزت دعا کنند /مسکین کمال، منتظر وصل تا به کی؟/خوبان عجب که وعده خود را وفا کنند.

کمال خجندی با کنایه به درد عشق، مصرع اول غزل حافظ را در مقطع غزل خود تضمین می کند در این مجلس می گوید:

آنجا که وصف گیری آن دلربا کنند/از مشک اگر کنند حدیثی خطا کنند/گر کام اوست ریختن خون عاشقان/آن به که کامش از دل شیدا روا کنند/بیهوده رنج می برد از دست ما طبیب/این درد عشق نیست که آن را دوا کنند/ما را نظر به روی تو بر خط و خال نیست/صاحبدلان نظارۀ صنع خدا کنند/بر گفته کمال فشانند زر چو آب/آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند. 

شاهزاده جهان ملک خاتون اینجو (در گذشته بین سنوات 784 تا 795) برادر زاده شیخ أبو اسحاق در این مجلس می فرماید:

درد دل مرا چو اطبا دوا کنند/درمان درد ما لب لعل شما کنند/بیچارگان شوق که بینند روی او/این بس بود ز دور که او را دعا کنند/شاهان چو در گذار ببینند خسته ای/از روی مرحمت نظری بر گدا کنند/آنان که سکّه ی غم عشقش همی زنند/شاید که خاک را به نظر کیمیا کنند/خاک کف سمند ترا در دو چشم جان/صاحب دلان ز بهر دوا توتیا کنند/یارب چرا ز وصل ببستند در به ما/باشد که هم ز لطف، در بسته وا کنند/کام دلم در آن لب چون نوش دلبرست/زآن لب مگر مراد جهانی روا کنند.

نسیمی حلبی (747-807 هجری) در این مجلس می گوید:

آنجا که وصف سرو گل اندام ما کنند/جانها به جای جامه به بویش قبا کنند/آنان که یافتند اثر کیمیای فضل /مس را به التفات نظر کیمیا کنند/ای خسته ای که بی خبر از درد دوستی/بی درد، فکر کن که تو را چون دوا کنند/بگذر ز کبر و رو به درش کن که بی ریا/مردان راه، رو به در کبریا کنند/ای در هوای مهر تو هر ذره جوهری/کز جسم پاکش آینۀ جم نما کنند/ارزان بود به جان عزیز تو یک نفس/وصل تو را به هر دو جهان گر بها کنند/روی تو را به چشم حقیقت ندیده اند/آنان که نفی دیدن حسن خدا کنند/چشمی که لوح چهره نشوید ز نقش غیر/کی با خیال روی تواش آشنا کنند/خاک در تو گوهر کحل بصیرت است/روحانیان از این شرفش توتیا کنند/خون در میان چشم و دل ما فتاده است/کو مجمعی که پرسش این ماجرا کنند؟/جان پرورند هر نفس از بوی روح بخش/در مجلسی که شعر نسیمی ادا کنند. 

محتمل است که خواجه عبید زاکانی (وفات 771-772 هجری) در وزن و قافیت مشابه با غزل نعمت الله ولی؛  در بند ذیل از یک ترکیب بند، نظر به نعمت الله داشته است. عبید می گوید:

آن به که روز عید به می التجا کنیم/عیش گذشته را به صبوحی ادا کنیم/با پیر می فروش برآریم خلوتی/یک چند خانقاه به شیخان رها کنیم/از صوت نای و نی بستانیم داد عید/وز چنگ و عود کام دل خود روا کنیم/هر خستگی که از رمضان در وجود ماست/آنرا به جام بادهٔ صافی دوا کنیم/چون وقت ما خوشست به اقبال پادشاه/بر پادشاه مغرب و مشرق دعا کنیم.

اگر شعر عبید کنایتی به شعر نعمت الله داشته باشد، این بدان معنی است که نعمت الله داعیۀ کرامت تبدیل خاک به گوهر در شعر چالش برانگیز خود را در آوان چهل سالگی اش مطرح کرده است. زیرا او بین سالهای 731 و 732 هجری متولد شده و عبید در سنوات 771 الی 772 چشم از جهان فرو بسته است.

***

نکتۀ مهم دیگری که در دیوان کمال کاشانی قابل توجه و تأمل است وجود غزل مشهوری است که همگان آنرا در دیوان حافظ دیده و به نام خواجه حافظ می شناسند. غزل مذکور بدین شرح است:

خیالِ رویِ تو در هر طریق همره ماست/نسیم موی تو پیوندِ جانِ آگه ماست/به رغم مدعیانی که منع عشق کنند/عیار چهرهٔ تو حجت موجه ماست/نگر که سیب زنخدان تو چه می‌گوید/هزار یوسف مصری فتاده در چَهِ ماست/اگر به زلف سیاه تو دست ما نرسد/گناه بخت پریشان و دست کوته ماست/به حاجبِ درِ دولت سرایِ خاص بگو/فُلان ز گوشه نشینانِ خاکِ درگهِ ماست/اگر به سالی، روزی دری زند بگشای/که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست/ به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است/همیشه در نظرِ خاطرِ مرفه ماست.

غزل به وجه فوق که فاقد تخلص «کمال» است تنها در صفحه 240 (به روقم دستنویس در مرکز هامش برگه) مجموعۀ کتابخانه کوپرلو ترکیه به مشخصات فوق الذکر کتابت گردیده و در نسخۀ همزاد دوم در کتابخانه حمیدیه این شعر در بخش اشعار کمال قاشانی وجود ندارد. بعبارت دیگر مصحح ارجمند در کتاب چاپی این غزل را از منبعی یگانه و منفرد در دیوان مذکور منعکس کرده است. بعدها دکتر محمد رضا ضیا در مقاله ای با عنوان «غزلی الحاقی در دیوان حافظ» ضمن برخی تحلیل های زیبایی شناختی و اجتهادی چنین نتیجه گرفته اند که این غزل به احتمال زیاد از حافظ نیست و متعلق به کمال کاشانی است. ایشان همچنین در مقاله خود بیان داشته اند که در هر دو نسخۀ خطی موجود از کمال که منبع دیوان چاپی او در کتابخانۀ مجلس است این غزل ثبت شده است7.

اما اینجانب، نگارندۀ این سطور پس از آنکه با مشقت بسیار منبع دوم یعنی نسخۀ حمیدیۀ ترکیه را یافتم، شعر فوق الذکر را در این کتاب ندیدم و لذا این غزل به نام کمال الدین قاشانی تا به امروز تنها در یک منبع منفرد و یگانه به شرح بالا قابل مشاهده است. اما در بین نسخ خطی معتبر دیوان حافظ؛ نسخه شماره 12770 کتابخانه ابوریحان بیرونی تاشکند در ازبکستان که در سنۀ 803 هجری قمری نوشته شده است، هشت سال قبل از نسخۀ کوپرلو این غزل را به نام حافظ ثبت کرده. بنابراین از نظر علمی در شرایط وجود این سند اقدم در غزل مورد بحث ما به نام حافظ، اعتباری بر سند متأخری که هشت سال بعد آنرا به نام شاعر دیگری (کمال کاشی) منعکس کرده است مترتب نخواهد بود.

لازم به ذکر است که در این نسخۀ کتابخانه کوپرلو 35 غزل از حافظ نیز توسط همان کاتبی که اشعار کمال را استنساخ کرده است در هامش و مرکز أوراق پایانی کتاب نوشته شده و از آنجائیکه این نسخه یک جُنگ یا مجموعۀ نظم و نثر از شاعران و نویسندگان گوناگون است بعید نیست که کاتب در آن دچار خطای سهوی در وارد کردن این غزل حافظ در بخش غزلیات کمال شده باشد. لذا از نظر نگارندۀ این سطور؛ تا زمانی که منبعی قدیم تر از نسخه سنۀ 803 دیوان حافظ در منابع شاعر مقابل یعنی کمال کاشانی از این غزل یافت نشود هرگز نمی توان قاطعانه آنرا الحاقی و مجعول بر دیوان حافظ دانست.

***

صرف نظر از این مباحث، کمال کاشانی در موارد مهم و بسیار دیگری نیز اشعاری در تعاقب و همسویی با اشعار خواجه حافظ شیرازی در دیوان خویش دارد که به برخی از آنها در این مقام اشارت می گردد.

کمال قاشانی راست:

مرا هوای فرات است و دجلۀ بغداد/بَسَم هوای مصلی و آب رکناباد/درین دیار دل شاد نادر است ولیک/در آن مقام نیابی کسی مگر دلشاد/در این دیار همه ساکنان چو نی در بند/در آن دیار همه سروران چو سرو آزاد/چو باد با تن بیمار، اوفتان، خیزان/روان شویم ازین شهر و هرچه بادا باد/غریب مانده ام اینجا نه راه پیش و نه پس/بدین طریق کسی در جهان غریب مباد/به سر روم ز پی کوی یار اگر زین پیش/به پای رفتنم آن جایگاه دست نداد/ز پیش دیدۀ خونینِ اشکبار کمال/دمی جدا نشود نقش دجلۀ بغداد.

حافظ راست:

شراب و عیش نهان چیست، کارِ بی‌بنیاد/زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد/گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن/که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد/ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ/از این فسانه هزاران هزار دارد یاد/قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش/ز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد/که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟/که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟/ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز می‌بینم/که لاله می‌دمد از خونِ دیدهٔ فرهاد/مگر که لاله بدانست بی‌وفاییِ دهر/که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد/بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم/مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد/نمی‌دهند اجازت مرا به سِیرِ سفر/نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد/قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ/که بسته‌اند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد.

باز حافظ فرماید:

معاشران گره از زلفِ یار باز کنید/شبی خوش است بدین وصله اش دراز کنید/حضورِ خلوتِ اُنس است و دوستان جمعند/وَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنید/رَباب و چنگ به بانگِ بلند می‌گویند/که گوشِ هوش به پیغامِ اهلِ راز کنید/به جانِ دوست که غم پرده بر شما نَدَرَد/گر اعتماد بر الطافِ کارساز کنید/میانِ عاشق و معشوق فَرق بسیار است/چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید/نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف است/که از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید/هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق/بر او نَمُرده به فتوایِ من نماز کنید/وگر طلب کند اِنعامی از شما حافظ/حَوالَتَش به لبِ یارِ دلنواز کنید.

کمال کاشی فرماید:

بگو به گوشه نشینان که رو به راه کنید/ز مال دست بدارید و ترک جاه کنید/به گردن من اگر عاشقی گناه بُود/کدام طاعت ازین به، همین گناه کنید/به کوی باده فروشان روید عاشق وار/بنای توبۀ بی اصل را تباه کنید/به آب باده بشویید روی دفتر علم/به میل عشق رخ عقل را سیاه کنید/برون ز خلوت خود خلوتی نمی بینید/جهان بسی است به هر گوشه ای نگاه کنید/به کام دل برسید ای مسافران عزیز/گر التجا به شاه دین پناه کنید/به یک مقام مباشید سال و سالها ساکن/نظر به منزلت مهر و قدر ماه کنید/چو وقت خوش بود ای دوستان برای کمال/اگر کنید دعایی به صبحگاه کنید.

لازم به توضیح است که این غزل را نیز برخی از کاتبان متقدم و مصححان متأخر به اشتباه در دیوان شیخ کمال خجندی وارد کرده اند.

حافظ می گوید:

به دورِ لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش/به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا می‌باش/نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن/سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا می‌باش/چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند/بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا می‌باش/گَرَت هواست که چُون جَم به سِرِّ غیب رَسی/بیا و همدمِ جامِ جهان نما می‌باش/چو غنچه گرچه فروبستگی است کارِ جهان/تو همچو بادِ بهاری گره گشا می‌باش/وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی/به هرزه طالبِ سیمرغ و کیمیا می‌باش/مریدِ طاعتِ بیگانگان مشو حافظ/ولی معاشرِ رندانِ پارسا می‌باش. 

کمال قاشانی در غزلی نزدیک به شعر فوق و لبریز از مضامین کلی دیوان حافظ می فرماید:

من باده می خورم چه کنم گو حرام باش/زاهد برو تو در پی ناموس و نام باش/خواهی که برخوری دو سه روزی ز عمر خویش/در میکده نشین و حریف مدام باش/بگذار راه کعبه و بتخانه قبله ساز/از ننگ و نام بگذر و با چنگ و جام باش/زهد ریا و فسق نهانی نه کار توست/ای ناتمام در همه کاری تمام باش/خواهی که پیش زنده دلان محترم شوی/در میکده مجاور بیت الحرام باش/ما منکریم معرفت خاص و عام را/تو در پی شناختن خاص و عام باش/شیراز جای مردم صاحب کمال نیست/هان ای کمال عازم دارالسلام باش.

حافظ می فرماید:

در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازم/حاصلِ خرقه و سجاده، روان دربازم/حلقهٔ توبه گر امروز چو زُهّاد زنم/خازنِ میکده فردا نَکُنَد در، بازم/ور چو پروانه دهد دست، فَراغِ بالی/جز بران عارضِ شمعت نَبُوَد پروازم/صحبتِ حور نخواهم که بُوَد عینِ قُصور/با خیالِ تو اگر با دِگری پردازم/سِرِّ سودایِ تو در سینه بماندی پنهان/چشمِ تَر دامن اگر فاش نکردی رازم/مرغ سان از قفسِ خاک هوایی گشتم/به هوایی که مگر صید کُنَد شهبازم/همچو چنگ ار به کناری ندهی کامِ دلم/چون نی آخر ز لبانت به دمی بِنْوازم/ماجرایِ دلِ خون گشته نگویم با کس/زانکه جز تیغِ غمت نیست کسی دَمسازم/گر به هر موی، سری بر تنِ حافظ باشد/همچو زلفت همه را در قدمت اندازم. 

با امعان نظر در بیت آخر غزل حافظ در فوق، کمال کاشی در مطلع و ادامت غزل خویش می فرماید:

آمدم باز که سر در قدمت اندازم/سر چه باشد که درین واقعه جان دربازم/بدرم پردۀ جان تا بشود عقل یَباب/بشکنم حُقّۀ دل تا به در افتد رازم/چند افسرده توان بود برِ شمع رخت؟/وقت آن است که سر تا به قدم بگدازم/گر چو شمعم بکشی زندگی از سر گیرم/ور چو چنگم بزنی با زدنت دمسازم/گفته ای حال تو آن به که به خود پردازی/من به خود نیستم ای جان که خود پردازم/عاشق و مستم و بیچاره ترین همه خلق/چون کمال دگرم نیست بدین می نازم/جز تو کس نیست که باشد ز کمالش خبری/کار او با نظر لطف تو می اندازم.

***

در نتیجۀ تمامی این اشعار و توضیحات پوشیده نمی ماند که کمال الدین قاشانی شاعر مهم اما مغفول مانده ای از ادوار پس از خویش تا به امروز است. هیچکدام از دو دیوان شناخته شده موجود از وی در ترکیه به شمارگان فوق الذکر؛ دواوین جامع و کامل او نیستند و کاتب منتخبی از دیوان وی را در بخش های خالی حاشیه یا مرکز أوراق مجموعه های مورد اشارت در سنۀ 811 وارد کرده است. در سایر جُنگ ها و بیاض های شناسایی شده نیز که شعری از کمال کاشانی در آنها ثبت و ضبط شده، تعداد اشعار وی بسیار ناچیز است. اما از آنجائیکه سلوک فکری و حکمت نهفته در کلام وی بسیار عمیق و نزدیک به اندیشۀ بزرگانی چون خواجه حافظ شیرازی است بی گمان می توان گفت که کمال کاشی در مراودات شعری و ادبی با نامداران فرهنگ و سیاست قرن هشتم هجری و در تأثیر و تأثر متقابل با ایشان بوده است. لذا بذل توجه بیشتر به وی توسط محققان ادبی، حافظ پژوهان و به طور کلی جمیع اهالی فرهنگ، تحقیق و دانشگاه اهمیّتی به سزا دارد.

بر این اساس جستجو برای یافتن دیوان کامل او در کتابخانه های  سراسر جهان، تصحیح مجدد و تجدید چاپ آن به صورت کتابی مستقل و علیحده از ضروریات پژوهشی است که در نهایت منجر به شناخت بیشتر ما از اتمسفر فرهنگی و تاریخی حاکم بر ایران قرن هشتم هجری خواهد شد. لازم به ذکر است که در دیوان ناقص بر جای مانده از او به جز آنچه در بالا بدان پرداخته آمد؛ حضور وی در سایر مجالس استقبالی مشهود و تأثیرات متقابل بین او، حافظ و  سایر شاعران معاصرش بسیار عمیق و فراوان است به طوریکه می توان کمال قاشانی را نیز مانند نامداران و بزرگانی چون عبید زاکانی، سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی، ناصر بخارایی، شاه شجاع مظفری، سلطان احمد بغدادی، جلال طبیب شیرازی و غیره در زمره افراد جریان ساز فرهنگی یا از اعضای مؤثر جمعیّت فرهنگسازان قرن هشتم هجری تلقی کرد. در پایان به جهت رعایت قاعدۀ ایجاز بدون ذکر اشعار یا مضامین مشابه دیگر شاعران معاصر با کمال به انعکاس چند غزل مهم از وی برای ختم این مقالت بسنده و خوانندگان ارجمند را برای یافتن حلقه های ارتباطی او به دیوان حافظ و سایر شعرای قرن هشتم هجری ارجاع می نمایم.

کمال کاشی راست:

ای دل حکایت غم خود با صبا بگو/با یار آشنا سخن آشنا بگو/چون بگذری به منزل یار ای نسیم صبح /از روی لطف شمه ای از حال ما بگو/سوزی که هست در دل من شرح آن بده/ حالی که رفت بر تن این مبتلا بگو/تا کوه در خروش و فغان آید از غمم /رمزی ز درد محنت من با صبا بگو/القصه مجملی ز تفاصیل درد من/گر باشدت مجال سخن ای صبا بگو/چو بشنوی جواب کمال از کمال لطف/لفظا به لفظ هر چه شنیدی بما بگو.

***

ترک ناموس و ننگ خواهم کرد/خرقه از باده رنگ خواهم کرد /چشم بر روی یار خواهم داشت /گوش با عود و چنگ خواهم کرد /تا شوم جمع از این پریشانی /زلف یاری به چنگ خواهم کرد /از دهانش حدیث خواهم گفت /روزی خویش تنگ خواهم کرد /هر سری کز شراب عشق تهی است /چاره او به سنگ خواهم کرد /به شتابی تمام در پی عیش /ترک ناموس و ننگ خواهم کرد /که ندانم که در جهان مجاز /تا چه مدت درنگ خواهم کرد /تا شود ساده دل درون کمال/خالی از صلح و جنگ خواهم کرد.

***

گر رسد درد من خسته به درمان چه شود؟/ ور شود مشکل این دلشده آسان چه شود؟/به مشام من بیمار به یاری صبا /گر رسد بوی شمایی ز گلستان چه شود؟/وگر آن گنج روان بهر تفقد نفسی/بنهد پای درین کلبه احزان چه شود؟/گر به یعقوب رسد مژده یوسف چه زیان؟/ور رسد قصه موری به سلیمان چه شود؟/بعد ازین ظلمت و لب تشنگی ای خضر زمان/گر خورم شربتی از چشمه حیوان چه شود؟/ خبر غربت و تنهایی آدم یا رب/گر ملایک برسانند به رضوان چه شود؟/ور دعای سحرىِ منِ مسكين فقير/برسانند ز اخلاص به سلطان چه شود؟

***

عاشق کند مشاهده حق ز روی یار/ یاری چنین طلب کن و عشقی چنین بیار/ بیچاره عاقلان که ندارند درد عشق /مشغول گشته اند به تضییع روزگار /گر نیست در درون تو سوزی بسان شمع /باری برای روی و ریا اشککی ببار /تو جان خود به خود نتوانی نگاه داشت /دلدار خود بجوی و روانی بدو سپار /چون صبح در هوای تو جان می دهم به صدق /با همدمی چنین به صفا، هم دمی بر آر /گویی که کشتگان محبت نمرده اند/می میرم از برای تو روزی هزار بار/بویی چو برده ای به گلستان معرفت/زنهار ای کمال قناعت مکن به خار.

***

نخواهم بیش از این از خلق راز خویش پوشیدن/نمی آید ز من کاری به غیر از باده نوشیدن /اگرچه دیدن خوبان همه عین بلا باشد/به هر صورت که می بینیم دیدن به ز نادیدن/دل و دین را به درویشی ببخشیدم به درویشی/بیاموزید ای شاهان از این درویش بخشیدن/اگرچه عشق ناگاهان به خاطرها فرود آید/ ولیک او را به مدتها به جان بایست ورزید/ نصیحت گو اگر پندی دهد سهل است گو میگوی/زبان او و آن گفتار، پند ما و نشنیدن/فلک کو هر زمان می گردد از اوضاع بی حاصل/نخواهد مرکز خاکی ز وضع خویش گردیدن /کمال خسته خاطر را خوش آید صبحدم نالش/بلی خوش باشد از عاشق به وقت صبح نالیدن.

***

شد ز دست من چنین زیبانگاری چون کنم؟/ نیست در دستم عنان اختیاری چون کنم؟/در همه احوال او بودی که بودی غمگسار/این زمان جز غم ندارم غمگساری چون کنم؟/دوستان گویند هان تدبیر کار خویش کن /من ز كار افتاده اموتدبیر کاری چون کنم؟/ در میان ما حدیثی چون نرفت او را چه رفت؟/ هر کسی گوید حدیثی از کناری چون کنم؟/هیچ بارم بر تن و جان این چنین باری نبود/آخر ای یاران همی گویید باری چون کنم؟/وعده دیدار فرمود است و بر امید آن/می کشم ناچار و ناکام انتظاری چون کنم؟/هر کسی گوید فلانی بیدل و بی دین شده است/من چنین گشتم که می گویند آری چون کنم؟/یک زمان بی او بماندم صد خجالت می برم/ وای اگر بی او بمانم روزگاری چون کنم؟/در چنین حالت ز یاران چشم یاری داشتم/چون ندیدم یاوری از هیچ یاری چون کنم؟

***

بده ساقی مئی گر هست باقی/و حدد بالحمى عند التلاقي/اذا هبت صبا من أرض نجد/بريد اليك الشوقى و اشتياقي/مرا بر آتش دوزخ نشاند/هبوب ريح من صوب العراقی/بزن آبی برین آتش که از شوق/فؤاد في التهابی و احتراقی/چگویم با تو حال خود چه گویم/ الأقى من فراقك ما الأقى/تو دائم بوده ای در لذت وصل/فكيف يحّس الام الفراقی/کمال ار بار دیگر توبه بشکست/فلا تنكر فقد قال العراقی/عراقی بار دیگر توبه بشکست/ألا فاشرب على حسن الوفاقِ/ به عزم خسرو شیرین شمایل/ادر کاس رطلاً و مرا المذاقى/اویس بن حسن شاه جوان بخت/که بادا ملک او تا حشر باقی.

***

در مذهب کمال که جویای جاه نیست /ترک صلاح و زهد ریایی گناه نیست/ خواهی که عشق بازی و نازی به جاه خود/سودا مپز که درد محبت به جاه نیست/دانی چه گفت سوسن آزاده در چمن ؟/دور گل است توبه شکستن تباه نیست /از مشرق پیالۀ لاله به مهر گل /صبح طرب دمید و تو را انتباه نیست/ ما را که لاابالی و بی باک و عاشقیم/ترسی ز میر و شحنه و خونی و شاه نیست/روز قیامتم چو بپرسند از این گناه /خوشتر ز چشم مست توام عذر خواه نیست /باری طواف میکده میکن کمال وار/چون در حریم کعبۀ اسلام راه نیست.

***

جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذرد/گرچه مشکل می نماید لیکن آسان بگذرد/چشم یعقوب از نسیم پیرهن روشن شود /بر سر یوسف بلای چاه و زندان بگذرد/هیچ حالی را ثباتی نیست بی صبری مکن /چون شب هجرت سرآید روز هجران بگذرد /شاخ امیدت شود سرسبز و روی عیش سرخ /باز در جوی مرادت آب حیوان بگذرد/در غم و شادی بباید ساختن با روزگار /زانکه از دور زمان هم این و هم آن بگذرد/ تازه گردد باغ عیش از اعتدال روزگار/ بوی جانبخش بهار آید زمستان بگذرد/ای کمال از غربت و حرمان مشو غمگین که زود/محنت غربت نماند ذل حرمان بگذره.

***

پرکن قدحی می که در این دور چنین به /یکسر خوشی از سلطنت روی زمین به/ای متقیان جای شما خلد برین است/یاری بر ما دیدنش از خلد برین به /یا باده مخور یا چو خوری خانه برانداز /کانکس که خورد باده خرابات نشین به/هر کو نخورد باده صافی و خورد غم /او را بگذارید در آن غم که غمین به /مطرب چو زنی ساز طرب راه حزین زن/کز بهر غریبان چو ما صوت حزین به /از تو نظرم بس اگرم دنیی و دین است/زانروی که آن یک نظر از روی زمین به/گر مدعیی منکر رندی کمال است/هم عاقبت الأمر بداند که چنین به.

***

ذکر جمیل، دعای خیر و ادای خدمت بر دوستان در غیبت ایشان از هر چیز اولی تر است و این نگارنده در انتهای سخن بر خویشتن فرض می داند که از جهت مهروزی، سخاوت و همیاری دوستان و دانشمندان ارجمندی که در مسیر نگارش این تحقیق از بذل منابع نادر خطی و کرم در حق این بندۀ حقیر دریغ نورزیدند؛ مراتب قدردانی و امتنان قلبی خویش را اظهار نماید. در این راستا آقایان دکتر بهروز ایمانی و استاد محمود نظری در کتابخانه شریف مجلس، استاد بانو فریبا حری در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، دکتر مهرداد چترآیی عزیز آبادی در سپاهان، جناب آقای سید محمد تقی حسینی در ترکیه و در نهایت جناب آقای دکتر سید محمد صادق سجادی در طهران در زمرۀ اکابر و اعاظمی هستند که اگر عنایت ایشان از راه لطف شامل بر حال این قلم فقیر نبود، این گزارش هرگزغنا و فرجامی نمی یافت.

که باشد تا سپهر پر ز رحمت

کند ما را اجابت بر دعایی

......................................................

1- «عضد» شاعری ناشناخته و البته درجه دوم در قرن هشتم هجری است (716 -795) که مراودات ادبی و استقبالی مهمی با سایر بزرگان این قرن نظیر حافظ دارد. این عضد را نباید با جلال عضد یزدی دیگر شاعر قرن هشتم یگانه پنداشت. دیوان عضد در سال 1389 به اهتمام آقای علیرضا قوچه زاده توسط کتابخانه مجلس از روی نسخۀ کتابخانه عارف الحکمة مدینه به چاپ رسیده است. این نگارنده در بخش آخر نسخۀ خطی مجموعۀ دواوین شماره 5149 کتابخانه نورعثمانیه ترکیه نیز که به تاریخ سنه 801 قمری استنساخ گردیده است، نسخه ای از دیوان وی را دیده و بررسی کرده ام. غزل ذیل به روایت از نسخه نورعثمانیه از اوست. به نظر می رسد که او در این غزل به وجهی سست به تضمین و استقبال حافظ رفته: ((ای هدهد صبا به سبا می فرستمت/بنگر که از کجا به کجا می فرستمت/این مهرنامه را برسان هم به مهر من/با هیچکس مگو که چرا می فرستمت/از گرد  خاک راه نگاه دار نامه را/از بهر آن ز راه هوا می فرستمت/بلقیس عهد را بگو از جان نازنین/هرصبحدم سلام و دعا می فرستمت/ای دل بساز که بهر خلاص جان/همراه پیک باد صبا می فرستمت/صافی چو مهر باش و مبر ذرۀ ریا/چون پیش آفتاب صفا می فرستمت/گفتم که تحفه ای بفرستم به دست تو/عذرش بخواه که از سر و پا می فرستمت/با ما حکایتی به شب وصل گفته بود/نفرستمت مگر به سوی خیر زلف او/ور می فرستمت به ختا می فرستمت/از دست دیده عضد در بلای اوست/خاص از برای دفع بلا می فرستمت)).

2-در اوان قرن هشتم هجری شاعری منقبت سرا به نام کمال‌الدین حسن بن محمود کاشی آملی می زیسته که دیوان مستقل وی تحت عنوان دیوان حسن کاشی به کوشش سید عباس رستاخیز در کتابخانۀ مجلس به سال 1389چاپ شده است. شباهت نام وی با کمال کاشانی (قاشانی) نباید موجب خطای یگانه پنداشتن این دو شاعر گردد.

3-این اختلاط اشعار شعرای همنام در موارد دیگر نیز مشاهده می گردد. مثلاً در دواوین جلال طبیب شیرازی، جلال عضد یزدی و جلال خوافی. برای توضیح بیشتر بنگرید به مقاله ای از این نگارندۀ حقیر با عنوان «حافظ و جلال طبیب در قرن هشتم هجری» در وادی ادبیات روزنامه اطلاعات  در دو بخش به تواریخ پنجشنبه 23 امرداد و پنجشنبه 30 امرداد سال 1399.

4- اضافه تشبیهی ((مجلسِ استقبال)) که نگارنده حقیراین سطور واضع لفظ آن می باشد سنتی است که از دیرباز میان شاعران مرسوم بوده و در آن  یک یا چند شاعر، متأثر از شعر شاعری متقدم یا معاصر با خویش در اسلوب، اوزان، قوافی، ردیف و مضامین مشابه یا بسیار نزدیک، شعر تازه ای را در استقبال از شعر دیگران می سرایند. برای توضیحات بیشتر بنگرید به مقاله دیگر من؛ در وبگاه دایرة المعارف بزرگ اسلامی  با عنوان« ضیافت شعرا به تسبیب سعدی».

www.cgie.org.ir/fa/news/268323

5-رجوع شود به صفحه 157 از رسالۀ دوم از کتاب «مجموعه در ترجمۀ احوال شاه نعمت الله ولی کرمانی» که ایرانشناس فرانسوی ژان اوبن (Jean Aubin) در بخش ثانی آن، فصلی گزیده از کتاب «جامع مفیدی» تألیف محمد مفید مستوفی یزدی (وفات بعد از سنه 1091 هجری) را که در بیان احوال نعمت الله ولی و اولاد اوست را به اهتمام انجمن ایرانشناسی فرانسه در تهران در سال1361 منتشر کرده است. نسخه خطی این کتاب نیز به شماره 49034-10درکتابخانه مجلس محفوظ است.

 

6-درچاپ سنگی تذکرۀ صبح گلشن تالیف سید علی حسن خان بهوپالی متخلص به سلیم که در سنه 1295 قمری در صفحه 333 از شاعری به نام کمال میرزا کمال الدین قاشی نام رفته که در محاصره اصفهان چشم از جهان فرو بسته است. این کمال البته کمال کاشانی ما در این مقاله نیست.

7- ضیا- محمد رضا- غزلی الحاقی در دیوان حافظ - فصلنامه جستارهای ادبی دانشگاه آزاد واحد تهران شمال- صفحه 20- سال نهم زمستان 95 و بهار 96 شمارگان پیاپی 33 و 34

نشر دهید - Share By

با سلام و احترام بدین وسیله به استحضار می رسانم که زین پس امکان امضای وکالتنامۀ وکیل رسمی دادگستری برای اقامۀ دعاوی حقوقی، کیفری و امور ثبتی ایرانیان در دفاتر حافظ منافع یا کنسولگری های ایران در سرتاسر جهان به سهولت فراهم است و هموطنان محترم می توانند از طریق هماهنگی قبلی با وکلای رسمی پایه یک دادگستری که آشنا در  عرصۀ خدمات قضایی در سطح بین المللی می باشند در خواست ارسال وکالتنامه الکترونیک اقامه دعوی از سوی وی را جهت امضا به نزدیک ترین کنسولگری ایران به محل زندگی خود بنمایند.

در این راستا هم وطنان در خارج از ایران نیز می توانند با ثبت نام در وبگاه خدمات کنسولی وزارت امور خارجه  به نام «میخک» پس از هماهنگی لازم با وکیل خود بدون نیاز به حضور در ایران وکالتنامه اختصاصی اقامۀ دعوی را با حضور در کنسولگری های ایران در سرتاسر جهان امضا کرده و سپس وکیل ایشان در ایران به نیابت و وکالت از این گرامیان در محاکم کشور به انجام خدمت مورد نظر می پردازد.

www.mikhak.mfa.gov.ir

با تجدید احترام

سعید کافی انارکی

👈قبول دعاوی هم وطنان خارج از کشور

نشر دهید - Share By

با سلام و ادای شایسته ترین احترامات خدمت مخاطبین گرامی؛ فارغ از هرگونه هیاهو و بزرگ نمایی های رایج  و فریبندۀ تبلیغاتی در دنیای امروز لازم می دانم تا نکاتی چند را در خصوص معرفی کیفیت و شرایط اریۀ خدمات شغلی و وکالتی خویش به استحضار شما گرامیان برسانم.

این حقیر با بیش از ده سال سابقۀ وکالت دادگستری و حضور در پرونده های متعدد حقوقی، ملکی، جنایی و خانوادگی در سرتاسر ایران و همچنین سعادت تدریس ده سالۀ مبانی علم حقوق در دانشگاهای پیامنور؛ همواره مفتخر به عدالت خواهی و ستاندن حق موکلانم در پرونده های خُرد و کلان بوده ام و سوابق شغلی من گواهی از آن دارد. رعایت اخلاقیات شغلی یکی از مهمترین اصول بنیادین برای موفقیّت در شغل شریف وکالت است و این بندۀ سر تا پا تقصیر آنرا از اساتید نامداری آموخته ام. لذا همواره با پایندی عینی به اخلاق شغلی؛ تحت هیچ شرایطی در پرونده هایی که در آنها شانسی برای موفقیت وجود ندارد اعلام وکالت نخواهم کرد و در چنین مواقعی صریح و بی پرده به مراجعان محترم اعلام می نمایم که در پرونده شما، امیدی به ظفر و توفیق وجود ندارد. البته پوشیده نیست که در مواقعی نیز پیش بینی موفقیت یا عدم موفقیّت بسته اوضاع و احوال، شواهد و قراین و مستندات مستور ماندۀ طرفین تا روز دادرسی، کاملاً نسبی است و نمی توان به ضرس قاطع به کسی وعدۀ نصرت در دعوی را داد. در چنین مواقعی نیز وکیل موظف است تا با صبر و حوصله و زبان ساده و غیر فنی جوانب و زوایای مختلف پرونده را برای مراجعین خویش باز و ایشان را نسبت به این عدم قطعیت و احتمالات امر، کاملاً آگاه و روشن گرداند.

لازم به ذکر می دانم که یکی دیگر از مهمترین عوامل موفقیت های این حقیر در پرونده های گذشته آن است که در کمال تواضع و اجتناب از کبر به همراه جمعی از یاران و وکلای دانشگاهی هر هفته به صورت مستمر در فضای مجازی یا دنیای حقیقی در خصوص پرونده های بزرگ و پیچیده یکدیگر، به رایزنی و گفتگو در باب موضوعات مطروحه در محاکم پرداخته و به تبادل تجربیات و دیدگاههای علمی با یکدگر می پردازیم و جملگی نیک می دانیم که هیچیک از ما علامۀ دهر در اقیانوس بی کران دانش حقوق نیستیم. 

متأسفانه امروزه اغلب مشاهده می شود که برخی از عامۀ مردم تحت تأثیر فرهنگ کپیتالیستی و سود جویِ غالب، بیشتر جذب وعده های مطلقاً واهی، فریبنده و غیر علمی مدیران مغرور و پُر نخوت برخی مؤسسات حقوقی فاقد پروانه می شوند و بسان بیماری که از قبول لاعلاجیِ امراضش درمانده، بجای طبیب به دکّان هر عطار خوش لهجه و چرب زبانی بهر شفایی واهی پناه می جویند.

دست بر هم زند طبیب ظریف

چون خِرِف بیند اوفتاده حریف

خانه از پایبند ویران است

 خواجه در بند نقش ایوان است  

سعدی

به هر تقدیر در پایان این عریضۀ مختصر، معروض می دارم که بنده با امعان نظر در شرایط فوق الذکر آمادگی قبول پرونده های حقوقی کلان و پیچیدۀ شما عزیزان را در تمامی ایران، خاصه در تهران و استان سمنان دارم. در خصوص پرونده های جزایی در زمان حاضر تنها در موضوعات مهم امنیّتی، قتل، کلاهبرداری و جرایم سازمان یافتۀ اقتصادی که در وکالت آنها دارای سابقه و تجربه کافی هستم با پیش شرطِ خلل ناپذیرِ ((صداقت و بی گناهی موکل)) اعلام وکالت می نمایم و از پذیرش دعاوی خانوادگی از قبیل طلاق و مطالبۀ مهریه بنا بر دلایل شخصی معذورم.

به انتخاب شما برای مراجعه به دفاتر واقعی یا مجازی می توانید با اخذ وقت قبلی در روزهای کاری از ساعت 17 الی 21 با شمارۀ ذیل با بنده یا منشی محترم تماس حاصل بفرمایید. چنانچه خواستار مشاوره در بستر فضای مجازی هستید از ساعت 21 تا 22 شب با وقت قبلی در بستر اسکای روم پاسخگوی شما می باشم.

با سپاس و احترام

سعید کافی انارکی

0912-145-9602

0912-373-1902

Saeidka@outlook.com

نشر دهید - Share By

در همۀ اعصار و روح تاریخ گاهی آتشفشان یأس و نومیدی در سینۀ بیدلان چنان فوران می‌کند که شاعران و ادیبان را به اندیشه وا می دارد تا بر سر آن باشند که گر ز دست ایشان برآید، دست به کاری زنند که غصه سرآید و از این رو غالباً در تأثیر و تأثر متقابل از یکدگر؛ با پیوستن در مجالس و نهضات استقبالی و پیروی از اوزان، قوافی و مضامین و مکاتب یکسان به خلق مجالس و مجامع ماندگار ادبی نائل می گردند.

مجلس استقبال در ادب پارسی فراوان است و برخی از آنها از منظر تاریخ ادبیات یا کشف ما فی الضمیر و درونیات شاعر و اوضاع و احوال اجتماعی حاکم بر شاعران در یک دورۀ ادبی مشخص (Social context) اهمیّت علمی بسیار دارند. اما مجالس استقبالی شاعران چیست و اساساً چه تعریفی می توان از آنها ارائه داد؟.

در ابتدا باید خاطر نشان نمائیم که در ادبیات ایران از دیرباز مرسوم بوده است که  یک یا چند شاعر، متأثر از شعر شاعری متقدم یا معاصر با خویش در اسلوب، اوزان، قوافی، ردیف و مضامین مشابه یا بسیار نزدیک، شعر تازه ای را در استقبال از شعر دیگران می سرایند. انگیزه‎های شاعران در استقبال از یکدیگر متفاوت است. گاه استقبال ممکن است با انگیزۀ رقابت یا به رخ کشیدن فصاحت و بلاغت بیشتر به مخاطبان باشد، گاه در موافقت و مواصلت و عرض ارادت است و البته در مواقعی نیز ظاهرِ استقبال، باطنی در مخالفت و الغای حس مغایرت با مبادی شعر مربوطۀ در مبدأ دارد. چون نیک بنگری حتی در کار برخی از شاعران؛ استقبال در شرایطی می تواند به عنوان یک «سرقت ادبی» در مطمح نظر قرار گیرد. زیرا نخستین قانون نانوشتۀ استقبال آن است که وقتی کسی اشعار استقبالی را می خواند باید به وضوح عزم و ارادۀ استقبال را در روح کلام متأخرِ شاعران استقبال کننده دریابد. یعنی شاعری که فاعل یک استقبال است باید با ظرافت و دقت؛ مضامین و واژگانی را بعنوان « شاه کلید استقبال» در کار خود بعنوان نشان و علامت استقبالی درج نماید1.

اما مجلس یا ضیافت استقبال چیست؟.

به اعتقاد نگارندۀ این سطور وقتی پای فرد ثالثی به رابطۀ استقبال دو شاعر باز می شود و تعداد شاعران از دو نفر در می‌گذرد، استقبالِ منفرد، تبدیل به مجلس استقبال می گردد. یعنی هرگاه ما در یک سبیل خاص شعری شاهد حضور سه، چهار، پنج و الی ما لا نهایه؛ شاعر باشیم به گردهمایی غیر فیزیکی و شاعرانۀ ایشان نام «مجلس یا ضیافت استقبال» می دهیم.

تعیین نخستین شاعر که پایه گذار یک مجلس استقبالی است البته همیشه آسان نیست و معمولاً به دلیل فقر یا سکوت در منابع موجود، ما قادر نخواهیم بود تا دقیقاً تشخیص دهیم که چه کسی سرایندۀ شعر نخستین مبدأ و چه شاعر یا شاعران دیگری؛ تابع مؤخر و یا فاعل در استقبال از شعر آغازین می باشند. لازم به ذکر است که دانستن زمان عهد حیات و هنگامۀ بلوغ فکری شاعران می تواند در کشف شعر بدوی مبدأ یا بعبارتی «شعر مفعول شده در استقبال» راهگشا باشد. مثلاً در مجلس استقبالی پیش در روی ما در این مقالت؛ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری پیش از سایر شاعران این مجلس در سنۀ 690 هجری قمری رحلت کرده و بر اساس منابع موجود اولین شاعری است که شعر او سایر شعرای نزدیک و بعد از وی را متأثر نموده و دیگران تحت تأثیر وی پای به عرصۀ ضیافت استقبال نهاده اند. لذا بر اساس زمان حیات و ممات شاعران می توان توالی و ترتیب سرایش اشعار ایشان در مجالس استقبالی را حدس زد و تقدم و تأخر حضرت ایشان را در آنها تعیین نمود. اما پوشیده نخواهد بود که این ارزیابی در زمانی که جمیع سرایندگان یک مجلس معاصر و هم عصر یکدیگر باشند بسیار دشوار و گاه از اساس، ممتنع می باشد.

بر این پایه در ضیافت ناب و بسیار پر اهمیت جاری؛ نخست به دو غزل مسبب بدوی از سعدی علیه الرحمه می پردازیم و سپس فارغ از ورود به بحث تقدم و تأخر شعر سایر شعرا در این همایش استقبالی و احالۀ آن به قضاوت خوانندگان ارجمند؛ اشعار مربوطه را در ادامت سخن منعکس می نماییم. نکتۀ بسیار مهم در این مجلس کشف غزلی تازه از مولانا خواجه عبید زاکانی است که در کتب چاپی وی و نسخ خطی شناخته شده از کلیات آثار او از جمله تصحیح عباس اقبال و محمد جعفر محجوب مشاهده نگردید ولی پس از بررسی در دو نسخۀ بسیار معتبر و کهن خطی از منبع کهنی به نام «مجموعۀ لطایف و سفینۀ ظرایف» تألیف سیف جام هروی از وجود این غزل بکر و مغفول مانده کاشف بعمل آمد.

این کتاب که  بیگمان در اوخر قرن هشتم و اوان قرن نهم هجری خاصه در عهد «فیروزشاه تغلق» یعنی 752 الی 790 هجری قمری با موضوع صنایع بلاغی ادبی نوشته شده توسط دانشمند گمنام هروی در هندوستان گردآوری و تألیف گردیده و اشعار بسیاری از شاعران مشهور و گمنام در آن درج شده است. از این کتاب ارزنده تا به امروز تنها دو نسخه در جهان شناسایی شده. یکی نسخه اروپا به شماره 4110 در موزۀ ملی بریتانیا که بر اساس اسلوب خط و علائم نسخه شناسی تحریر آن از اواخر قرن هشتم تا سال 804  هجری ادامه داشته2 و دیگری نسخه ای فاقد شماره که سابقاً در دانشگاه کابل نگاهداری می‌شده اما در اثر کوران حوادث دهر امروز به پاکستان رسیده و در کتابخانه ای خصوصی نگاهداری می شود. این نسخۀ که عکس اوراق آن پس از جستجوی مدید با کرم دانشمندی ایرانشناس در هند به دست نگارنده این سطور رسیده است به زعم ما در نیمۀ اول از قرن نهم هجری کتابت گردیده و از عهد حیات عبید چندان دور نیست و به هر تقدیر در هر دو نسخه مذکور غزل  مورد بحث ما از عبید زاکانی وجود دارد. ابیات عیبد متأسفانه در دو موضع جزئی به دلیل طغیان قلم کتابان واژگانی ناخوانا یا متفاوت داشت و لذا در شرایط عدم دسترسی به منابع دیگر برای مقابله؛ مجبور به حدس و تصحیح قیاسی دو کلمه در ابیات آن شدیم و آنها را داخل گیومه قرار دادیم. همچنین تصویر این غزل در هر دو نسخه به دلیل اهمیت علمی آن در این نوشتار ارائه می گردد.

نسخه موزه بریتانیا

سعدی فرماید: ((برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق‌فام را/بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را/هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رود/توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را/می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند/تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را/از مایۀ بیچارگی قطمیر مردم می‌شود/ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را/زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد/کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را/غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحب‌دلی/باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را/جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد/ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم‌اندام را/دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل/نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را/دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش/جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را/باران اَشکم می‌رود وز اَبرَم آتش می‌جهد/با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را/سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود/صوفی گران‌جانی بِبَر ساقی بیاور جام را)).

باز سعدی فرموده است: ((امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را/ یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را/یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد/ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را/هم تازه‌رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ‌دل/کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را/گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می‌دهی/جز سر نمی‌دانم نهادن عذر این اقدام را/چون بخت نیک‌انجام را با ما به کلی صلح شد/بگذار تا جان می‌دهد بدگوی بدفرجام را/سعدی عَلَم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان/ما بت پرستی می‌کنیم آن گه چنین اصنام را)).

حافظ ( رحلت در 791 قمری) فرموده:

ساقیا برخیز و دَر دِه جام را/خاک بر سر کن غم ایام را/ساغر می بر کفم نِه تا ز بر/برکشم این دلق ازرق‌فام را/گر چه بدنامی‌ست نزد عاقلان/ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را/باده در ده چند از این باد غرور/خاک بر سر نفس نافرجام را/دود آه سینۀ نالان من/سوخت این افسردگان خام را/محرم راز دل شیدای خود/کس نمی‌بینم ز خاص و عام را/با دلارامی مرا خاطر خوش است/کز دلم یک باره بُرد آرام را/ننگرد دیگر به سرو اندر چمن/هرکه دید آن سرو سیم‌اندام را/صبر کن حافظ به سختی روز و شب/عاقبت روزی بیابی کام را)).

سلطان احمد جلایری (مقتول در سنۀ 813 قمری) می فرماید: ((ساقیا برخیز و در ده جام را /پخته کن این خام نا فرجام را /شام کن این صبح را با زلف یار /صبح کن با عارضش این شام را /جان به می ده جام می آشام کن/جان نیرزد لذت آشام را /از غم دنیا چو رستی غم مخور/خوش بنوش و خوش بدار ایام را /باده می کن نوش عبدالقادرا/سجده کن آخر چنین اصنام را)).

هرچند در این مجلس شاعران دیگر از جمله خود حافظ نیز در اوزانی متفاوت، قوافی یکسان و مضامین نزدیک؛ اشعاری در دواوین خویش دارند. اما نکته بسیار مهم در این مجلس آن است که «مصرع نخست» در مطلع غزل احمد، شباهت تامه به مطلع غزل حافظ دارد و روشن است که یکی دیگری را علاوه بر استقبال، تضمین کرده است. در عین حال تنها این حافظ و احمد هستند که در وزن مثنوی یعنی رمل مسدس محذوف شعر خود را سروده اند و اوزان شعر سایرین با وزن شعر ایشان در این مجلس تفاوت دارند.

حافظ غزل دومی نیز در این مجلس دارد. وجود غزلی دیگر از وی در وزنی متفاوت اما با همین قافیه و ردیف و مضامین مشابه می تواند اماره ای بر آن باشد که حافظ در غزل فوق؛ فاعل در استقبال از شعر متقدم احمد بوده است و او است که مصرع نخست شعر احمد بغدادی را تضمین کرده. اما این تنها یک ظن محتمل است و به دلیل فقدان دلایل مستند در تاریخ ادبیات، عکس آن نیز ممکن می‎باشد. به هر تقدیر با وجود مصرع اول کاملاً مشابه در ابیات مطلع در اینکه حافظ و احمد در غزلیات بالا نظر مستقیم بر یکدگر داشته اند هیچ شک و شبهه ای وجود نخواهد داشت.

حافظ در غزل ثانی خود در این ضیافت گفته است: ((صوفی بیا که آینه صافیست جام را/ تا بنگری صفای می لعل‌فام را/ راز درون پرده ز رندان مست پرس/کاین حال نیست زاهد عالی‌مقام را/عَنقا شکار کَس نشود دام بازچین/کآنجا همیشه باد به دست است دام را/در بزم دور، یک‌دو قدح درکش و برو/یعنی طمع مدار وصال دوام را/ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش/پیرانه‌سر مکن هنری ننگ و نام را/در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند/آدم بهشت، روضۀ دارُالسَلام را/ما را بر آستان تو بس حق خدمت است/ای خواجه بازبین به ترحم غلام را/حافظ مرید جام می است ای صبا برو/وز بنده بندگی برسان شیخ جام را)).

همام تبریزی (رحلت در 714 هجری) سروده است: ((ساقی همان به که امشبی در گردش آری جام را/ وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را/ می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بی‌خبر/چون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را/کار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز ده/در حلقۀ خاصان مکش این عام کالانعام را/زان حلقه‌های عنبرین آرام دل‌ها می‌بری/آشوب جان‌ها کرده‌ای آن زلف بی‌آرام را/ای آفتاب انجمن از عکس روی و جام می/در جان ما زن آتشی تا پخته یابی خام را/ای عاشقت هر شاهدی رند تو هر جا زاهدی/در کار عشقت کرده دل یک باره ننگ و نام را/هر دل که هست اندر جهان رغبت به زلفت می‌کند/نخجیر دیدی کو به جان جوینده باشد دام را؟/صوفی چو لفظت بشنود دیگر نگوید ماجرا/حاجی چو بیند روی تو باطل کند احرام را/هر گه که دشنامم دهی آسوده گردد جان من/کز لهجه شیرین تو ذوقی بود دشنام را/من دست بوسی می‌کنم مرد لب و چشمت نیم/نقل لب مستان مکن آن شکر و بادام را/دارد همام از روی تو خورشید در کاشانه شب/بر راه صبح از زلف خود امشب بگستر دام را)).

امیرخسرو دهلوی (رحلت در سنه 725 قمری) در هندوستان می فرماید: ((بهر تو خلقی می کُشد آخر من بدنام را/بس می نپایم چون کنم وه این دل خودکام را/یک شب به بامی دیدمت آنگه به یاد پای تو/رنگین بساطی می کنم از خون دل آن بام را/خواهم که خون خود چو مِی در گردن جامت کنم/دانی چه دولت می دهی هر ساعت از لب جام را/تا چند هر دم از صبا در جنبش آید زلف تو/آخر دمی آرام ده دلهای بی آرام را/گر آب چشمی نیستت باری کم از نظاره ای/این دم که آتش در زدم بازار ننگ و نام را/نگرفت در تو سوز من اکنون که خواهم چاره ای/دوزخ مگر پخته کند این شعله های خام را/من عاشقم ای پندگو، نبود گوارایم که تو/از عافیت شربت دهی جانِ بلا آشام را/زینسان که دل در عاشقی بگسست تقوی را رسن/نتوان لگام از شرع کرد این توسن بد رام را/گر کشته شد خسرو ز غم تهمت چه بر خوبان نهم/چون چرخ خنجر می دهد در کشتنم بهرام را)).

عبید زاکانی (رحلت به احتمال زیاد در سنه 772 قمری) در غزل مغفول مانده خود فرموده است: ((از چرخ، دور خوشدلی بگذشت خاص و عام را/اینک درآمد دور غم ساقی بگردان جام را/پیمانه پُر کن می بده آبی که آتش رنگ شد/زان آب در آتش فکن این خرمن ایام را/ بر پیچ نامه پیش از آن کین هفت هیکل آسمان/طومار گورستان کند این جلد هفت اندام را/از دوری یاران خود می سوزم اکنون چون کنم/می باید اکنون سوختن با سوز خود ناکام را/من بلبل بیچاره ام از بوستان مانده جدا/وز جانب گل روی من ناورد کس پیغام را/چشمم ز خونِ گرمِ دل چون چشم گریان پر شده/وین صورت دل در میان نقشی است [مر حمّام] را3/هر شب به جایی دیگرم هر روز بر شاخ دگر/صیاد مرگ از بهر من می بافد اینک دام را/بی روی آن آرام جان، [جان] من از تن می رود/یا رب چگونه دل دهم این جان بی آرام را/مائیم و فقر و خرقه ای در حلقۀ اهل صفا/بگذر عبید از جملگی، بگذار ننگ و نام را)).

تصویر نسخه مفقوده دانشگاه کابل

خواجوی کرمانی ( رحلت در 752 هجری) می فرماید: ((ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را/ وین جامۀ نیلی ز من بستان و در ده جام را/چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده ای/در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را/خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته/گر پخته ای خامی مکن و ای پخته در ده خام را/در حلقۀ دُردیکشان بخرام و گیسو برفشان/ در حلقۀ زنجیر بین شیران خون آشام را/چون من برندی زین صفت بدنام شهری گشته ام/آن جام صافی در دهید این صوفی بدنام را/یک راه در دیر مغان برقع برانداز ای صنم/تا کافران از بتکده بیرون برند اصنام را/گر در کمندم می کشی شکرانه را جان می دهم/کان دل که صید عشق شد دولت شمارد دام را/خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن/باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را/گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب/ور جان رسانیدی بلب از دل طلب کن کام را)).

باز خواجو در غزل زیبای دیگر می گوید: ((ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را/می پرستانیم در ده بادۀ گلفام را/زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست/پس نشاید عیب کردن رند دُرد آشام را/احتراز از عشق می کردم ولی بی حاصل است/هر که از اول تصور می کند فرجام را/من به بوی دانۀ خالش بدام افتاده ام/گرچه صید نیکُوان دولت شمارد دام را/هر که او را ذره ئی با ماهرویان مهر نیست/هر که او را ذره ئی با ماهرویان مهر نیست/بر چنین عامی فضیلت می نهند انعام را/شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق/چون مه ام پُر چین کند بر صبح صادق شام را/گر بدینسان بر در بتخانۀ چین بگذرد/بت پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را/بر گدایان حکم کشتن هست سلطانرا ولیک/هم بلطف عام او اومید باشد عام را/چون بهر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست/حیف باشد خواجوار ضایع کنی ایام را)).

کمال خجندی (رحلت به احتمال زیاد در 808 قمری) می فرماید: ((کردند صید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را/ بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را/ پیش گُلِ اندام تو دارد گُل اندامی ولی/لطفی نباشد آنچنان اندام بی اندام را/ساقی رسید ایام گل خالی است از می جام مُل/ آن به که در دوری چنین خالی نداری جام را/گفتی دهیم ات عاقبت می از کف سیمین خود/جان سوختی تا کی دهی این وعده های خام را؟/حسن جهانگیرت چو کرد آن زلف دور از پیش رو/دادی به یغما روم را کردی پریشان شام را/گه گه که از لب چاشنی با هر دعاگوئی دهی/از بهر من داری نگه زیر زبان دشنام را/او زلف بشکست و کمال از توبه و زهد و ورع/زُنار چون ببرید یار او هم شکست اصنام را)).

نسیمی حلبی (مقتول در 811 قمری) فرموده است: ((صبح از افق بنمود رخ در گردش آور جام را/ وز سر خیال غم ببر این رند دُردآشام را/ای صوفی خلوت‌نشین بستان ز رندان کاسه‌ای/تا کی پزی در دیگِ سر ماخولیای خام را؟/ایام را ضایع مکن امروز را فرصت شمار/بیدادی دوران ببین دادی بده ایام را/ای چرخ زرگر خاک من زر ساز تا جامی شود/باشد که بستاند لبم زان لعل شیرین‌کام را/شد روزه‌دار و متقی امروز نامم در جهان/فردا به محشر چون برم یا رب ز ننگ این نام را/تا کی زنی لاف از عمل بتخانه در زیر بغل/ای ساجد و عابد شده دائم تو این اصنام را/ای شمع اگر باد صبا یابی شبی در مجلسش/از عاشق بیدل بگو با دلبر این پیغام را/کای از شب زلفت سیه‌روز پریشان بخت من/کی روز گردانم شبی با صبح رویت شام را/ای غرۀ فردا مکن دعوت به حورم زان که من/امروز حاصل کرده‌ام محبوب سیم‌اندام را/ای زلف و خال رهزنت صیاد مرغ جان و دل/وه وه که خوب آورده‌ای این دانه و آن دام را/بی‌آن قد همچون الف، لامی شد از غم قامتم/پیچیده کی بینم شبی با آن الف این لام را؟/خاک نسیمی در ازل شد با شراب آمیخته/ای ساقی مهوش بیار آن آب آتش‌فام را/می با جوانان خوردنم، خاطر تمنا می‌کند/تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را)).

 «ضیافت جام» فی ما بین شاعران شهیر در قرن هفتم و هشتم هجری تمام گشت4 اما غم ایام همچنان پا بر جا است و اگر من نیز شاعر بودم امروز غزلی بدین مطلع در این مجلس می سرودم:

سعدی بیا در ما ببین درد و غم ایام را

کز بوستان پندی بده این داعیان خام را

در قرون بعد باز هم شاعران دیگری چون اسیری لاهیجی، نظیری نیشابوری و غیره به این مجلس پیوسته اند و اشعاری را در استقبال از آن ایجاد کرده اند. اما از جهت رعایت قاعدۀ ایجاز، نقل آنها  را در این مقام  به میان نیامد.

در پایان همانا بر خود لازم می دانم  تا مراتب قدردانی و سپاس خود از برادر ارجمندم استاد  دکتر«سید نقی‎عباس کیفی» شاعر پارسی گوی و نسخه شناس هندی در دهلی نو را به ایشان اعلام می نمایم. اگر مساعدت همیشگی ایشان از راه لطف مشمول حال این حقیر نبود؛ دستیابی به تصویر سفینۀ مفقوده دانشگاه کابل هرگز بر من میسر نمی گشت. همچنین اظهار امتنان و تشکر از کتابدار فرهیختۀ کتابخانه سلطنتی کاخ گلستان طهران؛ سرکار استاد نسرین مرجانی به جهت ارشاد و همیاری دائمی ایشان نسبت به این بندۀ همیشه مزاحم را در پایان این مقال ضروری می دانم و با همین ترتیب از توجهات، عنایات و همیاری دائمی طبیب مسیحا دم  و ادیب؛ استاد سرکار خانم دکتر مریم سلیمانی در اطریش قدردانی می نمایم.

مگر صـــــــــاحب دلی روزی به رحمت

کند بر حال درویــــــــــــشان دعایی

اقل العباد سعید کافی انارکی (ساربان)

زمستان 1401

……………………………………………

1-سعید کافی انارکی- روزنامه اطلاعات – وادی ادبیات- حافظ در خمسه تقدیر- پنج شنبه نهم اسفند ماه 1397-در مقالۀ مذکور واژگان ((تدبیر و تقدیر)) کلید کاشف از یک مجلس استقبال است.

2- سید عارف نوشاهی-مجله معارف- مجموعه لطایف و سفینه ظرایف منبعی کهن در شعر فارسی و صنایع ادبی-فروردین  ۱۳۷۸ شماره 46.

3-در اینجا  ((حمام))  به کسر ح در معنای امر مقدر، امر محتوم، قضا، قدر و سرنوشت است و به فتح ح در معنی مرسوم گرمابه. پس از شور با استاد دکتر مهرداد چترایی عزیز آبادی ایشان با فراست؛ مر حَمام در معنای گرمابه را در نماد یک صورت بی جان و عاری از روح بر حِمام ارجح دانستند. مولانا در مثنوی می گوید: خود بدانی چون بر من آمدی/که تو بی من نقش گرمابه بُدی.

4- عطار نیشابوری غزلی به مطلع ((بار دگر شور آورید این پیر درد آشام ما/صد جام برهم نوش کرد از خون دل بر جام ما)) در دیوان خویش دارد. صرف نظر از چند مضمون مشابه آن با غزلیات شاعران فوق در این ضیافت، به اعتقاد نگارنده این ستور غزل عطار وارد در این مجلس یا احتمالاً موجب تسبیب آن نیست. زیرا اولاً وزن و ردیف متصل به قافیت در آن با غزلیات مجلس ما تفاوت دارد و ثانیاً از استواری و شور و فصاحت نهفته در غزل سعدی بی بهره است و لذا محرّکی برای ظهور یک مجلس استقبالی به شمار نمی آید.

برای دانلود فایل پی دی اف این مقاله 👈 اینجا کلیک کنید

برای مشاهده مقاله در وبگاه دایرة المعارف 👈 اینجا کلیک کنید

نشر دهید - Share By

امشب به این می اندیشیدم که آقای علی دهباشی در زمره معدود کسانی است که در ابنای معاصر ایران بی هیچ مبالغه ای می توان به وی صفت مولانا داد و با حسِّ یک عشق اسرار آمیز باستانی، خاطر را به روح جانبخشِ آن ترک سمرقندی و بوی جوی مولیان در مجله بخارا مستی بخشید.
امروز بیش از هزار سال پس از عهد رودکی هنوز هم بوی یار مهربان و رایحه خوش آن ایران پهناور از لابه لای اوراق مطبوعهٔ مطبوعِ بخارا به مشام جان می آید و مولانا علی دهباشی در طهران، حافظ جانِ پاک سمرقند و بخارای شریف در پیکر خستهٔ این سرزمین نازنین و نگاهبان جمیع فضایل و محاسن فرهنگی رو به اضمحلال نیاکان فاضل ما در کوران حوادث دهر و روزگار بزرگترین غفلت های تاریخی و فرهنگی  ایران است.
 ❤️ای بخارا شاد باش و دیز زی❤️

نشر دهید - Share By

حافظ و سلطان احمد ایلخانی در مجالس استقبال

اقل العباد سعید کافی انارکی- ساربان

👈مقاله در وبگاه دایرة المعارف  

👈خلاصه مقاله در روزنامه اطلاعات

به این می اندیشم که چگونه باید این مقالت مهم را بیاغازم؟. قلمی خشک به اسلوب رایج در تحقیقات علمی یا خامه ای شاعرانه و مست از انعکاس حقایق تاریخی و ادبی نهفته در این تقریر؟. اهل فن نیک می دانند که تتبع و پژوهش در احوال شعر و ادب، خاصه در قرن هشتم هجری چیزی جز کند و کاو و تحقیق در عشق و چشمه های جوشان معرفت شاعران عاشق نیست. فطرت عشق در نخستین قدم، طریق ناهموار خود را به رهروان بسا آسان می نماید اما چو در دایرۀ پر پیچ و تاپ حوادث دهر و ورطۀ ژرف و زایندۀ اندیشۀ بزرگان گام می نهی؛ بردن گوهر مقصود به دفتر خویش را در یک مقصد ناپیدا؛ سهل نخواهی دید و لاجرم زود باشد که در عرصۀ بروز مشکل ها، شعر الا یا ایها الساقی را زیر لب بر خوانی.

در مجالِ حاضر اما؛ حضور خلوتِ اُنس است و شاعران جمعند و موضوع سخن، معطوف به سلطان احمد بغدادی و دیوان مغفول مانده او در طول قرون و ادوار بلند تاریخی است. دیگر آنکه در کتاب تازه رسیده و پر دقیقۀ او با نام «هفت پیکر»؛ بسیار می توان رد پای متقدمین و معاصرین سلطان از رودکی سمر قندی تا یکایک شعرای نام آشنا یا گمنام قرن هشتم هجری را دید و درهای مجالس خیالی شاعران در دربار او را فراز کرد.

در این فتح باب اما چو گوش هوش به پیغام این مقال کنید؛ فرجام کار باز به دولت بیدار خواجه حافظ شیرازی و نقشبند قضا در دیوان سحر انگیز او ختم می شود و تو را به دانستن عمیقتر خاستگاه عینی نظم شاعر و سرِّ زمینی آن اشعار دلالت خواهد داد.

ز سِرِّ غیب کس آگاه نیست، قصه مخوان

کدام مَحرمِ دل ره در این حرم دارد؟

با آنکه بیش از یک قرن از آغاز نهضت تتبعات و پژوهش های آکادمیک مدرن بر منابع نظم و نثر پارسی می گذرد و کتب یا دواوین غالبِ سخن پردازان و مشاهیر ایران توسط محققان و ادیبان معاصر با بهره از اسلوب های انتقادی و علمی جدید به زینت طبع آراسته گردیده است اما هنوز در کُنج کتابخانه های شخصی و عمومی هر روز نسخه ای از آثار نویسندگان و شاعران گمنام یا مغفول مانده ای کشف می شوند که یا به طور کلّی در گذار از کوران حوادث دهر رفته رفته از اذهان ابنای زمان فراموش شده اند یا توجه و امعان نظر در احوال و کار ایشان در ادوار پس از رحلتشان بنا بر دلایل سیاسی، مذهبی، اجتماعی و فرهنگی به قدری مختصر و کمرنگ است که در طی قرون مدید؛ آثار اینان را سرنوشت تلخی جز نسخ و فراموشی در پی نبوده است.

ناصر بخارایی، جلال طبیب شیرازی، جهان ملک خاتون اینجو، شاه شجاع مظفری، سلطان احمد ایلخانی، شیخ غیاث الدین کُججی، سید جلال عضد یزدی، مولانا سعید هروی و بسیاری دیگر در قرن هشتم هجری در زمرۀ آنانی هستند که در سپهر سبز زبان پارسی چون اختران در پرتو خورشید بزرگانی چون خواجه حافظ شیرازی در حاشیه میدان سخن سرایی رفته رفته به سوی منزل خاموشان رفته اند و اگر سنت پسندیده تذکره نویسی و همت بلند تذکره نویسان، پژهشگران و عاشقان ادب و فرهنگ فارسی به همراه نسخ خطی نادر باقی مانده از آثار ایشان در کتابخانه های مختلف جهان نبود؛ بی تردید امروز هیچ نام و نشانی از این ادیبان و آثارشان در جایی به چشم نمی آمد.

می دانیم که در قرون گذشته نیز مانند امروز؛ خریدار و سفارش دهنده آثار ناآشنا؛ نسبت به کتب مشهور و نام آشنا بسیار کمتر بوده است و جز کاتبان درباری که برای کتابخانه‌های سلطنتی شاهان منابع را استنساخ و کتابت می کردند در میان عامۀ مردم و محافل عمومی، معمولاً سفارشی برای نسخه برداری از آثار کمتر شناخته شده وجود نداشته و کاتبان را نیز رغبتی به بازنویسی آثار شاعران کم شهرت بنا به دلایل اقتصادی نبوده است. زیرا در عهد قدیم نیز کتبی چون دیوان حافظ یا کلیّات سعدی و شاهنامه فردوسی به سرعت و با قیمت مطلوب به فروش می رفتند اما بعنوان مثال؛ دواوینی چون دیوان ناصر بجه‌ای یا ابن یمین فریومدی در میان عموم مردم قطعاً سفارش دهنده و ابتیاع کننده کمتری داشته است.

در این آسیب شناسی موجز به طور خاص در ارتباط با شاهان شاعر نیز ذکر این نکته را نباید از یاد برد که به دلیل تسلط امیر تیمور گورگانی (736-807 قمری) و فرزندانش از اواخر قرون هشتم و نهم هجری بر ایران، بی تردید نسبت به تبلیغ و نشر آثار و فضایل منسوب به اسلاف مظفری یا ایلخانی پس از انقراض این شاهان در عهد حکومت اخلاف تیموری، حساسیت سیاسی وجود داشته و از این رو است که کاتبان معمولاً رغبتی به نشر دواوین آنها از خود نشان نداده اند و به تدریج کلیات اشعار و نشانگان فضایل سلاطین ادیب گذشته نایاب شده است1.

مهمترین عارضه ناشی از کمرنگ شدن و یا فراموشی دواوین سایر شاعران نزدیک یا معاصر به بزرگانی چون حافظ آن است که پس از چندی مراودات ادبی و شعری وی با ابنای ادیب او به ورطۀ فراموشی سپرده می شود و متعاقباً تأثیر و تأثر متقابل بین ایشان و زمینه‌ها و بسترهای فرهنگی و اجتماعی بسیار مهم حاکم بر زندگی ادبی یک شاعر در دوران پس از وی آنقدر بی اهمیّت و سطحی به نظر می آیند که در نگاه یک مخاطب عام و بی‌اطلاع از احوال خاص و عناصر ویژه اجتماعی غالب بر زندگی شاعر (Contextual ellements) پس از مشاهدۀ عمق فصاحت و بلاغت و حکمت نهفته در یک تولید ادبی؛ در چنان شگفتی و ناباوری شگرفی فرو می رود که زبان ناطقۀ انسانی را از خلق آن اثر عاجز می‏داند و سخن شاعر موصوف را منتسب به عوالم غیب و الهامات شهودی و ماورای طبیعی به وی تلقّی می نماید.

نگارندۀ این سطور که سالیانی در حال تتبع ناتمام نسخ خطی دیوان حافظ شیرازی است در این مقام به هیچ وجه عزم آن ندارد تا از مقام و مرتبۀ بلند لسان الغیب خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی که بی شک یکی از بزرگترین شاعران آزادۀ تاریخ تمدن ایران است بکاهد و فره و اعتبار خدشه ناپذیر وی را در این مقام تخفیف دهد. اما پوشیده نخواهد بود که اگر بستر عمیقاً فرهنگی و ادبی حاکم بر ایران در سدۀ هشتم هجری برای نابغه‌ای چون حافظ مهیّا نمی‌بود هرگز دیوان شعری با این درجه از غنای معرفتی امروز در این گنبد دوّار برای ما به یادگار نمی ماند. در عین حال حافظ علیرغم شهرت عالمگیر در عهد حیاتش هرگز مانند دوره‌های پس از رحلت؛ یک شاعر اسرارآمیز و متصل به عوالم غیب شناخته نمی‌شد زیرا به دلیل شناخت مردم قرن هشت از شعر او و معاصران و متقدمانش در قرن هشتم و در دسترس بودن دواوین و آثار آنها تا زمان حیات حافظ؛ بی شک مخاطبان ادب پارسی در آن ایام می دانستند که حافظ قهرمان سرایش شعر در المپیک جمهوری ادبای عصر خویش است و این تولیدات هنری تجلی اوج مهارت، تعالی دانش و کمال هنر شاعری اوست که وی را سرآمد بزرگان همعصران وی نموده است. محمد گل اندام دوست و همدرس حافظ در شیراز که گردآورندۀ یا جامع دیوان خواجه پس از رحلت اوست در مقدمۀ مشهوری که بر دیوان وی نوشته در مورد حافظ می‌گوید: «بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصیل قوانین ادب و تجسس دواوین عرب از جمع اَشتات غزلیاتش مانع آمدی». به عبارت ساده تر؛ گل اندام در این توصیف از اشتغال حافظ به تحقیقات و تتبعات عمیق در مطالعه منابع ادبی فارسی و عربی و تسلط او بر کتب سخن می‌گوید و این مطلب دلیلی است بر چرایی قهرمانی حافظ در رقابتهای ادبی بزرگ ادبای ایران.

اما به تدریج در اعصار بعد بنا بر دلایل پیش گفته؛ نام، آثار و کتب معاصران حافظ نایاب و نادر می‎گردند و درک و فهم اندیشه و شعر او بدون وجود آبشخورهای تاریخی در فقدان منابع معرفی کنندۀ بسترهای فکری و انگیزشی وی کار را بر معما گشایی از شعر حافظ تا به امروز بسا مشکل کرده است.

یکی از معاصرین شمس الدین محمد حافظ که مراودات و مراسلات ادبی مغفول ماندۀ بسیاری بین او و خواجه وجود دارد سلطان احمد ایلخانی فرزند سلطان اویس ملقب به احمد بغدادی (759-813 قمری) است. مدتی قبل؛ پس از آنکه تصاویر چند نسخه خطی اشعار سلطان احمد ایلخانی به دست نویسندۀ این سطور رسید، عزم بر آن گزید تا از فضایل ادبی این مَلِک هنرمند که جنبه های فرهنگی و ادبی شخصیت وی در پس ابرهای سیاه سیاسی و تاریخی، قرن ها مغفول مانده بود پرده بردارد و با معرفی نسبتأ تازه ای از وی؛ جزئیات روابط عمیق و نزدیک ادبی او با خواجه حافظ را شرح و روابط متقابل بین ایشان را اثبات نماید.

در نگاه نخست آنچه مسلم بود آنکه با امعان نظر در شواهد و دلایل موجود، روابط حسنۀ ادبی و حُب متقابل بین ایشان از آنچه تاکنون به حافظ و شاه شجاع مظفری (733-786 قمری) نسبت داده اند نه تنها کمتر نبود بلکه بیشتر بود و لذا توضیح و تشریح آن برای علاقمندان به ادبیات پارسی و حافظ پژوهان بی شک موضوعی مهیج به شمار می آمد. تا آنکه در اثنی کار خبری فرخنده آمد که دیوان سلطان مذکور اخیراً به همت دکتر علی فردوسی و سرکار دکتر ساناز حبیبیان توسط شرکت سهامی انتشار به زینت طبع آراسته گردیده است. لذا با آنکه بخش اعظم این تحقیق به پایان رسیده بود با پیش بینی آنکه ممکن است در کتاب مطبوعۀ این سروران مطالب مقالت من  قبلاً مورد اشارت و پژوهش ایشان قرار گرفته باشد تا زمان بدست آوردن کتاب چاپی از نشر مقاله خویش از جهت این احتمالات امنتاع گردید.

این دیوان ارزشمند با آنکه اخیراً از زیر چاپ بیرون آمده امّا به علت قلّت تعداد نشر؛ خیلی زود نایاب شده است. با این حال پس از آنکه نسخه ای از آن به دست آمد و مقدمۀ پژوهش محور و بسیار مفصل آن مورد مطالعه و مداقه قرار گرفت و نتیجه این بود که علیرغم ارزش علمی بسیار زیاد و تصحیح جامع و ارزشمندی که از آن بعمل آمده است اما دارای یک کاستی است. پس از تورق اوراق دیوان سلطان احمد بغدادی توسط هر صاحب نظری آنچه که توجۀ و تعجب وی را به خود معطوف می نماید؛ تأثیر و تأثر متقابل بین این پادشاه ادیب و دیگر متقدمان و معاصران وی، خاصه یکی از بزرگترین شاعران ادب پارسی خواجه حافظ شیرازی است. پیروی مکرر و فراوان از سنت استقبال و همچنین وجود مفاهیم و مضامین مشابه فکری بسیار نزدیک در اشعار و ابیات این هر دو شاعر تابدانجا است که اختصاص فصلی مستقل و مشروح برای شرح و بسط آن در مقدمه کتاب یا توضیح و اشارت در پانویس اشعار برای آن ضرورت داشت اما متاسفانه کار ارزشمند مصححان گرانمایه فاقد این مهم است. البته ایشان با اذعان به حضور حافظ در سطح و عمق دیوان سلطان احمد و مناسبات شعری بین این دو؛ موضوع سخن را به مقالۀ قدیمی مرحوم علامه محمد قزوینی با عنوان ((حافظ و سلطان احمد)) و کتاب مشهور مرحوم دکتر قاسم غنی با عنوان ((بحث در آثار و احوال حافظ)) عطف می دهند5 و سپس در یک بحث بسیار اجمالی به مطلع چند غزل انگشت شمار این دو شاعر که در مراسلات شعری آنها قابل شناسایی است بسنده می نمایند. حال آنکه اشارات مرحوم علامه قزوینی و دکتر غنی به دلیل عدم کشف دیوان سلطان احمد در عهد حیات این نامداران بسیار قلیل  است و تنها در بر دارندۀ دو غزل مشهور از حافظ در ارتباط با احمد ایلخانی می باشد. از آنجاییکه دکتر علی فردوسی خود حافظ شناس و کاشف نسخه خطی معتبر حافظ اعلی مرندی در کتابخانه بودلیان آکسفورد هستند؛ شرح و بسط عمیق موضوع مهم مراودات ادبی سلطان احمد و حافظ توسط استاد بی تردید موجب غنای علمی بیشتر خدمت شایسته فرهنگی و ادبی ایشان بود.

امروزه نقد ادبی و تحلیل علمی آثار شعرا و نویسندگان با توجه به تکامل کمی و کیفی روزافزون داده های تاریخی و دسترسی بیشتر ما به منابع اصیل مرتبط با عهد و روزگار خالقان آثار فرهنگی نسبت به قرون گذشته، دیگر صرفاً معطوف به جنبه های زیبایی شناختی، فصاحت و بلاغت و سبک بیان و صنعت شناسی یا تفسیرهای ذهنی (Subjective) اثبات ناپذیر از قبیل ((لسان الغیب)) نامیدن یک شاعر نیست بلکه توسعۀ علوم و دانش های مرتبط با ادبیات از قبیل نسخه شناسی و تاریخ، آثار نویافته و اشخاص مفقودۀ جدیدی را به همراه شرایط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی حاکم بر دنیای گذشته بر ما کشف و هویدا می نمایند که امعان نظر و مطالعه تطبیقی آنها به معلوم شدن بسترهای تاریخی پیدایش یک اثر و ارایۀ تحلیل های اثبات پذیر عینی (Objective) منتهی خواهد شد. لذا پژوهش در تاریخ ادبیات و جامعه شناسی شعر و ادب در دوران ما، باید متّکی بر اسلوب های علمی جدید و اثبات پذیر باشد و از این رهگذر هیچ تجزیه و تحلیلی مستحکم تر از کشف تار و پود اتصالات افراد متأثر از هم و روابط و مراودات فرهنگی و ادبی ایشان در چهارچوب های تاریخی و اجتماعی و سیاسی نیست.

در عهد گذشته به دلیل فقدان منابع معتبر تاریخی یا عدم اعتنای ابنای قدیم به منابع مغفول؛ مطالعات تطبیقی و برنامه‎های پژوهشی میان تحلیلی (Interdisciplinary) یا اصلاً وجود نداشت یا اگر بود به صورت بسیار کمرنگ و بی ارجاع در نزد تذکره نویسان؛ آمیخته با خرافه و داستان پردازی های ذهنی و بی‎اعتبار بود. لذا از این رو است که در مطالعات پژوهشی جدید در خصوص بزرگان ادب پارسی چون فردوسی و سعدی و حافظ و هر شاعر دیگری با توسل به منابع معتبر جدید تاریخی و تدقیق در مقتضیات سیاسی عصر ایشان برای شناخت واقعی تر از شخصیت و عظمت کار آنها ضرورت دارد.

بنابراین آنچنان که گفته شد در خصوص نگرش تطبیقی به کار ادیبان مشهور در قرن هشتم هجری و در اینجا به طور خاص؛ سلطان احمد بغدادی و شمس الدین محمد حافظ که مراسلات و مراودات ادبی ایشان در ابعاد کمّی و کیفی بسیار قابل توجه و با‌ اهمیّت می باشند انجام یک بررسی جامع ضرورت بسیار داشت و از آنجا که مصححان ارجمند دیوان مذکور این مهم را به نحو مقتضی در کتاب وارد نکرده اند شاید این مقاله بسان مهمانی ناخوانده، مکملّی بر کار البته قابل تمجید ایشان باشد.

در اینجا لازم به توضیح است که حجم کار در این نوشتار و اشعار استقبالی شاعران قرن هشتم که حافظ و احمد نیز در مجالس مجازی آنها صاحب کرسی و شعر هستند از نظر کمّی آنقدر زیاد است که می‌تواند موضوع یک کتاب حجیم مستقل از این مقالت باشد. لذا به اقتضای آنکه این نوشتار پیش از تبدیل شدن به کتابی جامع برای نشر مقدماتی در نشریات آماده گردیده رعایت؛ قاعده ایجاز سبب شد که اولاً به غیر از اشعار سلطان احمد که به طور کامل منعکس می گردد؛ در اشعار و غزلیات سایر شعرا تنها بسنده به مطلع غزل نماییم و در موارد با اهمیّت بسته به مورد کل غزل یا در صورت لزوم  دو یا سه بیت مهم دیگر از آن شاعر را نیز مورد اشارت قرار دهیم.

دوماً از آنجائیکه چاپ این مقالۀ مفصل به صورت کامل در یک یا دو شماره از روزنامه میسر نیست لاجرم به همانند دیوان سلطان احمد در چند پیکر آنرا در بخش های متعدد به تدریج تکمیل و منتشر می گردد. اکنون آنچه از نظر می گذرد پیکر نخست نوشتار ماست که البته تحریریه محترم روزنامه می‎توانند هر پیکر را به اقتضای شرایط چاپ بنا به تشخیص، تلخیص فرمایند.

باز هم از جهت الزام به قاعدۀ ایجاز در اینجا قصد پرداختن به ساختار دیوان سلطان احمد و تحلیل ادبی و فنی شعر او را نداریم  و علاقمندان را به مقدّمۀ تحلیلی دیوان چاپی وی ارجاع می دهیم اما به طور مختصر لازم به ذکر است که مصححان با توجه به آنکه معتبر ترین منابع موجود از دواوین سلطان احمد بغدادی را در اختیار داشته اند؛ با امعان نظر در شواهد و قراین و ادله مستدل؛ نام دیوان را که از هفت بخش علیحده تشکیل شده است؛ «هفت پیکر» معرفی نموده اند و استدلال محکمی را برای انتخاب این عنوان در دیباچه خویش آورده اند.

 نگارنده این سطور اما با توسل به منابع خطی ذیل بخش اصلی مقالت خویش را تنظیم کرده است و البته پس از دریافت کتاب مطبوعه نیز در ویرایش سخن خود از آن بهره بسیار جسته است.

الف- نسخۀ خطی ناقص اما نفیس به شماره 98-ف/5 در کتابخانه انجمن حفظ آثار و مفاخر ملی ایران.این نسخه مجموعه نظم و نثری است که در سنه 834 هجری قمری یعنی حدود 21 سال پس از مرگ سلطان احمد نوشته شده و آثار چند شاعر مانند همام تبریزی، بساطی سمرقندی؛ رضا سبزواری و سلطان احمد ایلخانی را در خود دارد اما در کمال تأسف نسخه دارای افتادگی و پراکندگی در بخشی از اوراق است و دیوان سلطان احمد در آن کامل نیست.

دوم نسخه اصیل شماره F1932.33 در گالری هُنری فِری یِر (Freer Gallery of Art) آمریکا است و مطابق اطلاعات مندرج در سایت گالری در عهد حیات سلطان احمد ایخانی و سال 1410 میلادی یا 812 قمری توسط کاتبان دربار وی؛ معروف بغدادی یا عبید الله تبریزی نوشته شده و دارای تذهیب و تزیینات بسیار زیبا و نفیس است اما کامل نیست.

سوم نسخه کتابخانه موزه هنر ترک و اسلامی استامبول است که با شماره  ms.T.2046در پنجم شهر رمضان سنۀ 809 و عهد حیات سلطان احمد در بغداد توسط میرعبید الله ابن علی، کاتب سلطانی ( احتمالاً فرزند میر علی تبریزی) در دارالسلام بغداد نوشته شده و کامل می باشد است.

در کنار نسخۀ فوق الذکر و برخی مجموعه ها و بیاض های خطی دیگر که به صورت محدود و پراکنده اشعاری از سلطان احمد ایلخانی را به یادگار گذاشته اند در اختیار بود. هرچند دوران حکومت او در عراق عرب و آذربایجان سرشار از شورش ها و جنگ های بزرگ بوده است و بیشتر زندگی وی در نبرد و آوارگی و گریز از دشمن سپری شده اما ظاهراً این نابسامانی ها مانع از توجه ویژۀ سلطان به فرهنگ و ادبیّات فارسی نبوده و دربار وی مأمن کاتبان و ادیبان و نقاشان و ترسیم گران و موسیقی دانان و هنرمندانی بی بدیل بوده است که همواره مورد حمایت و تشویق این شاه هنر پرور قرارگرفته اند. هرچند کشف شخصیّت و روحیّات فردی و تحلیل سیاسی این پادشه در تاریخ موضوع مستقیم این نوشتار نیست و خود نیازمند تدوین و تقریر یک رساله پژوهشی علمی مستقل  است اما به طور خلاصه باید خاطر نشان نمود که تناقضات و گزارشات ضد و نقیض فراوانی در منابع کهن در خصوص سلطان احمد مشاهده می شود که هویّت راستین او را در هاله ای از ابهام ناشی از تضادها فرو برده است. از آنجا که سلطان احمد دشمن و رقیب دیرینۀ تیمور لنگ بوده برخی شاید در تأثیر از تفوّق تیموریان در اعصار بعد اغرق کرده و او را فردی سفاک، ستمگر، ظالم، خونریز دانسته اند2و متقابلاً بعضی دیگر وی را در شجاعت و عدالت و فضیلت ستوده اند و بر خلاف امیر تیمور گورکانی؛ وی را متشرع و محتسب سیرت به شمار نیاورده اند. تقریباً در تمامی تذکره های موجود آمده است که  خواجه حافظ در زمره کسانی است که او را ستوده و در غزلی به مطلع «احمد الله علی معدلت سلطانی» به ستایش وی پرداخته است. در کنار حافظ سایر شاعران معاصر با وی نیز سلطان احمد ایخانی را مدح کرده اند؛ بعنوان مثال جهان ملک خاتون شاهزاده شاعره آل اینجو و برادر زاده شاه شیخ ابو اسحاق ((زنده تا اواخر دهۀ هشتم قرن هشت هجری))؛ قصیده ای به مطلع: (( آمد نسیم و بوی تو آورد سوی من/ بادا فدای جانِ نسیمِ تو جان و تن )) را در مدح  سلطان احمد سروده است و در این قصیده مانند حافظ با اشاره به عدالت سطان گفته است: (( احمد بهادر آنکه ز تأیید عدل اوست/هر تیر را اساس محبّت سوی مِجَن/شاها درِ تو مقصد ارباب حاجت است/ رحمی بکن نظر به من ناتوان فکن)).

به هر تقدیر امعان نظر در تراوشات فکری و مفاهیم نظری نهفته در در دیوانش تا حدی برای قضاوت در باب شخصیّت راستین احمد بغدادی که به گمان ما باید در چهارچوبه های اصل نسبیّت با در نظر داشتن اوضاع نابسامان سیاسی و اجتماعی ولایات ایران درقرون هشتم و نهم هجری باشد؛ کارگشا خواهد بود.

در منابع ادبی؛ مشهورترین منبعی که ضمن شرح احوال حافظ، اشارتی مختصر به سلطان احمد ایخانی  و مراودات وی با حافظ دارد تذکره مشهور دولتشاه سمرقندی(۸۴۲-۹۰۰ قمری) است. دولتشاه سلطان احمد را خلف الصدق پدرش سلطان اویس جلایر در دستگاه سلطنتی باشکوه و بسیط  می داند و می‌گوید که وی؛ پادشاهی هنرمند، هنر پرور و خوش طبع بوده است و در خطاطی و نقاشی و تذهیب و موسیقی و انواع هنرها استاد بوده و در روزگار دولتشاه یعنی بیش از نیم قرن پس از مرگ سلطان احمد در سنۀ 813 هجری قمری؛ هنوز تصانیف و نغمه پردازی های وی در میان مطربان و مُغنیان رواج داشته است. البته دولتشاه به رذایل اخلاقی وی نیز اشارت کرده و گفته است که با وجود چندان فضایل مردی قتال و نا اعتماد بود وگاه دماغ او خشکی کردی و بی جنایت مردمان اصیل را خوار می نمود3.

گزارش دولتشاه در باب سلطان احمد را می توان تا حدودی معقول و مبتنی بر واقع پنداشت زیرا اولاً فاصله زمانی زیادی بین عهد او و دوران حیات سلطان احمد وجود ندارد که اخبار ایام سلطنت وی دگرگون یا فراموش شوند و دوماً کیفیّات نسخ خطی برجای مانده از کتابخانۀ سلطنتی او؛ تعالی و کمال هنرهایی مانند خطاطی و تصویر گری و تذهیب را در دربار وی نمایان می نمایند. همچنین او خود در اشعارش بارها به اصطلاحات فنی موسیقی و هنر اشاره کرده و از تسلط خود بر آنها پرده برداشته است.

باز دولتشاه حکایت می کند که سلطان احمد را اعتقادی عظیم در حق خواجه حافظ بودی و حافظ را به بغداد طلب و دعوت داشتی و همواره خواجه را تفقد و رعایت احوال می کرد. اما حافظ هرگز از فارس به جانب بغداد رغبت نکردی و به خشک پاره‌ای نان در وطن مألوف خود قناعت نمودی و این غزل در مدح سلطان احمد به دارالسلام بغداد فرستاد:

 احمد الله علی معدلة السلطانی

احمدِ شیخ اویسِ حسنِ ایلخانی

تذکره خطی «روضة السلاطین»  به  شماره (supple-PERS 320) محفوظ در کتابخانه ملی فرانسه نوشته فخری ابن محمد امیر هروی احتمالاً در عهد سلطان ابوالفتح حسین غازی چهارمین پادشاه سلسلهٔ گورکانیان هند (مرگ در 1627 میلادی) در باب شاهان و ملوکی است که به نظم و شعر میل داشته اند نوشته شده است. نویسندۀ این کتاب با عاریت از گزارش دولتشاه در احوال هنری سلطان احمد ایلخانی در باب چهارم کتابش با عنوان؛ ((بیان احوال سلاطین عراق و روم که گاهی به نظر التفات به نظم می نموده اند))؛ پس از شاه شجاع مظفری به سلطان احمد ایلخانی در ورق 23 کتاب می پردازد و می گوید: « القصه پادشاه هنرمند بوده و اشعار عربی و فارسی را جواب می گفته است. در تصویر و تذهیب و خاتم بندی نظیر نداشته خطوط شش قلم را خوب می نوشته است. در علم موسیقی و ادوار بی بدل روزگار بوده است و کارهای او در این علم مشهور است و ملازم و شاگرد او بسیار بوده و در عدالت نوشیروان ثانی بوده است چنانکه حضرت حافظ در وصف او می گوید احمد الله علی معدلت سلطانی و غیره. اما آخر به افیون میل کرده و دماغش از قانون صحت منحرف شده و در کشاکش عساکر منصوره امیر تیمور به دست یوسف قرا ترکمان، گله بان پدرش به درجه شهادت رسید و طبعش در شعر بسیار ملایمت داشته و به شعرا و رندان مایل بوده است و خاطر او لحظه ای از عیش فارغ نبوده است و این مطلع او مشهور است: دلا گدایی و رندی ز پادشاهی به/ دمی فراغت خاطر ز هر چه خواهی به».

نسخه خطی دیگری به شماره 2192-ف در کتابخانه ملی شیراز محفوظ است که مجموعه یا جنگ نظم و نثر فارسی است و علاوه بر اشعار بسیاری از شعرا در بخش دوم آن شرح احوال برخی از ایشان را با عاریت از سایر منابع مشهور ارایه شده است.البته خصیصۀ برجسته این کتاب آن است که در موارد محدودی اطلاعات تازه ای را نیز در خود جای داده. گردآورنده این مجموعه؛ در خصوص سلطان احمد ایلخانی در صفحه رقم 142 دستویس می گوید: « سلطان احمد بغداد در علم موسیقی و ادوار اصول صاحب وقوف بوده و چند نسخه درین علم تألیف کرده و خواجه عبدالباقر گیلانی ملازم او بوده و در این روزگار چندین تصنیف از کارها و عملهای وی پیش مطربان و مغنیان هست مثل؛ ضرب الفتح و مخمس ومائتين و ترکی ضرب، و فاخته ضرب و اکثر اصول مشکله مصنفش اوست و با این همه فضل و کمال مردی قتال و نا اعتمید بود و غیره».

نخستین کسی که در عهد جدید به جنبۀ ادبی شخصیت سلطان احمد ایلخانی و ارتباط آن با شاعر بزرگ شیرازی معاصر وی حافظ توجه کرده است علامه محمد قزوینی است که در شماره اول مجلۀ «یادگار» در سال 1323 با ارایۀ شرحی مختصر با عنوان ((حافظ و سلطان احمد جلایر)) گفته است که حافظ هرگز به بغداد سفر نکرد و سلطان احمد نیز هیچگاه به موطن حافظ شیراز نیامده است و حافظ در غزلیّات خود یکبار به تصریح و یکبار بدون تصریح از سلطان مزبور یاد کرده است. در غزلی که مطلع آن این است:

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

ببرد صبر و دوصد بنده که آزاد کند

به قرینه مقطع این غزل که در آن اشاره به دارالسلطنه سلطان احمد می کند و می گوید ((ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز /خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند)) نظر به سلطان احمد داشته است. همچنین آنجا که گفته است ((شاه را بِه بود از طاعت صد ساله و زهد/قدر یک روزۀ عمری که درو داد کند))  ممکن است به سفاکی و ستم پیشکی سلطان مذکور اشاره کرده و او را نصیحتی داده باشد. علامه سپس به غزل «احمد الله علی معدلت سلطانی» می پردازد و و در پایان سخن خود؛ استدلال می کند که چرا صفت ((ایخانی))  برای سلطان احمد صحیح  است و بر صورت متأخر و اشتباه ((ایلکانی)) رجحان دارد.

اما مهمترین نکته ای که در باب سلطان احمد در اینجا اشارت بدان ضرورت دارد آن است که او صرف نظر از نژاد مغول و تبار چنگیز خانی اش؛ از منظر فرهنگی پادشاهی مطلقاً ایرانی و پارسی گوی است که علیرغم حکومت در قلمرو عراق عرب (بغداد) عمیقاً فرهنگی پارسی دارد و دیوان قطور و پربار او سندی انکار ناپذیر از آن است که زبان نخست او زبان پارسی بوده است. زیرا قاطبۀ مطلق اشعار او به زبان دری است و اشعار عربی و ترکی منسوب به او در برخی جُنگ ها و نسخ متفرقه در مقابل دیوان هفت پیکر او در مقام قیاس به سان قطره ای در برابر دریای بیکران شعر پارسی ایجادی توسط وی می باشد. او همچنین خود را متعلق به خاک تبریز می داند و در بیان دلتنگی اش نسبت به موطن خود با استقبال از رودکی سمرقندی به سیاق شعر ((بوی جوی مولیان)) ابیات خوش و بلندی را سروده است که چند بیت از آن در اینجا نقل می گردد.

باد کوی عاشقان آید همی

از نسیمش بوی جان آید همی

جان عاشق هر زمان بر یاد دوست

چون صراحی بر زبان آید همی

از نسیم صبحدم هر صبحدم

بوی آذربایجان آید همی

نالۀ تبریزیان آید به گوش

دل از آن ناله طپان آید همی

اما پس از این مقدمه با ارجاع خوانندگان محترم به دیباچه مفصل و ارزشمند نسخه چاپ شده «هفت پیکر» که پیشتر به معرفی آن پرداخته شد؛ به مهمترین بُعد ادبی و فرهنگی کتاب این پادشاه شاعر که همانا بررسی تطبیقی اشعار مهم وی که در مراودات ادبی بین او و خواجه حافظ  و سایر معاصرین ایشان بوده است پرداخته می شود و با احاله قضاوت نهایی به خواننده، تاثیر و تأثر متقابل بین آنها و اتمسفر فرهنگی و ادبی حاکم بر روابط شعرا در قرن هشتم هجری در مطمح نظر مخاطبان ارجمند این مقال قرار می گیرد.

توجه به این نکته ضرورت دارد که بسیاری از شعرا نیز در اشعار مورد بحث این نوشتار، وارد در انجمن مراودات ادبی  حافظ - احمد هستند و در مجالسی خیالی که می توان بر اساس تعداد حاضران نامهای ثلاثه، اربعه، خسمه و قص علی هذا بدانها داد حاضر می باشند. البته باید توجه داشت که منابع ما در تشخیص تقدم و تأخر اشعار بسیار محدود و معطوف به برخی شواهد تاریخی و حدس و ظن و احتمالات است و لذا ممکن است حافظ  و احمد در مواردی بی خبر از دیگری هر دو به صورت مستقل به استقبال یک شاعر مشهور معاصر یا متقدم بر خویش رفته باشند و دیگری نیز به آن مجلس ورود کرده باشد. یا بی توجۀ به سرایش های مرتبط  توسط سایرین در یک وزن و یک قافیه یا در مضامین مشابه از یکدگر به صورت مستقل استقبال کرده باشند و حتی ممکن است که دیگران خود را در مجلس اختصاصی حافظ و احمد میهمان کرده باشند.

هرچند جمیع منابع خطی موجود از سلطان احمد بغدادی که امروز از وی بر جای مانده حدوداً بین یک تا دو دهه بعد از رحلت خواجه حافظ کتابت گردیده اما دلایل و قراین بسیاری وجود دارد که این پادشاه از عنفوان عهد جوانی در هنر شاعری دارای کمالات بوده  است و در زمان حیات حافظ نیز او شاعری توانگر به شمار می آمده. بنابراین رای صائب آن است که غالب استقبالات وی از حافظ در دوره زندگانی و شهرت خواجۀ ما در شیراز بوده و و شواهد و قراین حکایت از آن دارد که سلطان پس از وفات حافظ چندان به استقبال او نرفته است. یکی از مهمترین دلایل این مدعی؛ وجود دو بیتی در دیوان سلطان است که با بهره از حروف ابجد، بهار سنۀ 792 هجری قمری در بغداد را وصف می کند و لذا او در این سال که مصادف با رحلت خواجه حافظ نیز می باشد در سی و سه سالگی خود شاعری توانا بوده است.

آمد به چمن چو بلبل از مشتاقی

گل کرد خطاب ایها العشاقی

بغداد و بهار و سال ذال و بی و صاد (792)

خوش موسم گل رسید هات ای ساقی

در عین حال وجود اشارات مستقیم و غیر مستقیم متعدد به سلطان احمد در اشعار خواجه حافظ شیرازی و مضامین مشترک و غزلیات مجالس دوجانبۀ استقبالی آنها نیز دلیل دیگری بر شاعر بودن احمد بغدادی تا پیش از فوت حافظ است. با این مقدمات به سراغ دیوان سلطان احمد می رویم و هر آن کجا که اثری از ارتباط وی با حافظ را ببینیم در ادامۀ کار بلند این مقاله آنرا مورد تحلیل و تدقیق قرار خواهیم داد.

حافظ در غزلی بدین مطلع می گوید:

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی

در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

 

سلطان احمد در همین وزن و قافیه می گوید:

خورشید چرخ خوبی انوار لطف شاهی

پاینده باد یار رب در عزّ و پادشاهی

دانی چه فرق باشد از ماه تا به رویت؟

چون آفتاب روشن از ماه  تا به ماهی

بر حال زار بیدل آن چشم های سر مست

در مذهب دو حاجب بالله که خوش گواهی

چون عیش رخت بر بست غم را بهانه ای کرد

اکنون در این غریبی ما مانده ایم و آهی

آن یوسف زمن را وان گلبن چمن را

بازش رسان به زودی یعقوب را الهی

ور زانکه اشک رانم سیلاب دُر فشانم

از روی لوح محفوظ بی شک برد سیاهی

تجرید شو ز عالم گر مرد راه عشقی

زیرا که نیست در عشق چون ترک هیچ راهی

هرچند با اوزان، مضامین و قوافی متفاوت در دیوان برخی شعرا چون کمال خجندی ( وفات در سنه 803 قمری) و ابن یمین فریومدی (685-769 قمری) اشعاری وجود دارد اما پس از تدقیق در آنها بدون هیچ تردیدی می توان گفت که اشعار این شاعران جنبۀاستقبالی نداشته و در روابط ادبی مرسوم بین ادبا و مراودات استقبالی سروده نشده است. ولی پس از مقایسه غزل حافظ و سلطان احمد در‌می یابیم که این دو شعر نه تنها در قافیت و وزن شباهت تامه با یکدگر دارند بلکه با داشتن یک روح متجانس و هم مضمون؛ در استقبال از هم سروده شده اند. مرحوم دکتر قاسم غنی در دهه های دور گذشته و پیش از کشف دیوان سلطان احمد ایلخانی در کتاب ارزشمند خود با عنوان تاریخ عصر حافظ ضمن بحث در آثار، افکار و احوال او احتمال می دهند که این غزل در مدح شاه شجاع و در زمان سقوط حکومت برادر وی شاه محمود مظفری و رسیدن شاه شجاع به دروازه های شیراز توسط حافظ سروده شده باشد که با امعان نظر در غزل سلطان احمد و استقبال انکار ناپذیر موجود در آن باید پیکان مقصود حافظ را در این غزل از سمت شاه شجاع مظفری به سمت سلطان احمد ایلخانی تغییر جهت بدهیم.

 

حافظ می گوید:

منم که گوشۀ میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

 

سلطان احمد می گوید:

منم که دامن عزلت گرفتگاه من است

محل عشق به هر دو جهان پناه من است

سپیده دم که ز سینه نفیر عشق برآرم

سراچه‌ها ی معانی به گرد آه من است

محبتی است مرا با تو سخت روحانی

دروغ هیچ نگفتم خدا گواه من است

به خاک پای عزیز تو می خورم سوگند

که صبح و شام در این آستان جِباه من است

اگر ز لطف درآیی شکنج زلف بجویی

شکسته‌ای که بپرسی دل سیاه من است

 

غیاث الدین شیخ محمد کُجُجی تبریزی (رحلت محتمل در 788 قمری)  
شیخ الشیوخ و شاعر قرن هشتم آذربیاجان اهل کجج از نواحی تبریز نیز غزلی در همین وزن و قافیه در دیوان خود دارد4. او در روزگار سلطان اویس جلایری و فرزند او سلطان احمد، شیخ الاسلام تبریز بود و در تثبیت سلطنت سلطان احمد با بهره از نفوذ سیاسی خود نقش مهمی داشته است. با امعان نظر در دیوان وی کاشف بعمل می آید که بین شیخ کجج و خواجه حافظ نیز توجه متقابل و سنت استقبال شعری وجود داشته است. بعنوان مثل شیخ کجج غزلی دارد به مطلع: ((دل و جانم پر از محبت اوست/دیده روشن به نور طلعت او است)). لازم به ذکر است که برخی از منابع معتبر تاریخی در عهد تیموریان گفته اند که سلطان احمد بغدادی او را به قتل رسانده است. معین الدین نطنزی مورخ قرن نهم در کتاب منتخب التواریخ معینی که اندر سنه 817 کتابت گردیده به وجهی موجز در ذکر سیرت سلطان احمد بن شیخ اویس؛ می گوید: «او پادشاهی هنرمند، عاقل و بزرگ همت بود. بعد از برادر بر تخت نشست و از حدود مکۀ شریفه تا نهایت دربند باب الابواب به تصرف گرفت. چون به بغداد رفت زُنطاری (شجاعان) چند برانگیخت تا خواجه کججی را بکشت». به هر تقدیر شیخ کججی در غزل خویش که به دلیل اهمیّت آن به صورت کامل در اینجا منعکس می گردد؛ گفته است:

به آستان عزیزت که آن پناه من است

که جان و دل به تو دادم خدا گواه من است

چو آستان درت هست کعبۀ مقصود

گمان مبر که مغیلان حجاب راه من است

به لطف و قهرم اگر خوانی و اگر رانی

کجا روم که سر کوی تو پناه من است

عجب بود که به دنیی و مُلک عقبی نیز

به حسن لطف و ملاحت کسی چو شاه من است

اگر زحال درونم تو را وقوفی نیست

گواه ظاهر من جامۀ سیاه من است

به زیر پای تواَم خاک نیست نقصانم

که خاک پای تو بودن کمال جاه من است

به جرم آنکه کجج دور ماند از آن حضرت

بمرده ام من بیدل همین گناه من است

 

حافظ راست:

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

ببرد صبر و دوصد بنده که آزاد کند

 

سلطان احمد بغدادی راست:

قلم و دست تو روزی که زمن یاد کند

خاطر خسته دلان با دو سخن شاد کند

آدمی را نبود شیوه و اشکال پری

این چنین شیوه یقین شد که پری زاد کند

عاقبت بار اهانت بکشد از همه خلق

هرکه بر قول سبک پای تو بنیاد کند

بدرد جامه به تن غنچه سوری آری

عندلیب ار به چمن ناله و فریاد کند

هر زمان خاطر من موج تحیّر بزند

هر نفس دیدۀ من دجلۀ بغداد کند

اوحدی مراغه ای (673 -738 هجری) بسیار پیشتر از حافظ و سلطان احمد در غزلی بدین مطلع می گوید: ((چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند/دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند)). اوحدی در غزل متقدم خود که مضامین بسیار نزدیک به غزل حافظ  و احمد دارد باز گفته است: ((خانهٔ عمر مرا عشق ز بنیاد بکند/عشق باشد که چنین کار به بنیاد کند/ چه غم از شاه و چه اندیشه ز خسرو باشد/گر به شیرین رسد آن ناله که فرهاد کند)).

هرچند بی گمان حافظ متأثر از غزل اوحدی شعر خویش را سروده اما در اینکه خطاب غزل حافظ به سلطان احمد بوده و در عین حال احمد نیز غزل خود را در پاسخ یا استقبال از غزل حافظ سروده است کمتر جای تردیدی وجود دارد. پیشتر به اشارت حکیمانۀ علامه قزوینی در مقالت حافظ و سلطان احمد اشاره کردیم و دانستیم در زمانی که هنوز دیوان سلطان احمد در اختیار مرحوم قزوینی نبوده است ایشان از قرینۀ بیت مقطع حافظ در آنجا که گفته است؛ ((ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز/خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند)) بدون تصریح از سلطان احمد ایلخانی یاد کرده و نارضایتی از اوضاع خود در شیراز را با ابراز تمایل در مهاجرت به بغداد و قلمرو سلطان ایلخانی در بیت مقطع بیان نموده است. حال با در اختیار داشتن دیوان سلطان احمد و یافتن غزل فوق‌الذکر ،حدس صائب استاد به ما اثبات می گردد.

می دانیم حافظ به جز چند سفر کوتاه به یزد و اطراف شیراز هیچگاه رغبت و تمایلی به هجرت بلند و مهاجرت به سایر اقالیم دور نداشته است و از سفر به هندوستان و بغداد و تبریزعلیرغم وجود دوستی حسنه اش با شاهان و دعوت سلاطین وقت آن نواحی از وی؛ در نهایت منصرف شده و از سفر به بلاد غریب سرباز زده  است و به خشک نانی در شیراز و جرعه ای از آب رکناباد در نسیم  باغ مصلی قناعت کرده. در همین راستا مولانا محمد صوفی آملی مازندارانی (متوفی در سنه 1035 هجری) نویسندۀ تذکرةالشعرای مشهور بتخانه در گزارش خود از احوال حافظ می گوید: «و سطلان احمد جلایر از فرط اخلاص؛ مکرر از بغداد، خواهش ادراک صحبت خواجه کرده و التماس رفتن او به بغداد نموده. اما خواجه نظر به همت بلند درویشی، به نان خشک و پاره پشمی قناعت کرده و از شیراز حرکت نفرموده است». در صحت این گزارش با توجه به همه شواهد قراین موجود در دواوین این دو شاعر ممکن است در این بیت سلطان احمد آنجا که می گوید؛ ((عاقبت بار اهانت بکشد از همه خلق/هرکه بر قول سبک پای تو بنیاد کند)) نکته ای تاریخی و گلایه ای نسبت به بد قولی حافظ در هجرت به بغداد نهفته باشد.

 

حافظ می گوید:

مزرع سبز فلک دیدم داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد هنگام درو

 

سلطان احمد راست:

زحمت عاشق مسکین مده ای عاقل رو

آنچه امسال بکاری همه سال آن بِدِرو

می نیرزد بر ارباب معانی به خرد

ملکت جم به جُوی نعمت قارون به دو جو

سخن باطل واعظ مشنو عاشق باش

گوش بر زمزمۀ نی کن و از حال شنو

گر شدم عاشق لیلی من مجنون چه عجب

نیست عیبی که شود عاشق شیرین خسرو

بعد مرگم که به خاکم گذری عیسی وار

زنده برخیزم و یابم به جهان عمری نو

گر نبودی به جهان روزی من روی مهش

جِرم خورشید کجا یافتی این پرتو ضو

عهد بستم که دهم دل به تو با رغبت خویش

اعتمادت چو نباشد بدهم جان به گرو

همچو خیّاط فلک احمد بن ویس صفت

رشته عشق به دست آر و به عشاق، گرو

سیف فرقانی (وفات در 749 قمری) می گوید: ((من چو از جان شده ام عاشق آن روی نکو/آخراین عشق مرا با تو سبب چیست بگو)).

حکیم نزاری قهستانی (۶۴۵–۷۲۱  قمری) می فرماید: ((آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنو/امشب از بهرِ خدا مرحمتی کن تو مرو)). نزاری در بیت دیگری می گوید: ((گر نخواهی برِ ما بود و بخواهی رفتن/‌ وایِ من بر تو هلاکِ منِ مسکین به دو جو)).

این یمین فریومدی (رحلت در 769 قمری) می فرماید: ((ای بخوبی رخ تو برده ز خورشید گرو/گشته طاق خم ابروی تو جفت مه نو)) همو در بیتی دیگر می گوید: ((گفتمش سینه چو گندم ز غمت بشکافم/گفت کز ماش بگوئید که بر ما بدو جو)).

 

حافظ راست:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آیی

 

سلطان احمد فرماید:

دل می کِشدم دیگر از عقل به شیدایی

تا خود چه کند با من باز این سر سودایی

تا علم و جنون بر من شد کشف و بیان روشن

بر آب روان شستم سر دفتر دانایی

مِی خواره و سر مستم جام ورع اشکستم

زنّار به جان بستم رفتم بر ترسایی

شیخ کَجَجی دیدم گفتم که بگو رمزی

گفتا که تو می دانی پنهانی و پیدایی

عطاّر چه می گوید از جان بشنو احمد

فانی شو اگر مَردی تا محرم ما آیی

در اینجا باید گفت که ممکن است مخاظب غزل حافظ یا مقصود وی از ((پادشه خوبان)) در شعرش،  سلطان احمد بغدادی یا شاه شجاع مظفری و حتی شیخ ابو استحاق اینجو باشد. اما با توجه به غزل اخیر سلطان احمد در این وزن و قافیه، بار احتمال به سمت او بیشتر از دیگران خواهد بود.

جلال طبیب شیرازی (رحلت در 773 قمری) شاعر معاصر با حافظ نیز غزلی در همین وزن قافیه بدین مطلع دارد: ((ای صورت مطبوعت در غایت زیبایی/ از بس که لطیفی تو در وصف نمی آیی)). شاعر در بیتی از این غزل می گوید: ((تا کی دل ما باشد چون زلف پریشانت/آشفته و سرگردان، شوریده و سودایی))

خواجوی کرمانی ( 689 – 752 قمری) می گوید: ((چون پیکر مطبوعت در معنی زیبایی/صورت نتوان بستن نقشی بدلارایی)). خواجو در بیت غزل خود می گوید: ((آنرا که بود در سر سودای سر زلفت/گردد چو سر زلفت سرگشته و سودایی)).

عماد فقیه (690-773 قمری) می گوید: ((ای مردمک چشمم از روزن بینایی/گلزار جمالت را پیوسته تماشایی)). در بیتی در این غزل عماد می گوید: (( رفتی ز دل و شادی برگشت چو برگشتی/بازآی که باز آید بختم چو تو باز آیی)).

سلمان ساوجی (رحلت در 778 قمری) در همین مضمون می فرماید: ((کشیده کار ز تنهایی ام به شیدایی/ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی)). در بیت سوم غزل خویش می گوید: ((مرا تو عمر عزیزی که رفته‌ای ز سرم/چه خوش بود اگر ای عمر رفته بازآیی)).

جلال عضد (زنده تا پایان نیمه اول قرن هشتم) در این مضمون می گوید: ((خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آیی/غمم ز دل ببری چون جمال بنمایی)). جلال در بیتی دیگر از غزلش می گوید: ((مباد هیچ کسی چون جلال در عالم/اسیر عشق و غریبی و درد تنهایی)).

 

حافظ راست:

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی

 

سلطان احمد راست:

مائیم مست طافح از جام لایزالی

بیرون ز عقل و دانش، سودایی و خیالی

می بین ز چشم لیکن بر دوز دیده ها را

بشنو ولی مزن دم بر خویش، بندِ لالی

گفتم که فال گیرم از مصحف جمالت

بختم شنید گفتا خوش نیّتی و فالی

حقّا که غایت شوق نقضان نمی پذیرد

 گر زانک شد میسّر با دوست اتصالی

احمد حقیقتی شو عشق مجاز بگذار

کان صورتی است قالی وین صورتی است خالی

باز حافظ در همین وزن و قافیه ملمعی دیگر دارد و می گوید : ((یا مبسما یحاکی درجا من اللالی/یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی)). با توجه به بیت مقطع آنجا که حافظ می گوید: ((مسند فروز دولت کانِ شکوه و شوکت/برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی))؛ بی شک این غزل در مدح خواجه برهان‌الدین‌ابونصر فتح‌اللهِ وزیر، فرزند کمال‌الدین‌ابوالمعالی از وزیران مشهور امیر مبارزالدین محمد مظفری سروده شده است. اما با این وزن و قوافی و مضمون در بین بزرگان؛ غزل و قصیده بسیار است و حافظ و احمد نیز در این انجمن صاحب کرسی هستند.

خاقانی شروانی (متولد در 520 هجری) می گوید: ((شوریده کرد ما را عشق پری جمالی/هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی)). همو در بیتی دیگر گفته است: ((گفتم که ای نگارین این گریه بر چه داری/گفتا که بی‌جمالت روزی بود چو سالی)).

سعدی می فرماید: ((هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی/الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی)).

اوحدی مراغه ای می گوید: ((ای بر شفق نهاده از شام زلف خالی/بر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی)). در بیت بعد می گوید: ((چون ماه عید جویم هر شب تو را ولیکن/ ماهی چنان نبیند جوینده جز به سالی)).

همام تبریزی (636-714 قمری) گفته است: ((اکنون که نیست ما را با دوستان وصالی/ پیوند تن نخواهد جانم به هیچ حالی)).

جلال عضد می گوید: ((ی چشم و دهان تو به هم خواب و خیالی/روی تو و ابروی تو بدری و هلالی)). جلال در بیتی دیگر گفته است : ((ای مه بنما چهره که روزم به شب آمد/کآن روز که بی تو گذرد هست چو سالی)).

سیف فرغانی در قصیده ای بدین مطلع می گوید: ((در باغ دهر چون گل، گر سر به سر جمالی/در روز زندگانی گر جمله مه چو سالی)). در بیتی دیگر از این قصیده، سیف می گوید: ((تا بدر تام گردی از آفتاب دانش/هر روز پرتو میگیر اکنون که چون هلالی)).

کمال خجندی می گوید: ((خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی/ باری برم خیالی چون نیستم وصالی)).

جهان ملک خاتون می گوید: ((در دیده ام نیامد جز روی تو خیالی/جز قامتش نیامد در چشم ما نهالی)).

شاه نعمت الله ولی گفته است: ((ای از جمال رویت نقش جهان خیالی/ وی ز آفتاب رویت هر ذره ای هلالی)).

 

حافظ راست:

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

سلطان احمد می گوید:

ای دلا تا ننهی در ره او گامی چند

نکشی از لب لعلش به روان جامی چند

زهد دام است و ریا دانۀ او حاضر باش

خویش را نفکنی در دانه و این دامی چند

می فروش ار چه به نسیه ندهی باده بمن

خرقه ما بستان زود بده وامی چند

صبحگاهان که رَوی رو به چمن وه چه خوش است

با می و مطرب و ساقی و گل اندامی چند

نام احمد که برد زانکه بپرسند بگو

در خرابات همی گشت به بدنامی چند

جلال عضد در این انجمن می گوید: ((عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چند/آتشی در زده انگار به خاشاکی چند)). او در بیت پنجم غزلش می گوید: ((شهسوارا بگذر بر صف ما صید کنان/ تا سری چند ببندیم به فتراکی چند)). البته این شهسوار قطعاً سلطان احمد نیست زیرا جلال پیش از پادشاهی احمد رحلت کرده است.

کمال خجندی در غزلی با همین مضامین بدین مطلع می گوید: ((می برند از تو جفا بی سر و سامانی چند/چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند)). کمال در عهد سلطان احمد در تبریز سکونت داشته و هم اکنون نیز مرقد او در این شهر است. لذا محتمل است پس از وقایعی مانند قتل شیخ کججی و نسبت دادن آن به سلطان احمد، کمال غزل خود را خطاب به وی سروده باشد. او در بیت دیگری از غزل خود می گوید: ((زاهدان فایده عشق ندانند که چیست/نکند فایده این نکته به نادانی چند)).

 

مولانا خواجه عبید زاکانی (وفات در 773 قمری) در غزلی بدین مطلع گفته است: ((ساقیا باز خرابیم بده جامی چند/ پخته‌ای چند فرو ریز به ما خامی چند)). در بیت بعد می گوید: ((صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق/ما و میخانه و دُردی کش و بدنامی چند)). باز همو در بیت ششم غزل خویش می گوید: ((در بهای می گلگون اگرت زر نبود/ خرقهٔ ما به گرو کن، بستان جامی چند)). عبید در شیراز پیش از سلطنت سلطان احمد معاشر با حافظ بوده است.

خواجه عماد فقیه در این مجلس می گوید: ((بر گُل افکند ز سنبل بت ما چینی چند/تا به بار است شقایق به ریاحینی چند)). عماد در بیت مقطعِ خود می گوید: ((گو بخوان یک غزل از نظم دلاویز عماد/ کز فلک برگذرد نعرۀ تحسینی چند)).

شاه نعمت الله ولی نیز در این مضمون و قافیت غزلی مهم دارد. نعمت الله می گوید: (( به علی رغم عدو باز زدم جامی چند/ توبه بشکستم و وارستم از این خامی چند)). او در بیتی  از این غزل نزدیک به بیت حافظ می گوید: ((فرصت از دست مده زلف نگاری به کف آر/ می خور و وقت غنیمت شمُر ایامی چند)). همو باز در بیتی نزدیک به بیت احمد بغدادی می گوید: ((نوبهار است گل آور چو می ات نیست بیا/برو از پیر خرابات بُکن وامی چند)).

حافظ اما در بیت مقطع غزل خویش صفت کامکار را به کار بسته و بعید نیست که صفت معطوف به سلطان احمد بغدادی باشد.

 

حافظ از شوقِ رخ و مهرِ فروغِ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سویِ ناکامی چند

 

حافظ می گوید:

اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

 

احمد میگوید:

گر شوق غم عشق تو با سوز و گداز است

صد شکر که الطاف تو بیچاره نواز است

در صومعه و خانقهم راه ندادند

گفتند حریفان که در میکده باز است

بی عشق مجازی نشود کار میسر

گر کوی حقیقت طلبی راه مجاز است

جز مرتبه ای کز در حق یافته باشی

هر مرتبه کان هست همه شیب و فراز است

مرغ دل احمد هوس لامعه دارد

هرچند که پروانه آن شمع طراز است

در بین تمامی شاعرانی که در مجالس خیالی سلطان احمد و حافظ می توان ایشان را یافت در این غزل تنها کسی که در این وزن، مضمون، قافیت و ردیف شعری در دیوان او هست مولانا ناصرالدین بخارایی (وفات در سنه 872 قمری) است. نظر به اهمیّت و بلاغت این غزل، آنرا از دفتر ناتمام تصحیح اشعار ناصر که به اهتمام  نگارنده این سطور در حال انجام است به صورت کامل منعکس می نماییم. ناصر می فرماید: (( گر راه حرم چون سر زلف تو دراز است/از قبله دری بر دل مشتاق تو باز است/ تا گوشه ابروی تو محراب دل ما است/ما را نه سر زهد و نه آهنگ حجاز است/یک عاشق پاکیزه نظر نیست چو محمود/ور نه همه اطراف جهان پر ز ایاز است/میلی که دلم سوی تو دارد به حقیقت/از دیده معنی است نه از روی مجاز است/از هر دو جهان قبله سر کوی تو دارم/در جنّت فردوس چه حاجت به نماز است/از پای نشین یک نفس ای شمع که امشب/بیچاره دل سوخته در سوز و گداز است/درباز دل و دین به در میکده ناصر/می نوش زمانی که در توبه فراز است)).

 

 

حافظ می فرماید:

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل، ره گم کُنَد مسکین غریب

 

سلطان احمد جلایری راست:

جان بیغما بُرد زلفش ماند دل آنجا غریب

صبر باید کرد دل را با تن تنها غریب

بس عجب کاری است غربت من ندانم وصف کرد

کس نداند درد غربت در جهان الا غریب

کعبه مقصود می جوید به مقصد می رود

بی زواد و بی شتر افتاده در صحرا غریب

یاد کشتی می کند در دجله با یاران خویش

زان سبب ریزد ز دیده هر شبی دریا غریب

هیچ غمخواری نباشد جز خدا بیچاره را

دست می دارد تضرع می کند بالا غریب

در فراق روی یار و دور بر یاد دیار

نیم بسمل می طپد در خون دل شبها غریب

 سالها بودم غریب و با غریبان همنفس

همچو احمد کس ندیدم در جهان زیبا غریب

خواجوی کرمانی در این مجلس می فرماید: ((طرۀ مشکین نباشد بر رخ جانان غریب/ زانکه نبود سنبل سیراب در بستان غریب)). در بیتی دیگر از غزل خویش می گوید: (( گر به شمشیرم کُشی حُکمت روان باشد ولیک/بر گدا گر رحمت آرد نبود از سلطان غریب)). البته جای تردیدی نیست که خواجو در این غزل نظری به احمد ایلخانی ندارد زیرا وی در سنه 752 بسیار پیشتر از ظهور و سلطنت احمد در شیراز رحلت کرد و در تنگ الله اکبر این شهر به خاک سپرده شده. لذا پوشیده نیست که در این مجلس دیگران در استقبال یا شاید مقلد کلام وی برای استقبال از یکدگر هستند.

نعمت الله ولی نیز غزلی با ردیف «غریب» در دیوان خود دارد. او می گوید: ((در دیار تو غریبیم و هوادار غریب/خوش بود گر بنَوازی صنما یار غریب)).

ناصر بخاری نیز غزلی دارد بدین مطلع: ((ای به حسن از عالم انسان غریب/ذاتِ انسانِ تو در اینسان غریب)). او در بیت مقطع می گوید: ((از سر کوی تو تا ناصر برفت/هیچ پرسیدی کجا شد آن غریب؟)).

خواجه کمال خجندی در این مجلس می گوید: ((دل مقیم کوی جانان است و من اینجا غریب/چون کند بیچارۀ مسکین، تنِ تنها غریب)). همو در بیت مقطع می گوید: ((در غریبی جان به سختی می دهد مسکین کمال/ واغرییی واغریبی واغریبی وا غریب)). در در بین شاعران این مجلس؛ تنها غزل کمال در قافیه، ردیف و وزن مشابهت تامه با غزل احمد بغدادی دارد.

 

حافظ می گوید:

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

 

سلطان احمد می گوید:

ای جان نفسی همنفس صحبت جان باش

همراز سخن سامع اسرار نهان باش

تا خوش نظری در تو کنم از سر حیرت

من از سر تحقیق، تو باری به گمان باش

چشم بد از آن چهرۀ زیبای تو محجوب

تا باد چنین صاحب رندان جهان باش

خوبی تو زیباست در این دایره امروز

بر مملکت حسن تو خود حکم روان باش

آخر شب شعبان بخورم باده صافی

تا صبح سعادت چه کنم گو رمضان باش

یا رب چه نشان است تو را خال زنخدان

در زمره احباب تو دائم به نشان باش

دل گه گه اگر می طلبد باده رنگین

آن به که در این حضرت سلطان زمان باش

شاهی که فلک بر جهتش از سر تعظیم

صد سجده کند بر سخنِ نامه وران باش

احمد سخن مست الستی به تو ختم است

در حفظ خدا ایمن و در امن و امان باش

این غزل از آن جهت اهمیّت بسیار دارد که در دواوین سایر متقدمان و معاصران احمد و حافظ استقبالی از آن بعمل نیامده است و لذا در زمرۀ مراودات اختصاصی این دو شاعر طبقه بندی می شوند.

 

حافظ راست:

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

 

احمد بغدادی راست:

دوش دیدم که ز گل چهره بر افروخته بود

گوئیا همنفسی را به غمی سوخته بود

دست خیاط ازل روز نخستین باری

جامۀ قامت زیبای تو را دوخته بود

پیش از آن کین شفق شعلۀ خور پیدا شد

مشعل حسن تو از نور بر افروخته بود

گفت ساقی که بر افروخته چند است بگوی

ساغر زر ز می صاف برافروخته بود

مدتی شد که نپرسی تو دلم را چونی

پیش از اینت نظری با من دلسوخته بود

عاقیت رفت فدای کف پای محبوب

مدتی بود که دل این هوس اندوخته بود

من گرفتم که نبندد خم طاقش قوسی

شکن قلب دلان را ز که آموخته بود

باز هم ناصر بخارایی یگانه شاعر حاضر در این مجلس استقبالی است. غزل وی از دفتر پیش گفته به صورت کامل منعکس  می گردد: ((می گذشت و ز حیا چهره برافروخته بود/ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود/از کمانخانۀ ابرو بگشاده غمزه/چشم او دیدۀ صاحبنظران دوخته بود/جمله در آب مِی انداخت به یکدم ساقی/صبر من هرچه به ایام بیاندوخته بود/نخریدند به یک جرعۀ می از زاهد/در خرابات مغان زهد که بفروخته بود/جان چو پروانه فشاندیم بر آن شمع که او/ مجلس ما چو رخ خویش برافروخته بود/صورتی دید در آئینۀ رویش ناصر/که در آئینه چو طوطی سخن آموخته بود)).

 

حافظ راست:

به مژگان سیه کردی هزان رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

 

باز هم حافظ در غزلی دیگر می فرماید:

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عیش گل چینم

 

احمد بغدادی راست:

تویی شاهم تویی ماهم تویی خورشید و پروینم

مرو کو آن دمی بر من که روی دیگری بینم

تو چون جانی مرا جانا چه جای جان بود جانا

توانم من کجا، کِی، من که یکدم بی تو بنشینم؟

همی ترسم که مهجورم ز عشقت ناگهان میرم

نماند حسرتم در دل زمانی آ به بالینم

ز اول کرده ام شرطی که یارم اوست تا هستم

وگر باشد سر مویی خلاف شرط، بی دینم

چه شد ای باغبان آخر به باغم ره بده بالله

مکن منعم ز گل دیدن که می بینم نمی چینم

کشم بر سوی شهر خود حما الله شهرم را

نمی سازد مزاجم را هوای شهر قزوینم

منم احمد چو فرهادی، مَثَل یارم چو شیرینی

هزاران جان فرهادی فدای جان شیرینم

 

سعدی بنیانگذار این مجلس است. او در غزل خویش می فرماید: ((ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم/به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم)). شخ اجل در مقطع غزل زیبای خویش می گوید: ((رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه/مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم)).

سیف فرغانی نیز پیشتر از حافظ و احمد غزلی بدین مطلع در استقبال سعدی سروده است: ((مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینم/ ز لبهای تو می نوشم ز رخسار تو گل چینم)). او در بیت آخر غزل خود به صراحت از استقبال خویش از سعدی یاد کرده و می گوید: ((چنان افتادۀعشقت شدم جانا که چون سعدی/ ز دستم بر نمی آید که یکدم بی تو بنشینم)).

در بین معاصران احمد اما کمال خجندی غزلی بدین مطلع در مجلس استقبال سروده است: ((چه خوش‌تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم/که سیری نیست از رویت مرا چندان که می‌بینم)). کمال در بیت آخر خود می گوید: ((مرا گویی کمال، آیینِ عاشق، بیدلی باشد/اگر بیدل نِی ام جانا من از عشق تو بی‌دینم)).

ناصر بخارایی در غزلی بدین مطلع می فرماید: ((تو را ای ماه مهر افروز چندانی که می بینم/نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم)). در بیتی دیگر ناصر می گوید: ((به شبهای فراقت نیست در تاب و تب هجران/به غیر از شمع دلسوزی که گرید او به بالینم)).

سلمان ساوجی  نیزدر این مجلس حاضر است و در غزلی خوش می فرماید : ((هوای قامتش دارم ولی چندان که می بینم/سر و برگ هوای من ندارد سرو سیمینم)). در بیت بعد می گوید: ((مرا چون در گلستانش میسر نیست گل چیدن/به مژگان خاک می رویم به چشمان درد او چینم)). همو در بیتی دیگر از این غزل می گوید: ((شبی نوش لبت دیدن به خواب خوش هوس دارم/ولی صورت نمی بندد خیال خواب نوشینم)).

 

حافظ راست:

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آبروی خوبی از چاه زنخدان شما

 

احمد بغدادی راست:

ای فروغ مهتری مه را از آن روی شما

عالمی را فتنه کرد آن چشم آهوی شما

سبز و تر دارم کنار چشمه سار خویشتن

تا بیاید در کنارم سرو مینوی شما

نیم شب کان زلفِ در پیچش بیاید بو دهد

فرق نتوان کرد سنبل را از آن موی شما

می فرستم جان خود را با نسیم صبحدم

بو که آید بر من خاکی روان بوی شما

هاتف اندر بزم مستان در صبوح عید گفت

بر فلک جا دارد این غوغا و یاهوی شما

ساقیا مست است احمد منّتی دیگر بنه

تا شود از جان و دل هر دم دعا گوی شما

سلمان ساوجی در غزلی بدین مطلع می گوید: ((قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما/دولت ما نیست الا در سر کوی شما)). او در بیت مقطع می گوید: ((گر بدم گویی و نیکویی به هر حالت که هست/هست سلمان از میان جان، دعا گوی شما)).

ناصر بخارایی می گوید: ((ربود ملک دلم حُسن دل ستان شما/بجای جان منی جان ما و جان شما)). همو در بیت مقطع خود می فرماید: ((به بوی باد صبا جان همی دهد ناصر/ که هست رهگذر او به بوستان شما)).

در دواوین سایر شعرا چون جهان ملک خاتون، ابن یمین، خواجوی کرمانی و غیره نیز در اوزان متفاوت با ردیف «شما» اشعاری مشاهده می گردد اما از توجه به مضامین و روح کلام ایشان در آن اشعار نمی توان قائل به حضور آنها در این مجلس استقبالی بود. غزل حافظ نیز هرچند در قافیه تفاوت مختصری با شعر احمد دارد اما در وزن، ردیف و مضامین کاملاً بدان نزدیک است به طوری که در بیت نخست احمد از وصف «روی شما» می گوید و حافظ «روی رخشان شما» را توصیف می کند. در عین حال غزلیات سلمان و ناصر نیز به اندازه غزل حافظ در این مجلس استقبالی دارای اهمیّت می باشند. اما به هر روی با امعان نظر در آنکه حافظ در شعر خود به ساکنان شهر یزد اشاره می کند و باز در مصرعی می گوید: ((گر چه جام ما نشد پُر مِی به دوران شما)) با عطف نظر به توضیحات قبل و سخن از تمایل نافرجام حافظ از سفر به بغداد، ذکر این نکته در اینجا ضرورت دارد که سلطان احمد ایلخانی ممکن است در برخی از غزلیاتی که حافظ در آن به شاه  نصرة الدین یحیی مظفری (مقتول در سنه 795)؛ برادر زاده شاه شجاع  و حاکم یزد اشارت یا کنایه ای کرده است با استقبال و ورود شاعرانۀ خویش؛ پیامی مبنی بر علاقۀ خود به حضور حافظ  در قلمرو حکومت خودش را به او منتقل کرده باشد. لذا از آنجائیکه مطابق مستندات موجود شاه یحیی اهل فضیلت و هنر پروریدن نبوده است و نسبت به حافظ شاعر نوازی شایسته ای بعمل نیاورده بعید نیست سلطان احمد ایلخانی که در فضیلت‎پروری و فرهنگ دوستی در نقطه مقابل یحیی است با استقبال از این اشعار حافظ؛ عزم بیان ارادت خود به وی و ترغیب و تشویق او به حضور در بغداد را به جای یزد داشته است. ابیاتی از حافظ مانند؛ (( گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی/یا رب به یادش آور درویش پروریدن)) یا ((دلم از وحشت زندان سکندر(یزد) بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم)) جملگی دلالت بر صحت این مدعا دارد. در ادامه مبحث خواهیم دید که سلطان احمد مجدداً در مجلس استقبالی حاضر است که در آن حافظ نیز با غزل به مطلع: ((دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن)) حضور دارد و در بیت آخر آن تعریضی به نام شاه یحیی می زند.

حافظ می گوید:

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

حافظ در بیت مقطع این غزل از شاه یحیی مظفری انتقاد می کند می فرماید: ((گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی/ یا رب به یاد آور درویش پروریدن)).

 

سلطان احمد  اما در اینجا گفته است:

در راه عشق جانان باید به سر دویدن

جان و جهان بدادن، عشقش به جان خریدن

دانی چگونه باشد آیین عشق بازی

دامان او گرفتن وز دیگران بریدن

یا رب چه ذوق دارد شب های شوق تا روز

چون مرغ نیم بسمل در خون دل تپیدن

واجب به عاشقان است با درد عشق بودن

بر عاقلان نیامد این درد را کشیدن

در عشق او ملامت باید کشید از خلق

فرض است از رقیبان وز نیک و بد شنیدن

در انتظار لعلش جانم رسید بر لب

شاید که همچو ساغر بتوان لبش مکیدن

احمد اگر نیابد در کوی دوست باری

جز درگهش نخواهد جای دگر گزیدن

سلمان ساوجی در این وزن و قافیه می گوید: ((خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن/بس دامنش گرفتن وانگه فرو کشیدن)). در ابیاتی دیگر می فرماید: ((گم کرده‌ایم خود را راهی نمای مطرب/ باشد مگر بدان ره در خود توان رسیدن/ نِی هر دمم ز مسجد خواند به کوی رندان/قول وی از بن گوش می‌بایدم شنیدن)).

کمال خجندی می فرماید: ((گر شر ز تیغ تیزت دارد سر بریدن/من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن)). در ابیات دیگر غزلش می گوید: ((گر پارسا بخواند در زیر لب دعائی/بهر شفای دردم نگذارمش دمیدن/ گوش کمال پُر شد از آه دردمندان/دیگر نمی تواند نام دوا شنیدن)).

شاهزاده جهان ملک خاتون می فرماید: ((از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن/از تو زبان درازی وز من زبان بریدن)). در بیت سوم این غزل می فرماید: ((پیوند مهرم از دل بشکست عهد لیکن/ما را ز جان شیرین مشکل توان بریدن)). در بیتی دیگر شاعره خاتون ما می گوید: ((آن را که همچو بلبل باشد هوای گلزار/ چون گل بباید او را صد پیرهن دریدن)).

پیشتر از شاعران قرن هشتم مولانا جلال الدین رومی در دیوان شمس گفته است: ((ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن/ وی آهوی معانی آمد گه چریدن)).

همام تبریزی می گوید: ((ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن/دوری نمی‌تواند پیوند ما بریدن)). در بیت بعد می فرماید: ((ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند/ تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن)).

 

حافظ راست:

ساقیا برخیز و دَر دِه جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

 

احمد راست:

ساقیا برخیز و در ده جام را

پخته کن این خام نا فرجام را

شام کن این صبح را با زلف یار

صبح کن با عارضش این شام را

جان به می ده جام می آشام کن

جان نیرزد لذت آشام را

از غم دنیا چو رستی غم مخور

خوش بنوش و خوش بدار ایام را

باده می کن نوش عبدالقادرا

سجده کن آخر چنین اصنام را

اما شاعران دیگر از جمله خود حافظ نیز در اوزانی متفاوت اما مضامین نزدیک؛ اشعاری با این قافیه در دواوین خویش دارند. اما نکته بسیار مهم این مجلس آن است که مطلع غزل احمد شباهت تامه به مطلع غزل حافظ دارد و روشن است که یکی دیگری را علوه بر استقبال تضمین کرده است. در عین حال تنها این حافظ و احمد هستند که در وزن مثنوی یعنی رمل مسدس محذوف شعر خود را سروده اند و اوزان شعر سایرین با وزن شعر ایشان در فوق متفاوت است.

حافظ در وزنی دیگر باز غزلی دارد با همین قافیه و ردیف. او می گوید: (( صوفی بیا که آینه صافیست جام را/ تا بنگری صفای می لعل‌فام را)).

سعدی فرماید: ((امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را/ یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را)).

همام تبریزی گوید: ((ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را/ وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را)).

خواجوی کرمانی می فرماید: ((ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را/ وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را)).

کمال خجندی فرماید: ((کردند صید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را/ بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را)).

نسیمی حلبی گوید: ((صبح از افق بنمود رخ، در گردش آور جام را/ وز سر خیال غم ببر، این رند دُردآشام را)).

 

حافظ راست:

دل سراپردۀ محبت اوست

دیده آیینه دار طلعت اوست

 

احمد راست:

دل من در خور محبت اوست

زانکه آیینه دار طلعت اوست

دل بیچارۀ مجاور من

روز و شب در مقام خدمت اوست

سرفرازیش می رسد کردن

گردنی را که زیر منت اوست

نوبت حسن می زند ساقی

پنج روزی که هست نوبت اوست

شمع در خانقاه مفروزید

که انس خلوت ز نور وحدت اوست

ای که تحسین عصمتم کردی

عصمت من ز یمن عفت اوست

قامتت را به سرو نسبت کرد

عقل فاعل که شرط فطرت اوست

قامتت منتهای مطلب من

سرو چوبین به قدر همت اوست

شاعری پایه ای است عالی قدر

که فلک کمترین رفعت اوست

من  زلطف تو شعر می گویم

این تمکن مرا ز حرمت اوست

از منِ خاک تا چه برخیزد

هرچه من می کنم به دولت اوست

شاه نعمت الله ولی (730 - 832 قمری) معاصر با حافظ و سلطان احمد نیز دو غزل به این وزن و قافیه در دیوان خویش دارد. غزل نخست به مطلع؛ (( همه عالم ظهور حضرت اوست/همه وابسته محبت اوست )). غزل دوم او به مطلع: (( جان ما بنده محبت اوست/زندگی در حضور حضرت اوست )) می باشد. همچنین در پایان دیوان وی دو بیتی بدین شرح آمده است؛ ((دل تو خلوت محبت اوست/جانت آیینه دار طلعت اوست/آینه پاک دار و دل خالی/که نظرگاه خاص حضرت اوست)). با امعان نظر در غزلیات و دو بیتی نعمت الله پوشیده نمی ماند که او متأثر از حافظ به وجه متأخر این اشعار را در یک مقصود خانقاهی و عرفانی سروده است و نظر به شخص خاصی در شعر خود ندارد. امّا از توجه به بیت سلطان احمد ایلخانی در غزل فوق آنجا که گفته است؛ ((ای که تحسین عصمتم کردی/عصمت من ز یمن عفت اوست)) می بینیم که حافظ در بیتی از غزل خود می گوید ؛ (( گر من آلوده دامنم چه زیان /همه عالم گواه عصمت اوست)). این در حالی است که در هر دو غزل شاه نعمت الله در هیچ بیتی اشارتی به ((عصمت)) نشده و این واژه در ابیات او وجود ندارد. در عین حال معصومیّت و عصمت به معنای عدم انجام گناه منتسب به انسان است نه خدا و برای پروردگار نمی توان قائل به عصمت یا عدم عصمت بود. لذا این غزل حافظ بدون تردید مانند غزلیات نعمت الله عرفانی تلقی نمی گردد و به احتمال قریب به یقین، خطاب به سلطان احمد سروده شده است. قرینه دیگر این مراوده مستقیم ادبی و تقدّم سرایش شعر حافظ نسبت به غزل سلطان احمد این بیت او در غزل مورد بحث است که صراحتاً در آن از مقام شاعر و شاید به طور غیر مستقیم از خواجه حافظ ستایش می کند. ((شاعری پایه ای است عالی قدر/که فلک کمترینِ رفعت اوست)).

 

 حافظ می سراید:

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

 

 سلطان احمد می سراید:

دل من فسرد عشقت نظری بکن خدا را

رمقی نماند جان را نفسی دمی مدارا

شب هجر و ناتوانی که ز غم ستوه باشم

چو خیال بسط گیرد نبود نظیر یارا

نفسی به دوستگانی نشود دلا میسر

ز شرابخانه بیرون من مست بی نوا را

تو به نقص عهد کوشی من خسته در تجهد

به جفای بی کرانت ببرم به سر وفا را

غزلی بخوان به شعرم به سماع لن ترانی

که غریو کوس شعرم مدد است اولیا را

دل من غلام جان شد تو نظر به همتش کن

که غلام سعد اختر نکند طلب بها را

تو نگه به پیر من کن که بسی تمیز دارد

که به وقت را رفتن نهلد دمی عصا را

حافظ در بیت مطلع غرل خود از واژۀ سلطان بهره برده و لذا این احتمال که خطاب سخن وی سلطان احمد و استقبال از شعر او باشد بسیار است.

خواجه عماد فقیه می فرماید: ((به معالجت چه حاجت دل دردمند ما را/ که مریض درد عشقت نکند طلب دوا را)). باز در ابیاتی دیگر می گوید: ((تو اگرچه پادشاهی نظری بدین گدا کن/ که روا بود که سلطان نظری کند گدا را/ نه به کوی بی نوایان گذری کنی به احسان/نه به حال دردمندان نظری کنی خدا را)). البته عماد قطعاً در غزل خود نظر به سلطان احمد ایلخانی ندارد زیرا وی در 773 و یک دهه پیش از پادشاهی وی رحلت کرده است.

اما سلمان ساوجی نیز در این وزن و قافیت و مضمون می فرماید: ((ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را/ مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را)). در دو بیت دیگر از غزل خویش که بسیار به ابیات حافظ نزدیک است گفته است: ((دل من به یا رب آمد ز شکنج بند زلفت/ مشکن که در دل شب اثری بود دعا را/ همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمان/که خیال دوست داند شب تیره آشنا را)).

کمال خجندی در این مجلس می فرماید: (( چه رها کنی به شوخی سر زلف دل ربا را/ که ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را)). در بیت مقطع می گوید: ((مدهید گو طبیبان به کمال مرهم جان/چو سپرد جان به جانان چه کند دگر دوا را)).

پیش از شاعران قرن هشتم نزاری قهستانی در این مجلس گفته است: ((چو به تُرکتاز بردی دل مستمند ما را/ به کمینه بندهٔ خود به از این نگر خدا را)).

مولانا جلال الدین بلخی نیز گفته است: ((بروید ای حریفان بِکشید یار ما را/ به من آورید آخر صنم گریزپا را)).

 

حافظ راست:

یوسف گمگشته باز آید به سامان غم مخور

کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

 سلطان احمد راست:

کار ما آید به سامان غم مخور

راه ما آید به پایان غم مخور

گر بود مرهم ز پیکان غم مدار

ور بود وصلش ز هجران غم مخور

پرتو آن عکس رویش را ببین

 از مه و خورشید تابان غم مخور

جهد کردی راز دل پنهان کنی

آشکارا گشت پنهان غم مخور

چون گرفتی دامن مردان به چنگ

از وزیر و میر و سلطان غم مخور

احمدا در رو به بستان وصال

گل بچین از باغبانان غم مخور

در بین شاعران نزدیک یا معاصر با حافظ غزل در این وزن و قافیه و ردیف کم نیست. تا آنجا که تاکنون می دانیم نخستین بار خواجه شمس الدین محمد جوینی وزیر فاضل ایلخانان مغول (مقتول در سنه 683 هجری قمری) غزلی در همین وزن قافیه سروده است. نظر به اهمیّت و احتمال عدم چاپ کامل این شعر در گذشته؛ آنرا از منبع نسخۀ خطی شماره 555 کتابخانه انسیتوی شرق شناسی آکادمی علوم تاجیکستان مندرج در صفحه 19 رقم دستنویس در صدر برگه  کتاب مذکور در اینجا منعکس می نماییم: ((کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور/بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور/گر چو گردون از بد دوران او سرگشته ای/آید این سرگشتگی روزی به پایان غم مخور/در خم چوگان چون گوی سرگردان مباش/هست هم در حال ایزد حال گردان غم مخور/هر غمی را شادی در پی بود دل شاد [دار]/ هیچ دردی نیست کو را نیست درمان غم مخور/ بی سحر هرگز نماند شام بی صبری مکن/هرچه دشوار است روزی گردد آسان غم مخور)).

سلمان ساوجی معاصر با حافظ و سلطان احمد می گوید: ((بر دمد صبح نشاط از مطلع جان غم مخور/ بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور)).

جلال طبیب  شیرازی می گوید: ((ای دل از بیداد دوران غم مخور/خار باشد در گلستان؛ غم مخور)). جهان ملک خاتون می گوید: ((ای دل ار سر گشته ای از جور دوران غم مخور/باشد احوال جهان اُفتان و خیزان غم مخور)). باز همو می سراید: ((ای دل پُر درد بر امید درمان غم مخور/در رسد تشریف روز وصل جانان غم مخور)).

ناصر بخارایی می فرماید: ((آسان شود به صبر همه کار غم خور/تو یار باش اگر نَبُود یار، غم مخور)).

 نسیمی آذری مشهور به حلبی (مقتول در 807 قمری)؛ آخرین شاعر ما در قرن هشتم و اوان قرن نهم است است که می فرماید: ((تکیه کن بر فضل حق ای دل ز هجران غم مخور/ وصل یار آید شَوی زان خرم ای جان غم مخور)). در قرون و ادوار بعد نیز تا عصر ما همچنان شاعران دیگری در این وزن و قافیه غزلیاتی را سروده اند.

 

حافظ می گوید:

از من جدا مشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای

 

سلطان احمد می گوید:

صوفی مگر که کوی مغان را ندیده ای

یا دیده ای و دامن عزلت گزیده ای؟

در بوستان عیشِ من اکنون تو ای غزال

چون سرو سرفرازِ محبت دمیده ای

از عون ذوالمنن که هدایت نزول کرد

کز طبع حور زاد به غم پروریده ای

آید عروس چند کز ایشان یکی به لطف

در مرغزار حسن نیابی جریده ای

ای صد هزار رحمت خالق بر آن نظر

 کو را از آن میانه نکو برگزیده ای

ما را حواله کرد به هر سو که آفرید

او را مگر به حضرت خود آفریده ای

احوال روزگار مرا در فراق خود

نشنیده ام ز کس که تو روزی شنیده ای

احمد فراق یار تو را کرد مبتلا

حوری چنین به عمر، تو گویا ندیده ای

ناصر بخاری را نیز غزلی با همین مضمون و قافیه در دیوان است. ناصر می گوید: ((ای یار نازنین چو دل از ما رمیده ای/از ما رمیده ای به رقیب آرمیده ای)). در بیتی دیگر می فرماید: ((من ذره ام متاب تو از ذره روی مهر/ گیرم که همچو مه به ثریّا رسیده ای)).

شاهزاده جهان ملک خاتون اینجو نیز غزلی در همین مضمون بدین مطلع در دیوان خویش دارد: ((جانا چه کرده‌ایم که از ما بریده‌ای/بر دست هجر پرده صبرم دریده‌ای)).

سید جلال عضد دیگر شاعر قرن هشتم در دیوان خویش می گوید: ((جانا تو سوز و درد دل ما ندیده ای/از ما سؤال کن که تو اینها ندیده ای)).

 

حافظ راست:

گل در بر می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

 

احمد بغدادی راست:

تا خال تو بر گوشه زنخ دانه و دام است

عشاق تو را خواب و خورش عین حرام است

از نالۀ من مرغ چمن ناله فزای است

وز زاری من چشم فلک پر ز غَمام است

بی صبری و دلسوزی من نیک شناسد

آنکس که در این قافله سر خیل زمام است

این ماه دل افروز که امشب به در آمد

بر صدق یقین شد که از آن گوشه بام است

با خاصگیان می نکند هیچ خطابی

زیرا که خطاب از پی گمراهی عام است

در فصل چنین کز نفس باد بهاری

بر نسترن آزادی و بر سرو قیام است

چون احمد بن ویس تو در کوی خرابات

در دست حریفان مغان البته جام است

 

باز هم احمد راست:

دِیری که بر او کعبه کند طوف کدام است

یا گوشۀ عشق است و در آن توبه حرام است

در قالب فانی که درو تعبیه روح است

گر پخته شوی مشرب تو بادۀ خام است

گر میل کند خاطر تو خلوت خاصان

این دولت فرخنده مگر دولت عام است

ما را همه مقصود از این کعبه مسجود

یک گوشه نظر گر بکنی کار تمام است

در مذهب عرفان که بود مذهب احمد

آن توبه که پیوند نشد توبۀ جام است

سعدی نخستین کسی است که متقدم بر شاعران قرن هشتم غزلی بدین مطلع سروده است: ((بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است/ای مجلسیان راه خرابات کدام است)). شیخ اجل نیز یک قرن پیش از حافظ؛ به محتسب شهر می تازد و می گوید: ((با محتسب شهر بگویید که زنهار/ در مجلس ما سنگ مینداز که جام است)).

پس از سعدی؛ امیر خسرو دهلوی (652-725 قمری) غزلی دارد بدین مطلع: ((ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است/عالم به مراد دل و اقبال غلام است)).

عماد فقیه را غزلی است بدین مطلع: ((تنها نخورم بادۀ صافی که حرام است/ وان عیش که بی دوست حلال است کدام است؟)).

سلمان ساوجی می گوید: ((بیا که بی لب لعل تو کار من خام است/ ز عکس روی تو آتش فتاده در جام است)). با امعان نظر در غزل سلمان این بیت اهمیت بسیار دارد: ((مکن ملامت رندان، دگر به بدنامی/ که هرچه پیش تو ننگ است نزد ما نام است)).

ابن یمین فرومدی در غزلی می گوید: ((رویت که ازو عالم خوبی به نظام است/ چشم بد ازو دور یکی ماه تمام است)). در بیتی دیگر همو می گوید: ((گشتم ز غم عشق تو ای دوست به حالی/ کز هستی من نیست نشانی همه نام است)).

حسن دهلوی( وفات در 738 قمری) در غزلی می گوید: ((لب شیرینت را شکر غلام است/اگر شیرین تویی شکّر کدام است؟)). در ابیاتی  دیگر از این غزل می گوید: (( اگر ساقی تو خواهی بود ما را/ که می گوید که می خوردن حرام است؟/ شب هفتم که مه نیمه ننماید/اگر تو روی بنمایی تمام است)).

شاه نعمت الله ولی غزل مهم خود را بدین مطلع سروده است: (( در کوی خرابات کسی را که مقام است/در دنیی و در آخرتش جاه تمام است)). غزل وی مضامین مشابه با غزل حافظ و احمد بسیار دارد بعنوان مثال می گوید: (( در دور بگردید و نمائید به یاران/ رندی که بود چون من سرمست کدامست)). همو باز در غزل دیگری بدین مطلع مفاهیم و دعاوی استقبالی خویش را تکرار می کند و می گوید: ((در گوشهٔ میخانه کسی را که مقام است/ناقص نتوان گفت که او رند تمام است)).

کمال خجندی در غزلی می سراید: ((ما را نه غم ننگ و نه اندیشه نام است/ در مذهب ما مذهب ناموس حرام است)). در غزل وی نیز مفاهیم استقبالی مشابه با غزل احمد و حافظ فراوان است بعنوان نمونه می گوید: ((ساقی می دوشینه اگر رفت به اتمام/ ما را ز لب لعل تو یک جرعه تمام است)).

آخرین شاعر این بزم در قرن هشتم که در دیوان او تاکنون بدین سیاق غزلی آمده است نسیمی آذری یا حلبی است آنجا که می گوید: ((سلطان غمت را دل پر درد مقام است/آن دل چه نشان دارد و آن مرد کدام است؟)).

 

حافظ راست:

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم؟

 

سلطان احمد راست:

روح بخشا بی حضورت شادمانی چون کنم؟

یا جوانی بر سریر شادمانی چون کنم؟

چون حیات من تو باشی ای مراد طینتم

بی جمال جانفزایت شادمانی چون کنم؟

با وصالت پادشاهم با فراقت پاسبان

پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم؟

آب حسرت دیده را در اضطراب آورده است

در میان اوج حیرت دیده بانی چون کنم؟

چون دلم را خاص بهر مهر تو پرورده اند

مادر آورده است ترک مهربانی چون کنم؟

گلبن بستان شوقم غنچه را تر کرده است

تا صبا یاری نبخشد دُر چکانی چون کنم؟

احمدا گر روز بازار سخن واقع شود

من در این فکرم که عرض ارمغانی چون کنم؟

ناصر بخارایی می گوید: ((بس که هر دم دیده را پر خون کنم/ روی زرد خویش را گلگون کنم)). همو باز در غزلی دیگر بدین مطلع مضامنی مشابه را می سراید: ((مست عشقم پارسایی چون کنم/ محو گشتم خود نمایی چون کنم)). در این غزل بیتی بسیار نزدیک به یکی از ابیات سلطان احمد وجود دارد و چنین قراینی فارغ از اشعار استقبالی سایر شعرا در این مضمون، می تواند دلالت بر ارتباط ادبی ایشان  داشته باشد. ناصر در بیت چهارم غزل خویش می گوید: ((وصل او دیدم ندارم تاب هجر/سلطنت کردم گدایی چون کنم؟)).

شیخ کججی در همین وزن و قافیه می گوید : ((بی تو ای جان و جهانم شادمانی چون کنم؟/بی تو ای عمر عزیزم زندگانی چون کنم؟)).

نسیمی آذری در این مجلس می گوید: ((شد ملول از خرقۀ ازرق دل من چون کنم؟/ ساقیا جامی بده تا خرقه را گلگون کنم)).

عماد فقیه می گوید: ((ای نور هر دو دیده وداع تو چون کنم؟/گریم ز شوق روی تو تا دیده خون کنم)).

کمال خجندی می گوید: ((رفت از دست من آن زیبا نگاری چون کنم؟/نیست در دستم عنان اختیاری چون کنم؟)).

شاه نعمت الله ولی می گوید: ((عاشق آن گلعذارم چون کنم؟/همچو زلفش بیقرارم چون کنم؟)).

شاهزاده جهان ملک خاتون؛ گوی سبقت را از دیگر معاصران می رباید و در چند غزل متعدد با همین مضامین و قافیه می گوید: ((درد ما را با غمت چون نیست درمان چون کنم؟/ وین سر سرگشته ام را نیست سامان چون کنم؟)). در غزلی دیگر بدین مطلع می گوید: ((دل ز تنهایی به جان آمد ندانم چون کنم/هر زمان از آتش دل دیده را پر خون کنم)). باز همو در غزلی دیگر می فرماید: ((تا به چند این دیده را در هجر تو جیحون کنم؟/ وین دل بیچاره را در عشق تو پر خون کنم)). باز می گوید: ((جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم؟/تا کی دو دیده در غم او پر ز خون کنم؟)). برای آخرین بار در غزلی بدین مطلع می فرماید: ((تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم؟/ دیدۀ نم دیده را در هجر تو جیحون کنم؟)).


1-در کمال تاسف تاکنون دیوان معتبر کامل و جامعی اشعار شاه شجاع مظفری در کتابخانه های داخلی و خارجی شناسایی نشده است و در چند مورد کتابداران به خطا، دیوان شاه شجاع درانی افغان (1784-1842) را به نام دیوان ابوالفوارس شاه شجاع در چند کتابخانه از جمله کتابخانه ملی و کتابخانه آستان قدس مشهد و گنج بخش پاکستان فهرست کرده اند. متاسفانه علیرغم آنکه شاه شجاع به سرودن ملمعات و اشعار پارسی و تازی اشتهار داشته و در آثار پراکنده ای از وی در برخی از نسخ معتبر موجود یافت می شود اما علیرغم جستجو های بسیار هنوز کلیات کاملی از وی به دست نگارنده این سطور نرسیده و اخیراً در رجای دستیابی، تنها رد پایی از وجود آن در کتابخانه های توپکاپی ترکیه و موزه بریتانیا به دست آمده است. اما بی گمان یکی از دلایل اصلی نایاب بودن دیوان شاه شجاع مظفری برچیده شدن خاندان آل مظفر توسط تیمور و حساسیت وی و فرزندانش در ادوار بعد به برجسته کردن یا تبلیغ فضایل اسلاف گذشته آنها بوده است.

2-محمد کاظم ابن محمد تبریزی مشهور به اسرار علیشاه متولد 1256 ه ق - منظر الاولياء؛ در مزارات تبریز و حومه- به تصحیح میرهاشم محدث-گلستان چهارم-ذکر احوالات ملوک ایلکانیان که در تبریز مدفونند-ذکر سلطان احمد بن سلطان اویس- صفحه 196-

نشر کتابخانه موزه و مرکز اسناد مجلس-تهران 1378

3-امیر دولتشاه بن علا الدوله سمرقندی- تزکرة الشعرا- به تصحیح اقل العباد ادوارد بران- طبقه پنجم- 12شماره - ذکر حضرت خواجه حافظ شیرازی - صفحه 302- چاپ لندن سنه 1900

4- دیوان غیاث الدین شیخ محمد کُجُجی تبریزی
به اهتمام مسعود راستی‌پور و احسان پورابریشم - انتشارات میراث مکتوب - تهران -1395

 

******************

پایان پیکر اول - این مقاله در بخش مطالعه تطبیقی اشعار در آینده همچنان ادامه خواهد داشت

 

نشر دهید - Share By

دوش آخرین سایه عشق هم به آسمانها رفت و با اَمرداد در اوراق زرین کتاب ادب ایران جاودان گردید. در این سرای بی کسی دیگر شاعری به در نمی زند و خنجر غمِ مرگ، ما را دیگر از این خرابتر نخواهد زد.

نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

زین پس از این آتش فراق که بر جان من و توست به جای نور؛ سایه به دلها می تابد و ای بسا باغ و ای بسا بهاران که ما را خزان خواهد بود. اکنون من از تنگنای این هستی و شراب تلخ مرگ در جام زهرِ گریز ناپذیر آفرینش؛ ملول و پریشان خاطر هستم. حقیقت آن است که از حکمت شعر حافظ و ابتهاج؛ آموخته ام که سرگردانی ما در این دایره همه از عشق است و بار خدایا تنها تو میدانی که بهانه ام در این زمزمۀ مستانه و ترانه ام در این گریۀ شبانه تماماً از توست و تنها ساقی سرای امید تا ابدیّت تو هستی.

در ساغر تو چیست که با جرعۀ نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می‌کنی

هوشنگ ابتهاج رفت و به یاران نامدارش چون رهی معیری و ملک الشعرای بهار پیوست. بیش از این دیگر نمی دانم که در این مرثیه چه باید گفت؟. دعوی نکنم زیرا در مُلک ادب دگر جای دعوی نیست. داعیه داران همه رفتند و افسوس که گنجینه طرازان معانی در این گلشن ویران به قهرِ درد درمان ناپذیر رحلت، یکایک در خاک عدم با دلی شکسته از کوران حوادث دهر خفتند.

عاشق منم كه يار به حالش نظر نكرد

ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید؟. ارغوان شاخۀ همخون جدا ماندۀ من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟. بامدادان که کبوترها باز بر لب پنجرۀ باز سحر غُلغله می‌آغازند؛ آه بشتاب که هم پروازان، نگران غمِ هم پروازند.

روان پاک مولانا هوشنگ ابتهاج در پرتو رحمت دادار آفرینش در شادمانی انوشه باد.

سعید ساربان

سحرگاه نوزدهم امرداد 1401

نشر دهید - Share By

((روزنامه اطلاعات اول اردیبهشت ماه جلالی سال یکهزار و چهارصد و یک خورشیدی))

در باران انوار رحمت بی حساب و پر لطافت سپهر شریف و پر ظرافت ادب پارسی، قرن هاست که ستاره ای سعد بر زمین می درخشد و ماه مجلس شاعران و مشاهیر ایران است. در وصف او و مدحش هر چه بگوییم و بکوشیم؛ پیشتر گفته اند و خواص و عوام در اسلوب و آیین وی در سخندانی و ذکر جمیل فضایلش در اخلاق از عهد حیات فرخنده اش تا به امروز همواره کوشیده اند و باز هم با این حال، همچنان در اول وصف شیخ اجل ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلح بن عبدالله بن مشرّف (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری) متخلّص به سعدی مانده ایم و باید در توصیف کلام و مقام او قلمها بفرساییم.

اول اردیبهشت ماه جلالی در موسم بهاران که بلبلان بر شاخسار درختان بوستان روزگار و هَزاران بر رخسار غنچگان نو شکفتۀ گلستان عمر می نالند؛ صاحبدلان در حُسن گزینش ایّام؛ صفحۀ تقویم را به نام فرخنده و خجستۀ سعدی مزیّن نموده اند ونخستین پگاه زیباترین امشاسپندان باستانی و ماه بهترین راستی را با اندیشه، سخن و شعر پر حکمتش از حلاوت لبریز کرده اند.

دریغا که بی ما بسی روزگار

ببالد گل و بشکفد نو بهار

بسی تیر و دی ماه اردیبهشت

بیاید که ما خاک باشیم و خشت

مولانا عبد الرحمان جامی (817-898 هجری) در کتاب هفت اورنگ دراجمالی منظوم و شیوا از سعدی می گوید؛ بزرگی در خواب دید که گروهی از فرشتگان درهای فلک را گشوده اند و پشت بر گنبد خضرا با طبق هایی لبریز از نور به سوی زمین روان هستند. او با دلی آکنده از شگفتی و رجا از ملائک می پرسد؛ به کجا زین سان گرم، روان هستید؟. سروش در پاسخ مژده می دهد که دوش سعدی بیت گهرباری تازه در مدحت خدای عزوجل سروده و هرچند این انوار هنوز نه در خور مقام و مقدار فضیلت سعدی است اما نقدی است از کان آسمان که در برابر سرایش این نکته از اسرار آفرینش بهر پیشکش او به شیراز می بریم آنجا که فرمود:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

Angels & Saddi

پس از این دیباچۀ مختصر؛ شش  بیت تازه یافته از شیخ اجل را به مناسبت روز سعدی به خوانندگان محترم ایم مقال امغان می دارم. این ابیّات تا بدانجا که جستجوهای نگارنده این سطور گواه از آن دارد؛ قرن ها است از مطمح نظر کاتبان و ناشران مسطور مانده و در جایی منعکس نگردیده است. منبع این اشعار نسخه خطی مجموعۀ نظم و نثری است به پارسی و تازی که تحت شماره 280 در کتابخانۀ سلیمانیه ترکیه مضبوط است و میکروفیلم آن به رقم ((ف 508)) در سال 1335 به پایمردی مرحوم استاد مجتبی مینوی علیه الرحمه برای دانشگاه تهران عکسبرداری گردیده است. اما به دلیل شرایط خاص این منبع خطی و کیفیّت نامطلوب عکسهای قدیمی موجود از آن؛ فهرست  و شناسه نویسی نسخه دقیق و منطبق با جمیع شرایط کتاب نبوده است و بخش های مهمی از آن تاکنون از چشم محقّقان مغفول مانده. در معرفی این کتاب؛ تاریخ استنساخ (نسخه نویسی) سنۀ 763 هجری قمری ذکر شده و به دلیل داشتن دو غزل از خواجه حافظ که در عهد حیات وی در این نسخه نوشته شده دارای اهمیّتی در خور توجۀ شناخته شده است. اما چون نیک بنگری پوشیده نمی ماند که وجود اشعار و ابیاتی مهم از شیخ اجل سعدی در این نسخه که آنها نیز در عهد زندگانی سعدی در قرن هفتم نوشته شده است در پرتو وجود غزلیّات حافظ در این کتاب تا به امروز مستور مانده است.

پس از توجه دقیق به تصاویر کم کیفیّت میکروفیلهای موجود از این نسخه در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران که حدود 66 سال از عمر آنها می گذرد، درمی یابیم که دستخط نسخه در بخش اول با بخش دوم آن تفاوت داشته و حتی گاهاً خط بخش مرکزی اوراق با خط هامش یا حاشیه نیز متفاوت است و این نشانگان به همراه سایر قراین، دلالت بر آن دارد که این کتاب در فاصله زمانی حدوداً یک قرن توسط دو یا چند نفر نوشته شده است.

حتی مقایسه خطّ اشعار حافظ با دستخط اشعار سعدی؛ تفاوت کاتب اشعار این دو شاعر را در نسخه مذکور روشن می نماید و فارغ از تفاوت دستخط بخش های اول و دوم نسخه آنچه از مطمح نظر فهرست نویس دانشگاه مغفول مانده؛ ذکر دعای مرسوم برای افراد و مشاهیر زنده در کنار نام ایشان است که سه بار در برابر نام سعدی در بخش اول این نسخه پس از نام وی به کار رفته.

به رقم دستویس در صدر اوراق در صفحه هفت کتاب؛ این ابیات جدید از شیخ اجل بدین نحو نگارش یافته که نه تنها در زمان زندگانی شیخ نوشته شده اند بلکه همچنانکه ذکر گردید نگارنده این سطور؛ تاکنون در هیچ منبع چاپی یا خطی دیگری نشانی از آن نیافته است و بنابراین هیچ منبع ثانی برای مقابله و بازخوانی دقیقتر این ابیات تاکنون به دست نیامده و  ازین رو کیفیّت قلیل تصاویر نسخه منفرد موجود نیز خواندن برخی واژگان را در این مجال، دشوار و با تردید مواجه نموده است.

للامام المحقق المسالک مشرف الدین سعدی دامت برکته و روح انفاسه:

فرخ آن عاشق که او را چون تو دلداری بود

خرم آن دل که اندرو از عشق تیماری بود

گر دلم گُم کشت من دانم که دزد من که بود

لیک نامش می نگویم ترسم آزاری بود

چند از این خیره کشی و چند از این مرد افکنی؟

[عاشقی را زنده کن مردانگی] کاری بود

سالها می پویم اندر جستجوی دلبری

پس چو در دستم فتد، باری جگرخواری بود

هر به یک سالی میسر می شود دیدار تو

آر، آری عهد گل هر سال یک باری بود

حُسن هر کس در نمی جنباند این مسکین دلم

لطف می باید که باشد، حسن، بسیاری بود

manuscript

در خصوص کیفیّت گردآوری جمیع آثار سعدی در یک مجلّد بعنوان کلیّات؛ می دانیم که این امر توسط شخص سعدی انجام نیافته و ایشان آثار خویش را به صورت کتب مستقل و علیحده به کاتبان سپرده است. با امعان نظر در یکی از نسخ خطی بسیار کهن و معتبر کلیّات سعدی که در آوان قرن هشتم هجری گردآوری شده و قطعاً تاریخی فراتر از سال 726 قمری ندارد توجۀ به نکاتی مهم راهگشای ما در وقوف کامل به کیفیّت و چگونگی گردآوری کلیّات سعدی در قرن هشتم هجری خواهد بود. این نسخه در موزه چستر بیتی (Chester Beatty) کشور ایرلند تحت شماره Per_113 نگهداری می شود و فاقد تاریخ کتابت یا ترقیمه است اما از دو جهت می توان با ضریب اطمینان بسیار زیاد زمان نگارش آنرا تخمین زد. یکی آنکه نوع دستخط و اسلوب خط شباهت تامه با سبک رایج در قرون هفتم و هشتم هجری دارد و مهمتر اینکه متن دیباچۀ گردآورندۀ فهرست کلیّات سعدی یعنی فردی به نام ((علی ابن احمد بن ابوبکر بن بیستون)) در سنه 726 با متن متأخری که بعدها توسط خود وی پس از تکمیل دقیقتر فهرست آثار سعدی در سال 734 هجری نوشته شده است و امروز در منابع چاپی و نسخ خطی متاخر کلیات سعدی در دسترس ما است، تفاوت بسیار دارد. فهرستنگار مذکور که زین پس به اختصار او را بیستون می نامیم در نسخه متأخر دوم خود که فهرستی جامع و تکمیلی از آثار سعدی  فراهم آورده؛ در دیباچه ای متأخر؛ شرح می دهد: «یکی از دوستان فرمود که اگر دیوان شیخ را فهرستی بودی در طلب این همه زحمت نبودی و سهولتی داشتی. جمعی عزیزان نیز حاضر بودند و همه بر این اتّفاق کردند و گفتند تو را این سعی از برای ما می‌باید کرد و فهرستی بر آن می‌باید نهاد. بنده را این معنی در خاطر بنشست و بدان مشغول شدم و مجموع غزلها در این نسخه از گفته‌های شیخ رحمة الله علیه از «قصاید» و «طیبات» و «بدایع» و «غزلیات قدیم» جمع کردم، و بر حرف اوّل هر غزل بر طریق تهجی بنهادم که در شهور سنهٔ ست و عشرین و سبعمائه (726 )هجری به اتمام رسید».

بر این پایه؛ بیستون فهرست کارِ نخستین خود را بر اساس حرف اوّل از مطلع هر غزل نهاده بود تا آنکه مدّتی بعد فردی در مجلسی بیتی متعلّق به یکی از غزلیّات سعدی را از رقعه ای می خواند و یاران، باقی  ابیات را از بیستون طلب می کنند.

بیستون در دیباچۀ فهرست دوّم باز می گوید: «یاران التماس باقی این غزل کردند. دیوان را طلب داشتم و بعد از جستن بسیار نیافتم، سبب آن بود که فهرست بر حروف اول از مطلع هر غزل نهاده بودم و این یک بیت از میانه غزل بود. یکی از دوستان گفت که اگر این فهرست که به حرف اوّل غزلها است به حرف آخر بودی آسان‌تر به آن دانستنی رسیدن. اگر سعی کنی و بر حروف آخر هم بر طریق تهجی فهرستی بنهی تو را یادگاری باشد و یاران را منّتی تمام. بر ایجاب ملتمس ایشان مدّتی سعی نمودم و بر حرف آخر هم از هر غزل به طریق حروف تهجی فهرستی نهادم و در آخر رجب سنهٔ اربع و ثلاثین و سبعمائه (734) به اتمام رسید تا خواننده را از آن حظّی وافر باشد و این بنده را به دعای خیر مدد فرمایند. باشد که از روح مبارک شیخ قدس سره همگنان را فیضی رسد».

با خواندن این مقدّمه روشن است که بیستون را کتابی متقدّم بر کتاب دوّم بوده است و در اینجا پوشیده نیست که این متن نمی تواند جزئی از دیباچۀ نخستین کلیّات گردآمده توسط وی باشد. زیرا به واقعۀ کیفیّت ترتیب فهرست در نسخه متقدّم و نواقص آن اشارت دارد. اما در نسخه مورد نظر ما که تحت شمارۀ Per_113 کتابخانه و موزه چستر بیتی ایرلند محفوظ است؛ گرداورنده بدون ذکر وقایع متأخری که موجب ترتیب مجدد فهرست گردیده به ایجاز می گوید: «جمعی از یاران و دوستان و اکابر دارالملک شیرازادام الله ایّامهم به این ضعیف نحیف اعجز خلق الله تعالی تقریر فرمودند که آورنده دیوان افصح المتکلمین و قدوه المحققین فی عهدنا، زبده العاشقین و اسوه العارفین فی عصره، مصلح المله و الدین شیخ سعدی شیرازی قدس الله روحه در جمع آوردن آن اندک مایه اهمالی فرموده و آنرا فهرستی نساخته که در طلب کردن هر قصیده و غزلی از گفته های او، جوینده را آسان بودی لاجرم بدین سبب اگر کسی از قصاید و گفت های او به یکی محتاج است همه دیوان را ورق ورق مطالعه باید کردن و تامل نمودن تا باشد که بدان برسد یا نرسد بلکه از ملالت خاطرچون طبع از آن ملول و متنفر گردد آن مطلوب از نظر برود و مقصود باز مانَد. پس ما را طریق سهولتی باید که چون به یکی از گفته های شیخ محتاج باشیم به طریق آسانی به دست آید و غیره».

پوشیده نیست که این دیباچه بدون هیچ تردید متقدّم بر مقدمۀ دوّم است و در واقع نخستین شرح بیستون از خدمت وی در سال 726 هجری می باشد و قدمتی کهن تر از نسخ دربردارندۀ دیباچه متأخر به شرح فوق را دارد. به هر تقدیر جامع آثار سعدی با قبول پیشنهاد دوستان مبادرت به ترتیب دادن کلیّاتی از شیخ اجل به وجه گزارش بیستون می نماید و آنچه را که پس از سعدی تا به امروز تحت عنوان کلیّات سعدی در دسترس ما است حاصل کار و زحمت احمد بیستون است.

 هرچند در طول قرن گذشته با توسعه تتبّعات علمی نوین و گسترش صنعت چاپ و نشر در کشور؛ علاوه بر تصحیح جامع مرحوم محمد علی فروغی از کلیّات سعدی، تحقیقات و چاپهای ارزشمند و متعدد دیگری از آثار این فاضل بزرگ تاریخ تمدن پارسی به زینت طبع آراسته گردیده اما با کشف روز افزون منابع خطی متقدّم و مغفول مانده از نظم و نثر سعدی؛ باز هم بازنگری و مقابلۀ نسخ جدید با نتایج خدمات و پژوهش های گذشتۀ سایرین ضرورت دارد زیرا اولاً با نظر در ابیات نویافته فوق در نسخه کتابخانه سلیمانیه نمی توان با اطمینان راسخ چنین پنداشت که شعر، بیت، غزل، قصیده و متنی از مطمح نظر جامع دیوان شیخ اجل؛ ابوبکر بیستون مستور و مغفول نمانده باشد و دوماً منابع نویافتۀ متقدّم، تازه و بدیعی از سعدی امروز در اختیار است که از نظر تاریخی نیز مقدّم بر کار بیستون می باشند، بعنوان مثال نسخه شمارۀ Ms. Or. Oct. 3451 سعدی در کتابخانۀ سلطنتی آلمان به تاریخ سنه 706 هجری که عکس آن در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی تهران به شماره 326 محفوظ است می تواند برای سعدی پژوهان گرامی مفید باشد. در پایان نویسنده این مقاله بر خویشتن فرض می داند که کمال تشکر و قدردانی خویش از کتابدار دانشمند و برجسته کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران سرکار خانم فریبا حری را بدین وسیله به ایشان اعلام نماید. بی تردید اگر شکیبایی، حوصله و تسلط ایشان بر منابع میکرو فیلم کهنه موجود در دانشگاه نبود؛ امکان دسترسی به تصاویر نسخۀ ترکیه و کشف ابیات تازه سعدی بر این حقیر میسّر نمی گشت. در عین حال با توجه به ارزش علمی و تاریخی نسخۀ مذکور در ترکیه و کیفیّت پایین تصاویر میکروفیلم موجود از آن در ایران، ضروری است تا پژوهشگران خصوصی یا نهادهای علمی و فرهنگی ذیصلاح عمومی نسبت به تهیّۀ تصاویر جدید و با کیفیّت از نسخه شماره 280 کتابخانه سلمانیه ترکیه اقدام نموده و نسخه ای از آن را جهت بهره پژوهشگران در اختیار کتابخانه دانشگاه تهران نیز قرار دهند.

اقل العباد

سعید کافی انارکی- ساربان

 

لینک دانلود فایل مقاله در روزنامه 👉

لینک مستقیم روزنامه 👉

نشر دهید - Share By

با گرمترین درودها بدین وسیله با کمال افتخار به استحضار شما گرامیان می رسانم که پنجشنبه نهم دی ماه سنه جاری رأس ساعت 20 به وقت تهران و 21:30 به وقت ازبکستان و تاجیکستان جناب آقای دکتر اصغر دادبه دامت برکاته در بزم فرهنگی مجازی به میزبانی این حقیر حاضر شده و سخنرانی علمی خود را در باب ((بخارای شریف و زبان پارسی در عهد پادشاهان سامانی)) را به سمع  ما خواهند رسانید. همچنین ((مولانا اسد گلزاده بخاری)) یگانه شاعر بزرگ پارسی گوی برجای مانده در شهر باستانی بخارای شریف به صورت زنده اشعار پارسی خویش را با صدای گرم خود برای حاضران قرائت خواهند کرد.

علاقمندان گرامی می توانند از طریق لینک ذیل به سالن مجازی نشست تشریف فرما شده یا از طریق اینستاگرام بنده در آیکون مربوطه به صورت زنده تماشاگر برنامه سخنرانی و شعرخوانی مذکور باشند.

برای ورود به سالن مجازی نشست👈 اینجا کلیک کنید

برای ورود به صفحه اینستاگرام میزبان روی آیکون ذیل کلیک بفرمائید

My Instagram

تصویر : https://rozup.ir/view/3449967/WP_20200217_12_35_09_Rich.jpg

Базми фарҳангии ҳафта ба унвони
"Бухоро ва забони форсӣ дар даврони Сомониён"

Бо суханронии Доктор Асғари Додбеҳ
(Устоди донишгоҳи аллома таботабоӣ)
 Ва низ шеърхонии шоирони тоҷик аз Бухорои шариф.
Ба мизбонии доктор Саиди Сорбон.

Дӯстони азизи Эронӣ ва Тоҷик  :
Ба огоҳии шумо гиромиён мераасонам ки дар базми фарҳангӣ-адабии ин ҳафта дар рӯзи панҷшанбе 30-уми декабр 2021 соати 21:30 дақиқа ба вақти Узбакистон ва Тоҷикистон, 
Соати 20:00 ба вақти Эрон,
Ва соати 21:00 ба вақти Афғонистон,
Аз баёноти устоди гаронмоя Доктор Асғари Додбеҳ баҳраманд мешавем.

Шумо азизон бо вуруд ба линк ё пайванди зер аз тариқи "skyroom ё Instagram" вориди ин базми фарҳангӣ шавед.
Дар "Skyroom" бо интихоби гузинаи "Меҳмон مهمان" ворид шавед.

https://www.skyroom.online/ch/sareban/bazm

نشر دهید - Share By
نشر دهید - Share By

((جهان و طالبان از مطمح نظر اخلاق سیاسی))

فقدان اخلاق در عرصۀ روابط بین المللی و رجحان منافع و مصالح ملّی یا ایدئولوژیک کشورها بر منافع و مصالح عام الشمول بشری حقیقتی بسیار تلخ امّا انکار ناپذیر درکنش ها و واکنش های بین المللی دولت ها در حوزه روابط میان ایشان است.

صرف نظر از اصل نسبی بودن اخلاقیّات در زمان و مکان، بر صاحبنظران و عالمان اخلاق شناس در هر مکتب و رهیافت فلسفی؛ پوشیده نیست که قاعدۀ نسبیّت البته یک قاعدۀ مطلق نیست و ما در همۀ مکانها و زمانها همواره با اصول بنیادین عام الشمول و مسلّمی از اخلاقیّات مواجه هستیم که نه تنها هیچ توجیهی در نقض یا نسبی پنداشتن آنها وجود ندارد بلکه با صراحت می توان مدّعی بود که عدم التفات و التزام به این قواعد و هنجارهای بسیار مهم انسانی؛ آدمی را در طُرفة العینی مسجود آهرمن تباهی و نیستی خواهد کرد. بعنوان مثال حمایت و احترام نسبت به جان، سلامت، سعادت و آزادی های معقول و مشروع بشر در زمره قواعده اخلاقی عام الشمول و جهانی به شمار می آیند. یعنی هیچ کس نمی تواند بعنوان مثال، سلب حیات و قتل یک کودک بی گناه یا والدین او را به جرم عدم همراهی و همکاری آنان با گروهک هایی نظیر طالبان به هیچ وسیله ای توجیه نموده و مقتضیّات زمانی و مکانی خاص را دلیلی بر موجّه دانستن جنایت خود یا دیگری بداند.

حتّی قاطبۀ فلاسفه معتقد به مکتب فایده گرایی(Utilitarianism) یا نتیجه گرایی در اخلاق  نیز به طور کلّی مواردی نظیر مثال فوق را به هیچ وجه قابل توجیه نمی پندارند و از نظر ایشان در شرایطی بسیار خاص و استثنائی ممکن است که <<خیرعام، مشروع و عقلانی انسان>> در کلیّت بشریّت را نتیجه ای اخلاقی برای امری که در ظاهر خلاف اخلاق است به شمار آورند. بنابراین؛ حکمت نتیجه گرا (Consequentialism) هرگز منافع ملّی یک جامعۀ خاص یا یک کشور منفرد را توجیهی برای یک عمل یا ترک عمل غیر اخلاقی مانند جنگ یا عدم حمایت از مظلوم به شمار نمی آورد.

باز هم در کمال تأسف به گواهی تاریخ؛ حقیقت دیگری که در شرح جولان فاتحان بی فتوّت میدان سیاست این سپنجی سرای گفته اند آن است که غالباً در سپهر تاریک روابط دول کریمه، بعنوان یک اصل؛ ((هدف غالباً راههای رسیدن به خود را توجیه کرده است)) و کرامت غالب حاکمان چیزی جز ریختن خون پاک حق در برابر بُت خود خواهی، نژادپرستی، ناسیونالیزم افراطی، منفعت ها و مصلحت های ملی یا فردی و درنهایت تجارتی مستور و ناجوانمردانه با قوای سیاسی برتر عالم به قیمت جان و مال و هستی انسانهای بیگناه برای تضمین منافع و مصالح مذکور نبوده است.

دولت دموکرات جو بایدن با آن همه وعده های پوشالی برای تغییر عوارض و مشکلات ناشی از بلای ظهور ترامپ؛ در حالی که امکان وتو و عدول از توافق دولت سلف جمهوری خواه خود با تروریست های طالب را داشت؛ در کمال ناباوری بدون هیچگونه احساس مسئولیّت اخلاقی نسبت به کشور و مردم افغانستان، با سرعتی عجیب و سریع تر از ضرب الاجل برنامه ریزی شدۀ قبلی؛ نیروهای نظامی خویش را پس از بیست سال از این کشور خارج کرد و اسباب ظفر و پیروزی قاطع طالبان را در اقلّی از ایام بر تمام اقالیم افغانستان مهیّا نمود.

نگارندۀ این سطور که پیشتر در همین روزنامه به دلایل و احتمالات این اقدام غرب که با همدستی لابی توطئه گر غربی-عربی رقم خورده اشاره نموده است امروز در این مجال به ایجاز تنها به ترسیم حدود اخلاق سیاسی و یادآوری رویکردهای سنّتی ایران که مبتنی بر اصول نقض ناپذیر اخلاقی است می پردازد و جدان بیدار خوانندگان این مقال را مخاطب خویش قرار می دهد.

لازم به اثبات نیست که ایالات متحدۀ آمریکا کشوری در سیطره نظام فاسد سرمایه داری جهانی با دولتی حامی طبقات صاحب ثروت و قدرت در اقصی نقاط گیتی از نیویورک تا اورشلیم و ریاض و دوحه و امارات است و اساس سیاست داخلی و خارجی این کشور تا به امروز تأمین منافع آمریکا و متحدان آن بوده. بعبارت دیگر این کشور تاکنون به نحو مستمر راههای غیر اخلاقی بیشماری برای رسیدن به منافع ملّی خود و سایر متحدانش را مطابق با اصل فوق الذکر طی کرده و مقصود خود را به هر قیمتی مانند جنگ، استفاده از سلاح های اتمی، کشتار غیر نظامیان، بی خانمانی و آوارگی و سیاه بختی میلیونها انسان بیگناه و حتّی تخریب زیست بوم؛ در اقصی نقاط این کرۀ خاکی به انحای گوناگون به دستاویز منافع ملّی و مصلحت، حاصل و توجیه کرده است.

بد عهدی آمریکا در برجام و خروج پر ظن و گمان اخیر این ابر قدرت بی مسئولیّت از افغانستان، تنها دو نمونۀ بسیار کوچک از بی اخلاقی های سیاسی آن در عرصۀ سیاست و روابط بین المللی است. کوربختانه در پهنۀ میدان ستمی جهانی؛ تاکنون سکوت و انفعالی غریب یا یک همراهی و همیاری ضمنی را از جانب سایر دولتها و عوامل کنش گر در عرصۀ روابط بین المللی به سیاق گذشته در برابر آمریکا شاهد هستیم.

صرف نظر از تبعات نقض پیمان آمریکا در برجام که خسران آن بر زندگانی یکایک ما ایرانیان پیدا است، در کشور همسایه و همزبان ما نیز تمام مدّعیان و مبلّغان دموکراسی، آزادی، برابری و حمایت از ملّت های ستمدیده در شرق و غرب عالم، تنها نظاره گر شعله های سرکش آتش فتنۀ افغانستان یا همان ولایت خراسان شرقی فلات ایران هستند و در برابر نجوای استمداد خواهی و یاری طلبی فرزند خلف شهید احمد شاه مسعود، منفعلانه سکوت کرده اند و ناظر و منتظر بر نتایج سؤ تحولات خطرناک افغانستان هستند.

ایالات متحده علیرغم داعیه مبارزه با تروریزم از درخواست کمک تسلیحاتی احمد مسعود اعراض کرده و سایر دول جهان نیز هیچ التفاتی به درّۀ حقّانی و تنها ماندۀ پنج شیر نمی کنند. میلیونها نفر مردم بیگناه افغانستان در خوف و دهشت و سرگردانی هستند و درنهایت یأس و نومیدی؛ فردای خود و عزیزانشان را عاری از هرگونه دورنمای روشن می بینند. صحنه های غیرقابل باور و عمیقاً دردآور در فرودگاه کابل چنان جانکاه و تلخ است که لعن و خشم هر وجدان بیداری را نسبت به مسبّبان این فتنه عالم سوز در جان آدمی بر می انگیزد. مادران گریان، طفلان شیرخوار خود را از پشت دیوار به سربازان ائتلاف مستقر در فرودگاه می سپارند و معلوم نیست این کودکان بدون میهن و بی پناه را چه سرنوشت مبهمی در دیار غریب در انتظار خواهد بود. آنان نیک طالبان را می شناسند و می دانند تقدیر فرزندانشان در غربت حتی بدون پدر و مادر هرچه باشد از زندگی در کابوس حاکمیّت طالبان و آقا زادها و مریدان ملا محمّد عمر بهتر خواهد بود.

امّا طالبان شرور، جنایتکار و دروغزن به مصباح ارشاد شیوخ وهابی مدارس سعودی و پاکستانی در مجالس خود دائماً یکدگر را سفارش به مکر و زیرکی کرده و تا تثبیت پایه های قدرتشان تقیّه پیشه می کنند و با جهد بسیار سعی دارند با سخنگویان مکّار انگلیسی زبان یا پارسی گویشان جهان را در بازی الفاظ بفریند و خود را متفاوت از طالبان بیست سال قبل و گروههای تروریستی برادر چون داعش و القاعده معرّفی نمایند. امّا وقتی امنیّت کابل را به اعضای ارشد شبکۀ خونخوار و تروریستی حقّانی می سپارند،عملکرد آنها گواه از پوشالی بودن شعار اصلاحات در این گروه تبه کار دارد.

در این میان درد آنجا است که برخی ساده دلان و غافلان از حقایق روزگار، بی خبر از پند سعدی آنجا که فرمود ((گرگ زاده عاقبت گرگ شود)) عمیقاً از نصر طالبان شادمانند و گمان باطل بر این دارند که برادران در افغانستان بر جبهۀ غرب ظفر یافته اند و حال، متّحدی صمیمی برای ایران در همسایگی اش پدیدارگشته است.

صدا و سیما نیز تاکنون با انعکاس حدّاقلی وقایع افغانستان رویکردی عجیب و نگران کننده نسبت به طالبان اتّخاذ کرده و دائماً مفسّران و صاحب نظران بی بهره از دور بینی را صاحب فرصت استفاده از تریبون ملّی کشور می نماید. آقایانی که از بام تا شام با کوبیدن بر طبل باطل دعوی سست خویش، گوش فلک را کر کرده اند و گاه صریحاً و گاهی در لفافه می گویند؛ امروز ((مصلحت کشور)) در مصالحه و مدارا با طالبان و عندالزوم به رسمیّت شناختن این اخوان است. حال از ایشان باید پرسید آخر ای جان برادر؛ رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟. اصلاً معیار تشخیص مصلحت در بینش عمیق و بلند شمایان کدام است؟.

کدام مصلحت را مهمتر، برتر و اخلاقی تر از تلاش برای نیل به یک زندگی با آرامش و امنیّت و رفاه برای میلیونها تن از مردمان رنج دیدۀ دیار افغانستان می دانید؟. کدام مصلحت بالاتر از نجات مردم از بلای اسلام آمریکایی طالبان است؟. آیا نمی دانید که از منظر اصول جامعه شناختی؛ عصبیّت و عامل هبستگی و چسبندگی اعضای گروهک هایی نظیر طالبان؛ ایدئولوژی ایشان است و اگر آنان از آن مکتب فکری منحرفۀ سلفی عدول کرده یا خویشتن را اصلاح نمایند؛ دیگر در پرتو شباهت با سایر گروهها و اقشار متعارف جامعه قرار گرفته و رفته رفته در تمدّن، عقلانیّت و حاکمیّت قانون مضمحل می شوند؟.

آیا جنایات قدیم و اخیر طالبان را از یاد برده اید؟ بمبگذاری در مدرسه شیعیان هزارۀ کابل و قتل دهها کودک محصّل شیعی را در چند ماه قبل در یاد ندارید؟. آیا جنایات بی رحمانۀ ایشان در کشتار مردم مزار شریف و شیعیان این دیار را در سال 1377 از خاطر برده اید؟. دیپلماتهای شریف و خبرنگار جوان و بی گناه ایرنا را به یاد دارید که چگونه در کنسولگری ایران تنها به جرم شیعی بودن به طرز وحشیانه و فجیعی در نهایت قساوت قلبی مهاجمان طالب، مظلومانه کشته شدند؟. بر چه اساسی و با چه استدلال اثبات پذیر علمی پنداشته اید که طالبان به صراط مستقیم نائل آمده و دوست و برادر ایران و ایرانیان است؟.

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی؟

ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره زار خس

((سعدی))

آیا ایالات متّحده و رفیق شفیق گرمابه و گلستانش اسرائیل با آن سوابق عداوت عمیق با سرزمین ما افغانستان را به برادران طالب با دو دست ادب تقدیم می کنند تا این کشور پایگاه نفوذ و تامین کنندۀ منافع ملّی ایران بر ضد غرب باشد؟. یعنی صاحبنظرانی کهنه کاری نظیر وزیر خارجه سابق آمریکا خانم ((کاندولیزا رایس)) در اندیشکده های مشهور و راهبردی سیاست خارجی مستقر در واشنگتن، که با بودجه های کلان مطالعاتی و پژهشی نو محافظه کاران هنوز در حال ترسیم نقشۀ راه خاورمیانه بزرگ می باشند آنقدر بی تدبیر و بی فراست هستند که جو بایدن را بدون یک مقصود و غایت معقول و بزرگ به ادامۀ توافق ترامپ با طالبان و ترک فوری افغانستان وا دارند؟.

حتی با این فرض لایحتمل و ممتنع؛ اگر آقایان مخالف بتوانند اثبات کنند که توفیق طالبان در راستای منافع ملّی ایران در منطقۀ ما است، باز هم در مقابل ایشان به سنت و ضرورت تفوّق اخلاق در فرهنگ ایران استناد می نماییم و خواهیم گفت؛ سرزمین ما خاستگاه آیین فتوّت، مروّت، پهلوانی و قناعت و جوانمردی است. این خاک در طول تاریخ پرورشگاه شهیدان معظّمی بوده است که دراوراق بیشمار دفاتر کوران حوادث دوران؛ یگانه و بی همتا؛ قهرمان میدان چون شهید عباس دوران درخشان بوده اند و هرگز با خاک مصلحت؛ آب زلال معرفت پهلوانی و اخلاق ناب انسانی را نیالوده اند.

من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها

کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم؟

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست

کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم؟

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی

من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم

((حافظ))

در مکتب ما ایرانیان؛ شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد و هیچ مصلحت و منفعتی؛ رنج و محنت و مرگ را حتی برای یک انسان منفرد نیز در هیچکجای جهان توجیه نمی نماید.

به رسمیّت شناختن احتمالی طالبان، عدم حمایت مادی و معنوی از نیروهای خود جوش مردمی بر علیه ایشان، انفعال و سکوت در برابر فجایع ناشی از غلبۀ این تروریست ها بر افغانستان در مسلک سیاسی آزادگان ایران باور پذیر نیست زیرا رندان عالم سوز و خواجگان مسند جوانمردی را در این کشور از قرون دور گذشته تا به امروز با مصلحت بینی های مادی و تهی از جوانمردی کار نبوده است.

ایرانزمین همواره بدون مصلحت بینی؛ پشتیبان مظلومان و ستمدیدگان جهان بوده و در این راه هزینه های بسیار مادی و حتّی جانی پرداخته است. تاریخ، فرهنگ و مکتب اخلاقی برجای مانده از نیاکان ما هرگز رویکرد سازش با اهریمن و انفعال در برابر جنایات ظالم را نمی پذیرد و می توان به گواهی شهیدان خدایی بی شمار این مرز و بوم مدعی بود که رمز بقأ و عزّت این سرزمین در برابر کوران حوادث دهر آن است که همواره مصلحت دید ما ایرانیان آن بوده است که از همه کار خود بگذاریم و راه فتوت پیش گیریم.

در تعامل با طالبان چنانچه ما نیز مانند جهان؛ چشم بر فجایع و رخدادها و درد و رنج آوارگان و بی پناهان افغانستان ببندیم؛ نه تنها تفاوتی بین ما و سایر نیروهای ساکت و منفعل مؤثر در احوال عالم نیست بلکه سیاست خارجی ما نیز خارج از اصول تثبیت شدۀ سنت اخلاقی ایران در روابط بین الملل خواهد بود. کاش صدا و سیمای کشورم به صاحب حقیر این قلم هم فرصتی برای مناظره با مشتاقان و هوا خواهان طالبان می داد تا بسان فرجام جدال سعدی و مدعی؛ عاقبت الامر دلیلشان نماند و بجای سیما نشینی، خانه نشین گردند.

زمینِ شورهِ سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بدان کردن چنان است

که بد کردن بجای نیکمردان

((سعدی))

القصه در پایان این مقالت ذکر این نکته ضرورت دارد که هرچند اسلوب شکلی این نوشتار برخلاف مقالات پیشین نگارنده؛ خارج از چهارچوبهای مرسوم علمی است و در اثر قلیان اضطراب و غم از احوال همزبانان نازنین ما در سرزمین خاستگاه مولانا جلال الدین بلخی علیه رحمه؛ خامه اش بی اختیار از سیاق یک نگارش آکادمیک خارج گشته؛ امّا پوشیده نخواهد بود که روح و جان کلام وی مبتنی بر نتایج یک مطالعۀ جامعه شناختی سیاسی است که در اَمرداد گذشته، ضمن مقالۀ قبلی خویش آنرا در روزنامه شریف اطلاعات با عنوان ((هژمونی ایران در جغرافیای فارسی زبان و تعارض قدرت ها با آن)) به زینت طبع آراسته کرده است. بر این اساس طالبان نیروی مصنوع، ظلمانی، در ضدّیت با تمدّن و شاکله ای مکّار است که همواره آلت دست و ابزار تأمین منافع سازندگان و پشتیبانان غربی-عربی خود بوده است. لذا باز هم به فرمودۀ شیخ اجل لازم به ذکر می دانم؛ ((خلاف راه صواب است و نقض رای اولوالالباب که دارو به گمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن)). ما را هرگز نشاید تا به جستجوی درستی عهد از این جانیان سست نهاد رویم و در غفلت از حقایق دهر فراموش کنیم که این عجوزه عروس گرگ زادۀ هزار داماد است.

اقل العباد-سعید کافی انارکی- ساربان

شهریور ماه جلالی سنه 1400 خورشیدی

نشر دهید - Share By

The Corona pandemic crisis has been affecting the world for months-long time. The headline news during this period is related to the news of this pandemic and humanity is deeply concerned about the Covid 19 virus and its unknown future mutation. Accordingly, the Corona catastrophe is considered by most countries in the world as a crisis related to national and international security. Human societies are also a living organism because they are composed of living components. Therefore, pathogens not only threaten the individual, but also the organism of society. Disease agents are not always living microorganisms. Sometimes extremist ideologies and thoughts such as Nazism or Talibanism are considered fatal pathogens in the social organism.

In the opinion of the author of these essay, pathogens at the micro and macro levels of the social organism are divided to two types. First, living microbiological agents such as Covid 19 virus which they can disrupt public order of communities in a pandemic as awhole and Second, ideological carcinogens that, as proliferative and dangerous cells, endanger the survival of their host social organism or make it severely ill and dysfunctional as to modern civilized duties of community such as, maintaining peace and security nationally and internationally.

Taliban as a militant Salafi Islamic group, with a dangerous unbreakable ideology which commands them to fight with all those who think other than them. In other words, they are obligated to the Devine to fight against all persons and nations who are different with them in Ideology.

Mullah Mohammed Omar, former Afghan Mujahideen commander who led the Taliban, and founded the Islamic Emirate of Afghanistan in 1996 had said to his devotee that “It is obligatory upon you to kill the disbelievers of Sunni Islam not only here in Afghanistan but also all over the world”. As their ideology dictates, they must kill the infidels as Jihad (means fight in favor of God) and if they are killed in this war, they will go straight to eternal paradise. The suicide bombing is an ultimate value for them and its reward for suicidal person is the highest levels paradise and beautiful angels.

It seems unbelievable for peoples of civilized communities but it is an undeniable truth and the past actions and previous approaches of extremist groups such as Taliban, Al-Qaeda and Isis are able to prove the realities of them.

No one can forget the bitter memory of September 11, 2001. Bin Laden, the Taliban and Afghanistan as a safe haven for terrorists who were against modern civilization. Permanent monetary support from Saudi sheikhs and some Persian Gulf Arab states to Al-Qaeda and the Taliban had been continuing after U.S war against them on 2001.

Taliban never respect to basic principles of modern human civilization. They had been killing of innocent people such as small girls who are students of elementary schools, innocent women who did not comply with their barbaric slavery rules as to womankind, member of the smaller of branches of Islam similar to Shiitte and followers of other religions from all over the world.

 

On August 8, 1998, Taliban forces captured 11 Iranian diplomats and a correspondent from Iran's state news agency (IRNA). They were attacked at the Iranian Mazar-i-Sharif consulate and subsequently disappeared. Very soon reports from the city indicated that all these men were killed by the Taliban militia attacking the consulate.

The destruction of the two giant Buddha statues in Bamiyan by a willful bombing was one of the most important attack against the historical and cultural heritage of humanity committed in 2001 by Taliban, when Mullah Muhammad Omar, issued a decree ordering the elimination of all non-Islamic statues and sanctuaries in Afghanistan.

A total of 2,312 US military personnel in Afghanistan have died and 20,066 have been wounded since 2001. The number of civilian deaths in Afghanistan range from 35,000 to 40,000, while the cost of military operations is put at $824bn1.

Despite the fact that terrorists have killed hundreds of innocent people in the events such as 9/11 attacks and their roles in the death of thousands of coalition soldiers in the war against them.

Unfortunately, today the world is deceived by the Saudi rich lobby and thinks that the Taliban have been reformed and they have sought peace. Of course, for a smart political analyst, this claim is a baseless illusionary point of view. Because their Salafi ideology is considered as divine inviolable one and their ideological beliefs is their cohesion element as French sociologist David Émile Durkheim described it for Mechanical solidarity of non-modern communities. In this respect however it is clear that Taliban without their extremist ideology are similar to a body without life, i.e., the basic structure of uncivilized communities are not based upon “division of labor” and pacific relationships with other social entities. But their existence and survival are based on their own ideology and war against others who do not have Taliban’s metaphysical attitudes towards life. In other words, if you take the ideology away from them, they lose their identity and independence and as a result, they will be forced to settle in the modern civilization.

Thus sociology never accept that a mechanical and inorganic solidarity such as the Taliban, could modify or abandon the factor of survival or fundamental element of their solidarity as mentioned above it is their extremist ideology.

A Persian proverb said “It is wrong to re-test something which is tested before”. The civilized world has been watching Taliban for about 3 decades. Terrorism, International drug trafficking, Dangerous behaviors that are contrary to international peace and security and war against modern civilization by their unbelievable crimes against humanity so that we can consider them as a fatal social cancer and if International community does not cure this "Carcinoma" by rapid removal from the organism of the international community, transmissible cancerous terror cells of Taliban and its allies (Al-Qaeda & Isis) autonomously "with the force of their dreadful ideology and Endless financial support of wealthy Wahhabi mullahs, who are actual creators of Taliban and protect them as performance of the Divine commands", will proliferate and pose irreparable harm similar to 9/11 to the health and safety of the international community as whole.

That is because as the world history has proven to us, social cancer is a Metastasis one with a malignant tumor. I mean, The spread of cancer cells from the place of their formation (Afghanistan) to another parts of the global social organism. In the societal metastasis, cancer cells break away from the original primary terrorist tumor, spread through the global system, and form a new tumor in other parts or regions of the world’s social organism.

This cancerous social entities are not obliged to Jus Cogens rules of Public International Law. Erga omnes or Universal legal obligations owed by all governments towards the community of states as a whole, are meaningless for them too.

Taliban will radically change Afghanistan from a civilized member of global community to a non-united rebel entity who plays a destructive role as to, international peace and security.

all countries should never forget the previous attacks of Islamic terrorists.

From the brutal war against innocent people with letters which were infected with the Anthrax virus in 2001 and the attacks with bombs, hijacked airplanes, firearms, knives, and cars or trucks which were deliberately driven into crowds of innocent civilians in the famous western cities. In the Eastern parts of the world, Moscow theater hostage crisis (also known as the 2002 Nord-Ost siege), Isis attacks against Iraq or their Terrorist attack against Parliament of Iran and so on.

Exactly similar to a living human organism in the medical sciences, in structural-functional Sociology, the preservation and remembrance of historical memory of disease is very important for the social organism to avoid recurrence of social diseases.

in this regard, Afghanistan cannot be considered as an independent state irrespective of other members of international society. Because the political and social situation in Afghanistan is directly related to international peace and security. Exporting terrorism from Afghanistan to the international community is inevitable, because Taliban ideology is a universal one. In other words, they want to create a global Salafi government which is based upon an inviolable ideology.

The modern international Law norms such as, Humanitarian Intervention or R2P4 Allow all civilized states and International organizations to intervene militarily in Afghanistan's civil war against Taliban criminal forces with the superior goal of ending human rights violations, crimes and eliminations of an active metastatic social cancer which it will spread to other civil tissues and organs of our Global community as a whole.

The United States Armed Forces withdrawn from Afghanistan was the biggest mistake in the history of US foreign policy. Scientifically a sociologist who is expert on militant uncivilized groups in context, can prove this claim easily that this wrong decision, not only cannot prompt international peace and security, but also it is against it and after unavoidable next terrible terrorist attacks, e.g. 9/11, all decision makers are responsible for deliberate withdrawal in treatment of a dangerous and predictable metastasis social cancer toward International civil society.

 

It Should be mentioned that revival of Taliban government is in favor of international unlawful cartels of drug trafficking which their invisible lobbies are protectors of them to produce inexpensive drugs for very profitable international immoral market of Drugs.

At the end of this essay, it is necessary for us to know that Fighting this social cancer is as important as preventing and fighting the Coronavirus and the Corona pandemic should not keep us unaware of the Taliban's critical social cancer.

As a scholar, I strongly recommend to all states around the world that Treatment of this social Cancer is an emergency duty of the globe to preserve health and survival of International social organism. Time is short and tomorrow is late.

The result of silence and inaction is the spread of this societal disease and its uncontrollability in the future. The world should not forget the Al-Qaeda and Isis during the past. Salafi Muslims are living in all western countries and they are potential followers of Taliban leader who consider himself as global caliph of Muslims like, Mullah Mohammed Omar and Abu Bakr al-Baghdadi.

In the current Afghanistan crisis, non-intervention of the civilized world, means: “The supremacy of false politics over science and Justice”.

Saeid Kafi Anaracki

Attoney at Law- Journalist-PHD scholar of International Law and visiting lecturer of Iran PN university.

 

...........................................

      • 1- Edward Helmore -The Guardian- A day for respect: military veterans mark US troops’ exit from Afghanistan.Jul.4, 2021.

https://www.theguardian.com/world/2021/jul/04/us-military-veterans-troops-afghanistan

 

      • 2- Douglas Jehl -The New York Times- Iran Holds Taliban Responsible for 9 Diplomats' Deaths. 11, 1998.

https://www.nytimes.com/1998/09/11/world/iran-holds-taliban-responsible-for-9-diplomats-deaths.html  

 

 

      • 3- Kitty Calavita -Invitation to Law & Society, An Introduction to the Study of Real Law- Chapter 2 -Types of Society,Types of Law – page 14-The University of Chicago Press- 2010.

 

      • 4- In order to to protect all populations from mass atrocity crimes and human rights violations, to respect for the norms and principles of Public international law, there is a modern legal norm.The Responsibility to Protect (R2P) is a global political commitment which was endorsed by all member states of the United Nations at the 2005 World Summit in order to address its four key concerns to prevent genocide, war crimes, ethnic cleansing and crimes against humanity .

https://www.un.org/en/development/desa/population/migration/generalassembly/docs/globalcompact/A_RES_60_1.pdf

نشر دهید - Share By

به نام اورمزد

گاهی بار غم بر جان آدمی همچون صاعقه ای مهیب چنان غریب فرود می آید که دیگر زبان و قلم را یارای سخن و نگارش نیست. امروز دست بی رحم خزان بی فتوّت ایّام؛ شَهگُل بوستان دانش را در شهر من به یغما بُرد و آفتاب معرفت را به خفتن در قعر تاریکی خاک محکوم کرد.

 تفو بر تو ای چرخ گردون تفو که بزرگ مردی وارسته و مرغ همایون سپهر حکمت را بی هیچ ملاحظت به تیر زهرآگین اجل بر زمین افکندی و آسمان دلها را در این روزگار نامبارک بیش از پیش ز جولان زاغ و کرکس سیاه و پریشان کردی.

گویی چشمهایم بارانی پایان ناپذیر در سینه دارند و قلبم از جور نهفته در فطرت این عصر سخت خشمناک است. امروز حکیم فرخ فروهندۀ فرخ زاد که پرتو مهر اهورا مزدا؛ همواره روان پاکش را به شادمانی مینوی رهنمون خواهد بود در کمال ناباوری رخت حیات پُر خیر و فرخنده خود را از دهلیز تنگ کالبد پاک خویش بیرون کشید و در فردوس بیکران اسرار ازل به ابدیّت پیوست.

این حقیر بزرگترین افتخار زندگانی خویش را در آن می دانم که یکی از شاگردان و مریدان بی شمار وی بوده ام و در مکتب درس آن حکیم همواره متأثر از چراغ حکمت و ارشاد او در مکتب زندگانی و جهان بینی بوده و خواهم بود. استاد بی بدیل ریاضیات و عارف بی نظیر در تاریخ و ادبیات ایرانزمین، فخر العلما و مصباح الحکما، هنرمند و نوازندۀ گمنام موسیقی نیاکان دیگر میان ما نیست امّا کتابهای نازنین و مقالات و نصایح گوهربارش به فرموده مکرر خودشان؛ پس از رحلتشان قضاوت و ماندگار خواهد شد.

ضمن آرزوی شادمانی بهر روان مطهر و مهربان آن استاد شفیق و رفیق بلیغ این بیت خواجۀ شیراز را شاهد از نامیرایی آن بزرگ آورده و مراتب همدردی عمیق و تسلیّت خویش را به همسر مکرّم ایشان سرکار خانم دکتر اختر اخیانی و یگانه فرزند گرانمایه اش؛ برادرم جناب آقای دکتر فریبرز فروهنده اظهار می دارم.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما

اقل العباد- سعید کافی انارکی- ساربان

نشر دهید - Share By

این مقاله در سه قسمت به توالی روزهای دوشنبه چهارم، چهارشنبه ششم و شنبه نهم اَمرداد سال یکهزار چهارصد خورشیدی در صفحه روابط بین الملل روزنامه اطلاعات به زینت طبع آراسته گردید

توضیح دیگر آنکه؛ عنوان مقاله به تشخیص تحریریه محترم  روزنامه انتخاب گردیده و با عنوان آکادمیک انتخابی از سوی نگارنده به شرح ذیل تفاوت دارد.

*******

نتایج جامعه شناسی سیاسی و تاریخی افغانستان، طالبان و منافع بنیادین ملّی ایران:

(( آیا امروز امکان بازگشت سرزمین های خراسان شرقی به آغوش مام میهن ما ایران و اعاده وضع  کشور به حال سابق با توسل به اصول حقوق بین الملل عمومی و بهره از فرصت بی بدیل تاریخی امروز وجود دارد ؟))

در ادامه این مقاله ضمن تشریح معادلات سیاسی پیچیده در کانون موضوع سخن؛ با توسل به فرمول فیزیک اجتماعی به وجه ضمنی پاسخ مثبت به پرسش فوق اثبات می گردد.

تغییرات و تحولات در رهیافت های کُنشگر بین المللی دولتها در گذر تاریخ همواره مشهود بوده است. هر نظام سیاسی از قِبَل قدرت یافتن فرد، حزب، ایدئولوژی یا تسلط پیدا و پنهان نیروهای خارجی و استعماری در برهۀ چرخش یا انتقال قدرت؛ رویکردهای متفاوتی را به زعم بهترین رهیافت برای تأمین منافع ملی در کنش ها و واکنش های خود نسبت به سایر دول اتّخاذ می نماید. برجسته ترین مثال در این خصوص را می توان به تغییرات سیاست خارجی ایالات متحدۀ آمریکا پس از شکست ترامپ و حزب جمهوری خواه در موضوعات مهمی نظیر پیمان آب و هوایی پاریس، برجام، خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان و غیره مشاهده نمود. با امعان نظر در تجربیات تاریخی و خاصه وقایع و رویدادهای عصر حاضر در میان کشورها؛ بر ابصار با بصیرت این عهد پوشیده نخواهد بود که کوربختانه به سنت کهن رقابت عاری از فتوّت میان قدرت های سیاسی؛ عجوزه بی شفقّت استعمار هر روز در جامه و رنگی تازه با کشیدن پرده ای کاذب بر لشکر استثمار هر دم به سلک و طریقی پر مکر بر جهان سوم و جوامع توسعه نایافته و بی بضاعت می تازد و بی گمان سیاست خارجی همچنان تابعی از منافع ملّی و اقتصادی ایشان است؛ نه تابعی از منافع مشترک بشریّت و عدالت و اخلاق.

یکی از مقولات مهم علمی مورد اتفاق در تمامی مکاتب اصلی و رویکردهای علم جامعه شناسی؛ مقولۀ عامل چسبندگی اعضا (Social cohesion) در تشکیل جوامع خُرد و کلان و نقش این عامل در ایجاد اتّحادات اجتماعی است. همچنانکه در خانواده بعنوان یک خرده نهاد، ازدواج و تشابه خون عامل چسبندگی، همبستگی و اتّحاد بین اعضا است در یک ارگانیزم کلان اجتماعی به نام کشور نیز اعضا و شهروندان تحت عوامل چسبندگی و همبستگی عیان و قابل اثباتی نسبت به یکدیگر احساس وابستگی و ضرورت ایجاد اتّحاد به وجهی طبیعی می نمایند1.

از این منظر افغانستان بعنوان یک واحد سیاسی مستقل و یک کشور از ادوار دور گذشته تا به امروز به دلیل ناهمگونی شهروندان این سرزمین از منظر نژادی، مذهبی و زبانی هرگز نتوانسته است بر یک عامل همبستگی همگانی و عام القبول دست یابد و به طور کلّی از این منظر این کشور به دلایل گوناگون در گروه واحدهای سیاسی عاری از یک عامل اتحاد بخش همگانی؛ طبقه بندی و شناسایی می گردد. بعبارت دیگر اکثریت قریب به اتفاق مردمان ساکن در قلمرو و سرحدات سیاسی مصنوعی افغانستان معاصر بر سر یک عامل مشترک همبستگی بخش و متحد کننده به دلایل علمی که متعاقباً ذکر خواهد شد وحدت نداشته و هر قوم و زبان و مذهب به وجه علیحده تحت تأثیر نیروهای خارجی محرک با احساس خطر از جهت استیلای و تفوّق سایر گروهای قومی و زبانی و عقیدتی رقیب؛ برای حفظ بقای خود به سیاق الگوهای موجود تاریخی سایر جوامع توسعه نایافتۀ نامتجانس (Heterogeneous artefact community) می کوشد.

بعنوان مثال کشور ما ایران به واسطه وجود عناصر ریشه دار و باستانی همبستگی بخش فرهنگی، زبانی و مذهبی از دیرباز تا کنون در تمام ولایات و اقالیم خود عوامل اتحاد ساز انکار ناپذیری نظیر فرهنگ و خاصه میراث تاریخی نیاکان مشترک از قبیل جشن نوروز، ادبیّات پارسی و آثار برجسته ای نظیر شاهنامه فردوسی را بعنوان روح چسبندگی بخش و اتحاد آفرین در حوزه تمدّن این سرزمین کهنسال به وجهی طبیعی (autonomous) به کار بسته و بعنوان یک واحد سیاسی غیر مصنوع و برخاسته از کنش ها و برهم کنش های مدید تاریخی، امروز به منزلۀ یک اجتماع انسانی سیاسی و فرهنگی همگون و طبیعی (homogeneous Natural Society) از منظر علم جامعه شناسی شناسایی و تعریف می شود. برای روشن تر شدن این توصیف باید توضیح داد که برخی از کشورهای مصنوع که عاری از هرگونه شناسنامۀ تاریخی هستند، در اثر کوران حوادث دهر و دستهای پیدا و پنهان قدرتهای سیاسی و ابرقدرتها ایجاد شده اند و عامل اصلی مؤثر در پیدایش و استقلال ظاهری ایشان منافع ملّی و اقتصادی دولت های استعمارگر غربی بوده است. بنابراین ازآنجا که اولویّت سازندگان این قبیل کشورهای دست ساز(Hand made)؛ منافع ملّی استعمارگران بوده است غالباً این کشورهای مصنوع و غیر طبیعی بدون درنظر گرفتن مصالح و منافع ساکنان تحت استثمار مستقیم یا غیر مستقیم آنها تشکیل شده اند.

 پس کشوری که با فقدان عوامل اتحاد بخش طبیعی و برخاسته از یک فرآیند طبیعی و تاریخ بلند مشترک بین اجزا؛ در شرایط عدم وجود یک عامل چسبندگی عام الشمول با نیروی قوای مسلح دولتهای منفعت طلب غرب ایجاد می شود از منظر فرهنگی، قومیّتی و مذهبی کشوری نامتجانس و ناهمگون خواهد بود و به شهادت تاریخ، خاصه در آفریقا و آسیا چنین کشورهایی در فقدان حضور قوای مسلح بیگانه همواره درگیر جنگ های خانمانسوز، نسل کشی های مخوف قومی و قبیله ای و فجایع انسانی جبران ناپذیری می گردند که نمونه های آن در تاریخ معاصر ممالکی نظیر روآندا، عراق، افغانستان و غیره قابل مشاهده و اثبات می باشد.

صرف نظر از عدم لیاقت و کفایت سیاسی حاکمان قاجار در وقایع تلخ جدایی بخش های بزرگی از کشور ما؛ آنچه مسلم می باشد آن است که با امعان نظر به شناخت عمیق مستشرقان غربی از ((ریشه های کهن غیرمصنوع فرهنگی)) بعنوان عامل اتحاد بخش باستانی ایران از قرون دور گذشته تا به امروز؛ به طور خاص پس از سال 1800 میلادی با حضور مقتدرانۀ بریتانیای کبیر در هندوستان؛ که قبل از تشکیل پاکستان در آن روزگارهمسایه ایران بود؛ احساس خطر از نفوذ قلمرو فرهنگی کشور ما و گسترش زبان پارسی در شبه قارۀ هند؛ استعمارگران غربی و امپراطوری روسیه را بر آن داشت تا اتّخاذ سیاست های استثماری یا خصمانه علیه ایران در وهلۀ نخست از رشد و نمو جنین یک قدرت فراگیر فرهنگی و زبانی بزرگ به نام پارسی که از هندوستان تا ماورا النهر و قفقاز و عثمانی امتداد می یافت در اعصار بعد پیشگیری کنند. انگلستان در راستای نیل به این هدف به صورت کاملاً سیستماتیک و سازمان یافته موفق شد فرهنگ غربی و زبان انگلیسی را به سهولت جایگزین فرهنگ پارسی در هندوستان گرداند و در کمال تأسف در پایتخت این کشور یعنی دهلی نو و سایر مناطقی که پیشتر پارسی زبان غالب و رسمی مردم بود امروز حتّی اقوامی که خود را دارای ریشه و نژاد ایرانی می دانند و به پارسیان هند مشهورند قادر به خواندن یا فهمیدن آثار گرانقدر نیاکان پارسی گوی خود چون دیوان امیر خسرو دهلوی (651-725 قمری)، عبدالقادر بیدل دهلوی (۱۰۵۵–۱۱۳۳ قمری) و غیره نیستند و از خواندن و درک نُسخ خطی بیشمار فارسی و چاپ سنگی محفوظ در کتابخانه های کشورشان نیز عاجز می باشند.

 در اینجا اشارت مختصر به این موضوع نیز خالی از فایدت نخواهد بود که زبان پارسی تا دویست سال گذشته در کشمیر، بمبئی و دهلی و سرحدات بنگال، تا لاهور و پیشاور و کابل و هرات و بلخ و خجند و سمرقند و بخارا و تاشکند و در آن سوی دریای مازندران در آذرآبادگان شمالی و دیار نظامی گنجوی تا قونیه محل زندگانی و رحلت مولانا جلال الدین بلخی رومی؛ در قلمرویی بسیار گسترده تر از حوزه کنونی خود رواج و رسمیّت داشت و حتی در بغداد قرن هشتم  هجری زبان رسمی و درباری دولت ایلخانی؛ زبان پارسی بوده است و اکثریّت مردمان این اقالیم نه تنها فارسی را می دانستند بلکه بدین زبان افاضات علمی و فرهنگی و ادبی داشتند و نامداران و مشاهیر بزرگی که از جهت کثرت و شهرت؛ مهلت به ذکر اسامی شریف ایشان نیست را به حوزه فرهنگی ایران بزرگ معرفی کرده اند2.

استعمار انگلستان در ادامۀ برنامۀ ایران ستیزانه خود در قرن نوزدهم با حمله و اشغال بخش هایی از جنوب ایران؛ با همکاری سایر متحدان غربی خویش که از دیرباز غالباً با ایشان دارای منافع مشترک است سرانجام طی معاهدۀ ظالمانه پاریس1857 ناصرالدین شاه قاجار را وادار ساخت تا برای همیشه از حاکمیّت ایران بر شهر کاملاً ایرانی هرات چشم پوشی کرده و کشور افغانستان را به رسمیّت بشمارد.

هرچند اشاره به وقایع تاریخی ما را از حدود موضوع اصلی مورد بحث خارج می نماید اما امعان نظر خوانندگان ارجمند این مقاله به تاریخ فعل و انفعالات حضور قدرتهای فرامنطقه ای در ایران و سایر نواحی تحت نفوذ فرهنگی تمدن پارسی در قرون اخیر راهگشای پذیرش مبانی و نتایج متعاقب جامعه شناختی این مقاله خواهد بود. از این روی به شهادت تاریخ؛ بنا بر یک سنت نانوشته غربی؛ همواره باید حاکمیّت کشور مصنوع افغانستان در اختیار اقوام اقلیّت جنوبی پشتون زبان باشد و تاکنون تاجیکان، شیعیان و جمیع افرادی که اندک اشتراک فرهنگی در عوامل همبستگی با ایران دارند به دلیل خطر گرایش ایشان به مبدأ و منشأ تمدّن ایرانی از رسیدن به حاکمیّت و حکمرانی بر افغانستان به انحای مختلف بازمانده اند و بنا به مصلحت غرب؛ همیشه اقلیّتی کنترل پذیر و همسو با منافع ملی استعمار به طُرق و شعب مختلف بر این دیار حکم رانده اند. همچنین روسیه تزاری و سپس اتحاد جماهیر شوروی با ساز و کارها و اهدافی متفاوت در رقابت با سایر رقیبانش همواره به موازات قدرتهای غربی و به طور خاص پس از انعقاد دو عهدنامۀ ننگین گلستان و ترکمانچای سعی در کمرنگ نمودن نفوذ فرهنگی ایران و زبان پارسی در نواحی تحت استیلای خود داشت و با آفریدن جماهیری مصنوع، نظیر ازبکستان و ایجاد حدود و ثغور تحمیلی و غیر طبیعی بین شهرهای پارسی گوی سمرقند و بخارا و جمهوری تاجیکستان و همچنین با تغییر الفبای پارسی نیاکان به الفبای سیریلیک روسی در عهد استالین سعی در اجتناب از فروغ مجدّد و پیشگیری از نفوذ احتمالی فرهنگ همبستگی بخش ایران در مناطق فارسی زبان تحت حکمرانی خود نمود. البته باید انصاف داد که روس ها هرگز عزم در نابودی مطلق زبان تاجیک یا همان پارسی با گویش ماورا النهر را در سرزمین های سابق ایران نداشته اند و رویکردهای فرهنگی و اجتماعی ایشان نسبت به مردمان بومی جماهیر سابق؛ رویکردی نابودگر مانند طریق انگلستان در هند نسبت به پارسی نبوده است. از این رو خوشبختانه هنوز هم زبان پارسی (تاجیک)3 در شهرهای سابقاً ایرانی آسیای میانه زبان رسمی و کاملاً غالب می باشد و مردم این سرزمین ها به زبان و فرهنگ نیاکان باستانی ایرانی خود عمیقاً عشق می ورزند.

مقدّمۀ مختصر و انکار ناپذیر فوق؛ آغازی است بر جامعه شناسی سیاسی امروز افغانستان. لذا ارایه و پیشنهاد رهیافتی اثبات پذیر و علمی در جهت حفظ و تحکیم منافع ملّی کشور ما ایران که همسو با منافع اساسی همزبانان رنج دیده ما در افغانستان است می تواند موجبات خنثی نمودن مقاصد همیشه پویای استثماری غرب در منطقه خاورمیانه باشد.

نیک می دانیم افغانستان نیز در زمره سرزمین های جدا شده از پیکره زخم خورده مام میهن ما ایران است که به زعم بسیاری از دانشمندان و تاریخ شناسان و کنشگران سیاسی و اجتماعی امروز این کشور؛ نام با اصالت و حقیقی آن ((خراسان شرقی)) یا ((آریانا)) است4. اکثریّت مردم در درۀ پنج شیر و باد غیس و هرات، بلخ و کابل و جلال آباد و مزار شریف و بسیاری دیگر از مناطق این کشور هنوز به زبان شیرین پارسی دری سخن گفته و عوامل هبستگی و چسبندگی عمیق و تاریخی بسیاری با ایران امروز دارند. هرچند این کشور محل زندگانی و اقامت اقوام اقلیّت متعددی نظیر، هزاره‌ها، ازبک‌ها، نورستانی‌ها، پشتون ها و غیره می باشد امّا همچنان زبان پارسی زبان ملّی و فراگیر این سرزمین است و علیرغم اکثریّت سنی مذهب مردم این دیار؛ علاقه و هبستگی ایشان نسبت به شعائر تاریخی، فرهنگی، زبانی و داشتن تاریخ مشترک با ایران کهن در میان مردم و خاصه نسل جوان این سرزمین مشهود و در حال گسترش و استقبال است. همچنین شیعیان افغانستان همواره خود را ایرانی دانسته و با پرداختن هزینه های سنگین مادی و معنوی هرگز تن به احکام و اوامر غیر عقلانی گروهایی نظیر طالبان نداده اند.

آنچه مسلّم و مورد تأکید است امّا؛ رویکردهای ضد و نقیض دولتهای غربی در کنش ها و واکنش های سیاسی و نظامی و امنیّتی نسبت به کشور افغانستان و به طور خاص گروه طالبان است. دولت های غربی با وجود نقش مسلّم ایشان در پیدایش و تقویّت مستور تسلیحاتی و اقتصادی از این گروه در دوران پسا شوروی و جنگ های داخلی افغانستان هرگز دولت طالبان را به عنوان یک دولت مشروع به رسمیّت نشناختند وتا پیش از سال 2001 و حمله ایالات متحدۀ آمریکا به طالبان؛ تنها سه کشور پاکستان، امارات متحده عربی و عربستان دولت واپسگرای آنها را به رسمیّت شناخته بودند.

رویکردهای افراط گرایانه و سَلفی مسلک این گروه تا پیش از سقوط آنها؛ افغانستان را تبدیل به کانون تمرکز تروریست های افراطی به رهبری ملا محمّد عمر کرده بود و با حمایت های بیدریغ مالی مراکز ثروتمند وهابی در عربستان سعودی هر روز این گروه قدرت مانور و جسارت بیشتری در تقابل با جهان به خود می گرفت. در عین حال این گروه از طریق تولید و تجارت بین المللی مواد مخدر درآمد هنگفتی را در اختیار داشت و در هنجار ستیزی و معارضۀ دائمی با قواعد مشترک عرفی و حقوقی تثبیت شدۀ سیاسی و اجتماعی و اخلاقی در جامعه جهانی بود. این رفتارهای ناصواب طالبان را به مثابه یک توده سرطانی (Social Cancer)5 نه تنها به انجام جنایات مخوف و هولناک نسبت به مردم افغانستان و مخالفان داخلی خود تبدیل کرده بود بلکه در تعارض با ارگانیزم اجتماعی جامعه بین المللی با حمایت از تروریزم جهانی و تولید و توزیع مواد مخدر، یک عامل بیماری زای خطرناک برای همسایگان افغانستان و به طور کلی مخلّ نظم، صلح و امنیت نسبی ارگانیزم جامعۀ جهانی به شمار می رفت.

پس از سقوط طالبان در سال 2001 این گروه توسط آمریکا و متحدان غربی اش تنها حدود پنج سال به صورت مؤثر سرکوب می شوند امّا در کمال تعجّب در سال 2006 مجدداً طالبان با انجام تحرّکات بی پاسخ در جنوب افغانستان اعلام موجودیّت نمود و به بیشتر قسمت‌های جنوب افغانستان به ویژه زابل، قندهار و هلمند نفوذ کرد و پس از حدود دو سال فعالیّت و تبلیغ؛ باز هم با حمایت های مالی شیوخ وهابی در عربستان سعودی و امارات آغاز به انجام عملیات تروریستی بر علیه مردم بی دفاع غیر نظامی مخالف خود و ارکان دولت حامد کرزای کرد و پیشروی به سمت کابل را آغاز نمود. همزمان طالبان پاکستان نیز در سال ۲۰۰۷ میلادی با هدف استقرار حکومت اسلامی و جاری کردن قوانین شرع سلفی در این کشور جنگ را آغاز کردند.

هرچند نابود کردن و اضمحلال کامل طالبان برای غرب و ارتش اشغالگر ایالات متحده بی تردید کاری بسیار ساده و سهل بود امّا با نگرش به رویکردهای متعارض و عجیب غرب نسبت به طالبان؛ پوشیده نمی ماند که سرکوب این گروه توسط آمریکا هرگز با اراده مغلوب کردن مطلق و برچیدن ایشان از صحنه سیاسی افغانستان و پاکستان نبوده است و این کشور بسته به منافع ملّی و طرح های استعمارگرایانۀ خود و سایر متحدانش و همچنین تحت نفوذ مستقیم لابی های پرنفوذ کارتل های بزرگ تجارت بین المللی مواد مخدّر و سرمایه داری جهانی؛ همواره مبارزه ای نسبی و کنترل شده با این تودۀ سرطانی داشته و به ضرورت مصلت؛ آتش زیر خاکستر بقای این فتنۀ عالم سوز را محافظت نموده است.

بر همین اساس در نهایت تعجب و شگفتی؛ آمریکا که خود را قربانی تروریزم طالبان و القاعده می داند در سال 2020 در دولت جمهوری خواه ترامپ توسط زلمای خلیل زاد نمایندۀ ویژه این کشور در امور افغانستان با گروه ناصالح مذکور پیمان صلح منعقد می نماید. سپس با روی کار آمدن دولت دموکرات جو بایدن اعلام می شود که ایالات متحده تا یازدهم سپتامبر 2021 و بیستمین سالگرد حملۀ تروریستی القائده به آمریکا؛ نیروهای خود را به تدریج از افغانستان خارج می کند.  بر این اساس به محض شروع روند خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان؛ طالبان به سرعت و قدرت هر روز بخشی از افغانستان را تصرف کرده و از عناصر دولت مرکزی اشرف غنی پاکسازی می نماید. بنا بر اعلام سخنگوی طالبان در پایان ماه ژون 83 % از خاک افغانستان هم اکنون در کنترل و تصرف نیروهای طالبان است. تروریست های دیروز امروز در جامۀ ریا و تزویر البته تاکنون به وجهی بیان و رفتار می نمایند که گویی از رویکردهای افراطی گذشته خود دست برداشته و زین پس با تبعیّت و التزام به اصول اخلاقی مشترک انسانی و رعایت حقوق بشر؛ دیگر دست به کشتار غیر نظامیان، حمله به سفارتخانه ها و کشتار دیپلماتها، بمب گذاری در مدارس دختران، مسموم کردن آب کودکان دبستان و قتل عام شیعیان بی گناه دست نخواهد زد و در این میان دنیا و نیروهای توانمند در کنترل این گروه با کمال سکوت و خونسردی تنها نظاره گر پیشروی و توفیقات روزافزون طالبان در افغانستان است.

این در حالی است که سیاست خارجۀ سرزمین ما ایران با وجود سوابق عداوت های عمیق طالبان با ایرانیان و خطرات بالفعل و بالقوه قدرت یافتن مجدّد ایشان در همسایگی ما از جنبه های مختلف امنیّتی، اجتماعی، مواد مخدّر و غیره تاکنون در یک انفعال و سرگردانی در اتخاذ موضع نسبت به وقایع اخیر افغانستان بسر می برد و برخی از جریانات ساده دل و خوشبینان غافل؛ با حمایت صریح یا ضمنی از طالبان؛ قدرت یافتن ایشان را در چهارچوب منافع ملّی ایران تفسیر و تعبیر می نمایند.

از آنجا که نگارندۀ این سطور سعی بر آن دارد تا در این مقاله از مطمح نظر اصول جامعه شناختی و کلیّت و فحوای سیاست غرب (Holistic contextual perspective)  در بستر تاریخ دیروز به تحلیل واقعگرایانۀ وقایع امروز و پیش بینی علمی رخدادهای فردا بپردازد و در این معادلۀ پیچیدۀ سیاسی اغراض و اهداف مهندسان ماشین سیاست خارجی غربی- عربی را با توسل به اصول تحلیل نیروهای سیاسی در فیزیک اجتماعی شرح دهد؛ توجّه دقیق به مطالب و توضیحات ذیل کارگشای دست اندرکاران سیاسی کشور ما در برخورد صحیح با وقایع کشور همسایه داشته و بی شک طرح ها و دسیسه های سیاسی مخفی موجود بر علیه منافع ملی کشور ما را خنثی و بی اثر خواهد کرد.

در اینجا باید به طور خلاصه بیان کرد که پیدایش و فعالیّت گروه خلافت اسلامی داعش با امعان نظر در ایدئولوژی، روش ها و رویکردهای هنجار شکنانه و جنایات علیه بشریّت این گروه و شباهت های ساختاری و روانی ایشان با سایر گروههای تروریستی؛ بعلاوۀ جمیع شواهد و قراین موجود در افغانستان امروز، دلالت و حکایت از حمایت منابع مشابه در خلقت و دولت ایشان داشته و نام های متفاوتی نظیر القائده، بوکو حرام و طالبان، تنها پوسته یا لباسی ساده بر پیکرۀ یک ماهیّت واحد استعماری است. بعبارت دیگر فلسفۀ ظهور و نقش آفرینی چنین کُنشگرانی در عرصه روابط بین المللی و ارگانیزم اجتماعی جامعۀ جهانی و همچنین عدم وجود ارادۀ جدی در قدرتهای غربی برای نابودی و برچیدن مطلق ایشان؛ نشان از تأمین منافع ملّی آشکار و پنهان غرب یا بخشی از جهان عَرَب توسط این گروههای دستساز و دست نشانده دارد. در این راستا با نگاهی دقیق به تاریخ درمی یابیم که حذف و از بین بردن تفکّرات و ایدئولوژی هایی که به صورت مستقل، جدّی و موثر بقای ارگانیزم اجتماعی استعمار را در حوزۀ روابط بین المللی به خطر می اندازند و مانایی وضع موجود (Status quo) ناعادلانۀ معیوب، سلسله مراتبی و استثماری ایشان را با خطر مواجه می نمایند برای این قدرت ها همواره در اولویّت بوده و مبارزه آنها با نیروهای واقعی و خطر آفرین نسبت به ایشان؛ همواره مبارزه ای مطلق، موثر و عاری از نسبی گرایی و در نهایت موفّق بوده است.

 بعنوان مثال برچیده شدن مطلق تفکر و ایدئولوژی نازی ها در آلمان، خلع السلاح مؤثر این کشور و متحدانش نظیر ژاپن در جنگ جهانی دوم و سابقۀ کاربست سلاح اتمی در مقابل همین کشور، همچنین ظفر و توفیق بی آتش ایشان در جنگ سرد با شوروی ؛ در پیشگاه نظر، جملگی کاشف از آن دارد که عدم برچیده شدن و حذف مطلق جریانات افراط گرایی نظیر طالبان و تجهیز ایشان به مدرن ترین سلاح ها و ادوات جنگی روز دنیا و استیلای مجدّد آنها بر بخش اعظم افغانستان؛ مهندسی مستور نظام سلطه بهر ایجاد یک جنگ نیابتی با ایران و تأمین و تضمین منافع ملّی بلند مدّت دشمنان سرزمین ما است و چون نیک بنگری وقایع اخیر در کشور همسایۀ شرقی ما هم راستا با سیاست های کهنۀ استعمار پیر در برابر تمدّن پارسی در گسترۀ تاریخیِ بزرگ فرهنگی نیاکان ما در فلات ایران می باشد.

نمودار فوق ترسیم معادله ای ساده از قانون تحرّکات سیاسی اخیر افغانستان از مطمح نظر قواعد فیزیک اجتماعی است. بر مبنای فرمولF=ma   فلش ها به معنای F یا همان قوه و توان هستند. طالبان (Political Matter) با عنوان m یا جِرم سیاسی، تحت حمایت نیروهای F است و a شتاب دینامیک این جرم در رسیدن به اهداف می باشد.

در فرمول فوق نیرو برابر است با جِرم ضربدر شتاب. نیروی طالبان خود عدد یک است که این عدد به اضافۀ چهار نیروی دیگر که با فلش قرمز مشخص شده اند تبدیل به عدد پنج می گردد. بنابراین چنانچه پیشفرض جِرم سیاسی و نظامی طالبان را عدد 1 بگیریم مطابق این قانون، شتاب حرکت در معادلۀ ما برابر با a=5 ÷1=5 خواهد بود. یعنی طالبان با سرعت و شتاب 5 به سمت اهداف  خود خواهد تاخت و از آنجا که مطابق قانون سوم دینامیک اجتماعی (با عاریت از فیزیک نیوتون) در واکنش به نیروی 5 اگر نیرویی معادل یا بیشتر از 5 به کنش (طالبان) نشان ندهیم این نیرو نه تنها متوقف نشده بلکه باز هم به پیش خواهد رفت. بر این مبنا باید مطابق با قانون سوم تحرک سیاسی؛ در اندیشۀ سازوکارهای زایندۀ نیروهای معادل یا برتر خنثی گر بود 👈

البته در اینجا لازم به توضیح است که نسبت دادن عدد به مقولات فرمول فیزیک دینامیک اجتماعی فوق؛ نیازمند تعریف یک ضابطه یا پروتوکلِ سنجش نیروی کُنش سیاسی است که به واسطۀ آن بتوان اعداد دقیقی را در فرمول های فوق الذکر جای گذاری کرد. از آنجایی که چنین ابزاری برای سنجش و ضابطه ای واحد در این خصوص وجود ندارد اعداد فوق الذکر؛ تنها بعنوان پیش فرض برای درک معادلات فوق جای گذاری شده اند و بی تردید در عالم واقع این اعداد بسته به شرایط سیاسی، اقتصادی، نظامی، بین المللی و حقوقی موثر موجود می توانند متفاوت از اعداد ما باشند. مثلاً اگر نیروی شتاب طالبان عدد پنج باشد؛ قطعاً این نیرو در فقدان نیروی هوایی، قدرت موشکی یا دانش رزم کلاسیک در برابر نیروی واکنشگر ایران عددی بسیار کمتر از رقم قوای متقابل ایرانی خواهد داشت. بنابراین تعمیم قواعد فیزیک کلاسیک به محاسبات فیزیک اجتماعی هرگز به معنای امکان اخذ اعداد و نتایج مطلقه در جامعه شناسی سیاسی نیست بلکه این فرمولها تا حد امکان با ترسیم برآیند اثراث متقابل موافق یا مخالف نیروهای موجود اجتماعی، نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی؛ سعی در اریۀ نتایجی معقول با یک پیش بینی پذیری نسبی دارند.

پس از این توضیح با وجود همه شواهد و قراین سیاسی و تاریخی؛ بر ابصار تیزبین پنهان نخواهد ماند که منافع غایی استعمار غرب و منافع ملّی کشورهای عربی مصنوع و دست ساز استعمار در قرون اخیر؛ بسته به بقا و قدرت یافتن مجدّد طالبان در افغانستان است. زیرا تفوّق نیروی افراط گرا و پارسی ستیز طالبان در افغانستان موجب مهار و نابودی تدریجی نیروهای ملّی گرا و پارسی زبان ایراندوست در افغانستان شده؛ از حرکت این کشور به سمت تعالی و تقویّت هبستگی زبانی و فرهنگی آن با سرزمین مادری اش ایران جلوگیری خواهد کرد. در نتیجه باز هم  افغانستان با تکرار تاریخ در یک سیر قهقرایی همچنان بعنوان کانون تولید و توزیع مواد مخدر؛ موافق با منافع کارتل های نظام سرمایه داری و صهیونیزم جهانی تا آینده ای دراز محفوظ خواهد ماند.

قابل انکار نیست که در افغانستان وجود یک دولت مشروع مردمسالار و مبتنی بر اصل حاکمیّت قانون (Rule of Law) فرهنگ و تمدّن این کشور را به وجهی اجتناب ناپذیر؛ تابعی از فرهنگ اصیل نیاکان خراسانی و ایرانی خویش خواهد کرد و گرانش گریز ناپذیر تاریخ، نیاکان و زبان فارسی عامل چسبندگی و همبستگی محکم وگسست ناپذیر بین ایران و افغانستان خواهد بود. در چنین شرایط مطلوبی این دیار نه تنها رفته رفته موافق با هنجارهای مدنی جهان معاصر تولید و کشت مواد مخدّر را برخواهد چید بلکه می تواند در یک تعامل  سازنده و روابط خوب سیاسی و اقتصادی با ایران؛ کشاورزی سنّتی و غیر علمی خود را به یک کشاورزی علمی توسعه یافته و منشأ درآمد مشروع برای جامعۀ خویش تبدیل کند و افغانستان را از حیاطِ خلوت اغیار ناآگاه، متحجّر و ضدّ ایرانی به دوستی صمیمی با ما و جهان بدل نماید و از سویی دیگر به منزلّ پلی برای تسهیل و گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی ایرانزمین با حوزۀ فرهنگی باستانی آن در شمال افغانستان و کشورهای آسیای میانه باشد.

بدون شک افغانستان متمدّن، مردمسالار و توسعه یافته همسایه ای پر منفعت برای ایران و همزبانان دیگر خود در تاجیکستان و ازبکستان است. اما بلعکس، یک کشور جنگ زده، نا امن و تحت چیرگی یک سرطان مهلک اجتماعی به نام طالبان، نه تنها همواره رو به اضمحلال و عقب ماندگی بیشتر است، بلکه دامنۀ نا امنی و هرج و مرج و بی قانونی در آن به کشورهای همسایه و سلامت کلّ جامعۀ بین المللی تسرّی خواهد یافت و در مواردی نظیر صدور تروریزم، صدور مواد مخدّر، فرار مردم و پناهنده شدن مهاجران وحشت زده به کشورهای همسایۀ افغانستان هزینه های گزافی را بر بشریّت تحمیل خواهد کرد.

در عین حال نباید از نظر دور داشت که در صورت غفلت ما؛ افغانستان تحت کنترل طالبان باز هم خانۀ امنی برای گروههای مصنوع استعمار؛ نظیر القاعده و داعش خواهد شد و در نهایت سناریو سازی های غرب برای توجیه جنگ های خانمان سوز و بنیاد برافکن  آینده از رهگذر گسترش مفاهیم و داکترین های پر خطری مانند دفاع مشروع پیشگرانه (Preemptive self-defense) در روابط و حقوق بین الملل از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آید7.

در این خصوص باید گفت گروههای مصنوعی  و مهندسی شده ای نظیر طالبان همیشه به طور بالقوه می توانند بعنوان یک ابزار  سیاسی (as a tool) جهت از پیش برداشتن موانع حقوقی و قواعد آمره نقض ناپذیر حقوق بین المللی(Jus cogens) به کار روند و دول ناقض این هنجارهای تخطی ناپذیر؛ با ایجاد توجیهات به ظاهر معقول (Justification) ضمن ایجاد عرف ها و رویّه های منطبق بر منافع استعماری خویش، فشار افکار عمومی داخلی یا جامعه جهانی و نهادهای حقوقی را از مسیر منافع استعماری خود بزدایند.

بعنوان مثال؛ مطابق با قاعده آمرۀ ممنوعیّت توسّل به جنگ و ضرورت حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی، دولتها و اعضای سازمان ملل متحد نمی توانند از طرق نظامی و نبرد مسلّحانه اختلافات خود را با سایر دول رتق و فتق نمایند. مطابق با مادۀ 51 منشور سازمان ملل متحد؛  تنها استثنای این قاعده ((حق ذاتی دولتها در دفاع مشروع منفرد یا جمعی از خویش در برابر حملات نظامی است که برعلیه ایشان انجام می گردد)). یعنی اگر کشور ((الف)) به کشور ((ب))حمله نظامی نماید دولت ((ب)) حق ذاتی دفاع مشروع و توسل به زور را برای مقابله با دشمن خواهد داشت. این استثنا بر قاعده منع توسل به جنگ؛ مانند تمامی استثنائات حقوقی باید به وجه مضیّق (Strict) تفسیر شود و بسط و شرح آن  به احتمالات، حدس ها و گمانه زنی ها در موارد ظن به امکان شروع جنگ از منظر حقوقی تا پیش از سال 2001 و حملۀ تروریستی القاعده به آمریکا؛ ابداً توسط هیچ حقوقدانی قابل قبول نبود. بعبارت دیگر اگر کشور ((ب)) با حدس و پیش بینی اینکه ممکن است کشور ((الف)) روزی به او حمله نماید؛ آغازگر یک جنگ بر علیه ((الف)) بود این جنگ نامشروع و برخلاف حقوق بین الملل عمومی و غیرقانونی بود و هیچگاه منطبق با استثنای ((حق ذاتی دفاع از خود)) به شمار نمی آمد.

امّا پس از حملات یازدهم سپتامبر سال 2001 ناگاه داکترین حقوقی غرب به دست آویز این حملات که ظاهراً برنامه ریزی و هدایت آنها توسط القاعده و طالبان در افغانستان شده بود، به سمت تفسیر موسع و بسیط از استثنای مندرج در ماده 51 منشور ملل متحد رفت و حتی حمله قوای ائتلاف به رهبری آمریکا به عراق را با عنوان تازۀ ((دفاع مشروع پیشگیرانه))6 موجّه و قانونی به شمار آورد. این در حالی بود که عراق هیچ نقش مستقیم یا غیر مستقیمی در حملات یازدهم سپتامبر نداشت و ایالات متحده با همراهی انگلستان و سایر متحدانش به بهانه وجود سلاح های کشتار جمعی و خطر حملۀ احتمالی عراق به غرب یا حمایت احتمالی دولت بعث از تروریست های القاعده در سال 2003 به این کشور حمله نظامی کرد.

با این توضیح و تجربۀ تاریخی؛ پوشیده نخواهد بود که طراحی، مهندسی و حفظ بقای گروههایی تروریستی نظیر القاعده، طالبان و داعش به وقت ضرورت بعنوان نیرویی همسو با منافع استعمار در معادلات فیزیک سیاسی - اجتماعی برای توجیه نقض هنجارهای حقوق بین الملل عمومی و برافروختن جنگهای توسعه طلبانۀ توسط غرب به کار خواهد رفت.

حال پیش بینی آن است که با تسلّط دوباره طالبان در افغانستان، صرف نظر از ضایع شدن منافع بنیادین تاریخی و فرهنگی ایرانزمین در آن دیار؛ حتی این احتمال وجود دارد که تا پس از چندی؛ با تکرار سناریویی مشابه با واقعۀ یازدهم سپتامبر توسط این گروه و وابستگانش در غرب، آمریکا و متحدانش با سؤ استفاده از وحشت مردم از تروریزم برخاسته از خاورمیانه؛ مجدداً در پی جنگ افروزی های تازه علیه همسایگان افغانستان باشند و در جهت تأمین منافع خود و متحدانشان نظیر اسرائیل، عربستان و امارات متحدۀ عربی به ادامۀ اجرای طرح نامیمون خاورمیانه بزرگ و تغییر مرزهای کشورها در قرن جدید بپردازند.

هرچند در دولت فعلی آمریکا؛ ظاهراً جمهوری خواهان و نو محافظه کاران حامی طرح خاور میانه بزرگ بر سر کار نیستند امّا نباید از نظر دور داشت که سیاست خارجی ایالات متحده همیشه تابعی از منافع ملی این کشور و متحدان آن در نظام بی اخلاق سرمایه داری جهانی است و اندیشکده ها و تئوری پردازان متخصّص در فیزیک اجتماعی با سرمایه های کلان لابی های صاحب ثروت صهیونیستی  و سعودی و غیره؛ همیشه این برنامه های استعماری را به وجهی دقیق طرح ریزی و به دولت های دموکرات و جمهوری خواه تلقین کرده اند.

در چنین شرایطی در ایّام اخیر اصواتی نامطلّع و بی خبردر ایران؛ سخنانی در حمایت ضمنی از طالبان حتی از  تریبون رسمی صدا و سیما می زنند و از خروج آمریکا از افغانستان و به قدرت رسیدن مجدّد طالبان اظهار خرسندی می نمایند.

در اینجا روی سخن و نتیجه نهایی این مقالت در مسؤولان و دولتمردان ایران است که همانا در شرایط خطیر تاریخی این سرزمین مقدّس و لاله زار از خون؛ موظند با کمال دقّت و تیزبینی تحرکات اخیر غرب در افغانستان را رصد کرده و هرگز نه به صورت مستقیم و نه به وجه غیر مستقیم؛ هیچگونه حمایت و پشتیبانی مادی یا معنوی از طالبان بعمل نیاورند.

برخی از تحلیل های غیر علمی و ساده بینانه بیان می کنند که ما و طالبان دارای دشمنی مشترک به نام آمریکا هستیم؛ لذا با مشاهدۀ تغییرات مصلت اندیشانۀ تازۀ طالبان و داعیه ایشان مبنی بر تعدیل ایدئولوژی سیاسی و میانه روی، پس از خروج آمریکا از افغانستان؛ جمهوری اسلامی ایران خواهد توانست قدرتی پرنفوذ و خلف نظامی ایالات متحده در آن کشور باشد. امّا نباید از نظر دور داشت که همسویی یا حتّی انفعال ایران در برابر طالبان پس از اجرای پروژه های مشابه یازدهم سپتامبر در آینده؛ ایران را مظان اتهام همکاری با طالبان قرارداده و خطرات و صدمات جبران ناپذیری را به کشور ما تحمیل خواهد کرد. باید به خاطر آوریم که حملۀ اتمی ایالات متحده به هیروشیما و ناکازاکی پس از حملۀ هوایی ژاپن به بندر پرل هاربر بود و امروز دلایل و اسناد متقن و انکارناپذیر فراوانی مبنی بر آگاهی قبلی ایالات متحده و فرانکلین رزولت رئیس جمهور وقت این کشوراز این حملۀ ژاپن وجود دارد7. لذا به تحقیق با این وجود بود که ایالات متحده برای توجیه ورود خود به جنگ دوم جهانی و استفاده از بمب اتمی اجازه حملۀ ارتش غافل ژاپن را به بندر پرل هاربر داد.

ممکن است برخی از خوانندگان ارجمند؛ نگارندۀ این سطور را به اعتقاد به نظریۀ توطعه یا داشتن یک بدبینی نامعقول متّهم نمایند؛ اما خاطر نشان می گردد که این مقاله با رعایت دقیق اصول بی طرفی و عاری از هرگونه نگاه ذهنی به رشته تحریر درآمده است و در یک آسیب شناسی اجتماعی علمی (Social Pathology) در قلمرو روابط بین المللی و جامعه جهانی با در نظر داشتن جمیع داده های تاریخی و سیاسی و اجتماعی موجود؛ طالبان و نیروهای مشابه آن را به منزلۀ سلول های سرطانی با رفتارهای مرموزانه و البته خطرناک نسبت به ارگانیزم اجتماعی منطقۀ خاورمیانه و به طور خاص ایرانزمین؛ مورد شناسی و توصیف قرار داده است. با این قیاس باید چنین نتیجه گرفت که یگانه رویکرد علمی صحیح و منطبق با منافع ملّی ایران در کلیه مواضع انسانی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و امنیتی؛ تقابل جدّی با این سلول سرطانی و عندالزوم عزمی جزم و نیّتی حزم در شکست و برچیدن همیشگی آن از صفحۀ روزگار پریشان کشور همزبان و برادر ما افغانستان و حمایت از یک حاکمیت قانونی و مردمسالار در این کشور است.

در پایان خاطر نشان می گردد که فارغ از هر جناح و مسلک سیاسی بر یکایک دست اندرکاران امنیّت ملّی و سیاست خارجی ایران امروز در شرایط خطیر سیاسی و تاریخی حاضر فرض است تا از هرگونه اظهار نظر، تصمیم، کنش و واکنش غیر علمی، شتابزده و کارشناسی نشده در حوزه روابط بین الملل بالاخص شرایط و فعل و انفعالات طالبان در همسایگی ما بپرهیزیند و هرگز طالبان را دوست یا شریک سیاسی یا اهرمی در اختیار اهداف بین المللی ایران نپندارند. زیرا اندیشکده های علمی مستقر در ایالات متحده با تحلیل دقیق و موشکافی جامع کنش ها و پیش بینی ساده انگاری های هیجانی یا ایدئولوژیک ایران در حال رصد کرد خاورمیانه برای اجرای فازهای بعدی سناریوی رستاخیز مجدد طالبان هستند.

 در عین حال چنانچه با بهره از هوش اجتماعی صاحبنظران و دانشمندان علوم انسانی، ما نیز مانند غرب در این شطرنج سیاسی با کمال دقت و تیزبینی تحلیگر وقایع باشیم؛ نباید از نظر دور داشت که موقعیّت تکرار ناپذیر تاریخی امروز؛ به شرط اتّخاذ تدابیر رویکردهای سیاسی و امنیتی واقع بینانه و صحیح؛ می تواند فرصتی بکر در تکرار اجرای الگوی قانونی و مشروع روسیه در جزیرۀ کریمه و مراجعه به آرای عمومی مردم پارسی گوی شمال افغانستان برای بازگشت ایشان به آغوش مام میهن باستانی خود ایران را مطابق قواعد حقوق بین الملل عمومی برای کشورمان ایران به همراه داشته باشد و بخشی از خسران تلخ و عظیم ناشایستگان قاجار را جبران و اعاده به حال طبیعی و تاریخی سابق نماید.

جزئیات چگونگی رهیافت بدین مقصود و نقشۀ راه را نمی توان در این نوشتار افشا کرد و به نیروهای مغایر و بدخواه ایرانزمین آگاهی و اعلان خطر بخشید. به گفته شیخ اجل سعدی؛ حرم در پیش است و حرامی در پس و فرصت موجود؛ غنیمتی تاریخی پیش در روی ایران که در صورت عدم بهره و درک اهمیّت آن توسط حاکمیّت؛ بسان بسیاری از غفلت ها و بی توجهی های تاریخی گذشته مانند دوران فروپاشی شوروی و فرصت های بر باد رفته آن دوران برای ایران؛ در پیشگاه نسل های آینده این سرزمین و تاریخ جایی برای دفاع از تصمیمات اشتباه یا اهمال و قصور نسبت به بهره بردن از فرصت های تکرار ناپذیر امروز وجود نخواهد داشت. اما در کمال تأسف دست اندرکاران سیاست خارجی با داعیه تحصیلات آکادمیک در غرب و تسلط به دیپلماسی و علم روابط بین الملل در حال نشست و برگزاری جلسات با طالبان در وزارت خارجه هستند و تاکنون فرصت سوزی تاریخی و بخشش ناپذیر بزرگی را در کارنامه غیر قابل دفاع خویش ثبت نموده اند.

به طور کاملاً استثنائی؛ امروز احیای تسلط مجدد ایران بر بخش هایی مهم از سرزمین های از دست رفته ما در افغانستان به شرط تیز بینی، تدبیر، فراست و تعاملات علمی با بهره از دانش نخبگان سیاسی امری بسیار ساده و سهل الوصول است ولی دریغ و درد که توجّه و عنایت آقایان به تئوری پردازی های مردود و مطلقاً غیر علمی برخی چهره های پپولیست و ضد منافع ملی؛ مبنی بر ((تبدیل کردن کاخ سفید به حسینه و غیره)) بسیار بیشتر و جدی تر به نقشه راه مستور مانده در سینه نگارندۀ حقیر این سطور برای اعاده حال سرزمین مقدس ما ایرانزمین به حال سابق پیش از ادوار توفیق استعمار است. مادام که تعصبات، هیجنات و نفوذ افراد بی دانش یا پپولیست؛ بر علم و اصول منطق سیاسی تفوق و رجحان دارد و صاحبنظران آکادمیک کشور؛ خانه نشین و بی اثر بر روند معادلات سیاسی ما در حوزۀ روابط بین المللی هستند؛ ما همواره شکست خوردگان بازی شطرنج سیاست پیچیدۀ جهانی و بر باد دهندگان منافع بنیادین این سرزمین زخم دیده از تیغ خدعۀ ایام غفلت هستیم.

گوی توفیق کرامت در میان افنکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟

اقل العباد سعید کافی انارکی- ساربان

وکیل پایه یک دادگستری و مدرس دانشگاه

 

پانویس ها:

1-

سعید کافی انارکی-درآمدی بر جامعه شناسی حقوق بین الملل- با دیباچه دکتر داود هرمیداس باوند- صفحه 23- فصل اول: حقوق و جامعه-چاپ دوم- انتشارات خرسندی-1395-تهران

2-

حافظ در قرن هشتم در مقطع غزلی مشهور می گوید: ((به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند/سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی)) یا در غزلی دیگر گفته است : ((عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ/بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است)).

3-

حمد الله مستوفی قزوینی (680-750 هجری قمری)- نزهت القلوب- المقاله ثالثه- در صفت بلدان، ولایات و بقاع – به اهتمام و تصحیح گای لیسترانج- صفحه 75 در ذکرآذربایجان ناشر دنیای کتاب–نوبت چاپ اول –تهران 1362

نویسنده در این کتاب در وصف بلاد آذربایجان  بیان می نماید که در قرن هشتم هجری تبریز، اردبیل، مشکین شهر، نخجوان، ده‌خوارقان و دیگر جاها، هنوز زبان فارسی غالب بوده و ساکنان این دیار را البته ممزوج از ترک و تاجیک بوده اند. بنابراین تا چند قرن گذشته در متون و گفتمان رایج نیاکان ما صفت ((تاجیک)) معنای فارس زبان و فردی که زبان مادری او پارسی است داشته و با عنایت به منابع موثق و کهن تاریخی  صفت ((تاجیک)) در مردم افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان امروز؛معنایی جز ((پارسی زبان)) ندارد.

4-

شبکه رسمی اطلاع رسانی افغانستان(خبرگزاری): لطیف پدرام نماینده‌ی مردم بدخشان در پارلمان افغانستان خواهان تغییر نام افغانستان به خراسان شد.کد خبر: 150696

http://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=150696

 

5-

در خصوص تشریح چرایی پیدایش سرطان اجتماعی از منظر جامعه شناسی ساخت کارکردی مراجعه کنید به مقالت مطبوعۀ اینجانب در صفحه روابط بین الملل روزنامه اطلاعات مورخ مورخ نوزدهم اَمرداد 1398با عنوان ((شیوع ترامپیسم در جامعه جهانی از منظر اصول جامعه‌شناسی)).

6-

Helen Duffy-The War On Terror and the Framework of International Law –Chapter 5 – Page 144- Peaceful resolution of disputes and use of force- 5A.2 The use offorce in international law: general rule and exceptions-5A.2.1.1 Conditions for the exercise of self defence-(i) A right of anticipatory selfdefence?- First Edition-Published by Cambridge University Press. 2005-New York-

ISBN: 9781107014503

www.cambridge.org/9780521838504

7-

Robert B Stinnett -Day of deceit-the truth about Franklin D. Roosevelt  and Pearl Harbor- Published by Simon A Schuster-2001-New York

 ISBN 0-684 85339-6

************

برای مشاهده مقاله در وبگاه روزنامه اطلاعات 👈 اینجا کلیک کنید

نشر دهید - Share By

تأملی در چرایی ورود اشعار دیگر شاعران معاصر با حافظ در دیوان وی

 ((چرا این غزل از حافظ نیست؟))

مطبوعه در روزنامه محترم اطلاعات مورخه 1400/03/27

خواجه حافظ شیرازی علیه الرحمه یگانه شاعری است که در بین معاصران نامدار و حتی گمنامش در قرن هشتم هجری؛ بنا بر ناپروایی روزگار و نامساعد بودن ایّام؛ دفتر اشعار آبدار و عاری از ریا و تزویرش را در آستین مرقع پنهان کرد و علیرغم اصرار دوستان و ندیمان از گردآوری مجموعۀ آثارخویش و نشر آن توسط کاتبان آن عهد اجتناب ورزید. با آنکه شعر او سراسر بیت الغزل و معرفت است، با گذشت قرون متعدد از رحلتش گویی که همچنان؛ قدسیان در عرش عُلوی مشغول به از بر کردن دفتر  شعار او هستند اما بر فرش سفلی در عهد حیات مبارکش؛ امکان نقش گلستان خیال حافظ و ترتیب و ارایۀ یک دیوان کامل به نام شمس الدین محمّد حافظ شیرازی توسط این شاعر بی همتا به جامعه و محافل ادبی رو به خاموشی شیراز نبود زیرا در کنار حریفان تنگ نظر و شاعران سست نظم و صاحب نفوذ در شیراز؛ صراحت تیغ برهنه نقد خواجه بر شیخ و واعظ و مفتی و محتسب تا بدانجا بود که ایشان را یارای استماع و تاب در برابر این اشعار نبود و حسب گزارش های موثق موجود در منابع تاریخی از جمله دیباچۀ منسوب به محمّد گل اندام؛ جامع دیوان او و همچنین فحوای بسیاری از ابیات و غزلیات شاعر؛ حاسدان و مرتجعان ازرق پوش چندین بار او را از سر جهل؛ تکفیر کرده و فتنه های نافرجامی را برای  قتل او به دست قشریون و شاهان وقت به راه انداختند.

 اما او مردی مدبّر و خردمند بود و دوستانی فرزانه داشت که بارها او را از مرگ نجات دادند و رندی های او را به تدبیرها در هم آمیخته و از قتل وی جلوگیری بعمل آوردند. در شرح یکی از همین وقایع؛ مورخ شهیر قرن نهم، غیاث خواند میر در تاریخ خود بیان می دارد که ((روزی شاه شجاع مظفری که خود دستی در شعر و غزل سرایی داشت به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخت و گفت؛ ابیات هیچیک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده بلکه در هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوّف و یک دو بیت در صفت محبوب و تَلَوُّن (چند رنگی) در یک غزل خلاف طریقۀ بلغا است.

 خواجه گفت آنچه بر زبان مبارک شاه می گذرد عین صدق و محض صواب است اما مع ذالک؛ شعر حافظ در اطراف و آفاق شهرت و اشتهار تمام یافته و نظم حریفان دیگر وی پای از دروازه شیراز بیرون نمی نهد. بنا بر این کنایت؛ شاه شجاع در مقام ایذا حافظ شده و به حسب اتفاق در آن ایّام، آنجناب غزلی در سلک نظم کشید که مقطعش این است:

گر مسلمانی از آن است که حافظ دارد/وای اگر از پس امروز بود فردایی

 شاع شجاع این بیت را شنید و گفت از مضمون این نظم؛ چنان معلوم می شود که حافظ به قیامت قائل نیست و برخی از فقهای حسود قصد نمودند که فتوی نویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است و از این بیت حافظ آن معنا مستفاد می گردد. خواجه مضطرب گشته نزد مولانا زین الدین ابوبکر تایابادی که در آن آوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشت رفت و کیفیّت قصد بداندیشان را عرض نمود و مولانا فرمود که مناسب آن است که بیتی دیگر؛ مقدّم بر بیت مقطع درج کنی مشعر به این معنی که فلان کس چنین می گفت تا به مقتضای آن مَثل که نقل کفر، کفر نیست از این تهمت نجات یابی. بنابراین خواجه حافظ بیت ذیل را گفته، پیش از بیت آخر در آن غزل مندرج ساخت و به این واسطه از آن دغدغه نجات یافت:

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت/بر در میکده ای با دف و نی ترسایی))1

 این حکایت معقول و سایر شواهد و قراین موجود از زندگانی خواجه و ابیات و غزلیات بسیار در دیوان او که ترسیم کننده شرایط نابسامان و بی ثبات اجتماعی و سیاسی شیراز در دوران زندگانی اوست؛ جای هیچ شک و شبهه ای در صحّت گزارش گردآونده دیوان او مبنی بر عدم ترتیب مجموعۀ اشعار شاعر توسط خود در زمان حیاتش را باقی نمی گذارد. خاصه آنکه در سالیان پایانی عمر حافظ؛ شاه یحیی مظفری با ضرب سکه به نام امیر صاحبقران تیمور گورکانی در شیراز؛ فضای سیاسی و اجتماعی اقلیم پارس را همسو با تمایلات خشک و قشری تیمور لنگ خونخوار تغییر می دهد  و موسم ورع و روزگار پرهیز دوباره چون عهد امیر مبارزالدین بر شهر حاکم می شود.

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد/به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است/در آستین مرقع پیاله پنهان کن/که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است/به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می/که موسم ورع و روزگار پرهیز است.

بر این پایه حافظ در سالیان پایانی حیات نه تنها قادر به نشر آثار و افکارش در موطن خویش نیست؛ بلکه به دلیل فقدان مجالس شعر در دربار جانشینان شاه شجاع، کشمکش های درون خاندانی آل مظفر و نفوذ روز افزون تیمور در فارس؛ در عزلت، عسرت و تنگ دستی، باقی ایّام عمر را به رفتن شتاب می نماید.

نصاب حُسن در حد کمال است/زکاتم ده که مسکین و فقیرم/چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی/به سیب بوستان و شهد و شیرم/قدح پر کن که من در دولت عشق/جوان بخت جهانم گر چه پیرم/قراری بسته‌ام با می فروشان/که روز غم به جز ساغر نگیرم/چو حافظ گنج او در سینه دارم/اگر چه مدعی بیند حقیرم.

هنگام نخستین عزیمت لشکر تیمور به شیراز و فتح بدون جنگ این شهر توسط وی در سنه 789 بنا بر گزارش برخی از منابع و تذکره ها در ملاقات حافظ با امیر تیمور؛ لباس شاعر در نهایت کهنگی و اندراس بوده است2 و قبل از ورود این شاه بی رحم که پیش از رسیدن به شیراز هزاران تن از مردم بی گناه اصفهان را از دم تیغ گذرانده بود و حتی پیش از آن نیز در دیار خوارزم و دیگر اقالیم مرتکب جنایات جنگی هولناکی شده بود، حافظ بیت مقطع یکی از غزلیات مشهورش که از آن بوی نقد به تیمور و سپاهیان سمرقندی او به مشام می رسد را از بیم خشم این امیر خشن به صورت زیر کاملاً تغییر می دهد و به بیتی دیگر مبدّل می نماید:

به خوبان دل منه حافظ ببین آن بی وفایی ها/که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی3

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند/ سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

در بین منابع خطی درجه اول دیوان حافظ که نزدیک به زمان حیات شاعر استنساخ شده اند نخست نسخه سنه 803 قمری به شماره 12770 در کتابخانه ابوریحان بیرونی ازبکستان و سپس نسخه سنه 813 شماره 3945 کتابخانه ایاصوفیه ترکیه بیت مقطع را به وجه اول کتابت کرده اند. در عین حال نسخه سنه 801 کتابخانه نورعثمانیه ترکیه به شماره 5194 این بیت را به صورت اصلاح شدۀ دوم ضبط کرده است و مغایرت در صورت بیت مقطع این غزل به شرح فوق در بین تمامی نسخ خطی حافظ در دهه ها و قرون بعد نیز مشهود است.

 مورخ مشهور قرن نهم؛ کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی در کتاب تاریخ مطلع السعدین و مجمع البحرین به جنگ خوارزم و این بیت در صورت نخستین آن اشارت کرده و بیان می دارد؛ (( شهر خوارزم مسخر شد و تخریب عمرانات و تغدیب (عذاب دادن) حیوانات و انواع بیداد در آن خطه به وقوع پیوست و چون بلدۀ خوارزم موطن صنادید ( بزرگ مردان) عالم و مسکن نَحاریر (دانشمندان) بنی آدم بود از خرابی آن چنان در اطراف جهان اشتهار یافت که بلبل دستان سرای مولانا حافظ در گلشن شیراز به این زمزمه آواز برآورد که؛ " به خوبان دل منه حافظ ببین آن بی وفایی ها/که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی "))3.

 مرحوم علامه؛ ملک الشعرای بهار ضمن اشارت به این گزارش در کتاب مطلع السعدین و بیت فوق؛ در پاسخ به چرایی وجود برخی تفاوت ها در نسخ قدیم و دیوان تصحیح شده توسط علامه قزوینی و دکتر غنی بیان می کند که ((ممکن است گاهی شاعری خود در نظم و نثر خویش تغییری بدهد و در دو نسخه دو روایت به کلی متفاوت از هم دیده شود. باید چنین پنداشت که خواجه در اوقاتی که خبر قتل و غارت شهر خوارم توسط امیر تیمور گورکان به شیراز رسیده است این غزل را با مقطع نخستین که مطلع السعدین آن را زا قول حافظ آورده ساخته و سپس هنگامی که تیمور اصفهان و شیراز را هم به روز خوارزم انداخت؛ معروف است که در ورود به شیراز با حافظ گفتگویی کرد و خواجه ما از بیم آن شریر خونخوار مقطع غزل خود را تغییر داد و تا جایی که در دسترس او بود به رفقایی که آن غزل را داشتند سفارش کرد که روایت قدیم را محض رضای خدا فراموش کنند. معهذا آن شعر با مقطع نخستین در نزد کسی باقی ماند))4.

بر این اساس بی هیچ تردیدی می توان به عذر موجّه حافظ در عدم تدوین دیوان اشعار نابش در عهد زندگانی پی برد و صحّت گزارش گردآورندۀ دیوان او را با اطمینان کامل تأیید کرد. کهن ترین و معتبر ترین سند موجود از گزارش فوق الذکر؛ حدود ده سال بعد از رحلت خواجه در دیوان خطی معتبر و اَقدَم باقی مانده از اشعار او ضبط آمده که با گذار از طوفان حوادث دهر پس از طی قرون بلند گذشته امروز در کتابخانۀ نورعثمانیۀ ترکیه محفوظ است و در آن دوست و همدرس صمیمی شاعر در مدارس و محافل علمی و ادبی شهر؛ مشهور به مولانا محمد گلندام که بعد از فوت حافظ به همراه گروهی از دوستداران وی در شیراز مبادرت به جمع آوری اشعار پراکنده خواجه در یک دیوان می نماید به شرح تصویر این سند در ذیل؛ صراتاً به عدم گرد آوری غزلیات حافظ در یک کتاب توسط خود او اشارت نموده است.

 

نسخه خطی سنه 801 هجری قمری به شماره 5194 مضبوط در کتابخانه نورعثمانیه ترکیه☝

از جمع اشتات ( مُتِشتِّت شده یا پراکنده) غزلیاتش مانع آمدی و از تدوین و اثبات ابیاتش وازع (مانع) گشتی و مُسوَّد (نگارنده) این ورق (یعنی گردآورنده یا جامع دیوان حافظ)؛ عفا اللّه عنه ما سبق (که خداوند گذشته او را عفو کند) در درس گاه دین پناه مولانا و سیدنا استادالبشر قوام الملّة و الدّین عبدالله اعلی الله تعالی سبحانه درجاته فی علیین؛ بکرّات و مرّات که به مذاکره رفتی در اثنای محاوره گفتی که این فراید (اشعار یگانه و بی نظیر) فواید را [همه در یک عِقد] می باید کشید و این غُرَر دُرَر ( غزلیات مانند مروارید و دُرّ تو را ای حافظ) در یک سِلک ( رشته و زنجیر) می باید پیوست تا قلاده جید ( گردن) وجود اهل زمان و تمیمه ( مُهره و نگین) و شاخ عروس دوران گردد. [آن جناب (یعنی حافظ)] حوالت دفع وضع (عدم پذیرش این تقاضا را)؛ به ناپروایی روزگار کردی [ و به غَدر (خیانت) اهل عصر؛ عُذر آوردی تا در] تاریخ سنه احدی و تسعین و سبعمائة (سال 791 قمری) ودیعت حیات به موکلان قضا و قدر سپرد و رخت وجود از دهلیز تنگ اجل بیرون برد و روان پاکش با ساکنان عالم علوی قرین شد.

تمام مقّدمات فوق؛ دلیل و توجیهی متقن بر چرایی ورود اشعار دیگر شاعران معاصر حافظ به دیوان او است زیرا وی هرگز خود؛ دیوان خویش را گرد نیاورده و در این امر هیچ شک و شبهه روا نخواهد بود. یکی از مشهورترین غزلیاتی که در عدم تعلّق آن به حافظ جای هیچگونه تردیدی وجود ندارد و به تحقیق سهواً یا در اثر فضولی مرسوم کاتبان در قدیم به دیوان حافظ راه یافته غزل زیر می باشد:

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

جمال الدین بن علاالدین سلمان ساوجی(رحلت در سنۀ 778 هجری) شاعر شهیر معاصر با حافظ  منظومۀ عاشقانۀ معروف خویش به نام ((جمشید و خورشید)) را در سال 763 قمری؛ به نام سلطان اویس الیخانی به پایان برده و آن را به این شاه پیشکش می نماید5.

به طور خلاصه در این داستان؛ جمشید پسر خاقان چین، عاشق خورشید دختر قیصر روم می شود و هنگامی که مبتلا به درد فراق یار در کوه و دشت در عزلت و انزوا؛ گریان و نالان است، دوست بازگان او مهراب به دلجویی و نصیحت وی می پردازد. سلمان ساوجی به سیاق چندین غزل دیگر خود که در بخش های دیگر داستان آورده؛ در ادامت ذکر پاسخ جمشید به وعظ مهراب؛ پس از سرودن چند بیت در امتداد مثنوی به شرح پیش در روی؛ غزلی را در هفت بیت؛ بدین وجه در برابر پند و اندرز مهراب به جمشید می سراید:

جمشید خطاب به نصایح مهراب:

(( جوابش داد و گفت ای یار همدرد/مشو گرم و مکوب این آهن سرد/دم گرمت مرا آتش بر افروخت/به چربی زبان، قندیل دل سوخت/مرا منع تو افزون می کند شوق/وزین تلخی زیادت می شود ذوق/دل عاشق سلامت بر نتابد/رخ از تیر ملامت بر نتابد )).

غزل:

(( برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست/مرا فتاده دل از ره تو را چه افتادست/به کام تا نرساند مرا لبش چون نی/نصیحت همه عالم به گوش من بادست/دلا منال ز بیداد و جور یار که یار/تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست/اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی/اساس هستی من زان خراب آبادست/برو فسانه مخوان و فسون مدم بسیار/کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست/میان او که خدا آفریده است از هیچ/دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست/گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است/اسیر بند تو از هر دو عالم آزادست )).

سپس سلمان در تکمیل داستان و همسو با غزل فوق در ادامه مثنوی باز هم این ابیات را از قول جمشید در پاسخ به مهراب می آورد:

(( دمم کم ده که دم آتش فروزد/چو چربی بیند آتش بیش سوزد/بدین دم ترک این سودا نگیرم/رها کن تا درین آتش بمیرم/تنم چون خاک اگر در خاک ریزد/ز کوی دوست گردم بر نخیزد/چو گفتار ملک بنشیند مهراب/فرو بارید مژگانش ز مهر، آب )).

در اینجا ممکن است که خوانندگان ارجمند این پرسش را به میان آورند که آیا ممکن است این غزل از آن خواجه حافظ باشد و بعدها توسط کاتبی فضول به شعر سلمان راه یافته  و چه بسا این غزل از اساس سروده شمس الدین محمد حافظ شیرازی بوده است ؟.

پاسخ نگارنده این سطور به این احتمال؛ بی هیچ شک و گمانی کاملاً منفی است. بعبارت دیگر از منظر علمی جای هیچ تردیدی وجود ندارد که این غزل از حافظ نیست زیرا شواهد و دلایل انکار ناپذیری در اثبات این مدعی قابل استناد می باشد.

نخست آنکه از منظر یکی از اصول بنیادین دانش منبع شناسی در نسخ کهن خطی؛ همچنان که بزرگان و دانشمندان معاصر ما چون علامه قزوینی، ملک الشعرای بهار، محمدعلی فروغی و غیره  نیز به پیروی از این اصل و اسلوب های آکادمیک حاکم بر آن؛ آثار و تتبّعات خویش را بر پایه اعتقاد به آن به زینت طبع آراسته اند؛ ((در فقدان دستخط یک شاعر و نویسنده؛ کهن ترین نسخ متقدّم از آثار او؛ اصیل ترین و معتبر ترین منابع در تصحیح نظم یا نثر وی به شمار می آیند)). بر این اساس؛ نسخه اقدم یعنی همانا قدیمی ترین منبع باقی مانده از ایجادات مشاهیر علمی و ادبی قرون گذشته؛ باید اساس کار تصحیح آثار آنها قرار گیرد. در غیر اینصورت به دلیل دخالت های مکرر و فضولی های مرسوم کاتبان قدیم در دواوین و کتب تحت کتابت ایشان؛ یا بروز اشتباهات اجتناب ناپذیر و سهوی کاتبان چون طغیان قلم،  بهره از منابع متأخر و دور از زمان حیات مشاهیر؛ اعتبار علمی کار مصحح را به شدّت مخدوش می نماید.

 بر این مبنا با وجود یک یا چند نسخه متقدّم و معتبر؛ سایر منابع خطی متأخر و دور از دوران زندگانی صاحب اثر؛ هرگز ارزش و اعتباری بعنوان منابع دسته اول پژوهشی نخواهند داشت و در صورت مغایرت مطالب و مضامین آنها با نسخ متقدم؛ هیچ اعتباری بر ضبط کتب دور از زمان حیات خالق اثر مترتب نخواهد بود و نسخ متأخر بار اثباتی خود را در پرتو وجود منابع متقدّم از دست می دهند.

 با این توضیح در خصوص غزل موضوع این مقالت لازم به ذکر است که این شعر در یکی از معتبرترین نسخ خطی باقی مانده از زمان حیات خواجه سلمان ساوجی که در دوران حکومت سلطان اویس ایلکانی نوشته شده است در بخش منظومۀ جمشید و خورشید ثبت و ضبط است. هرچند نسخه مذکور فاقد ترقیمۀ پایانی و ذکر زمان کتابت است امّا در نخستین صفحۀ کتاب و پیش از آغاز دیوان مولانا جمال الدین سلمان؛ کاتب درباری به زبان عربی؛ به رسم خزانۀ کتابخانه های سلطانی؛ در شمسه ای سرخ رنگ به تعلّق این نسخه به کتابخانه سلطان اویس اشاره کرده و آرزوی جاودانی دولت او را بدین وجه نموده است:

((صاحبهُ و مَالکه امیر اعظم اکرم اَعقل ارجُمند دولت...نظام الدوله و الدین شیخ اویس خلد دولته)).

این منبع بی نظیر تحت شمارۀ Ms.Deiz.A. Oct. 46 در کتابخانۀ دولتی برلین (سلطنتی سابق) در کشور آلمان نگهداری می گردد و بی گمان بین سنوات 763 الی 778 در عهد زعامت سلطان اویس به رشتۀ تحریر در آمده است.

 دومین منبع بسیار معتبری که از کلیات سلمان در قرن هشتم نوشته شده است نسخه ای از کلیات او مضبوط در کتابخانه شریف مجلس تهران است که رؤیت و سنجش صحّت قدمت آن به واسطه مساعدت کتابدار دانشمند آن نهاد؛ عطر الاسلاف و فخر الاخلاف، خواجه استاد محمود نظری ادام الله برکاته؛ بر نگارندۀ حقیر این سطور مسلم گشت؛ اندر سنۀ 798 هجری قمری به پایان آمده است. این کتاب که تحت شمارۀ 36765 در کتابخانه مذکور محفوظ است در بخش منظومه جمشید و خورشید در صفحه 792 این غزل را ضبط کرده است.

همچنین در تمامی نسخ معتبر دیگر موجود از سلمان ساوجی  نیز که تاکنون به رؤیت صاحب این قلم رسیده است شعر مذکور در منظومه جمشید و خورشید کتابت گردیده و مهمتر آنکه در کهن ترین و متقدم ترین منابع شناخته شدۀ موجود از دیوان حافظ نیز این شعر در زمره غزلیات حافظ ثبت نگشته است. نگارنده که سالیانی است در حال تصحیح تازه ای از دیوان حافظ و ناصر بخارایی است؛ در شرایطی که تمامی منابع کهن شناخته شده و حتی مغفول ماندۀ دیوان خواجه مورد تتبّع وی قرار گرفته است نکات زیر را در این خصوص لازم به مداقه می داند:

نخست آنکه؛ اولین منبع جامع، کامل و اَقدم موجود از دیوان حافظ نسخۀ سنه 801 هجری قمری در کتابخانه نورعثمانیۀ کشور ترکیه به شماره فوق الذکر است که در ایران به صورت چاپ عکسی یا برگردان توسط انتشارات میراث مکتوب به زینت طبع آراسته گردیده. این مهم و بی بدیل فاقد غزل مورد بحث ما می باشد.

به همین ترتیب؛ دومین منبع معتبر جامع موجود نسخه سنۀ 803 هجری قمری کتابخانه ابوریحان بیرونی شهر تاشکند است که تحت شمارۀ مذکور در صدر مقاله؛ امروز در جمهوری ازبکستان نگهداری می شود. این نسخه نیز در بر دارندۀ غزل مورد سخن ما نمی باشد.

 نخستین نسخه شناخته شده از حافظ که این غزل را به نام شمس الدین محمد حافظ شیرازی ضبط کرده کتاب مجموعه دواوین شعرا به شمارۀ مندرج در صدر این نوشتاراست که در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه نگهداری می شود و در سنه 813 این غزل را با مقطعی مجعول به تخلص حافظ در بخش دیوان وی ثبت دارد. بر این اساس اگر در بدبینانه ترین حالت سال اتمام کتابت دیوان سلمان در کتابخانه آلمان را آخرین سال سلطنت سلطان اویس جلایر ایلخانی فرض کنیم از سال776 تا سنه 813 که زمان کتابت دیوان حافظ در ایاصوفیه می باشد 37 سال و با نسخه کلیات سلمان در کتابخانه مجلس 15 سال فاصله زمانی وجود دارد. با این وصف هرگز نمی توان از منظر علمی و اصول نسخه شناسی برای درج این غزل در دیوان متأخر حافظ اعتباری قائل شد.

 دیگر آنکه نسخۀ آلمان در زمان زندگانی شاعر در دربار محل حضور سلمان ساوجی نوشته شده و قطعاً هیچ کاتب درباری در شرایط حضور و نظارت و احتمال مشاهده صاحب شهیر یک اثر از کار تحت بازنویسی اش؛ این جرأت را به خویش راه نمی دهد که در کار صاحب اثر دست برده و شعری متعلق به شاعر مشهور دیگری چون حافظ را به دیوان ملک الشعرای دربار سلطان اویس یعنی خواجه سلمان ساوجی وارد نماید.

همچنین با امعان نظر در ابیات غزل مورد بحث در دواوین این هر دو شاعر؛ با عنایت به اصول و قواعد حاکم بر سنّت استقبال در رویۀ شعرا هرگز نمی توان این احتمال و فرض را پذیرفت که یک شاعر در این غزل به استقبال دیگری رفته است یا اشعار وی را به تضمین در کار خویش وارد کرده است.

در عین حال احتمال طرح این سؤال نیز از جانب خوانندگان وجود دارد که چرا این غزل در کتب چاپی معتبر و عزیز الوجودی چون تصحیح علامه قزوینی و دکتر غنی یا تصحیح دکتر پرویز ناتل خانلری راه یافته و این دانشمندان گرانمایه به عدم تعلّق آن به حافظ نپرداخته اند؟.

 در پاسخ به این پرسش مهم؛ پوشیده نخواهد بود که در زمان تحقیقات این ستارگان جاودان سپهر ادب ایران؛ هنوز نسخ متقدّمی که امروز در اختیار ما است بر ایشان کشف نشده و نسخۀ اساس پژوهش غنی-قزوینی کتابی به تاریخ کتابت سنۀ 827 هجری و متعلق به مرحوم عبدالکریم خلخالی بوده است. همچنین نسخه نویاب اَقدم وقت در عهد پژوهش دکتر خانلری نیز همان نسخۀ سنه 813 کتابخانۀ ایاصوفیه استامبول بوده که در هر دو نسخه غزل مورد سخن ما به نام حافظ ضبط گردیده است. لازم به ذکر است که این غزل در تصحیح ارزشمند داشنمند و حافظ شناس برجستۀ آذری؛ مرحوم زنده یاد دکتر سلیم نیساری که با بهره از پنجاه نسخه خطی قرن نهم به زینت طبع آراسته گردیده؛ مشاهده نمی گردد.

 پس با در نظر داشتن جمیع توضیحات و مراتب مذکور در این مقالت؛ نتیجۀ مسلّم حاصله آن است که غزل به مطلع ((برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است)) سروده شمس الدین محمد حافظ علیه رحمه نیست و صاحبان و دارندگان دیوان او می توانند با خیالی آسوده بر آن خط خطا کشیده و در عدم تعلّق آن به شاعر لسان الغیب ایران هیچ تردیدی به خود راه ندهند. در پایان خاطر نشان می گردد که باز هم اشعار و ابیاتی از این دست با صفت الحاقی در دیوان خواجه قابل اثبات و شناسایی است که در مقالات بعدی این حقیر به خوانندگان روزنامه معظّم اطلاعات تقدیم خواهد شد.

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

*************************

پانویس:

1-تاریخ حبیب السیر فی الاخبار افراد البشر- غیاث‌الدین بن همام الدین حسینی خواندمیر (۸۸۰–۹۴۱قمری) به تصحیح دکتر محمد دبیر سیاقی- مجلد سوم-مجلد سوم -ص 314- ذکر وفات خسرو فلک ارتفاع لازم الاتباع جلال الدین شاه شجاع- نشرخیام- نوبت چهارم- تهران-1380

2-تذکره ریاض العارفین- رضا قلی خان هدایت- به اهتمام ابوالقاسم رادفر و گیتا اشیدری - صفحه 351-حافظ شیرازی قدس سره- انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی- چاپ اول- تهران 1385

3- تاریخ مطلع السعدین و مجمع البحرین- کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی (816-887 قمری) به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی مجلد اول-دفتر دوم- دربیان وقایع سنه احدی و ثمانین و سبعمائه-صفحه 514 –انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی-چاپ اول- تهران 1383

4- بهار و ادب پارسی- مجموعه یکصد مقاله از ملک الشعرای بهار- به کوشش محمد گلبن- بخش سوم- تحقیقات ادبی-شعرهای دخیل در دیوان حافظ- صفحه 290- شرکت سهامی کتابهای جیبی- تهران 1355

5-هرمان اِته- تاریخ ادبیات پارسی-ترجمه دکتر رضا زاده شفق- قسمت اول- شعر- شعر رمانتیک-شماره 21 در صفحه 85-بنگاه ترجمه و نشر کتاب احسان یارشاطر- تهران-1337

 

   👈دانلود فایل مقاله در قالب PDF 

   👈لینک مقاله در روزنامه اطلاعات 

نشر دهید - Share By

 

روزنامه اطلاعات

چاپ شده در دو بخش از صفحه وادی ادبیات روزنامه اطلاعات در تواریخ پنج شنبه 23 امرداد و پنج شنبه 30 امرداد 1399

 لینک بخش اول در وبگاه روزنامه

 لینک بخش دوم در وبگاه روزنامه

👈 در وبگاه دائرة‌المعارف

 دانلود فایل متن کامل مقاله در فرمت پی دی اف

نسخه بودلیان

اسامی شاعرانی چون؛ خواجوی کرمانی، عماد فقیه، سلمان ساوجی، شاه شجاع مظفری، جهان ملک خاتون، ناصر بخارایی، کمال خجندی، عبید زاکانی، ابن یمین فریومدی، سعید هروی، مغربی تبریزی، حیدر شیرازی، سید جلال عضد و بسیاری دیگر از این نامها را می توان بعنوان کواکب سپهر شعر ایران در قرن هشتم هجری در تاریخ فرهنگ و ادب ایران مشاهده کرد. اما عجب آنجاست که شعر حافظ در این آسمان ؛همه بیت الغزل و معرفت است و قرنها است که آفتاب روز افزون اشعار جهانگیرش رونق از چشمه آفتاب می برد و قاطبۀ ستارگان مقدّم و مؤخّر او را از جلوه و پیدایی باز می دارد.

حافظ را است:

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

 

جهان ملک در قفای حافظ راست:

تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود
دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود

تو قدم رنجه کن ای جان جهان بر سر من

که نثار قدمت جان جهان خواهد بود

 

جلال طبیب را خطاب به جهان ملک است:

خُنُک آنرا که چو تو جان جهانی باشد

با لب لعل تواش عیش نهانی باشد

***

بحث در خصوص چرایی برتری و شهرت بیشتر شعر حافظ در میان انبوه شاعران پارسی گوی؛ خود نیاز به انجام تحقیقی جامع در ابعاد مختلف ادبی، فلسفی، تاریخی، فرهنگی، سیاسی و اعتقادی حاکم بر زندگانی و احوال خواجۀ شیراز دارد. در اینجا تنها به ایجاز باید گفت که مهمترین عوامل مؤثر در برتری حافظ را می توان در وهله نخست بستر مساعد اجتماعی و فرهنگی عصر او و همزمانی و قرابت مکانی وی با بزرگان و نامداران ادب و تأثیر و تأثرات متقابل بین او و ایشان دانست که در نهایت؛ هوش و ذکاوت والا و حکمت و آزادگی نهفته در جان بیدار این بزرگترین شاعر پارسی گوی تاریخ ایران است که او را در قرون متمادی دور گذشته تا به امروز؛ پیشتاز فرهنگ و ادبیّات فارسی و یکی از نامداران بزرگ ادبیّات جهان کرده است.

کوربختانه اطلاعات و اخبار مربوط به احوال او که در گذار از کوران حوادث دهر در عصر معاصر به دست ما رسیده آنقدر اندک و گاهاً آمیخته با تناقضات است که امروزه پس از حدود گذشت صد سال از آغاز تحقیقات و پژوهشهای جدید به اسلوب های علمی و آکادمیک در باب حافظ و تقریر صدها عنوان کتاب و مقاله و رساله در آثار و اشعار او؛ هنوز نیز می توان ضرص قاطع مدعی بود که همچنان لازم است تا پژوهشگران و حافظ شناسان؛ باز هم تحقیقات جامع و کاملتری در خصوص این شاعر بلند آوازه را در دستور کار خویش گذارده و با امعان نظر در ابعاد مختلف تاریخی و اجتماعی در رابطه با زندگانی شمس الدین محمد حافظ شیرازی؛ اشعار و احوال او را مورد تتبّع و کنکاش بیشتر قرار دهند.

امروز می دانیم که دیوان شعر او در روزگار حیات مبارکش به واسطۀ خطرات ناشی از تعصبات قشریون و عوام الناس توسط خودش گردآوری نشد و برای انتشار عمومی در اختیار کاتبان قرار نگرفت. در کتاب تاریخ ادبیات ایران نوشته مستشرق و ایراندوست شهیر انگلیسی پرفسور ادوارد بران (Edward Browne) آمده است که در زمان رحلت این شاعر آسمانی مانند حکیم ابوالقاسم فردوسی؛ برخی تخطئه کنندگان وی با وارد آوردن این اتهام بی اساس که او شاعری می خواره و مدیحه گوی میخانه بوده است مانع از آن  شدند که پیکر پاک شمس الدین محمّد حافظ را در مصلی شیراز دفن کنند.

حافظ را است:

گفتم ای جان جهان در برِ گل عیبی نیست

که شود فصل بهار از می ناب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

 سرانجام پس از بحث و جدال بین دوستان دانشمند و دشمنان بی دانش او با خواندن بیتی ازدفتر او آنجا که گفته است ((قدم دریغ مدار از جنازه حافظ/که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت)) دوستدارانش موفق به تشییع و دفن او در خاک مصلی می شوند. صرف نظر از صحت یا عدم اصالت این روایت در زمان فوت حافظ؛ پوشیده نیست که در طول قرون همواره افکار و نگاه بدبینانه ای از جانب متعصبان نا آگاه به حکمت مستور درکلام این شاعر وجود داشته که بر فرض عدم اصالت حکایت ادوارد بران نیز موجب جعل این داستان شده است. جامع یا همان گرد آورنده اشعار حافظ که به ((محمد گل اندام)) مشهور است و پس از رحلت حافظ با مشارکت دوستداران شاعر در شیراز مبادرت به ترتیب و تشکیل دیوان اشعار وی کرده است در دیباچه مشهور خود در آغاز کتاب گفته است که در اثنی مذاکرات متعددی که با حافظ داشته از او خواسته است که اشعار چون دُر و جواهرش را در یک مجموعه گرد آورد و در سلسلۀ اوراق به مردم عرضه دارد؛ ولی حافظ  این درخواست را علیرغم اصرار او نمی پذیرد و در نهایت به گفتۀ گردآورنده مذکور؛ ((آن جناب؛ حوالت رفع ترفیع این بنا بر ناراستی روزگار کردی و غَدر اهل عصر را عُذر آوردی)).

حافظ فرماید:

صُراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مُرقّع پیاله پنهان کن

که همچو چشم صُراحی زمانه خون‌ریز است

پس از این مقدّمه در راستای آگاهی بیشتر به احوال و مراودات ادبی حافظ و سایر ادیبان مشهور و مغفول در اقلیم فارس و کشف برخی از سرچشمه های سرایش ابیات و اشعار وی به شیراز می رویم و از لابلای اوراق کهن و نسخ مهجور ماندۀ خطی؛ شاعری نسبتاً گمنام و معاصر با حافظ به نام ((جلال الدین احمد بن یوسف بن الیاس طبیب شیرازی)) را که حکیم دربار شاه شجاع مظفری است و در تعامل با شاعران و ادیبان ساکن در این دیار؛ اشعار آبدارش پهلو به آثار بزرگان می زند را می شناسیم و از روابط ادبی و تأثیر و تأثر متقابل بین او و خواجه حافظ سخن خواهیم گفت.

حافظ راست

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین

کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

در تذکرۀ شعرای ((طبقات شاه جهانی)) نوشته محمد صادق همدانی کشمیری در سنه 1046 هجری که متأسفانه هنوز در کشور ما به زینت طبع آراسته نیامده و تصویر نسخۀ خطی آن در مرکز میکروفیلم رایزنی فرهنگی ایران در دهلی نو وجود دارد؛ نویسنده با عاریت از مطالب دیگر تذکره ها در باب جلال طبیب می گوید که ((وی از معاصران حضرت صاحبقران امیر تیمور گورکان است. او مرد اهل بود و به دور شاه شجاع در شیراز به حکمت و طبابت اشتغال داشت و با وجود حکیمی و طبیبی؛ شعر نیکوگفتی و علم شعر نیکو می دانست. داستان گل و نوروز که شهرتی عظیم دارد و در میان جوانان متداول است؛ او نظم کرده و در شهور سنۀ ثلث سبعین و سبعمائه (773 قمری) در اوایل سلطنت حضرت صاحبقران از عالم انتقال نمود)). تمایزبرجستۀ این تذکره  با سایر روایات آن است که در سایر منابع دیگری که به رؤیت نگارنده رسیده است سال وفات جلال طبیب را ذکر نکرده اند و بر فرض صحّتِ سال 773 هجری قمری که احتمال درستی آن با توجه به شواهد و قراین و امارات موجود بسیار زیاد است؛ او بین هجده تا نوزده سال قبل از خواجه حافظ ودیعت حیات را به موکلان قضا و قدر می سپارد و رخت وجود را از دهلیز تنگ اجل بیرون می کند.  بنا بر نقل تذکرۀ دولتشاه سمرقندی؛ جلال؛ منظومه ای روان و صاف به نام ((گل و نوروز)) را در  نوروز سال 734 به پایان آورده و آن را به امیر غیاث الدین کیخسرو اینجو پادشاه وقت شیراز ارمغان داشته است. این مثنوی عاشقانه دارای آنچنان شهرتی در زمان خود می شود که کاتبان با سرعت بسیار از روی آن می نوشته اند و آنرا به جوانان عرضه می داشتند. از منظومۀ گل و نوروز جلال نسخه ای نفیس برای کتابخانه سلطان اویس جلایری در سنۀ 763 تهیه شده که امروز تنها اوراق اول و آخر از این کتاب که داری ترقیمه است در گالری حراج کریستیز لندن (Christie’s Auction) موجود می باشد. بر این اساس هرچند از سال تولّد جلال خبری در دست نداریم اما با امعان نظر در کلیّات مطالبی که از احوال او می دانیم و سایر نشانه های موجود از قبیل اوراق نسخه فوق الذکر در بریتانیا؛ به ضرس قاطع می توان بیان کرد که عمر او؛ دو تا سه دهه بیش از سنّ خواجه حافظ بوده است.

منظومه گل و نوروز این پزشک ادیب در سال 1378 خورشیدی (2001 مسیحی) به همت کتابدار ایرانی کتابخانۀ دانشگاه آپسالای سوئد استاد علی محدث به زینت طبع آراسته شده است و نسخه دیجیتال آن در اینترنت قابل مشاهده می باشد. باید توجه داشت که دیگر شاعر شهیر قرن هشتم هجری؛ خواجوی کرمانی با درک استقبال جامعه از کتاب جلال؛ با تقلیدی عجیب مبادرت به سرودن مثنوی مشابهی با عنوان ((نوروز و گل)) یا در برخی نسخ ((گل و نوروز)) می نماید و در سنۀ 742 قمری آن را به پایان می آورد. هر دو شاعر در کتب خویش به سال اتمام کار خویش اشارت کرده اند لذا در تقدّم اثر جلال بر خواجو جای هیچ تردیدی نیست. با این حال در کمال تعجب امروزه مثنوی خواجو بسیار شناخته شده تر از کار مقدّم و پربارتر جلال طبیب است و هوشمندی خواجو با این تقلید در بسیاری از منابع خطی و چاپی کهن و همچنین کتب جدید؛ نام منظومۀ گل و نوروز را به نام وی مشهور کرده است.

هرچند نسخ خطی در بر دارنده منظومۀ  گل و نوروز جلال طبیب در کتابخانه های داخلی و خارجی در دسترس است اما کوربختانه دسترسی به یگانه دیوان اشعار و غزلیّاتی که به او نسبت داده شده و گویا در کشور مصر نگاهداری می شود بر این حقیر میسر نگردید و تنها برگی چند از غزلیّات نیکو و بسیار مهم او در جُنگ های شعر یا کتب سفینۀ اشعار به رؤیت و کشف اینجانب رسیده است. 

اما پیش از این باید توجه داشت که قرن هشتم هجری دارای مشاهیر علمی و ادبی بیشماری است که در میان آنها به جز جلال طبیب، چند جلال دیگر نیز می زیسته اند که در میان آنها سید جلال عضد یزدی و دیگری شاه جلال خوافی با تخلص ((جلال)) شعر گفته اند و در کمال تأسف برخی از کاتبان بی دقت و عجول یا ارباب تذکره، اشعار و ایجادات این سه جلال را در نسخ تحت کتابت خویش به یکدیگر در آمیخته اند و این سهل انگاری باعث شده که ابیات و اشعار هر یک از این سه به همراه احوال و اقوال ایشان در منابع متأخر به یکدیگر آمیخته شود و محققان و ادیبان را از گذشته تا به امروز دچار خطا در باب تشخیص و تمیز آنها بنماید. بعنوان مثال در تذکره عرفات العاشقین و عرصات العارفین نوشته بلیانی اصفهانی قصیده ای از جلال خوافی به مطلع ((چو زد شهنشه انجم بر آسمان خیمه/زمانه سایه حق دید زیر آن خیمه )) که در مدح شاه محمود اینجو سروده شده است را به اشتباه به جلال طبیب نسبت داده اند.

در عین حال توجه به این نکته ضروری است که در برخی از منابع (تاریخ ادبیات ایران ذبیح الله صفا مجلد سوم ص 1032)؛ آمده است که جلال طبیب، اصالتی خوافی داشته و پدران او از خواندانی اهل علم و ادب در قرن هفتم از شهر خواف خراسان به شیراز هجرت کرده اند. بر این مبنا نام کامل او را جلال الدین احمد بن یوسف بن الیاس خوافی ذکر کرده اند. همین اصالت خوافی احتمالی جلال موجب شده است که برخی اشعار او و آثار شاعران هم نام معاصر دیگر وی درهم آمیزد و گاهی در برخی منابع این شبهه پیش آید که شاید حتی شاه جلال خوافی و جلال طبیب یک نفر بوده اند. در حالی که فارغ از آنچه را که تذکره نویسان قدیم و محققان معاصر از تمایز این دو نام گفته اند؛ منابع خطی معتبری که نزدیک به حیات ایشان کتابت شده است مانند نسخه 10399 آستان قدس و نسخه مجموعه اشعار شعرا نوشتۀ سنه 827 در دانشگاه کمبریج به شماره MS.V.65.7 که میکروفیلم آن در کلاسۀ 843 در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران محفوظ است وجود دارند که نام های جلال طبیب، جلال عضد و جلال خوافی را به همراه منتخبی از اشعار ایشان در شمسۀ خود فهرست کرده اند. لذا آنچه را که این نسخ از اشعار ایشان ضبط کرده اند دارای اصالتی علمی و غیر قابل تردید در انتساب به شاعران مذکور است.

هرچند موضوع این مقالت؛ بررسی اصالت و نقد منابع موجود از دیوان جلال طبیب نیست نگارنده این سطور پس از یافتن نسخ خطی کهن و معتبری که هر یک در بردارنده اشعار هر سه جلال بود با تشخیص قطعی برخی از غزلیّات این حکیم دربار شاه شجاع که گاه جلال و گاهی طبیب تخلص کرده است به ارتباط عمیق بین بعضی از این غزلیات با اشعار خواجه حافظ  و مراودات ادبی انکار ناپذیر فی مابین این دو شاعر معاصر شیرازی پی برد و از جهت اهمیّت این اشعار و عدم معرفی آنها در کتب موجود، انتشار و ارائۀ آنها را برای حافظ پژوهان و علاقمندان به یافتن سرچشمه های تاریخی، فرهنگی و ادبی غزلیّات حافظ ضروری به شمار آورد.

بر این پایه؛ منابع اصلی مورد بهره در این نوشتار؛ یکی نسخه خطی مجموعۀ اشعار سنۀ 833 هجری قمری مضبوط در کتابخانه آستان قدس رضوی مشهد به شمارۀ عمومی 10399 و نسخه مجموعۀ اشعار شماره M.S Elliott 121 در کتابخانه بودلیان آکسفورد و چند نسخه فرعی معتبر دیگر می باشد.

با توجّه به قطعیّت تعلّق اشعار منعکس در این منابع به جلال طبیب؛ آندسته از غزلیات و ابیاتی که قابل مرتبط نمودن با غزلیات خواجه حافظ است را به صورت کامل در ادامۀ این مقالت از نسخ فوق الذکر؛ منعکس نموده و به اشعار مفعول به استقبال یا فاعل در اقتفای حافظ و جلال نیز اشارت خواهیم کرد. 

تصویر بخشی از شمسۀ نسخه خلاصه الاشعار من نتایج الافکار کتابخانه آستان قدس رضوی که در سمت چپ نام هر سه جلال معاصر در قرن هشتم هجری را فهرست کرده است

 

برای مطالعه متن کامل مقاله فایل پی دی اف آن را از لینک ذیل دانلود یا به سایت روزنامه اطلاعات در لینک های مندرج در صدر این بخش مراجعه بفرمایید

 دانلود فایل متن کامل مقاله در فرمت پی دی اف

****

پاسخ به نقد ناقد بی فتوت

به نام دادار پاک

پاسخ به مطلب آقای فرزاد ضیایی حبیب آبادی در نقد مقاله بنده در روزنامۀ پنج شنبه مورخ 30 امرداد سنه 1399

 

یاد دارم روزی را که از جفای ابنای زمان در موسم خزان به باران و بادِ آبان در عارض گورستانِ کاشان نگاه می کردم؛ روی سنگی خواندم؛ (( قبرکوه است اینجا، آنچه را می بینی؛ قلب کوهستان است که ز قعر معدن؛ ضربت از تیغ فنای حسد آدمیان خورد و بِمُرد.

روزگاری درغرب، شرق اندوه به من هم تابید، خسروِ قصۀ عشق؛ در مغاک سیه هاون دهر، شرم از کوبیدن آن مظلمۀ خون سیاووش نکرد. فوران گِل حسرت از خاک، قتل یک عاشق افسرده به دست تیشه، خون فرهاد که نُزهتگه شیرین و شقایق را ساخت.

 شهر من کاشان نیست. من ز خود؛ گم شده ام در این خاک. گور سهرابم من یا مزار کوهم؟.

 در قفای من تو؛ نرم و آهسته قدم ها برگیر

 ساربانا هُش دار

 آدمی را حتی؛ رفعت سنگ و جَبل نیز پُر از سوز و حسد می دارد.

 پستی ار پیشه کنی و بلندای فصاحت ز قلم؛ روی اوراق در این شهر پر از رشک هویدا نکنی، وصف خورشید به شبپرّه اعمی و بخیلان نرسد.

 چینی نازک تنهایی هم؛ تا ابد بی تَرَک و بیدل و عاریِ ز هر درد شود.

ساربانا هشدار قبر کوه است اینجا...

در بخش وادی ادبیات مورخ سی اَمرداد گذشته در ذیل بخش دوّم مقالت این حقیر با عنوان حافظ و جلال طبیب در قرن هشتم هجری فردی به نام جناب آقای فرزاد ضیایی حبیب آبادی در کمال تعجب دست فضل خویش را از آستین بلاغت بیرون کشیدند و با چاپ مطلب غیر منصفانه ای با عنوان (( کشف دوباره جلال طبیب؟!)) شرافت و اصالت پژوهشی قلم این نگارندۀ کمترین را که چندی است مفتخر به نشر مقالات متعدد در روزنامۀ شریف اطلاعات هستم را نفی و انکار کردند و به وجهی بی رحمانه با منتسب کردن این ساربان بیدل قافلۀ عمر به ارتکاب ((گناهی نا بخشودنی)) او را در کلامی آمیخته با روح خشم و غضب در بیدادگاه یک قضاوت مغرضانه به بهره برداری مخفیانه از نتایج کار دیگران؛ که معنایش همان سرقت ادبی است متهم کردند.

بر این پایه در پاسخ به ایشان مطالبی را ذیلاً معروض داشته و  قضاوت نهایی در این خصوص را به یکایک مخاطبان ارجمند محوّل می نمایم:

الف-منتقد معظّم مذکور با تعجیل بسیار؛ پس از چاپ بخش اول مقاله در مورخه نوزدهم اَمرداد سنۀ جاری؛ فارغ از بذل شکیبایی برای چاپ و ملاحظه بخش دوم آن، بدون درک جامع و کامل از نوشتۀ تحت نقد خویش؛ مبادرت به حمله بر افتاده ای  چون من کردند  که همانا کمتر از غبار قدم نخوت ایشان است. این در حالی است که اگر آیین نقد و نقّادی علمی را ؛ نیک آموخته بودند هرگز تا خواندن کامل و جامع یک تولید علمی؛ گام به عرصه جولانگه سیمرغ نقد نمی گذاردند و زحمت ما نمی داشتند.

ب –منابع مورد بهرۀ بنده در این مقاله تماماً نسخ خطی کهن بود که به جز نسخه ارزشمند شماره 10399 کتابخانه آستان قدس در مشهد سایر منابع را با مشقت بسیار از کتابخانه های خارجی هندوستان و انگلستان به دست آورده ام. بر این اساس صرف نظر از غزلیات و اشعار بسیار مهمی که از ارتباط آنها با غزلیات خواجه حافظ کاشف به عمل آمد؛ مهمترین نوآوری تحقیق بنده ذکر سال وفات جلال طبیب شیراز ی ( 773 قمری) از تذکره بسیار مهم ((شاه جهانی)) است که نسخۀ خطی آن در هیچ کتابخانه ای در ایران شناسانده نشده و هنوز در کشور ما به چاپ نرسیده است. بر این مبنا اطمینان دارم که تاکنون هیچ محقّقی در کتب و مقالات موجود سال وفات موثقی از این شاعر را ارائه نکرده است. تصویر برگی از نسخۀ خطی تذکرۀ مذکور که مربوط به شرح  احوال مولانا جلال طبیب است ذیلاً منعکس می گردد.

پ- در بخش اول مقاله بنده؛ تصویر نسخه خطی اخذ شده از کتابخانۀ بودلیان آکسفورد با کیفیت خوب و خوانا و ذکر دقیق مشخصات نسخه در روزنامه به چاپ رسیده است که  بی شک؛ منتقد گرانمایۀ ما را یارای خوانش دستخط کهن این عکس که در بردارندۀ غزلی از جلال طبیب به مطلع ((ای صورت مطبوعت در غایت زیبایی/از بس که لطیفی تو در وصف نمی آیی)) است نبوده. این غزل همچنانکه قبلاً مذکور افتاد؛  فاعل در اقتفا یا مفعول در استقبال غزل مشهور خواجه حافظ به مطلع ((ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی)) می باشد که چون نیک بنگری چاپ تصویر واضح نسخۀ بودلیان آکسفورد در روزنامه؛ دلالتی انکار ناپذیر بر اصالت سرچشمۀ اشعار آن دارد.

ت- با امعان نظر در مطلب ایشان از مطمح نظر مبارک اصحاب علم و ادب پوشیده نخواهد ماند که منتقد محترم باز هم در اسلوب غیر علمی خویش؛ رعایت اصول و قوانین نقد آکادمیک را نکرده اند هرگز به صورت جزئی و موردی بیان نفرموده اند که کدام بخش از مقالت بنده؛ عاریتی مخفی از تحقیقات و دسترنج سایر پژوهشگران است و با یک کلّی گویی بی پایه و اساس سعی در کسب شهرتی ناصواب بر قلم خویش کرده اند.

ث- نگارنده این سطور در مقالت خود به نسخ خطی معتبر و مغفول با ذکر شماره و سنۀ استنساخ اشارتی صریح کرده است و ایمان راسخ دارد که بخشی از آن نسخ و اشعار منعکسه مانند نسخه آستان قدس بنا بر توضیحات مندرج در مقاله؛ منبعی موثق برای اشعار جلال طبیب است و تاکنون مورد معرفی و بهرۀ سایر نویسندگان و محققان ارجمند اشعار این شاعر واقع نشده است.

ج- منتقد گرامی که نگارندۀ این سطور را به ((کشف دوبارۀ جلال طبیب شیرازی؟!)) با درج علامت سوال و تعجّب در تیتر نوشتۀ خود مورد خطاب قرارداده اند و در کمال بی انصافی به وجهی نمایانده اند که بنده مدّعی کشف شاعری ناشناخته به نام جلال طبیب هستم؛ با تناقضی مستور در نوشتار خویش از قول بنده به درستی نوشته اند که (( جلال طبیب شاعری " نسبتاً گمنام " و مغفول در قرن هشتم هجری است)). ایشان که ادیبی حاذق و تیز بین هستند خوب می دانند که از افزودن قید ((نسبتاً)) به فعل "بودن" چه معنایی مستفاد می شود و معنای متقابل قید نسبتاً؛ ((مطلقاً)) است. بنابراین بنده هرگز مدعی کشف جلال طبیب مطابق با تیتر مقالۀ استاد معظّم نبوده و نیستم. از سوی دیگر برای شاعری که اربابان تذکره؛ وجود سه هزار بیت فصیح و بلیغ را در دیوان او گزارش کرده اند و مانند سایر بزرگان فرهنگ و ادب پارسی هنوز خیابان یا میدان یا مدرسه ای  به نامش ثبت نیامده است نمی توان وصف شهرت داد. بنابرین انتساب صفت ((مغفول)) به ادیبی از قرون دور گذشته که اندک اشعار به جا مانده از او پهلو به اشعار سایر نامداران معاصرش چون خواجو و سلمان و حافظ می زند و تأثیر و تأثر عمیق بین او و بزرگان قرن هشتم در ادبیات برما پوشیده نیست در منظر نظراولوالالباب؛ داعیه ای عجیب به شمار نمی آید.

چ- استاد محترم که وجود تصویر مبارکشان در صدر نوشتۀ ایشان دلالت بر داشتن عمری  بیشتر از دو  تا سه دهه از بنده حقیر دارد؛ فرزند نوازی کرده و فرموده اند کتاب دیوان جلال طبیب که ده سال قبل در سنۀ 1389 به همت دکتر نصرالله پورجوادی به زینت طبع آراسته گشته در بازار کتاب فراوان است و هنوز هم در قفسه های شهر کتاب به رؤیت ایشان می رسد. در پاسخ به ایشان معروض می دارم که اولاً داعیه بنده، درست عکس ادعای ایشان است و نه تنها در کتابفروشی های معتبر میدان انقلاب پایتخت این کتاب نایاب است بلکه در سایتهای  فروش اینترنتی کتاب فیزیکی یا الکترونیک نیز یافت نشده و یک جستجوی ساده در بازار کتاب و نت؛ گواه سخن اینجانب خواهد بود.

دوماً با جستجوی عبارت ((دیوان جلال طبیب)) در سامانۀ نهاد کتابخانه های عمومی وزارت ارشاد در کمال تعجّب به نتیجه ای غیر قابل باور از موجودی این کتاب در کتابخانه های سراسر کشور می رسیم که از منتقد محترم و سایر خوانندگان گرامی استدعای انجام این جستجوی ساده را دارم.

سوماً این بندۀ سراپا تقصیر در مقالت خویش با رعایت ادب و احتیاط؛ از آنجاییکه هنوز موفق به رؤیت کتاب نایاب آقای نصر الله پور جوادی نگردیده ام؛ به وجه غیر مستقیم با ارجاع دقیق به صفحۀ 129 فهرستواره کتابخانه مرحوم مینوی که توسط اساتید نامور نسخه شناسی ایران ایرج افشار و محمد تقی دانش پژوه تهیّه شده است؛ نسبت به نسخۀ اساس دیوان چاپی که در شناسنامۀ اینترنتی ناشر آن در وبگاه مربوطه؛ نسخه شماره 1428 کتابخانه خدیوی مصر ذکر شده است؛ به شرح مندرج درمقالۀ خویش؛ اظهار تردید کردم و عدم ذکر نام ((دیوان جلال طبیب)) درفهرستوارۀ مذکور را ضرورتی بر ملاحظه دقیق تصویر این منبع در کتابخانۀ مینوی دانستم. در عین حال بعنوان یک پژوهشگر حقیر با داشتن قریب 9 سال سابقه و افتخار تدریس در دانشگاه؛ بعنوان یک معلّم؛ الفبای روش تحقیق و نقد را از محضر اساتید گرانمایه و شهیر؛ نیک آموخته ام و لذا با رعایت دقیق اسلوب های یک تحقیق آکادمیک؛ هرگز به کتابی چاپی که نسخۀ اساس و منبع آن به هر دلیلی مورد تردید باشد تا زمان عدم مشاهدۀ منبع اصلی و اطمینان از اصالت آن، التفاتی نکرده و صحّت مطلب علمی خویش را بر حدس و گمان و احتمال یا عدم قطعیت، استوار نخواهم کرد.

ح- با یک جستجوی ساده از نام مبارک منتقد محترم در متورهای جستجو گر در می یابیم که ایشان غافل از آنکه ((قبول خاطر و  لطف سخن خدا داد است)) قلم ترش روی خویشتن را همواره به تاختن بر جان عشاق زبان و ادب پارسی مأمور کرده اند و در مقالات فراوان بر پژوهشگران مظلوم پارسی گوی؛ تیغ تیز نقد غیر منصفانه را فرود آورده اند.

در پایان هرچند می توانم باز هم دعاوی لغو ایشان را بیش از این در ورطۀ ابطال آورده و توهین و تهمت ناروای وی را پاسخگو باشم اما از جهت رعایت حقوق روزنامه شریف اطلاعات از میزان حق قانونی خویش در پاسخ به ایشان تجاوز نکرده و به ذکر چند  بیت قصیده ای غرّا از مولانا ناصر بخارایی علیه رحمه بسنده می نمایم:

 

دانۀ گندم کزو آدم برون شد از بهشت

دانۀ گوهر شود حقّا که در وی ننگرم

 

صافی ام چون آینه باریک بینم چون خرد

رخ به هر صورت نمایم ره به هر معنی برم

 

راز پنهانم نمی داند به جز دانای راز

صورت حالم نمی بیند مگر صورت گرم

 

شهسوار مُلک فقرم وز زبان شمشیر من

پادشاه وقت خویشم وز معانی لشکرم

 

زر اگر پاک است بادا خاک خاری بر سرش

من به روی زرد خود مستغنی از وجه زرم

آفتاب آسمان رقاص گردد ذره وار

در هوای من اگر بیند درون انورم

 

قدرت عقل و قبول عشق بر حالم گواست

غم ندارم گرچه منکر می شود هر منکرم

 

مدّعی کز پرتو خورشید من شد کور وش

کز جهان روشن  شود از من ندارد باورم

 

گفت ناصر این قصیده از زبان کبریا

ور نه در راه تواضع از غباری کمترم

 

حقیر سعید کافی انارکی- ساربان

نشر دهید - Share By

 

       حافظ و یک عشق زمینی رازآلود

 

چاپ شده در روزنامه اطلاعات مورخ  یازدهم اردیبهشت ماه جلالی سال 1399

****

بخش دوم چاپ شده در  پنجشنبه مورخ هجدم اردیبهشت ماه جلالی 1399

عاقبت کارفرو بسته خدا بگشاید

در فتحی به من از روی صفا بگشاید

 

بیش از این غم مخور ای دل که زلطفش روزی

گره از کار فرو بستۀ ما بگشاید

 

التجا بر در مخلوق نشاید بردن

که دردولت و اقبال خدا بگشاید

 

دردم از حد شد و جز لطف خدا نیست دوا

بو که آن درد هم از پیش دوا بگشاید

 

تو گشا بار خدایا در فتحی بر من

که اگر تو نگشائی ز کجا بگشاید

 

در شب محنت هجران و پریشانی حال

صبر باید دل بیچاره که تا بگشاید

 

ای جهان پای به بند ستمت چرخ ببست

هم دعا کن که به تأثیر دعا بگشاید

(شاهزاده جهان ملک خاتون فرزند شاه مسعود اینجو)

 

خصایص بارز و برجستۀ شمس الدین محمّد حافظ شیرازی؛ تنها به آزادگی، حکمت، شهامت و خشمی عریان از ابنای نادان و ریاکاران زمان محدود نمی شود. او در فراز و نشیب هایی پر آشوب و لبریز از خطر؛ عشقی راستین و پر تپش را در هوای سینه دارد و در نگاه عمیق شاعرانه اش؛ همواره سروی گل اندام را وصف می کند. در شعر او با ظرافتی کم نظیر از نبردی باستانی میان اضداد خیر و شر و هجر و وصل در خلوت دلها سخن رفته و در رجای واثق شاعر به طلوع آفتاب روشن عمر؛ باغ جانها سبز و سرخ گل نهفته در سینۀ انسان به بر می آید. حافظ تو را به گشودن گره از کار فرو بستۀ جهان نوید می دهد و پس از قرن ها که از رحلتش می گذرد؛ هنوز هم در اثر نیروی پاک عشقی اسرار آمیز با معشوقه ای راستین؛ ای بسا که درهای بسته به مفتاح دعا برعاشقان این دیر خراب آباد می گشاید.

به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

در این میانه؛ دولت بیدار و رمزعشق را می توان در یکایک اوراق روشن دیوان شب چراغش دید. با این کتاب، روزهجران و شب فرقت یار بر تو آخر می شود، پریشانی شبهای دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار به پایان می آید و تو گر چه در نظر یار خاکسار شدی؛رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند.

خزانۀ غیب در روزگار وصل همیشه گشاده، طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق و گلهای پر کرشمۀ بنفشه، سخنگویانی خندان هستند که نشانی خوش از تاب خود در طرّۀ یار می دهند. حافظ امّا دل در گروی وصالی جاودان تا ابدیّت دارد و هنوز در عنفوان بهار زندگانی است که اضطرابی به درازنای تمام هستی در جان اوست و چون چشم نرگس تا صبح قیامت از افتادن زلف معشوق به دست دگران و تقدیر شقایق؛ نگران به نظر می آید.

 

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

 

چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد

تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود

 

جهان ملک خاتون امّا شاعره ای توانا، عاشق پیشه و اهل شیراز است که رد پای مهر سوزان و پر رمز و رازش را می توان در جای جای کتاب کلیّات اشعار مغفولش و همچنین دیوان خواجه حافظ مشاهده کرد. چون در آثار ایشان نیک بنگری؛ گویی که روح اسرار آمیز عشق در تار و پود کلام این هر دو شاعر رسوخ کرده و سفینۀ برخی غزل های بلند و بی بدیل حافظ را بر اقیانوس پر تلاطم شعر جهان به سوی ساحل جاودانگی کشانده است.

جهان ملک فرماید:

تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود
دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود

 

دیده تا بر قد آن سرو روان نگشایم

خونم از دیدۀ غمدیده روان خواهد بود

 

گرچه دیدی ز فلک جور فراوان ای دل

دل قوی دار که خیر تو در آن خواهد بود

 

دل گمگشته ما را که نشان خواهد داد؟

تا به حُسنش به جهان نام و نشان خواهد بود

 

تا روان باشد و جانم به لب آید ز غمش

خاطرم مایل آن سرو روان خواهد بود

 

تو قدم رنجه کن ای جان جهان بر سر من

که نثار قدمت جان جهان خواهد بود

 

جهت دانلود متن کامل مقاله  و ضما ئم

👈 اینجا کلیک کنید

👈 یا اینجا کلیک نمایید

 

👈بخش دوم در روزنامه مورخ هجدهم اردیبهشت ماه جلالی سال 1399

نشر دهید - Share By

 

تحلیلی موجز در ارایۀ

الگویی برای مواجۀ حقوقی با شیوع ویروس کرونا

دکتر علی اصغر صحراییان

دکتر سعید کافی انارکی- ساربان

یکی از مباحث بسیار بنیادین در فلسفه حقوق؛ تعیین مرزهای اخلاق (Morality) و حقوق (Law) و ترسیم حدود ثغور بین این دو مقولۀ اجتماعی است. قاطبۀ اندیشمندان واقع گرا اثبات کرده اند که رابطه بین اخلاق و حقوق از منظر اصولی یک رابطه اعم و اخص من وجه می باشد. یعنی حقوق و اخلاقیات در مواردی با یگدیگر همپوشانی داشته و در اموری دیگر نیز کاملاً مجزا و بی ارتباط با هم می باشند. یکی از اصلی ترین معیارهای تفکیک یک قاعده اخلاقی از یک قاعده حقوقی؛ داشتن ضمانت اجرا (Enforceability) برای قواعد حقوقی است. بعبارت دیگر برخی از اوامر و نواهی اجتماعی به اندازه ای اهمیّت دارند که دولت ها و قوّۀ حاکمه به نمایندگی از اراده عمومی جامعه (General will) آنها را به تابعان یک نظام حقوقی و مردم تحمیل می نماید و عدم التفات به آنها را توسط ایشان بر نمی تابند. زیرا چنانچه شهروندان یک جامعه به این قواعد حیاتی حقوقی عمل ننمایند؛ جامعه دچار هرج و مرج و فروپاشی ساختاری در سیستم اجتماعی شده و نظم و امنیّت عمومی دچار اختلال می گردد. از این جهت اراده عمومی؛ مقولاتی که مخلّ نظم و آرامش همگانی جامعه می شوند را در سیطره قانون و کنترل قوای عمومی قرار می دهند تا بدین واسطه از ساختار و کارکرد سیستماتیک جامعه صیانت نمایند. بعنوان مثال توقف در پشت چراغ قرمز راهنمایی؛ نه تنها یک قاعده اخلاقی است اما در عین حال یک قاعده حقوقی نیز هست و عدم رعایت آن توسط راننده متخلف سبب مداخله قوای دولت، ایجاد مسؤلیّت برای شخص خاطی و مجازات مالی او می گردد. مجازاتی که بنا بر ضرورت به قید فوریّت، بدون محاکمه و انجام تشریفات پیچیدۀ قضایی؛ توسط یک افسر پلیس به راننده خاطی تحمیل می شود و به قاعدۀ فوق ضمانت اجرای قانونی می بخشد. حال تصور کنیم که ضرورت توقّف در پشت چراغ قرمز به یک قاعده اخلاقی مبدّل شود، یعنی با حذف ضمانت اجرا و جریمۀ قانونی؛ افراد را مخیّر به رعایت یا عدم التفات به آن بنماییم. در اینجا چنانچه با نگاهی واقع گرایانه به موضوع بنگریم در می یابیم که بخش کثیری از رانندگان در اثر، عجله، بی حوصلگی، خودخواهی فطری و  سایر دلایل شخصی به چراغ قرمز توجهی نمی نمایند و با نقض این قاعده اخلاقی، فجایع  و حوادث بسیاری را می آفرینند. بر این پایه همۀ ما تا پیش از نصب دوربین های هوشمند شبانه روزی در کنار چراغ های راهنمایی رانندگی؛ همواره شاهد بودیم که در ساعات پایانی شب یا در زمان عدم حضور افسرپلیس، غالب رانندگان به ممنوعیت گذر از چراغ قرمز توجهی نمی کردند و با سرعت زیاد آز آن گذار می نمودند. نتیجه آن است که نصب دوربین های کنترل سرعت و محدویّت در خیابان ها و جاده ها ((نشان از عدم امکان اجرای قانون بدون وجود ضمانت اجرا و اجبار در آدمی دارد)) و اگر اخلاق به تنها تن خویش قادر به حفظ نظم و امنیّت عمومی بود؛ دیگر هرگز نیاز به تدارک دولت، قوای عمومی، قانون و تأسیسات قضایی مانند دادگاه و زندان برای حفظ نظم و امنیّت عمومی در جوامع انسانی نمی بود و آدمی با وجدانی بیدار و ذهنی آگاه، خود را در رعایت اخلاقیات متعهد به شمار می آورد و پایه گذار یک مدینۀ فاضلۀ اخلاقی بود.

با این مقدّمه پس از امعان نظر در بحران شیوع فراگیر ویروس کرونا در کشور ما ایران؛ چنانچه جمیع تدابیر و اقدامات امر یا نهی

 کننده دولت و ارکان ذیربط آن را در مواجهه با کرونا و کنترل این بیماری در مطمح نظر آوریم؛ در خواهیم یافت که غالب دستورات

 و اقدامات نهادهای حاکمیّتی در مواجهه با این بیماری جنبۀ توصیه  یا بنا بر توضیحات مقدمۀ فوق حالت ((اخلاقی)) داشته و فاقد

 جنبۀ حقوقی و ضمانت اجرای قانونی بوده است. مثلاً این تأکید مؤکّد دولت و وزارت بهداشت به مردم که جهت پیشگیری از ابتلا

 به ویروس کووید 19 باید از سفر در ایام تعطیلات نوروز اجتناب کرد بدون هیچ قابلیّت اجرایی و قانونی؛ دائماًبه مردم توصیه می

 شود و ساز و کار آن پیش از آنکه یک ساز و کار حقوقی و تضمین شده باشد، یک امر اخلاقی صرف به شمار می آید. در نتیجه نباید

 انتظار داشت که در این مورد و سایر موارد مشابه؛ شاهد نتایجی مثبت از رعایت همگانی و بی چون و چرای قواعد اخلاقی  باشیم.

پیش تر؛ نگارندۀ این سطور در مقاله ای با عنوان  ((نگرشی بر جامعه شناسی بحران کرونا و راهکارهای علمی برون رفت از آن)) با اشاره به تجربیّات حقوقی مشابه سایر کشور ها نظیر سنگاپور در بحران شیوع بیماری های عفونی فراگیر، با استناد به اصل 40 قانون اساسی، ماده 22 قانون آیین دادرسی کیفری و اصول محدودیّت های سیراکوزا  (Siracusa Principles) در حقوق بین الملل عمومی؛ مشروعیّت و ضرورت اقدامات پیشگیرانۀ کلیّۀ قوای عمومی قضایی و اجرایی را جهت گذار از بحران در شرایط اضطراری امروز و حالت فورس ماژور کنونی مورد اثبات قرار داده است1.

بر این پایه  پس از آنکه استاد و همکارعزیزم جناب آقای دکتر علی اصغر صحراییان2؛ با احساس مسؤلیّت در آگاه سازی جامعه و

 انتقال تجارب اروپا در مواجهه با بحران شیوع ویروس کرونا؛ مبادرت به ترجمه دقیق فارسی دستورالعمل نخست وزیر فرانسه تحت

 شماره 2020-260 (مورخ 16 مارس 2020 که ناظر بر تردّد افراد در چهارچوب برنامه مبارزه با کویید 19 به همراه ضمیمه آن که

 گواهی امکان تردد استثنایی است) نمودند و به این حقیر امر فرمودند تا نسبت به نشر آن با هدف فرهنگ سازی مساعی خویش را

 به کار بندم، مقدّمه ای بر ترجمت استاد افزوده آمد و تأکید بر این مهم لازم دیده شد که (( توجه به این دستور العمل که با استناد

 به قوانین خاص فرانسه از جمله قانون مدنی و قانون بهداشت عمومی آن کشور صادر شده است می تواند به عنوان الگویی کاربردی

 و علمی در ایران و  برای دستگاههای اجرایی ما بسیار مفید و مؤثر باشد)). در پایان ضمن تقدیر و تشکر از استاد ارجمندم؛ تراجم

 مذکور در ادامه تقدیم می گردد.

پانویس ها:

1-سعید کافی انارکی (ساربان)- نگرشی از منظر جامعه شناختی بر بحران کرونا و راهکارهایی علمی برای برون رفت از چالش-اسفند ماه 1398 – وبگاه شخصی www.Saeidka.ir

2- دکتر علی اصغر صحراییان- حقوقدان، مدرس دانشگاه و وکیل پایه یک دادگستری و دانش آموخته مقطع دکتری حقوق خصوصی از کشور فرانسه.

http://www.araspars.com/ali-sahraiian

                                              ترجمه دکتر علی اصغر صحراییانÉ

دستورالعمل شماره 260-2020 مورخ 16 مارس 2020 ناظر بر تنظیم تردد افراد

در چارچوب برنامه مبارزه با شیوع ویروس کووید-19

نخست وزیر،

بر اساس گزارش وزیر تعاون و بهداشت و وزیر کشور،

نظر به قانون مدنی، مشخصا ماده یکم آن؛

نظر به قانون بهداشت عمومی، مشخصا ماده 1-3131 .ال آن[1]؛

نظر به اوضاع و احوال استثنائی ناشی از اپیدمی کووید-19؛

نظر به فوریت موضوع،

دستورالعمل ذیل را صادر می نماید:

ماده 1

(اصلاحی بموجب دستورالعمل شماره 279-2020 مورخ 19 مارس 2020- ماده 1)

بمنظور جلوگیری از شیوع ویروس کووید-19، تا تاریخ 31 مارس 2020 تردد هر فرد در خارج از محل اقامت وی ممنوع می باشد باستثنای تردد هائی که با انگیزه های ذیل، با رعایت اقدامات عمومی جهت جلوگیری از شیوع ویروس و ضمن اجتناب از هرگونه تجمع اشخاص، صورت می پذیرند:

1-    مسیرهای میان محل اقامت و محل یا محل های انجام فعالیت حرفه ای و تردد های حرفه ای که قابل تعویق نمی باشند؛

2-    تردد بمنظور خرید ملزومات انجام فعالیت حرفه ای و خرید مایحتاج اولیه در محل هائی که فعالیت آنها بموجب دستورالعمل وزیر مسئول بهداشت، اتخاذی بر مبنای مقررات 1-3131 .ال قانون بهداشت عمومی، مجاز باقی مانده است؛

3-    تردد با انگیزه انجام اقدامات مربوط به سلامت؛

4-    تردد با انگیزه خانوادگی فوری، بمنظور کمک به افراد ضعیف یا جهت نگهداری کودکان؛

5-    تردد مختصر، در نزدیکی محل اقامت، مرتبط با فعالیت فیزیکی شخصی افراد، باستثنای هرگونه فعالیت ورزشی دستجمعی، و تردد های مرتبط با نیازهای حیوانات خانگی؛

6-    تردد ناشی از تعهد حضور نزد سرویس های پلیس یا ژاندارمری ملی یا نزد هرگونه سرویس یا شخص حرفه ای، وضع شده توسط مرجع پلیس اداری یا مرجع قضائی؛

7-    ترددی که صرفا بمنظور مشارکت در ماموریت های واجد منفعت عمومی بر اساس درخواست مرجع اداری و در چارچوب شرایطی که مرجع مزبور تعیین می نماید، انجام می پذیرد.

اشخاصی که متقاضی استفاده از هریک از این استثنائات هستند می بایستی، هنگام تردد خارج از محل اقامت خود، مدرکی بهمراه داشته باشند که به ایشان اجازه می دهد توجیه نمایند که تردد مزبور داخل در حوزه شمول یکی از این استثنائات می باشد.

ماده 2

نماینده دولت در استان بهنگامی که اوضاع و احوال محلی اقتضا نماید اختیار دارد تا نسبت به اتخاذ اقدامات محدودکننده تر در زمینه تردد افراد اقدام نماید.

ماده 3

دستورالعمل حاضر نسبت به حوزه های سن-بارتلمی، سن-مارتن و سن-پی یر-و-مکلون اعمال می گردد.

ماده 4

وزیر تعاون و بهداشت و وزیر کشور، هر یک در حدودی که به ایشان مربوط می شود، عهده دار اجرای دستورالعمل حاضر هستند، که در روزنامه رسمی جمهوری فرانسه منتشر و از تاریخ 17 مارس 2020 در ساعت 12 لازم الاجرا خواهد شد و، در حوزه های تحت شمول ماده 73 قانون اساسی، در سن-بارتلمی، در سن-مارتن و در سن-پی یر-و-مکلون، در ساعتی از روز 17 مارس 2020 که از طریق دستورالعمل نماینده دولت در هریک از این  حوزه ها تعیین می گردد، لازم الاجرا خواهد شد.

 

*************************

 

گواهی  تردد استثنائی

در راستای اعمال ماده 1 دستور العمل مورخ 16 مارس 2020 ناظر به تنظیم  تردد (رفت و آمد) در چارچوب برنامه مبارزه با شیوع ویروس کرونا

اینجانب امضاکننده ذیل

خانم/آقای..............................................................................................................

متولد.....................................................................................................................

ساکن.....................................................................................................................

گواهی می نمایم که  تردد اینجانب مربوط به موضوع ذیل (مورد مربوطه علامت زده شود) می باشد که، بموجب ماده 1 دستورالعمل مورخ 16 مارس 2020 ناظر بر تنظیم  تردد افراد در چارچوب برنامه مبارزه با شیوع ویروس کرونا، مجاز شمرده شده است:

 

 تردد میان محل اقامت و محل انجام فعالیت حرفه ای به شرطی که انجام فعالیت حرفه ای مزبور قابل انجام از طریق دورکاری نبوده یا تعویق در انجام آن امکان پذیر نباشد..

 

 تردد بمنظور خرید مایحتاج اولیه در مکان های مجاز (مطابق فهرست موجود به آدرس اینترنتی دولت فرانسه).

 

 ترددی که بمنظور درمان و امور پزشکی انجام می پذیرد.

 

تردد های خانوادگی در موارد فوری  بمنظور کمک به اشخاص ضعیف و آسیب پذیر یا جهت نگهداری کودکان.

 

 تردد کوتاه و مختصر در نزدیکی محل اقامت به منظور انجام فعالیت ورزشی (باستثنا هرگونه فعالیت ورزشی دستجمعی) و گردش  حیوانات خانگی.

تنظیم شده در ....................................، بتاریخ ...................................................

امضا.....................

*************************

 



 Article L3131-1

En cas de menace sanitaire grave appelant des mesures d'urgence, notamment en cas de menace d'épidémie, le ministre chargé de la santé peut, par arrêté motivé, prescrire dans l'intérêt de la santé publique toute mesure proportionnée aux risques courus et appropriée aux circonstances de temps et de lieu afin de prévenir et de limiter les conséquences des menaces possibles sur la santé de la population.

Le ministre peut habiliter le représentant de l'Etat territorialement compétent à prendre toutes les mesures d'application de ces dispositions, y compris des mesures individuelles. Ces dernières mesures font immédiatement l'objet d'une information du procureur de la République.

Le représentant de l'Etat dans le département et les personnes placées sous son autorité sont tenus de préserver la confidentialité des données recueillies à l'égard des tiers.

Le représentant de l'Etat rend compte au ministre chargé de la santé des actions entreprises et des résultats obtenus en application du présent article.

 

نشر دهید - Share By

به نام خداوند جان و خرد

نگرشی از منظر جامعه شناختی بر بحران کرونا

و راهکارهایی علمی برای برون رفت از چالش

***

جامعۀ انسانی در مطمح نظر دانشمندان علوم اجتماعی به مثابه یک موجود زنده تلقّی می شود، زیرا خود از اجزا و افراد زنده تشکیل شده است. بر این پایه یکی از مهمترین بخش های علم آسیب شناسی اجتماعی (Social Pathology) پاتولوژی اجتماعات زندۀ انسانی در برابر بیماری های مهلک و مسریِ ناشی از عوامل میکرو ارگانیک عفونی (Pathogenic micro-organism) است که در اثر سرایت آسان و سریع آنها از انسانی به انسان دیگر در مدت زمانی اندک جمعیّت کثیری از مردم جوامع را آلوده ساخته و بدین وسیله نه تنها افراد را به صورت منفرد زمین گیر و دچار بیماری می نمایند بلکه شاکلۀ تمامی روابط متعارف و نظم اجتماعی موجود (Status Quo) را دچار یک اختلال اساسی کرده و ((سیستم جامعه)) را در ساختارها و کارکردهای اجتماعی اش با چالش های بزرگ مواجه می نمایند. به عبارت دیگر بیماری های مذکور مانند امراض معمولی؛ تنها در زمرۀ یک بیماری فردی با راههای درمانی طبی مشخص طبقه بندی نمی شوند بلکه مانند مقولاتی نظیر؛ جنگ و منازعات مسلحانه یا جنایات مجرمان؛ یک آسیب و عارضۀ جمعی ایجاد می کنند و نظم و امنیّت عمومی را دچار اختلال و خطر می نمایند.

پس باید گفت که بیماری اجتماعی؛ همیشه ناشی از خودخواهی های فردی (Selfishness) و عدم رعایت اخلاقیّات و قوانین انسان  توسط اجزا و افراد انسانی نیست بلکه موجودات زندۀ میکروسکوپی نظیر ویروس ها نیز می توانند یک جامعه را در کلیّت خود؛ بیمار و درگیر در معضلات عمیق جمعی نمایند. لذا هر عاملی که به ساختار و کارکرد (Structure & Function) یک سیستم اجتماعی لطمه وارد نماید و اهداف بنیادینی که جامعه بر مبنای آنها تشکیل شده است را از تحقق دور یا نامقدور نماید به عنوان یک عامل بیماری زا در آسیب شناسی اجتماعی مورد تتبّع و کنکاش جامعه شناسان قرار می گیرد.

در اینجا پوشیده نیست که اوّلین و اساسی ترین هدف از تشکیل یک جامعۀ انسانی؛ ایجاد امنیّت جانی برای اعضا است. به عبارت دیگر از صدر تاریخ تمدّن بشری تا به امروز در تمامی جوامع انسانی از بدوی و قبیله ای تا اجتماعات توسعه یافته و پیشرفته؛ نخستین و بنیادی ترین هدفی که افراد را گرد هم جمع آورده و همبستگی بین ایشان را در تشکیل جامعه موجب می گردد؛ ایجاد و تقویّت امنیّت جانی آنها در زیر چتر نظم و قدرت جمعی برآمده از اتّحاد ایشان است. بحث در باب این موضوع و مبانی تاریخی و تکاملی آن البته موضعی علیحده و خارج از موضوع این مقالت است اما در نهایت به اثبات این نتیجه انکار ناپذیر منتهی می شود که ((حفظ امنیّت جانی)) مردمان یک اجتماع انسانی؛ اصل و سایر مقولات و اهداف اجتماعی فرع بر آن محسوب می گردند. یعنی تا امنیّتی برای حفظ جان اعضای جامعه تأمین و تضمین نباشد، یک همبستگی و همکاری اجتماعی سیستماتیک و ساختار ساز به منصّۀ ظهور نخواهد انجامید.

امّا سیستم به مجموعه ای اجزای اصلی و ثانوی اطلاق می شود که در کنار هم و با هم در یک ساختار مشخص، با وظایف، کارکردها و نتایج متفاوت در راستای رسیدن به یک هدف واحد بنیادین تلاش می کنند. از این منظر جامعه نیز یک سیستم زندۀ اجتماعیِ برآمده از همبستگی و همکاری اجزای اصلی و فرعی است که با مشارکت خرده سیستم های وابسته به سیستم کلان اصلی قوام می یابد و هر یک از اجزا با کارکردهای متفاوت در مشارکت با هم برای رسیدن به یک نتیجۀ واحد که در وهله اول؛همانا حفظ نظم و امنیّت عمومی است تلاش می کنند. بر این اساس نهادهای خرد و کلان اجتماعی از قبیل قوای نظامی، دادگستری و سایر اصناف و مشاغل دولتی و غیر دولتی زمانی می توانند در ساختار سیستماتیک جامعه، کارکرد های خود را به نحو صحیح انجام دهند که در ذیل چتر حمایت یک امنیّت اجتماعی تضمین شده قرار بگیرند1.

امروزه در بین قاطبۀ دانشمندان علوم اجتماعی و حقوقدانان پیشرو؛ امنیّت تنها منحصر به نگرش های مضیّق تاریخی نمی شود. در داکترین ها و رویکردهای سنّتی گذشته که روز به روز از اعتبار و نفوذ آنها کاسته می گردد؛ امنیّت تنها محدود به حوزۀ حاکمیّت سیاسی و ارکان حکومتی در برابر مخالفان داخلی یا دشمنان خارجی و تهدیدات نظامی بود و حکومت ها امنیّت سیاسی خود را امنیّت ملّی و عمومی قلمداد می کردند. به دیگر سخن؛  بقای نظام حکومت ها و حفظ تمامیّت ارضی آنها؛ تنها معنای حفظ و استمرار امنیّت جامعه و جمیع ملّت به شمار می آمد. امّا با پایان جنگ دوّم جهانی و در مرحلۀ بعد اتمام جنگ سرد؛ با پیشرفت روزافزون علوم اجتماعی و دانش حقوق که یکی از مهمترین زیر مجموعه های آن است؛ رفته رفته ((امنیّت)) چهارچوب های مفهمومی تنگ و مرزهای سنّتی سابق را در نوردید و منطبق با موازین علمی و منطقی، مفهومی موسّع و فراگیر یافت. فارغ از مباحث بسیار گستردۀ جامعه شناسی حاکمیّت و دولت، از منظر علمی به وجهی موجز تنها باید گفت که این بار مقولۀ امنیّت با خروج از جامۀ کهن و مطلقاً سیاسی خود، سیمایی انسانی و اجتماعی به خود گرفت و صلح و امنیّت در مطمح نظر بسیاری از متفکران؛ دیگر محدود به مبارزه با بیگانگان، متجاوزان و جنایتکاران داخلی و خارجی نشد بلکه مطابق با داکترین های جدید؛ یک سیستم اجتماعی دموکراتیک علمی؛ موظف است در کنار توجّه به مفهوم سنّتی و تاریخی امنیّت در حدود و ثغور کشور، از امنیّت روانی جامعه در مقابل؛ فقر، تبعیض، محرومیّت، گرسنگی، فساد، آلودگی های محیط زیستی، بلایای طبیعی و امراض خطرناک و سرایت کننده، حمایت نماید و جمیع مساعی خویش را در جهت زدودن عوامل فوق که موجب پیدایش بیماری در همبستگی سیستماتیک جمعی می گردد را به کار بندد.

یکی از اثرگذارترین و نخستین مکاتب پیشرو که در تغییر رویکرد، نسبت به مقولۀ امنیّت نقشی مهم را از اوخر قرن بیستم به این سو ایفا کرده است؛ مکتب مشهور به کُپنهاگ می باشد. پیروان روزافزون این مدرسۀ فکری ضمن وابسته دانستن مقولۀ امنیّت به امر بقأ (Survival) آنرا به موضوعات و مسایل مختلف مخرّب در یک ساختار اجتماعی تعمیم داده و سعی کرده اند موضوعات تازه ای را که توجیه کننده اقدامات ضروری و غیر عادی دولتهای مردم سالار (Exceptional measures) و فعالان اجتماعی در گذار از تهدیدات مهلک هستند را شرح و بررسی نمایند2. البته نباید از نظر دور داشت که رهیافت کپنهاگ و سایر رویکردهای پیشرو بعد از آن هرگز به معنای مواجهۀ پلیسی سرکوب گرایانه و قهر آمیز با آسیب های امنیّتی مذکور نیست بلکه مقصود در ضرورت همبستگی و همکاری مؤثر تمامی قوای دولتی و سیاسی در سطح ملی و بین المللی جهت مقابلۀ صحیح علمی با این معضلات جامعه شناختی است که اولویّت بخشیدن به زدودن آنها از پیکرۀ سیستم اجتماعی داخلی و جهانی از ضروریّات بقای جامعه و حفظ نظم و امنیّت به شمار می آید.

بر این اساس در دیباچۀ اساسنامۀ تأسیس سازمان بهداشت جهانی آمده است که سلامت تمامی مردمان {در جامعه جهانی} امری بنیادین برای نائل شدن به صلح و امنیّت بین المللی است که مستلزم همکاری و کاربست تمامی مساعی اشخاص و دولت ها است3. در عین حال شورای امنیّت سازمان ملل متحد برای نخستین بار در سال 2000 میلادی طی قطعنامه شمارۀ 1308 رسماً مسائل مربوط به بهداشت و سلامت انسانی را یک نگرانی نسبت به امنیّت جهانی به شمار آورد و عدم توجّه به کنترل و مقابله با بیماری فراگیرنده ای نظیر ایدز را به عنوان خطری در برابر ثبات و امنیّت جهانی تلّقی کرد4. چندی بعد در سال 2003 با پیدایش بحران ویروس ((سارس))5 که از مشتقّات ویروس کرونا است، جامعه جهانی و اندیشمندان دانشگاهی بیش از پیش اهمیّت جنبه های امنیّتی بیماری های عفونی خطرناکی را که قدرت و سرعتی شتابنده در سرایت همگانی به انسان دارند مورد بحث و تأکید قرار دادند.

 امروزه برخی از اندیشمندان با ارائه دیگاههایب بسیار موسع تر از مکتب کوپنهاگ؛ امنیّت را وابسته به رفاه نسبی همگانی می دانند. از نظر ایشان در مقابله با هر عاملی که موجب ایجاد تأثیرات منفی شدید در یک زندگی اجتماعی نیکو (Social well being) گردد، حتی اگر این عامل به طور مستقیم حیات و هستی جامعه را تهدید ننماید؛ باز هم در پیشگاه دولت ها و سازمان های بین المللی باید به مثابه امری امنیّتی قلمداد گردد. بنابراین وقتی با عامل یک بیماری کشندۀ فراگیر بالقوه یا بالفعل مواجه می شویم؛ حتی اگر این بیماری مانند امراض ناعلاج و مهلک قرون گذشته؛ توان نابودی کلّی و ویرانی یک جامعه را نداشته باشد امّا خواهد توانست تا بقای کارکردی (Functional Survival) یک سیستم اجتماعی را مختل کرده و با ایجاد ترس و وحشت عمیق ذهنی یا عینی در جامعه، موجب عدم احساس امنیّت جانی در بین اعضا و پیدایش بی نظمی در نظام تقسیم کار یک سیستم اجتماعی گردد.

با این مقدّمه و همچنین با امعان نظر در شرایط بحرانی امروز جامعه جهانی و کشور ما پوشیده نمی ماند که بیماری ناشی از نوع جدید و جهش یافته ویروس کرونا که مشهور به ((کووید 19)) است به دلیل قدرت فراگیری و سرایت سریع و احتمال بروز مرگ در بخشی از مبتلایانش؛ نمی تواند مانند سایر امراض، یک بیماری ساده و متعارف به شمار آید. بلکه بنا بر توضیحات فوق؛ ضمن ایجاد اختلال شدید در ساز و کارهای حیاتی جامعه، موجب وارد آمدن خسارات بسیار سنگین مادی و معنوی بر تمامیّت سیستم اجتماعی می گردد و جامعه را در نائل شدن به اهداف بنیادین و سیستماتیک خود ناکام می گذارد. از این رو ظهور این ویروس؛ نخست یک معضل اجتماعی و در مرحله بعد امری مرتبط با نظم و امنیّت عمومی است. پس کنش ها و واکنش های علمی و مبتنی بر مبانی علم جامعه شناسی در مبارزه با این ویروس؛ نقشی حیاتی در ظفر یافتن ما بر آن خواهد داشت. در غیر این صورت با اتّخاذ رویکردهای غیر علمی؛ نه تنها در مبارزه با آن ناکام می مانیم بلکه  شاهد وارد آمدن هزینه های جبران ناپذیری بر پیکرۀ زخمی جامعه خواهیم بود. در این راستا با اجتناب از اطناب و و اختصار در موضوع سخن که خود می تواند عنوان یک رسالۀ جامع علمی باشد، به اختصار در دو بخش به تجزیه و تحلیل جامعه شناختی ((بحران کرونا)) و ارایۀ پیشنهادات علمی جهت توفیق هرچه سریعتر در گذار از آن پرداخته خواهد شد.

الف- امعان نظر در داده ها و تجربیّات تاریخ  معاصر جوامع در موارد مشابه.

ب-ضرورت ایجاد تغییرات سریع و عمیق در ساز و کارهای اقتصادی جامعه و دولت در دوران گذار از بحران.

تاریخ تمدّن بشر از دوران دور در عهد باستان تا روزگار معاصر همواره آمیخته با ظهور بلایای خانمانسوز ناشی از بروز بیماری های مسری کشنده در جوامع انسانی بوده است. طاعون، وبا، آبله و بسیاری از بیماری های کشنده دیگر در سراسر تاریخ؛ قبایل، روستاها و شهرها را به نابودی کامل کشانده اند و در دوران عدم پیشرفت علم پزشکی به کرات؛ آدمی را وادار به تسلیم در برابر خود کردند. به دلیل پراکندگی انسان ها در اقالیم و قاره های دور از هم؛ در عهد باستان امکان انتشار سریع و جهانی عوامل این بیماری ها در سطح یک کشور یا یک منطقه بزرگ جغرافیایی وجود نداشت و فرضاً اگر کسی در شیراز به بیماری وبا مبتلا بود یکی دو فرسخ پس از آغاز حرکت؛ قبل از رسیدن به شهر بغداد چشم از جهان فرو می بست و بیماری او را مجالی برای سرایت به افراد سالم در سایر جوامع دور دست نبود. جامعه شناسان اثبات می کنند که اگر در آن ایّام به سان دهکدۀ جهانی امروز امکان سفر و تردّد آسان و سریع از کشوری به کشور دیگر برای مردم مهیّا بود، در شرایط عدم ابداع روش های واکسیناسیون یا درمان های علمی نوین؛ بارها پیش از این؛ گونۀ انسان در زمین دچار انقراض و نابودی می شد. بسیاری از مورخان با توسل به اسناد و داده های انکار ناپذیر تاریخی؛ اثبات می کند که پس از کشف قاره آمریکا توسط کریستف کلمپ این قدرت نظامی اروپاییان نبود که باعث غلبه و تصرف قاطع سرنشینان چند کشتی قدیمی بر میلیونها تن از مردم سرخ پوست و بومی سرزمین های جدید شد بلکه، میکروب ها و عوامل میکروسکوپی تازه وارد و تکامل یافته در اوراسیا بودند که پس از هزاران سال تکامل و جهش؛ همراه دریانوردان از اقیانوسها گذشته و بستری آماده و بی پادتن را برای تکثیر خود و نابودی بومیان یافتند. از تحقیقات و توضیحات کاشفان اروپایی آمریکا چنین بر می آید که جمعیّت سرخ پوستان در زمان ورود نخستین کشتی ها حدود بیست میلیون نفر بوده اما قاتلان بی رحم دنیای شرق یعنی میکروب های بیماری هایی نظیر سرخک، سیاه سرفه، آنفولانزا، سل، تب زرد و غیره با یافتن میزبانان سرخ پوستی که در برابرشان، ایمنی و مقاومت ژنتیکی نداشتند آنها را نابود کرده و جمعیت اولیۀ ایشان را تا 95 درصد کاهش دادند5 .

ویروس آنفولانزا نیز قاتلی کهنه کار و دائماً جهش یابنده ای است که در طول تاریخ با تناوب در بدن انسان و حیواناتی نظیر خوک، خفاش و پرندگان خانه می کند و با تغییری جدید از آنجا به بدن قربانیان تازۀ خویش راه می یابد. بر این اساس بحران جهانی آنفولانزای ناشی از ویروس کرونا؛ اولین و آخرین بحران انسانی ناشی از بیماری های کشنده نیست و به دلیل ماهیّت خاص عوامل این بیماری ها، علم پزشکی در زمان حاضر هنوز قادر به برچیدن و مهار همیشگی ویروس یا جلوگیری از جهش یافتن آن در سایر گونه های زنده نیست.

بزرگ ترین بیماری همه گیر در تاریخ بشریّت؛ آنفولانزایی بود که در قرن بیستم و پایان جنگ جهانی اول 21 میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد 6 و همچنان که پیش از این گفته شد در آغاز قرن بیست و یکم نیز، ویروس آنفلانزای سارس از مبدأ چین گسترشی بین المللی یافت و در بین سالهای 2002 و 2003 موجب ایجاد بحران شیوع آن در بیش از 30 کشور گردید. کشورهای نزدیک به چین مانند سنگاپور و تایوان در آن زمان بیشترین تلفات را داشتند. قدرت سرایت ویروس سارس به مراتب کمتر از همزاد جهش یافتۀ خود یعنی کووید19 بود و در نهایت با اتخاذ تدابیر بهداشتی در سطوح ملّی و بین المللی با حدود 774 گزارش رسمی از مرگ بیماران سرانجام مهار گردید. به همین ترتیب ویروس آنفولانزای مرغی (Avian Influenza) و انواع مختلف آن؛ همواره پرندگان و انسانها را مبتلا کرده اند و در سال 2012 مطابق آمارهای سازمان بهداشت جهانی نوع ((H5N1)) از این ویروس در سطح بین المللی فراگیر شده و منجر به مرگ بیش از 359 نفر در جامعۀ جهانی شد.

در ادامه با تأکید مجدّد بر اینکه قدرت شیوع و سرایت ویروس کرونای جدید به مراتب بیشتر از اسلاف هم خانوادۀ آن است به بررسی تجارب و دروس اجتماعی ناشی از بحران های آنفولانزا در دو دهه گذشته پرداخته و پیشنهاداتی کاربردی را در جهت مهار هرچه سریعتر آن ارایه می نماییم.

بیماری های مزمن و و غیر مسری (Chronic non-infectious) نظیر نارسایی های قلبی و کلیوی سالیانه منجر به مرگ میلیونها نفر در سراسر جهان می گردند امّا این دسته از امراض با وجود آنکه تعداد قربانیان آنها هزاران بار بیشتر از  بیماری های مسری عفونی است؛ هرگز به عنوان یک تهدید امنیّتی مخلّ نظم عمومی در ساختار و کارکرد سیستم اجتماعی طبقه بندی نمی شوند. زیرا جامعه در سازمان اجتماعی خود با آنها تطابق یافته و پیش بینی پذیری نسبی در آمارها؛ نظام سلامت عمومی جوامع را قادر ساخته تا همواره بدون نیاز به بودجه های هنگفت اضطراری با آمادگی قبلی؛ امکان ارایۀ خدمات بهداشتی و درمانی به بیماران مبتلا به امراض متعارف مذکور را داشته باشد. امّا بیماری های عفونی که با ظهور ناگهانی و سرعت چشمگیر، جمعیّت های متراکم انسانی را آلوده می نمایند؛ جوامع را دچار بحران های عمیق سیاسی و اجتماعی کرده و نظم و امنیّت عمومی را در معنای موسّع مواجه با تهدیدات جدّی می نمایند.

 با ظهور ویروس سارس در شرق آسیا از نوامبر سال 2002 پس از آنکه دولت چین برای مدّتی با اعلام ممنوعیّت به رسانه های ارتباط جمعی داخلی آنها را از انعکاس اخبار بیماری سارس باز داشت و از اعلام رسمی خطر بحران این بیماری به دلایل سیاسی امتناع می کرد و پیشنهادات کمک و همیاری نهادهای بین المللی را رد می نمود، رفته رفته با شیوع هرچه سریعتر و گسترده تر این ویروس، احساس خطر کرده و با تغییر نگرش در مفهوم امنیّت ملّی؛ دریافت که عدم مبارزۀ جدّی و مؤثر همه جانبه با گسترش این ویروس می تواند تبعات ویرانگر و جبران ناپذیری بر ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی این کشور داشته باشد. لذا در نخستین قدم اجازه داد تا در ماه آپریل سال 2003 بازرسان سازمان بهداشت جهانی به چین سفر کنند و نسبت به مطالعه و شناسایی عامل این بیماری کشندۀ تازه که هنوز نامی برای آن انتخاب نشده بود اقدام نمایند. نتیجه تحقیقات در همان ماه مشخص شد و اعلام گردید که مسبب بیماری آنفولازای جدید ویروسی از خانوادۀ ویروسهای کرونا است که اسم آن یعنی ((سارس))مخفف سندروم مشکلات بسیار وخیم تنفسی می باشد. در آن ایّام دولت های درگیر با این بیماری در شرق آسیا با اتّخاذ تدابیر ویژۀ امنیّتی، فرهنگ سازی و شفافیّت؛ اقدامات کاملاً مؤثر ذیل را در راه غلبه بر ویروس به کار بستند.

بازداشتن و ایزوله بیماران و افراد مشکوک به ابتلا از تردّد در جامعه و حضور در اماکن عمومی، حمایت و نظارت دائمی بر افراد سالم و پیشگیری از ارتباط آنها با اشخاص آلوده، اجبار بخش های خصوصی درمانی در پیوستن به سیستم بهداشتی دولت و تبدیل اتاق های خالی بیمارستان های شخصی به اتاق های ایزوله بیماران، ایجاد گارد مستحکم مرزی، قرنطینه مناطق آلوده و بهره از نیروهای نظامی جهت کمک به محدودیّت ها و تقویّت موانع در شرایط فوق العادۀ کشور، اعلام مجازات های سنگین و زندان برای کسانی که به طورعمدی قرنطینه ها را شکسته و محدودیّت های تردّد را نقض کرده اند، تعطیلی مدارس، دانشگاهها و کلیۀ مراکز فرهنگی و اجتماعی غیر حیاتی به مدت چند هفتۀ متوالی و در نهایت حمایت همه جانبۀ اقتصادی دولت از بخش های آسیب پذیر جامعۀ بحران زدۀ چین.

در ماه مارس سال 2003 سنگاپور نیز قانونی با عنوان ((قانون بیماری های عفونی)) را مورد اجرا قرار داد که به استناد آن دولت می توانست افرادی که با بیماران مبتلا به سارس هرگونه ارتباطی داشته اند را بازداشت و ایزوله نماید. به همین ترتیب در مالزی وزیر بهداشت بیماری سارس را یک موضوع مرتبط با امنیّت ملّی دانست و مسافرانی که به این کشور وارد می شوند را تهدید کرد که در صورت انکار بیماری و امتناع از اعلام وجود نشانه های سارس به مأموران بهداشتی فرودگاه ؛ به دو سال حبس جزایی محکوم خواهند شد. هنگ کنگ با بهره از سیستم های اعلام موقعیّت مکانی مجرمانی که توسط پلیس زیر نظر هستند، بیماران و مبتلایان به ویروس سارس را زیر نظارت قرار داد و از تردد آنها به اماکن عمومی جلوگیری به عمل آورد.

البته این اقدامات و تدابیر ناشی از شرایط اضطراری؛ منجر به ایجاد عصبانیّت جمعی، خستگی جامعه و تنازع برخی از شهروندان با دولت ها و نهادهای اجتماعی گردید. پیش از هر چیز احساس خطر و ترس عمیق از مرگ در اثر ابتلا به ویروس در یکایک مردم مشاهده می شد. در نخستین روزهای اعلام خطر سرایت بیماری از رسانه ها مردم با هجوم به داروخانه ها تمامی ماسک ها، ویتامین ها و سایر لوازم بهداشتی مقابله با ویروس را خریداری کردند و به زودی قفسه های فروش از این اقلام خالی شد. در استان گوآنجونگ چین (Guangdong) پلیس با برپایی ایستگاه بازرسی در مقابل سوپر مارکت ها و داروخانه ها از خرید زیاد و نامتعارف شهروندان وحشت زده جلوگیری می نمود. خشم و خوف جمعی در مواردی سبب ایجاد نا آرامی های اجتماعی، اعتراض و خسارت به اموال عمومی در برخی مناطق چین گردید و گاهاً مشاهده شد که مردمان روستاها به صوت گروهی به اماکن قرنطینه ای که دولت در مناطق ایشان تأسیس کرده بود حمله برده و آنها را به آتش کشیدند. در تایوان به دلیل عدم اتخّاذ سیاست ها و تدابیر صحیح بهداشتی؛ بیش از 90 درصد از سرایت های جدید در بیمارستان ها رخ می داد. در اثر فشار کار و استرس های ناشی از ابتلای پرسنل درمانی به بیماری سارس 160 نفر از ایشان بدون توجّه به اخلاق حرفه ای و رسالت های شغلی؛ دست از کار کشیدند و در برخی بیمارستان ها جمع کثیری از پزشکان و پرستاران، مبادرت به استعفا کردند. حتی بعضی از آنها تهدید کردند که اگر مجبور به ادامه کار در بخش های قرنطینه شوند؛ خود کشی خواهند نمود  در چنین شرایطی روحیۀ اکثریّت مردم جامعه سست گردید و اعتماد آنها به مقامات بهداشت و درمان کشور و سیاست های دولت بسیار کمرنگ شد7.

در سنگاپور افسران ارشد هیأت عالی پزشکی نیروهای مسلح در گزارش خود از بحران سارس اعلام کردند؛ معیارهای اصلی یک سلاح بیولوژیک متکامل از نظر علوم نظامی این است که نخست به سهولت و سرعت عامل بیماری زای خود را به انسان منتقل کند و تشخیص بیماری در مراحل نخست کاری ساده نباشد. در این گزارش ایجاد صدمات و عوارض بسیار شدید در قربانیان، داشتن تأثیرات روانی منفی در عموم مردم جامعه و تهی کردن منابع ملّی در طول مدت مواجهۀ دولت با بحران از دیگر خصایص یک سلاح بیولوژیک به شمار می آمد. این افسران در نهایت نتیجه می گیرند که بیماری عفونی نامتعارف سارس؛ دارای خصایص مذکور می باشد و مدیریّت بحران در این بیماری بسیار مشکل تر از موارد مشابهی است که در آن عمداً از یک سلاح بیولوژیک استفاده شده است 8.

مهمترین تجاربی که از برّرسی مواردی نظیر بحران سارس در جوامع فوق به دست می آید آن است که در چنین شرایطی اولاً برای همکاری و همراهی مؤثر اعضای جامعه با دولت از هرگونه محافظه کاری در آگاهی رسانی و اعلام حقایق بحران به جامعه اجتناب گردد و دوماً کلیّۀ قوای کشوری و لشکری دولت ها با یک همکاری کاملاً سازمان یافته که تحت توجّهات و تدابیر ویژۀ سیاسی، اقتصادی و امنیّتی است تمامی توان خویش را جهت کنترل و مهار گسترش ویروس های خطرناک و فراگیرنده ای نظیر کرونا به کار ببندند و در چهارچوب اصل حاکمیّت قانون (Rule of Law)  با اتّخاذ رویکردهای ویژۀ علمی و اعمال محدودیّت های استثنایی؛ در حقیقت قلمرو مفهوم امنیّت ملّی را از یک حالت مضیّق و سنتیِ حاکمیّت محور به یک حالت موسّع و نوینِ جامعه گرایانه که مبتنی بر اولویّت بخشیدن به مقولاتی نظیر رفاه و سلامت عمومی است، ارتقا بخشند. بر اساس این رهیافت دولت موظّف است در مواجهه با فجایعی چون بیماری های خطرناک مسری، از تمام ظرفیّت های موجود در جامعه برای حفظ جان و امنیّت مردم و تأمین سلامت سیستم اجتماعی بهره برده و در صورت عدم تکافوی منابع دولتی ناشی از اضطرار، با اعمال نظارت و محدودیّت بر بخش های خصوصی مرتبط؛ عندالزوم به صورت آمره از ظرفیّتها و منابع آنها جهت حفظ امنیّت و سلامت عمومی جامعه بهره برداری نماید.

به عنوان مثال در شرایطی که تعداد بسیار زیاد بیماران و افزایش تساعدی تعداد مبتلایان از ظرفیّت و توان پاسخگویی نظام بهداشت و درمان دولتی خارج است، با اعلام ملّی شدن موقّت جمیع بیمارستان ها و مراکز درمانی خصوصی و الزام آنها به ارائه خدمات رایگان به مردم؛ نه تنها از بار طاقت فرسای فشار کار، خستگی و تحلیل روحیۀ پرسنل شریف مراکز دولتی کاسته می شود و احساس وجود عدالت در تقسیم کار و وظیفه در تقویّت همبستگی اجتماعی پرسنل درمان و جامعه اثری بدیهی خواهد داشت، بلکه با کاهش تراکم بیماران در مراکز درمانی دولتی؛ خدمات بهتر و جامع تری به مبتلایان ارایه شده و توفیق در کنترل بیماری، کاستن از تعداد مرگ و میر و گذار از بحران با سرعت بیشتری میسّر خواهد شد.

خاطر نشان می گردد که از منظر اصول کلّی حاکم بر نظام حقوق داخلی (اصل 40 قانون اساسی)9 و قواعد حاکم بر نظام حقوق بین الملل عمومی (Siracusa Principles)10؛ اتخاذ تدابیر و محدودیّت هایی نظیر بهره برداری دولت از منابع ارزی و ریالی اشخاص خصوصی و امکانات منقول یا نامنقول ایشان، قرنطینه مناطق، شهرها و افراد، عدم جواز تردد آزادانه در جهت حفظ نظم و امنیّت عمومی جامعه  درگذار از فجایعی نظیر بحران کرونا؛ کاملاً مشروع، اخلاقی و قانونی می باشد. جامعه انسانی به مانند یک کشتی در تلاطم طوفان حوادث و کوران های اجتناب ناپذیر تاریخی است. منطق حاکم بر رهیافت جامعه شناسی ساخت کارکردی و حقیقت ((مدنی بالطبع)) بودن انسان؛ همواره ایجاب می نماید که همه اعضای جامعه، بقای خود را در بقای جامعه بدانند و منافع غایی اجتماع بر منافع فردی رجحان و الویّت داشته باشد. چرا که اگر جامعه ای نباشد؛ انسان نیز مجالی برای بقأ و بهره از مواهب حیات نخواهد یافت.

بر این اساس از منظر جامعه شناختی؛ در شرایط بروز بحران های شدید اجتماعی؛ نظیر بروز جنگ، فجایع طبیعی بزرگ و بروز بیماری های کشندۀ جمعیّت های متراکم که سیستم ارگانیزم اجتماعی جامعه دچار اختلال در ساخت و کارکرد خود می گردد؛ جهت گذار از بحران؛ نظام اقتصادی حاکم بر جامعه باید تا حد ممکن یک نظام اقتصادی دولت محورِ کلان و رفاهی باشد. به عبارت دیگر در چنین شرایطی ضرورت دارد تا نظام اقتصاد ((بازار آزاد)) که مبتنی بر رقابت و سود گرایی فردی است به اقتضای شرایط خاص و خطرناک جدید، به شدّت محدود شده و نظارت دولت بر سوداگران خصوصی و معاملات و مراودات مالی تا حدّ ممکن افزایش یابد. در غیر این صورت همچنانکه تجربیّات و شواهد تلخ  تاریخی گواهی می نمایند؛ سودجویان با ایجاد اختلال در نظام عرضه و تقاضا و اعمالی نظیر احتکار مایحتاج حیاتی مردم، بحران را به فرصتی برای کسب درآمد بیشتر مبدّل کرده و وجدان عمومی جامعه را دچار احساس عدم امنیّت بیشتر و نومیدی و یأس از ارکان دولت می نمایند.

بر این اساس از نظر جامعه شناسی ساخت کارکردی؛ دولت از جنبه اقتصادی و اجتماعی در مواجهه با بحران های بزرگ چاره ای جز کلان شدن ولو به صورت موقّت را تا دوران غلبه بر بحران ندارد، یعنی با گسترش همه جانبۀ دخالت خود در امور، از نقش ناظر صرف در بازار آزاد و بخش خصوصی خارج می شود و تا  زمان ظفر یافتن بر بحران؛ با حد اکثر توان؛ هدایت اقتصاد جامعه را منحصراً در دست می گیرد.

 حتی دولت ها می توانند با عاریه بردن از اندوخته ها و حساب های پس انداز بلامصرف اشخاص خصوصی در بانک ها، منابع مورد نیاز خود برای کنترل بحران و حمایت از طبقات محروم و آسیب پذیر جامعه را فراهم آورند. جهت روشن تر شدن ضرورت این امر به ذکر یک مثال ساده بسنده می کنیم. فرض کنید در سازمان یک شهرداری؛ امور خدمات فضای سبز و زیبا سازی شهر به یک شرکت خصوصی طی یک مناقصه واگذار گردیده و این شرکت کارگرانی را که همواره از طبقات ضعیف جامعه هستند از طریق انعقاد قراردادهای کوتاه مدّت برای انجام وظایف به کار بسته است. مسلماً این شرکت خصوصی اگر در شرایط بحران کرونا؛  کارگران خود را جهت پیشگیری از ابتلای آنها به بیماری از کار تعطیل نماید و مجبور به پرداخت حقوق به آنها باشد؛ دیری نخواهد پایید که ورشکست شده و شهرداری نیز مطالبات او را از جهت عدم ایفای تعهدات پرداخت نخواهد کرد. بنابراین بخش خصوصی برای حفظ بقای خود هرگز نمی تواند خود را با منافع عمومی جامعه و مصلحت کلّی کشور هماهنگ نماید و در سخت ترین شرایط کارگران را به کار وادار خواهد کرد. پس این شرکت خواسته یا ناخواسته از هنجارها و قواعد ضروری جهت حفظ سلامت جامعه و ضوابط جلوگیری از تردد غیر ضروری افراد تخطّی خواهد کرد و سلامت کارگرانی را که مجبور به استفاده از وسایل نقلیۀ عمومی و طی مسیرهای دور برای رسیدن به محل کار خود هستند را به خطر خواهد انداخت. بنابراین دولت در چنین شرایطی برای نجات جامعه و حفظ امنیّت عمومی باید در دوران گذار از بحران بزرگ شده و جای بخش خصوصی را بگیرد و با پرداخت حقوق و مواجب کارگران را به مرخصی بفرستد. زیرا منافع یک دولت مردم سالار، همواره با منافع کلّی و بنیادین جامعه همسو و یکسان است امّا منافع بخش خصوصی الزاماً با منافع دولت و جامعه همخوانی ندارد.

 ذکر این نکته ضروری است که برای دولت ها؛ جبران غرامات بخش های خصوصی در دوران پسا بحران؛ بسیار کم هزینه تر و آسان تر از مواجهه با خسارات جبران ناپذیری خواهد بود که در صورت عدم کنترل مؤثر بحران، در نهایت منجر به مرگ عده کثیری از مردم، نیروهای انسانی متخصص و از کار افتادن سیستم ساخت- کارکردی جامعه می گردد. در عین حال لازم به ذکر است که ذکر جزئیّات اعمال تغییرات در اقتصاد دولت و چگونگی ایفای رسالت خدمت رسانی در تخصّص نگارندۀ این سطور نیست و اقتصاد دانان و دانشکده های اقتصاد باید در دوران گذار از بحران همواره مشاور دولت ها باشند.

جهت ملاحظه ادامه مقاله یا دریافت فایل PDF آن به بخش ادامه مطلب در لینک ذیل مراجعه فرمایید


ادامه مطلب
نشر دهید - Share By

 در جهان برای من لذتی عمیق تر از مشاهدۀ یک نسخه کهن خطی نیست. گویی پس از قرن ها که از رحلت شاعر، کاتب، نقاش، تذهیب گر، صحاف و مالکین متعدد و نامدار آنها می گذرد همچنان پیام روح ایشان و جریان انرژی پاک وجود آنها را می توان لابه لای اوراق نسخه به چشم جان دید و پی به بی وفایی دهر و بازی روزگار پی برد.
با این وصف تنها می توانم بگویم که کتابهای کهن و نامه های بر جای مانده از گاه باستان مرا در یک مستی عمیق فلسفی وصف ناپذیر فرو می برد و خستگی ها و پریشانی های روزمرۀ اجتناب ناپذیر را که برآمده از جدال های عبث و خودخواهانۀ ابنای زمان ما است را با نیروی حکمت  اسرار آمیز نهفته در اوراق کهنه کتب از جان خسته ام می زدایند.
دعاوی متعدد موکلانم در دادگاه، حرص و آز و طمع به ثروت و شهوت در تمدن جهان سرمایه داری، دغدغه های هر بام و شام از اوضاع نابسامان جهان و شیوع ویروس کرونا و هر فکر و خیال مادی و جسمی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی؛ ناگاه از ذهن آدمی محو می شوند و دایماً اشعاری نظیر این غزل ملک الشعرا در ذهن تو اگر کمی تیز بین باشی مرور خواهد شد:

دعوی چه کنی داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید  چه نشینی که سواران همه رفتند

داغ است دل لاله و نیلی است برِ سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

نشر دهید - Share By

 
با سلام به اطلاع مخاطبین محترم می رسانم که نسخ اهم و درجه اولی که در کار تصحیح حافظ در اختیار این حقیر می باشند به شرح ذیل است. چنانچه شما نیز نسخه ای خطی از دیوان حافظ را در کتابخانه ای می شناسید که تاریخ ترقیمه آن قبل از نیمه دوم قرن نهم هجری یعنی پیش از سنه 850 هجری قمری است، اطلاع رسانی از مشخصات و محل نگهداری آن به بنده؛ مزید امتنان و تشکر و خدمتی به فرهنگ پارسی و غنای بیشتر دیوان حافظ  در آینده خواهد بود.
در صورت معرفی چنین نسخه ای از سوی شما ودسترسی مصحح به آن؛ این منبع به نام  شخص شما در جامع ترین و موثق ترین تصحیح دیوان حافظ مورد بهره قرار خواهد گرفت و ماندگار خواهد شد :
 
نسخه کتابخانه دربار سلطان احمد ایلکانی نوشته شده سنه 785 
 
نسخه  سنه 792 اعلی مرندی
 
سنه 800 آتابای
 
نسخه سنه  801 نورعثمانیه
 
نسخه سنه 802 مجموعه هند 
نسخه سنه 807 تاجیکستان
نسخه سنه 811 کو
 
نسخه سنه 813 مجموعه ل
 
نسخه سنه 814 ایاص
 
نسخه سنه 816 ایاص
 
نسخه  سنه 818 هند
 
نسخه سنه 820 م
 
نسخه سنه  821 میشیگان
 
نسخه سنه 822 اس
 
نسخه سنه 827  کمبریج
 
نسخه سنه 827 خلخالی
 
نسخه سنه 831 آپ
 
نسخه سنه 834 مج
 
نسخه سنه 839 بودلیان
 
و بیش از چهل نسخه دیگر از کتابخانه های سرتاسر جهان تا پایان قرن نهم هجری.
 
جهت مشاهده نمونه ای از غزلیات تصحیح شده با بهره از منابع فوق؛ روی لینک زیر کلیک بفرمایید
سعید کافی انارکی- ساربان
 
 


813

801

827

گل در بر و می در کف و

نشر دهید - Share By

در آمدی بر جامعه شناسی سرمایه داری و لیبرالیزم اقتصادی در ایران و جامعۀ جهانی

 اقل العباد سعید کافی انارکی

اهمیّت اقتصاد در مطالعات و پژوهشهای جامعه شناختی تا بدانجا است که می توان آن را بعنوان مهم ترین متغیّر مستقل در کلیّۀ مناسبات اجتماعی و رکن اساسی جمیع فروع جامعه مانند، سیاست، ایدئولوژی، اخلاقیات و غیره به شمار آورد.

این روزها اخبار تلخ . متعددی از فساد اقتصادی از گوشه و کنار به گوش می رسد و عملکرد نظارتی یا قاهرۀ دستگاههای قضایی علیرغم دستگیری گاه و بی گاه برخی مدیران ارشد مانند اکبر طبری باز هم نتوانسته است تا مانع از پیدایش فساد های جدید در سازمان کشور باشد. صرف نظر از صحت یا عدم صحت افشاگری اخیر یکی از نمایندگان تبریز در مجلس در خصوص اهدای خودروی شاسی بلند از سوی وزیر در معرض استیضاح به 75 نماینده جهت لغو برکناری وی اما پوشیده نخواهد بود که در کمال تأسف؛ فساد در ایران امروز و بسیاری دیگر از کشورهای سرمایه داری دارای دامنه هایی عمیق  و پر قدرت است و مبارزه با آن نیازمند اتخاد یک نهضت و رویکرد عینی و علمی است. لذا پرداختن به یک بررسی تحلیلی و جامعه شناختی که مبتنی بر یک آسیب شناسی اجتماعی (Social Pathology) باشد در این مقاله در دستور کار قرار دارد. مقدمتاً لازم به ذکر است که نگارندۀ این سطور فارغ از هرگونه گرایش سیاسی و ایدئولوژیک با رعایت اصل بنیادین ((بی طرفی)) تا حد ممکن از ورود پیش داوری ها و ارزشهای ذهنی خویش به حوزه بحث علمی اجتناب و اصول عینّیت گرایی (Objectivity) را در دستور کار خود قرار داده است.

با این دیباچه موجز؛ آغاز بحث ما در این است که جامعه شناسان بزرگ و بنیانگذاران رهیافت های علمی جامعه شناسی، موافق با منطق و عقل سلیم انسانی اثبات کرده اند که در بستر یک اقتصاد سالم و عاری از فساد، جامعه ای سالم و پویا استوار خواهد شد1. بعبارت دیگر؛ بر یک زیر بنای خراب، سست و عاری از سلامت، هرگز رو بنایی مستحکم و قابل اعتماد ساخته نخواهد شد. امّا ترسیم طرح و ساختمان بسیار پیچیدۀ جامعه در مختصات و نموداری که اساس آن بر اقتصاد است؛ نیازمند نگارش دهها فصل، بخش و گفتار علمی است و در این مقال امکان بسط آن وجود ندارد. امّا با امعان نظر در چند مثال ساده می توان به اهمیّت وافر و زیر بنایی اقتصاد؛ بر کیفیّت روبنا و سرنوشت جوامع انسانی پی برد و دانست که بدون سامان یافتن بحر اقتصاد، سفینۀ جامعه در تلاطم طوفان و خروش غرایز انکار ناپذیری چون حرص و آز انسانی هرگز به ساحل سعادت، آرامش و رفاه جمعی نایل نخواهد شد.

                        

 نتایج و ثمرات پر مدعاترین دموکراسی های کاپیتالستیک غربی؛ گواه بر آن است که ((لیبرالیزم اقتصادی)) بسان یک عامل بیماری زا؛ نه تنها ارگانیزم جوامع سرمایه داری را معیوب کرده است بلکه رفته رفته فضایل و ارزش های ((اخلاقی- انسانی)) را به نفع سود و منفعت صاحبان قدرت و ثروت کمرنگ و ضد ارزشهای مادی و فرهنگی مبتنی بر رقابت را که عاری از هرگونه تعاون و نوع دوستی است؛ جایگزین فضایل و ارزش های راستین انسانی کرده است.

 در این جوامع؛ ضد ارزشهای مذکور به وجهی شتابنده در کُنه شخصیّت انسان و اجزای جوامع بشری رسوخ کرده اند و فضایل کلاسیک و غیر مادی انسانی؛ نظیر خود شناسی، کمال طلبی، قناعت، سخاوت، برادری، برابری، تعاون و طبیعت دوستی را کمرنگ و به جای آن ضد ارزشهای مادی نظیر؛ ثروت پرستی، اشرافی گرایی (Luxurism)، برند خواهی(Brand)، سلبریتیزم (Celebritism)، خود پرستی (Egoeism)، لذت جویی و روابط جنسی بی هنجار مانند همجنسگرایی، روابط جنسی گروهی و غیره را رفته رفته از طریق قدرت رسانه ای خود در سطوح و طبقات مختلف جامع تحت استیلای هجمۀ فرهنگی سرمایه داری و به طور خاص میان جوانان؛ نهادینه می کنند. بعبارت دیگر در نظام سرمایه داری، ضد ارزش های فوق سبب تقویت شدید عطش برای تمتع و بهره هرچه بیشتر افراد از لذات مادی شده و بدین واسطه؛ رقابتهای اقتصادی را در کلیۀ سطوح خرد و کلان جامعه تشدید می کند. در این اتمسفر شدیداً بیماری زا که برخاسته از مقتضای ذات نظام اقتصاد آزاد است؛ به صورت مستقیم و غیر مستقیم هر روز به انسان در نهادهای مهمی چون خانواده، مدرسه و رسانه تلقین داده می شود که یگانه راه رستگاری و سعادت به دست آوردن ثروت و رسیدن به ثروت طبقات اشرافی جامعه است و داشتن هرگونه کرامت و فضیلت اجتماعی؛ بدون داشتن ثروت بی معنا است. بر این پایه؛ رویکرد فوق در نهایت موجبات افزایش فاحش مصرف گرایی و صعود خط نمودار سود بنگاههای اقتصادی و انباشت هرچه بیشتر سرمایه برای صاحبان ثروت را فراهم می آورد، جامعه را به شدت طبقاتی می کند و مردم را در یک شبه جنگ مستور رقابتی یا یک تنازع کاپیتالستیک؛ برای بقا و رقابت بر سر تصاحب منابع بیشتر درگیر می نماید.

توضیح ساز و کار ایجاد ثروت و کیفیّت توزیع آن در اقتصاد سرمایه داری از حوصله این مقالت خارج است و فیلسوفان و اقتصاد دانان به تفصیل در باب آن سخن گفته اند. اما آنچه را که در این مقام اشارتش ضرورت دارد آن است که تاکنون نه تنها وعده های واهی طرفداران و اندیشه پردازان لیبرالیزم اقتصادی هرگز محقق نشده، بلکه تاریخ به مرحلۀ پایان کارزار و جنگ تمدّن ها نرسیده و ثابت شده است که بهشت لبریز از نعمت و فراوانی کاپیتالیزم که همگان در آن فرصت های برابر در بهره از مواهب را داشته باشند؛ چیزی بیش از یک ادعای کاملاً غیر علمی، تحقق ناپذیر و کذب نیست.

مردم در جوامع سرمایه داری؛ نیروی کار خود را به بهایی اندک می فروشند تا صاحبان قدرت و ثروت بر جاه و جلال خویش بی افزایند. ضد ارزشهای فوق؛ فرصت تأمل در کار جهان را از آدمیان سلب کرده و آنان را به حالی وا می دارد که عمری بکوشند تا در راه تأمین نیازهای اساسی خود مانند مسکن، بهداشت و درمان و غیره، توفیقی نسبی به دست آورند.

 این ضد ارزشهای نهادینه شده؛ کسب دانش و معرفت یا آموختن فنون را به انگیزه ای برای به دست آوردن پول بدل می کنند و بر خلاف روزگاران گذشته که علم؛ اسباب کمال، جهان بینی و خود شناسی آدمی بود و ابواب و اطراف گوناگون عالم را در مطمح نظر دانشمند فتح و گشایش می بخشید و مرد دانشمند را به علّامه ای جامع الطراف و فرزانه مبدّل می کرد (Multi disciplinary educations )، امروزه کاملاً تک بُعدی (Unidisciplinary) و تجاری شده و غالباً فرد عالم؛ تنها و تنها در حوزه دانش خود صاحبنظر و با سایر معارف انسانی و تاریخی بیگانه است و بعنوان مثال تنها ممکن است در کنار دانش مهندسی ساختمان، اندک تخصصی نیز در شناخت بازیکنان مشهور فلان تیم ورزشی یا تعداد جوایز اسکار فلان فیلمساز هالیودی داشته باشد.

ارزش (Social Values) در جامعه شناسی به آن دسته از اهداف و مقاصد غایی و پر اهمیت  اطلاق می شود که ابنای خردمند جامعه برای صلاح و سعادت جمعی به وجهی اجتماعی آنها را پایه گذاری کرده و عمومی سازی می نمایند. در علم جامعه شناسی؛ ارزش ها همواره جنبه ای عمومی داشته اند؛ بدین معنا که منافع ناشی از اجرای آنها باید منافع و مصالحی متعلّق به کلیّت جامعه باشد و  این ارزشها تنها منفعت اجزای منفرد را تأمین و تضمین نمی کنند. بر این اساس ارزش های عینی؛ منافع جامعه را تأمین می نمایند و وقتی منافع کل محقّق باشد به طریق اولی منافع اجزای منفرد نیز در بطن کلیّت جامعه، متجلّی و محقق خواهد شد. امّا عکس این قضیه به لحاظ منطقی (Logical Process) نه تنها به هیچ وجه منطبق با مصالح عمومی جامعه نخواهد بود بلکه بر ضد و در تعارض با آن قرار خواهد داشت. یعنی ارزشی که تنها تضمین کنندۀ منفعت متعلق به یک جزء منفرد در جامعه باشد الزاماً تأمین کنند منافع کلّی ارگانیزم یا سیستم اجتماعی نخواهد بود و این ارزش اگر نسبت به آن جزئی واحد؛ یک ارزش عینی باشد امّا در برابر کلّیت جامعه و منافع عمومی؛ یک ((ضد ارزش عینی)) به شمار می آید.

یکی از بزرگترین معایب انکار ناپذیر نظام اقتصاد آزاد که گریبان گیر جهان معاصر گردیده این است که ضد ارزشهای فردی را بر ارزشهای جمعی؛ تفوّق می بخشد و تأمین منافع بنیادین طبقات صاحب ثروت و سرمایه را در گسترش ضد ارزشها می بیند. هر روز بیش از پیش؛ ضد ارزش های مذکور کودکان و جوانان ما را فریفتۀ خود می سازند و الگوهایی کاذب و عاری از فضیلت های عینی را به ایشان تحمیل می کنند. فرضاً یک سلبریتی با اتوموبیل و خانه ای لاکچری در شمال شهر یا یک ورزشکار جوان را با میلیاردها سرمایه را به جای بزرگان و مشاهیر علمی و ادبی برای مخاطب نوجوان به الگو مبدّل می نمایند. اخیراً یک مطالعه آماری در سطح مدارس و دانشگاهها نشان داده است که 75 درصد از دانش آموزان و دانشجویان الگوهای خود برای فردا را از میان بازیکنان فوتبال، سلبریتی های سینما و اشخاص ثروتمند و مشهور انتخاب می کنند و هدف از ادامه تحصیل را داشتن یک شغل مطلوب و پولساز در فردا می دانند.

در چنین شرایطی رفته رفته فاصله طبقات اجتماعی از یکدیگر زیاد تر شده و به صورت گسترده روز به روز از ارزش فضایل راستین معنوی کاسته می شود و نوجوانان و جوانان تنها در صدد عیش و تنعّم هر چه بیشتر  فردی از لذّات مادی بر می آیند. اما پرسش اینجا است که آیا در سیاره زمین برای میلیاردها نفری که چنین اهدافی را در سر می پرورانند؛ امکانات و منابع طبیعی موجود می باشد و هرکس به سهولت می تواند با کمی تلاش از طرق مشروع بدین غایت مادی نایل آید؟.

به شهادت اوضاع حاکم بر کشور ما و سایر جوامع مبتنی بر نظام اقتصاد آزاد؛ روح لجام گسیختۀ سود و منفعت شخصی؛ رفته رفته تمام مقولات فرهنگی، ورزشی، آموزشی و اجتماعی را تسخیر می نماید و رسالت های غایی و معنوی آنها را با ضرورت کسب سود و منفعت بیشتر در میدان تنازع بقأ اقتصادی عوض می کند. ایران معاصر در فاصله بین دهه های 60 تا 90 دچار یک استحاله و تغییر بنیادین در رویکردهای فردی و جمعی می شود و سیستم اجتماعی و اقتصادی کشور با پایان جنگ و حرکت دولت سازندگی در مسیر نظام اقتصاد آزاد، در مدت زمانی نسبتاً کوتاه، جامعۀ رستگار طلب و معنوی ما را به اجتماعی دنیا خواه و مادی بدل می نماید.

در سوی دیگر دنیا؛ سرمایه داری جهانی با اشاعۀ دائمی ضد ارزشهای ثروت افزای خود؛ بی رحمانه بن مایه های تاریخی و فرهنگی تمدّن ها را از بیخ و ریشه بر می کند و با سوار شدن بر موج  فرایند قهری جهانی شدن (Globalisation)  بر تار و پود شبکه های مهار ناپذیر ارتباطات جهانی و رسانه های ارتباط جمعی تسلط یافته و ضد ارزش های فردگرایانه و بیماری زای خود را بر اصالت حیات بخش و انکار ناپذیر اجتماع، غالب می کند.

هر روز برندهایی کاذب با اصالت هایی موهوم بر مردمان نازل می شوند. کارمندی دسترنج یک ماه خود را به فرزند افسرده خویش می بخشد تا با آن کفشی مارک دار بخرد و در بین دوستان و همسالانش احساس شرم نکند. در سینما، ورزشگاه و رادیو تلوزیون؛ پیام های بازرگانی میلیاردها میلیارد درآمد برای بازرگانان عمده ایجاد می کند و تولید کنندگان خرده از جهت گرانی تبلیغات، مجالی برای رقابت و توسعه نیافته و در نهایت از عرصه جولان بزرگان با ورشکستگی و توقف، محو می شوند. یک ماه رنگ زرد بر جامه های فاخر می درخشد و ماه دیگر رنگ سیاه بر البسه ظاهر می شود و جوانی که صاحب لباس زرد  است شرم می کند تا تن شریف اش را با جامه ای که از مُد افتاده بپوشاند. باز هم ملالت خاطر و پریشانی و در نهایت والدینی که از نثار جان برای شادمانی و سعادت فرزند دریغ نمی کنند و ماحصل دسترنج خویش را در میدان ایثار برای خریدن لباس منطبق با مُد روز به فرزندان خویش می بخشند. در اینجا حقیقت سادۀ ماجرا این است که دیگران کار می کنند، مشقت می بینند و اندک درآمد خود را قطره قطره وارد دریای ثروت بی کران صاحبات وسایل تولید و مبلّغان ضدّ ارزشها می نمایند.

در ضد ارزشهایی نظیر برندیزم، فشنیزم، سلبریتیزم و غیره، هیچ تعرفه ای مبتنی بر عقلانیّت، انصاف و عدالت وجود ندارد. بعبارت دیگر بهای راستین مربوط به مظاهر آنها؛ بسیار کمتر و قلیل تر از بهای کاذب ایشان است. بعنوان مثال؛ قیمت مواد اولیه، کار و هزینه تولید یک پیراهن صاحب برند صدها و چه بسا هزاران بار کمتر از قیمت عرضۀ آن در بازار است. بعبارت دیگر اگر جمیع هزینه های تولید این کالا برای صاحب برند فرضاً 10 واحد پول باشد؛ در بازار به قیمت 200 واحد پول عرضه خواهد شد و دلالان و کسبۀ نیز بر 200 واحد فوق دهها واحد اضافه می کنند و در نهایت این مصرف کنندۀ مطلقاً متضرّر و مغبون کالا است که در این سیستم معیوب؛ استثمار می شود و دسترنج خویش را در خرید کالایی هدر می دهد که قیمت حقیقی آن بسیار کمتر بهای کاذب آن در بازار است.

در مثالی دیگر؛ صاحبان سرمایه با ایجاد ضد ارزشهایی کاپیتالیستیک؛ سپید را در مادرید، رنگ بنفش را در بارسلون و سبز و نارنجی را در پایتختی دیگر برجسته می کنند، دِربی می سازند و با آگاهی از وجود غریزۀ کامیونیتی طلب در انسان (Instinct of Community) جوانان را به طرفداران دو رنگ موهوم تقسیم می کنند. ایشان با بهره از قدرت رسانه ای از بام تا شام بر کشمکش و تنازع واهی میان این دو رنگ دامن می زنند و ورزش را که در میدان سنت ها؛ عامل تذهیب نفس، تقویّت جوانمردی و گسترش فرهنگ پهلوانی بود؛ در کارزار سرمایه داری به ابزاری جهت اکتساب ثروت های هنگفت بدل کرده و عرف کاپیتالیستیک و بر آمده از ضد ارزش ها را در آن به سمتی می برند که در زمان یک مسابقه فوتبال، ناگهان دهها هزار نفر در یک استادیوم ورزشی به صورت همزمان در سرودهای دسته جمعی؛ بدترین و رکیک ترین الفاظ را نسبت به صاحبان لباس سپید یا سیاه تیم مقابل به کار می برند و به طرفداران و اعضای حریف توهین های بسیار زشت و ناروایی را روا می دارند. به همین ترتیب میلیونها نفر در پشت صفحه تلویزیونها به همین وجه نامعقولانه از رنگی طرفداری می کنند و به رنگ دیگر دشنام می دهند و در اینجا پوشیده نخواهد بود که هیچیک از ایشان قادر نیست تا دلیل موجه و عقلانی را برای وجود این حب و بغض شدید در خود ارایه نماید.

امّا حقیقت علمی و اثبات پذیر؛ چیزی جز این نیست که هوادار، فریفتۀ ضد ارزش های هدفمندی است که با ایجاد اجتماعات ضد ارزشی (Communities by anti objective social values)  نادانسته و نا خواسته به ابزاری برای انباشت سرمایه و ساختن پول برای مدیران رنگ های پر رمز و راز بدل می گردد. سرمایه داری جهانی با تولید و گسترش ضد ارزشهای به شدّت مسموم خود آنها را در جای جای مناسبات اجتماعی چون افیون بسط می دهد و انسان ها را از رهگذار تحمیل فرمولهای بسیار ناعادلانه و ماکیاولیستی خود، تبدیل به بردگان صاحبان ثروت می کند. بر این پایه می توان ثابت کرد که حتی؛ شعار لغو و بی اساس ((ممنوعیّت برده داری در تمدن انسان مدرن)) در منظر چشم جامعه شناسان تیز بین بیشتر یک لطیفه ای واهی است تا حقیقتی مسلم و بی چون چرا. زیرا در جامعه جهانی تحت سیطرۀ نظام سرمایه داری؛  طبقات صاحب قدرت و ثروت در سطحی جهانی؛ حاصل دسترنج کارگران و کارمندان و پیشه وران را با بسط ضد ارزشهای کاپیتالیستیک به یغما می برند و انسان بی پناهی را که از تأمین اساسی ترین نیازهای خود نظیر مسکن، پوشاک، غذا، سلامت و غیره درمانده؛ در اکراه و اجباری گریز ناپذیر؛ وادار به فروختن نیروی کار خود به سرمایه داران می کنند و در نهایت دوباره در یک سیکل معیوب و ناشی از مکانیزم اجتماعی ضد ارزش ها؛ دسترنج ایشان را به وجهی قهری با ترویج مفاهیمی نظیر برندیزم از ایشان باز می ستانند.

اگر در دوران آزادی برده داری؛ یک انسان دربند، بعنوان برده برای همیشه فروخته می شد امّا یک انسان شبه آزاد در دوران معاصر مجبور است تا برای بقای خود و خانواده اش در راه تأمین مهمترین نیازهای اساسی؛ خود و نیروی کارش را هر روز و هر ساعت بفروشد تا شاید پس از سالها مشقت و تلاش همراه با قناعت و بردباری بتواند خانه ای محقّر در نواحی میانی شهر را خریداری نماید و  خود را از بلای خانمانسوز منازل استیجاری رهایی بخشد. در دوران گذشته برای  یک برده همواره رجای واثق و امید رهایی و آزادی از قید مالکیّت ارباب کرم در دل بود و با از میان رفتن کلیۀ روابط مالکیّتی بین او و مولایش، وی برای همیشه آزاد می شد. امّا آزادی مردم تحت استیلای افیون های ضد ارزشی برخاسته از  ساز و کارهای سازمان یافتۀ نظام سرمایه داری هرگز میسر نخواهد بود. نیروی محرک تولید در جامعۀ سرمایه داری ((سود جویی)) است و هدف غایی صاحبان قدرت و ثروت، هرگز تعاون اجتماعی و خدمت به جامعه یا بشریّت نیست، بلکه ایشان در پی آن هستند تا هر چه بیشتر از بحر مناسبات اجتماعی سود و گوهر منفعت فردی خویش را صید نمایند.

همچنانکه چندی قبل در دموکراسی لیبرال و پر داعیۀ فرانسه؛ معترضان جلیقه زرد و عدالت خواه در فرجامی تلخ با دادن کشتگان و زخمیان فراوان، بدون هیچ دست آوردی، شبیه به اسلاف خود در جنبش وال استریت آمریکا سرانجام تسلیم شده و برای اجتناب از زندان یا درماندگی مالی دوباره به بردگی مدرن کاپیتالیستیک بازگشتند؛ امروز یک وجدان بیدار به نیکی می داند که در نظم سرمایه داری، اکثریّت مردم مجبور هستند تا برای زنده ماندن و تأمین معاش در خدمت سرمایه داران بی شفقت؛ به کنج نشسته، صمّ بُکم کار کنند و هرگز به صورت جدی حق اظهار نظر و بیان یک انتقاد بنیادی در مورد شرایط ناعادلانۀ جامعه و نابرابری ها را ندارند چرا که برای ایشان تنها دو گزینه اصلی وجود دارد؛ کار یا گرسنگی.

کارمندان و کارگران و طبقات متوسط در یک جامعه سرمایه داری مجبور هستند برای تأمین نیازهای اساسی خود کار کرده و با نفوذ ضد ارزشهای مبلّغ زندگانی لاکچری؛ پس از سالها تلاش و پس انداز؛ فرضاً مسکنی چند ده متری را بر روی تراکم آسمان به بهای بسیار گزاف میلیاردها واحد پول، خریداری نمایند. پیش از این گفته شد که قیمت راستین مصالح و کار مربوط به ساخت کالاهایی نظیر این خانه های بتونی؛ دهها و چه بسا صدها بار کمتر از بهای کاذب آن در بازار است. صاحب سرمایه و تولید کنندۀ این کالای اساسی (مسکن) هزینه ای را در فرمول های پول ساز و ضد ارزشی سرمایه داری وارد کرده و پس از چند ماه در شرایطی که هیچیک از کارگران و تأمین کنندگان مصالح و مواد اولیه این کالا از منفعت سرشار و هزار برابری ساختمان بلند و اشرافی فرد دارنده سرمایه اولیه بهرمند نمی شود، سرمایه دار با فروش  مشتی از آسمان، چوپ، آهن، گچ و سیمان؛ میلیاردها سود به دست می آورد و سرمایه اولیۀ او به وجهی تصاعدی افزایش می یابد.

 این پول از فروش تفکیکی واحد های برج به صدها برابر بیش از ارزش واقعی حاصل می شود امّا چون نیک بنگری در خوشبینانه ترین حالت منبع و منشأ آن؛ ماحصل مشقّت و پس انداز دسترنج سالها کار و کوشش مردمی است که توانسته اند برای خرید یک واحد از دهها واحد این برج پس از سالها کار و پس انداز با اخذ تسهیلات ظالمانۀ بانکی سرانجام توفیقی بزرگ را به دست آورند و یکی از اصلی ترین نیازهای انسانی یعنی خانه و کاشانه را بر خود و خانواده تأمین نمایند. البته حالت بدبینانه تر آن است که آنها از طریق ثمرات برآمده از ضد ارزش های سرمایه داری در جوانی توانسته اند توفیق زندگانی در یک برج اشرافی در شمال شهر را بیابند و میلیاردها تومان پول ثمن معامله را در جنگ های مستور اقتصادی با بهره از ضد ارزشهای بنگاههای اقتصادی به دست آورند و در واقع دسترنج طبقات محروم و رنج دیده را در اجرای فرمولیزاسیون رقابتی لیبرالیزم اقتصادی به چنگ آورده  و با کمترین تلاش بیشترین نتیجه را عاید خود سازند و در یک شب رهی صد ساله را سپری نمایند.

امّا جامعه شناس کنکاش گر؛ باز هم عمیق تر در واقعۀ آبستن سلول سرمایۀ نخستین از اسپرم ضد ارزشهای کاپیتالیستیک می نگرد و از دوران جنینی تا تولد، بلوغ، شکوفایی و فرجام نهایی موجودی اعتباری به نام ((سرمایه)) را در مختصات اجتماعی زمانی و مکانی آن تعقیب و ترسیم می نماید. این روند را در مورد هر سرمایه گذاری مالی، می توان به دقت رصد کرد و با گردآوری داده ها و اطلاعات عینی؛ نسبت به ترسیم نمودار سرنوشت سرمایۀ نخستین در مختصات مربوطه اقدام نمود.

هرچند توضیح جزئی و مورد به مورد ((لقاح سرمایۀ اولیه از ضد ارزشهای کاپیتالیستیک)) و ترسیم نمودارهای صعودی یا نزولی آن در بستر بازار آزاد و سیستم لیبرالیزم اقتصادی؛ امری مستقل از موضوع این مقاله و بسیار مفصل و غامض می باشد امّا در یک نگاه کلّی از مطمح نظر پوشیده نخواهد بود که سلول کوچک نخستین، در صورت آمیزش با ضد ارزشهای مستحکمی نظیر بهای کاذب و ناراستین ساختمان و برج؛ به ناگاه تبدیل به یک قول مهارناپذیر اقتصادی و تجمع سرمایه ای کلان در دست سرمایه گذاران نخستین شده و ایشان نه تنها رفته رفته بانک های جهان سوم را لایق و صالح سپردن سرمایه کلان خود نمی دانند بلکه خاک و سرزمین مبدأ سرمایه را نیز برای اقامت و ادامۀ سکنی بر خود کوچک و نا امن می پندارند. در نتیجه ماحصل سالیان دراز تلاش و مجاهدت شغلی مردم طبقات فقیر و متوسط؛ قطره قطره از هر واحد برج شمالی تمثیلی ما در دست صاحب سرمایۀ نخستین جمع شده او را صاحب دریایی از ثروت ناشی از فروش ناعادلانۀ چوب و آهن و خاک و آسمان می نماید. در ایران کالای تولید شده توسط او ( آپارتمان) یک کالای قابل صدور و فروش در بازار جهانی هم نیست تا برای کشور و جامعه فواید ارزی و اقتصادی به همراه داشته باشد. بلکه پس از خروج سرمایه هنگفت سرمایه گذار نخستین از کشور، ماحصل دسترنج و مشقت طبقات ضعیف جامعه روی هم انباشته شده و یکباره به دایره اقتصاد غرب و بانکهای اروپا و آمریکا انتقال می یابد. بنابراین ضد ارزشهای فوق از منظر سیاسی نیز مغایر با منافع ملی و حیاتی جوامع در حال توسعه به شمار می آیند و سرمایه های حقیقی و مشروع تولید شده توسط مردمان جهان سوم را با یک کنترل رندانۀ فرهنگی و اقتصادی، در پشت پرده های تاریک سرمایه داری؛ در جوامع مبدأ بر باد داده و در مقاصد باختری انباشته می کنند و هر روز بر توان و قدرت جهان اول در برابر جهان سوم می افزایند. 

عطف نظر به مقالت متأخر نگارندۀ این سطور در روزنامۀ اطلاعات مورخ نوزدهم اَمرداد سال 1398 تحت عنوان ((شیوع ترامپیسم از منظر اصول جامعه شناختی در جامعه جهانی))  در آنجا اثبات گردید که جهان در بیراهۀ نظم نابهنجار و ویرانگر نظام کاپیتالیزم؛ روی به سوی ناکجا آباد دارد و خودپرستی فطری در صاحبان قدرت و سرمایه، همچنین حرص و آز پایان ناپذیر نهفته در طبیعت انسان، بشریّت را در جنگ ویرانگر و ناجوانمردانه ای به نام ((نبرد منافع متضاد)) در سطوح خرد و کلان اجتماعی درگیر کرده است.

 در دیگر اطراف و اکناف عالم نیز اوضاع اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بر یک زیر بنای بی فتوت لیبرال و سود پرست استوار شده و اگر در صور و اشکال واهی اندک تفاوتی در توسعه جوامع تحت سیطرۀ کاپیتالیزم وجود دارد امّا در ماهیّت و روح حاکم بر همبستگی اجتماعی ایشان اثری از تعالی و توسعه یک مدنیّت انسان مدار و عدالت خواه دیده نمی شود و با یک مطالعۀ سیستماتیک به سهولت از فرمولهای اقتصادی استثماری که در ارگانیزم های پیچیدۀ اجتماعی؛ کلیّت جامعه را به ابزار و کارخانۀ ثروت سازی برای یک اقلیّت محض بدل کرده و کلیّۀ ارگان های اصلی و فرعی و حتی قوانین را در چهارچوب این فرمول ها به استخدام منافع خویش درآورده اند کاشف بعمل می آید.

 بر این پایه پوشیده نخواهد بود که دونالد ترامپ در ایالات متحده به پشتوانۀ قدرت پول و سرمایه شخصی خویش، بر تمام رقیبان خود در عرصه انتخابات غالب می شود و علیرغم داشتن کارنامه ای تهی از سوابق سیاسی، با اوراق و اسناد مربوط به رسوایی های جنسی و اخلاقی در دوران تصدی بر روسپی خانه های اشرافی، تنها با قدرت سرمایه بر موج نا آگاهی سیاسی اکثریّت مردم ضدارزش زدۀ کشورش سوار می شود و به کاخ سفید راه می یابد. در دموکراسی انگلستان نیز به همین ترتیب نخست وزیری ترامپ گرا به مسند قدرت دست می یابد. بریتانیا سرزمینی است که امروز در مسیر فروپاشی اتحادیه اروپا و دستاوردهای تاریخی تمدن این قاره جهد می کند و اکثریّت مردم این کشور به اتحاد، همبستگی، تعاون و روح صلح در رفراندوم بریگزیت رأی منفی داده و سرانجام ارادۀ دموکراتیک در این کشور به ترامپ ثانی؛ بورس جانسون منتهی می شود. وضعیت در برزیل، فرانسه، هندوستان، روسیه، کره و از شرق تا غرب جهان نیز چیزی بهتر از این نیست و ضد ارزشهای سرمایه داری همچون افیون حتی حزب حاکم چین و میلیاردها نفر مردم رنجبر این کشور را به بردگان صاحبان ثروت و کارتل های بزرگ اقتصاد غرب تبدیل کرده اند.

با امعان نظر در نتایج و ثمرات نظام سرمایی داری و با بررسی بی طرفانه آمارها و اعداد و ارقام مرتبط با امور اقتصادی و اجتماعی در کشورهایی که لیبرالیزم اقتصادی اساس سازمان مالی آنها را تشکیل داده است پوشیده نمی ماند که این نظام در سامان بخشیدن به احوال جامعه و تأمین نیازهای اساسی مردم درمانده است و جامعه را به عرصه یک نبرد مستور اقتصادی یا جنگ همه علیه همه تبدیل کرده است.

مثالها و توضیحات فوق؛ اجمالی مختصر و پراکنده از معایب و ناکارآمدی سیستم لیبرالیزم اقتصادی است که تقریباً در تمام جهان رخنه کرده و بسان یک عامل بیماری زا؛ تمدن و روند توسعه و کمال مدنیّت انسانی را در جنبه های مهمی چون عدالت، برابری و رفاه دچار توقف یا حتی حرکت قهقرایی به گذشته نموده است. امروزه جای تردیدی باقی نیست که ساز و کارهای نظام اقتصاد آزاد کلیّۀ ارکان اصلی و فرعی جامعه را به عنوان ابزاری برای رسیدن به سود و انباشت سرمایه برای صاحبان ثروت بدل کرده و دولت ها و نظامات حقوقی را نیز بعنوان کارگزاران حامی وضع موجود (Status Quo) و نگاهبان نظم ناعادلانه و بی فتوّت جهانی مبدّل کرده است. محیط زیست در اثر تمتّع بی قاعده از طبیعت و ایجاد بی رویۀ گازهای گلخانه ای در معرض خطرات بسیار جدی قرار دارد. سالها است که دانشمندان به وجه مستمر از خطرات گرمایش زمین و در هم ریختگی نظم اکو سیستم طبیعت در اثر فعالیت های صنعتی و تجاری آدمیان خبر می دهند و ما را از ناتوانی سیارۀ زمین در تحمّل بار تأمین نیازهای میلیاردها نفر انسان بر حذر می دارند امّا به جز چند توافق نامّۀ بین المللی ساده هنوز اقدام چشم گیر و مؤثری در راستای نجات طبیعت از سوی دولت ها به انجام نرسیده و منافع ملی آنها از جنبه های اقتصادی، تجاری و ایدئولوژیک مانع از آن می آید تا بتوانند در مقابل روند پر سرعت تخریب زیست بوم توسط انسان به یک اجماع عام و اقدام مشترک مؤثر قائل آیند. در این میان عجیب نیست که دونالد ترامپ به محض رسیدن به کاخ سفید از توافق نامه آب هوایی پاریس (UNFCCC) خارج می شود و منافع مالی کارتل های اقتصادی کشورش را بر منافع مشترک بشری و نجات محیط زیست اولی می داند.

از نظر علمی امروز به اثبات رسیده است که در نظام سرمایه داری ((ضد ارزشها)) نه تنها بر سلوک و رویکرد اجزا در سطوح خُرد  مسلط هستند بلکه در وجوه کلان و به صورت سیستماتیک بر سازمان عمومی جامعه و دولت نیز مسلط و همه عناصر اجتماعی را در جهت ایجاد سود بیشتر و انباشت سرمایه به صورت سازمان یافته بسیج می کنند و با امعان نظر در جمیع توضیحات فوق الذکر؛ جهانی را به ابزار و کارخانۀ ثروت سازی و انباشت سرمایه برای اقلیّت صاحب ثروت بدل می کنند. امّا پرسش اینجا است که آیا علم و جامعه شناسی نوین راه کاری برای گذار از این وضعیت اسف بار و سامان دادن به احوال پریشان عالم دارد؟.

پاسخ بسی روشن است. طبیب علم مسیحا دم است و مشفق لیک؛ منافع صاحبان ثروت و قدرت در مغایرت مطلق با اصول علمی و نقض ناپذیر علم جامعه شناسی است. به گواهی سازمان های بین المللی دولتی و غیر دولتی ذیصلاح در جهان به اندازه رفاه نسبی تمام مردم امکانات و ثروت وجود دارد و برای تأمین معاش، غذا و مسکن همۀ ساکنان زمین مواد و مصالح اولیۀ مهیا است. امّا در دنیای معاصر مراجعی معتبر اعلام کرده اند که در جهان امروز؛ دارایی هشت نفر از صاحبان قدرت و ثروت به اندازه دارایی های نیمی از مردم محروم جهان است 2. بعبارت دیگر هشت نفر در جهان به اندازه چهار میلیارد نفر دیگر ثروت دارند و نفوذ و لابی این عدۀ معدود در عمق سازمان اقتدار جامعۀ جهانی تا بدانجا است که بسیاری معتقدند ترسیم سیاست های کلی جهان و معادلات سیاسی و اقتصادی توسط اندیشکده های وابسته به این گروه در راستای حفظ وضع موجود و افزایش ثروت ایشان انجام می شود. بر این اساس رهیافت ایشان با تسلط بر قدرت رسانه ای حرکت در مسیر عادی جلوه دادن نابسامانی ها و بی عدالتی های جهان و تلقین غلط به اجتناب ناپذیر بودن آنها است و در این مسیر مهمترین عامل حفظ وضع موجود؛ تقدیس و صیانت از اصول ناعادلانۀ لیبرالیزم اقتصادی در سطح جهان و اشاعۀ مکتب ((دولت ژاندارم)) به جای ((مکتب دولت رفاه)) است. در تفکر اندیشمندان پیرو دولت کوچک و ژاندارم؛ فقر و محرومیّت نتیجه بی لیاقتی، تن پروری و بی عرضگی افراد در مقابل همت بلند و کار آفرین صاحبان ثروت است و ارگانیزم اجتماعی بدون وجود طبقات پایین قابلیّت حفظ دایمی خود را از دست می دهد.

در مکتب ایشان دولت ژاندارم؛ دارای حاکمیّتی مضیّق و کوچک است که تنها رسالت آن حفظ نظم موجود از طریق قوای عمومی است. جامعه شناسان اثبات کرده اند که قوانین و مقررات و به طور کلّی نظامات حقوقی در نظام های تحت استیلای نظام اقتصاد آزاد، قوانین و مقرراتی همسو با نظم موجود و حافظ ثروت صاحبان سرمایه های کلان خواهند بود و یک جامعه سرمایه داری؛ دارای یک نظام حقوقی کاپیتالیستیک (یعنی حامی حقوق صاحبان ثروت) است 4. بنابراین سرمایه داری جهانی ترجیح می دهد تا دولتها را از طریق تلقین ضد ارزشهای کاذب خویش تبدیل به حکومت هایی نماید که یگانه رسالت آنها ارایۀ خدمات ژاندارمری به جامعه باشد و در مقابل رفاه، سعادت، عدالت و توزیع عادلانه مواهب، ثروت ها و امکانات کشور در بین مردم دخالت چندانی را برای خود متصوّر نباشد.

در واقع این ضد ارزش ها هستند که از بام تا شام؛ ضرورت کوچک شدن دولت و رها شدن مردم از حیطۀ اقتدار اجرایی دولت را به عنوان ((یک ضد ارزش)) تبلیغ و ترویج می کنند و با استفادۀ ابزاری از مفاهیمی نظیری آزادی یا لبیرالیزم اقتصادی بیان می دارند که یکی از حقوق طبیعی انسان آزادی در کسب و کار و تجارت و آزادی در مالکیّت خصوصی است و دولتها نباید مانع آزادی انسان در بهره برداری از مواهب زندگی مادی باشند. دولت موظف به خصوصی سازی خدمات است و افراد و شرکتهای خصوصی در بستری رقابتی وظایف و تکالیف دولت را به نیابت از او با انگیزه کسب سود بیشتر به انجام می رسانند و رقابت عامل تعدیل کننده قیمت ها و بالا برنده کیفیّت خدمات بخش خصوصی است.

در مقابل جامعه شناسی علمی و تجربۀ تاریخی ثابت می کند که این تفکر از پایه خطا است و اعضای جامعه را درگیر تنازع برای سود و ثروت کلان تر می نماید و سرانجام با طبقاتی شدن شدید جامعه؛ اسباب عدم توزیع عادلانه ثروت ها، امکانات و فرصت ها را ایجاد کرده و انسان را تبدیل به موجودی بی رحم و بی شفقت در جنگ تصاحب ثروت بیشتر می نماید. توضیح چگونگی و اثبات این داعیه صرف نظر از شرایط اقتصادی حاکم بر جهان ما که خود گواهی بر اصالت آن است؛ نیازمند تقریر مقاله و پژوهشی مستقل از این نوشتار است اما به ایجاز می توان گفت که صرف نظر از مهندسی هوشمندانۀ سردمداران لیبرالیزم اقتصادی غربی به شرح مطالب قبلی، غرایض فطری انکار ناپذیر در انسان چون حرص و آز و طمع و خودخواهی در طول تاریخی طویل؛ سبب شده است که در روند انتخاب طبیعی (Natural Selection) ژن های خود خواه و و حریص بیشتر از ژن های فداکار و با گذشت (Altruistic Gens) باقی مانده و خود را تکثیر نمایند و حرص و آز به عنوان غرایزی طبیعی در جهت بقأ انسب؛ انسان امروز را در نظام اقتصاد آزاد به تنازعی اجتماعی برای کسب ثروت و قدرت بیشتر ترغیب می کنند.

در اقتصاد آزاد دولت تنها با ترسیم حدود و ثغور قانونی فقط از نظم حاکم بر روابط آزاد تجاری حمایت کرده و قوای کشوری و لشکری را در راه حفاظت از این نظم معیوب به کار می بندد. پیروان و مبلغان این رویکرد؛ دهه ها است که در انتظار بهشت موعد لیبرالیزم اقتصادی نشسته اند اما نه تنها این مهم هرگز بر ایشان محقق نشد و یک بهشت عمومی، پر نعمت و عام الشمول برای همه مردم جهان ظهور نیافت، بلکه اکثریّت غالب مردم جهان روز به روز فقیرتر، محرومتر و تحت استثمار طبقات صاحب ثروت و سرمایه قرار گرفتند و عرصه زندگی بر آدمیان تبدیل به دوزخی سوزان و پر مشقّت شد. در این راستا اما دولت و جمیع قوای حاکمه  اش به ناچار؛ ژاندارم و حافظ یک نظم پریشان و عاری از عدالت می شود و قادر به ایفای تکالیف ذاتی پدرانه اش در راه توسعه رفاه و توزیع مواهب و ثروت های طبیعی در جامعۀ تحت استیلای خود نمی باشد.

از سویی دیگر مکتب دولت رفاه (Welfare State) که در چهارچوب تفکّر اصالت جامعه به چهارچوب بندی ساختار حاکمیّت سیاسی می پردازد؛ معتقد است که دولت تنها یک پلیس حافظ نظم موجود نیست. دولت واضع یک نظم عادلانه و مبتنی بر عدالت و برابری است و در ساز و کارهای دموکراتیک با وظایفی مانند یک پدر شفیق به شهروندان به مثابه فرزندان خود می نگرد.

در دولت رفاه؛ حاکمیّت مضیّق نیست، بلکه حوزه ای بسیار موسّع دارد و کلیۀ جوانب اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حقوقی جامعه را از راه یک ((مردم سالاری رفاه محور )) به سرانجام می رساند. مالکیّت خصوصی در دولت رفاه با طرق مختلف از جمله نظامات مالیۀ عمومی علمی و منصفانه کنترل می شود و مالکیّت صنایع بزرگ، مدارس، دانشگاهها، بیمارستان ها و سایر امور مرتبط با نیازهای اولیۀ بر عهده دولت و سازمان های خدمت محور (نه سود محور) دولتی است.

انسان در دولت رفاه به محض تولّد از حق رفاه برخوردار است و دولت موظّف است با بهره از ثروت ها و مواهب طبیعی و ملی امکانات عادلانه و رایگان برای رشد و نمو و پرورش کودکان فراهم کرده، بهداشت و درمان و مسکن ایشان را نیز به سهل ترین راه ممکن تضمین و تأمین نماید.

در یک دولت ژاندارم؛ ((امنیّت)) معنایی بسیار مضیّق دارد. و خدمات امنیّتی دولت به شهروندان تنها به امنیّت در مقابل دزد و مجرم و دولت های خارجی متخاصم خلاصه می شود اما در نظام دولت رفاه ((امنیّت)) معنا و فحوایی کاملاً گسترده و موسّع دارد و دولت از شهروندان به مثابه فرزندانش در مقابل، مجرمان، بیگانگان، فقر، محرومیّت، بی سوادی و بیماری ها حفاظت کرده و خود را موظف به ایجاد حد اکثر رفاه و سعادت در جامعه و توزیع عادلانه ثروت ها و امکانات می داند.

در اینجا تشریح بیشتر مکتب دولت رفاه که در تضاد مطلق با منافع نظام اقتصاد آزاد است از حوصله این نوشتار خارج است لذا به ذکر مبانی و چهارچوب های آن اکتفا گردید. امروزه این تفکّر پیشرو در اثر کارشکنی و کوششهای ناجوانمردانۀ صاحبان ثروت در جامعه جهانی؛ رونق نسبی یافته و تنها در چند کشور محدود شمال اروپا نظیر نروژ، سوئد، هلند و غیره در مسیر تکامل و توسعه به توفیقات چشمگیری دست یافته است. در عین حال با یک بررسی ساده و مطالعۀ میدانی در کارکرد مثبت و پر ثمرۀ دولت های رفاه می توان دریافت که در جوامع تحت ادارۀ آنها؛ رفته رفته از شمار جرایم به شدت کاسته شده، دادگستری هر روز بیکار و بیکارتر تر از قبل و زندانهای دول رفاهی در حال برچیده شدن می باشند.

در اینجا باید نتیجه گرفت که معضلات ویرانگر اجتماعی و اقتصادی در سطوح جهانی و ملی؛ جملگی برآیند نظام اقتصاد آزاد است. محدود شدن مالکیّت خصوصی و اتخاذ تدابیر مدنی در راستای کنترل غرایز حرص و آز در انسان، جایگزین کردن مفهوم ((تعاون با مفهوم رقابت ))در جوامع از طریق فرهنگ سازی پایه ای و تغییر رویکردهای فرهنگی متأثر از ضد ارزشهای نظام سرمایه داری از ضروریّات توسعۀ تمدّن، تعالی عدالت و نجات محیط زیست و تأمین منافع  عالی نسل های آینده به شمار می آیند.

از نظر تاریخی و تکاملی نظم اجتماعی نظام اقتصاد آزاد یک نظم کاملاً بدوی و ساده می باشد (Primitive Social order ) زیرا این نظم از یک مهندسی اجتماعی دموکراتیک و  برخاسته از آگاهی وجدان عمومی یک جامعۀ حقانی و عدالتخواه نیست. عدالت یک مفهوم حادث در روابط اجتماعی است و در طی یک فرایند تدریجی در طول هزاران سال تمدن هنوز هم در مسیر رسیدن به قلّه های کمال به پیش می رود. در نظم اجتماعی کهن و ژاندارم بدوی یک لیبرالیزم اقتصادی؛ عدالت مفهومی بسیار پیش پا افتاده و ناقص دارد. عدالت لیبرال در مقابل فقر، محرومیّت، تبعیض، بیماری، درد، محنت و رنج مردمان تکلیفی بر خود متصوّر نیست. این عدالت ناقص خود در مقابل بی عدالتی های واقعی خاموش یا به دلیل اثر انکار ناپذیر قدرت پول؛ فاقد یک کارکرد عینی است. زیرا مصلحت و حفظ نظم ناعادلانه موجود بر تعالی عدالت رجحان دارد و منافع صاحبات ثروت هرگز اجازه نمی دهد تا عدالت در بستر لیبرالیزم اقتصادی مسیر کمال را بپیماید.

در جامعه شناسی می توان جوامع سرمایه داری را از منظر عدالت سنجی به یک ارگانیزم زنده تشبیه کرد. به عنوان نمونه؛ در بدن انسان مجموعه ای از ارکان اصلی و فرعی نظیر قلب؛ ریه، کلیه،کبد و میلیاردها سلول و غیره در کنار هم برای رسیدن به یک هدف مشترک که همانا حفظ نظم و بقای ارگانیزم است تلاش می کنند. در این نظم بیولوژیک عدالت در مفهوم برابری کاملاً بی معنا است کسی نمی تواند بگوید که چرا ماهیچه قلب مجبور است از دوران جنینی تا آخرین لحظه حیات مستمراً تپیده و برای بقای خود و کلیّت سیستم کار کند اما ماهیچه های دیگر بدن فرصت استراحت و بهره از ثمره کارکرد سایر ارگان ها را دارند. در این نظم ساده؛ راه دیگری برای بقای ارگانیزم قابل تصور نیست و هرگز نمی توان قلب را به بهانه بی عدالتی از حرکت باز نگاه داشت زیرا این رویکرد منجر به مرگ و فروپاشی نظم بیولوژیک و نابودی ارگانیزم می شود.

سازمان بندی سیستم اجتماع در نظام اقتصاد آزاد نیز چیزی شبیه به ارگانیزم های زنده است و صاحبان قدرت و ثروت همواره از تغییر وضع موجود در هراس هستند زیرا با اجرای عدالت متکامل و یک تقسیم کار و تقسیم حقاّنی منابع، دیگر مجالی برای بقای ایشان و کنترل سیطرۀ آنها بر جامعه باقی نمانده و نظم ساده و پریشان لیبرالیزم اقتصادی به طور کلی مضمحل می شود و جای خود را به نظمی حقانی، عادلانه، بسیار علمی و پیچیدۀ در یک دولت رفاه می بخشد.

در پایان این مقاله آنچه را که نسبت به سرزمین ما ایران به مسؤولین و قانونگذارن پیشنهاد می شود؛ ضرورت تجدید نظر اساسی در قانون اساسی و حذف اصل نامطلوب 44 از آن قانون است. مطابق آمار و اطلاعات رسمی؛ ایران پنجمین کشور جهان از نظر برخورداری از منابع طبیعی است و قریب به هفت درصد از منابع و ثروتهای طبیعی دنیا در ایران است. این در حالی است که تنها یک درصد از جمعیّت جهان در سرزمین ما سکنی دارند. با این شرایط آیا نمی توان بخش اعظم مشکلات و شرایط وخیم اقتصادی کشور را که بسیار قبل تر از خروج ترامپ از برجام با سنت کهنۀ نرخ بالای تورم سالیانه و طبقاتی شدن گسترده جامعه در اقتصاد بیمار کشور ما خود نمایی می کند را از نتایج منفی لیبرالیزم اقتصادی ایرانی دانست؟.

در همین راستا با عطف نظر به ماجرای فرار آقای خاوری مدیرکلّ بانک ملّی به کانادا، اخبار و گزارش های متعدد از زندگی لاکچری او و خانوده اش در آن کشور و ماجراهای بسیار شبیه به این داستان مانند اختلاس مرجان شیخ الاسلامی و غیره؛ آیا دو تابعیتی بودن مدیران و غالب افراد صاحب سرمایه های کلان در ایران و حضور خانواده و فرزندان آنها در کاخ های لاکچری اروپا و آمریکا را نمی توان نتیجۀ عدم نظارت بر مالکیّت خصوصی، نبود محدودیّت معقول بر دارایی های افراد و در نهایت سرقت کلان و گستردۀ سرمایه ها و ثروتهای ملی ما توسط عوامل ایرانی و انتقال ماحصل دسترنج ملت ایران به مرکز سرمایه داری جهانی دانست؟.

با امعان نظر در رویکردهای اقتصادی دولت های پس از جنگ، صرف نظر از اضطرار اقتصادی ناشی از شکست برجام در دولت ((دکتر حسن روحانی)) آیا سردمداران کابینه در دولت های لاحق و سابق و مجالس تاکنون با عدول از آرمانهای محرومان و مستضعفان در صدر انقلاب در جهت حرکت به یک دولت غیر رفاهی عمل نکرده اند؟.

بی شک کسانی که مباحث علمی این مقالۀ بی طرفانه را مغایر با منافع خویش می دانند نگارنده را به داشتن گرایشات چپ و تمایل به مکاتب مطرود متهم خواهند کرد. اما وضعیّت کنونی نا بهنجار جهان معاصر و شرایط و احوال اقتصادی پریشان سرزمین ما نزد صاحبان انصاف و شرافت؛ گواهی به اصالت مبانی این مقالت خواهد داد. در اینجا از تمام طرفداران لیبرالیزم اقتصادی و نظام سرمایه داری باید پرسید که ((آیا می توان در جامعه ای که حتی یک نفر در آن گرسنه و محروم است و برای نجات خود و فرزندان رنج دیده اش مجبور است در سطل های زبالۀ کثیف و متعفن شمال شهر در پی تکه نانی خشک باشد قائل به یک مدنیّت راستین و انسانی بود؟. آیا جهانی که کودکان کشورهای جنوب در فقر و بیماری و تنگ دستی از سؤ تغذیه و گرسنگی در حال مرگی سخت و با مشقت هستند یک جهان صاحب تمدّن به شمار می آید؟. پاسخ نگارنده به این پرسش ها بی هیچ شبهه و تردیدی؛ منفی است. با این همه اما در دیوان خواجه حافظ شیرازی ؛ سخن از بوی جوی مولیان و ضرورت نگاه به سابقۀ لطف و عنایت خداوندی است. لسان الغیب ما را به شهامت شکافتن سقف فلک و درانداختن طرحی نو در ساختار عالم هستی ترغیب می کند و به فردای روشن رجای واثق می بخشد. پس بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم .

 

************************

 

1-ناصر کاتوزیان- فلسفه حقوق- تحوّل سرمایه داری به سوی سوسیالیزم و اثر آن در حقوق- شماره 134- صفحه 354، فلسفه حقوق- جلد اوّل- شرکت سهامی انتشار تهران-1377

2- مقالۀ روزنامه گاردین مورخ 27-January-2017

https://www.theguardian.com/global-development/2017/jan/16/worlds-eight-richest-people-have-same-wealth-as-poorest-50

3-

-­­­­­­­­­­­­­Kitty CalavitaInvitation to Law & Society, An Introduction to the Study of Real Law- Chapter 2 –Types of Society,Types of Law – page 16-The University of Chicago Press- 2010 -Medieval law looked, smelled, and acted medieval.” Following the same logic, capitalist law looks, smells, and acts capitalist.

 

 

نشر دهید - Share By

Welcome to Saeid.K.A.(Sareban) official website
Office Address: Number 205 of Ardakani adminestrative & commercial Tower-Emam Square-Shahroud-Iran

Telefax: 0098-23-32281066

Mobiles: 00989123731902

****************************

شاهرود میدان امام برج اردکانی طبقه پنجم  واحد 205 دفتر وکالت سعید کافی انارکی


موبایل :

0912-373-1902

0930-373-1902

تلفکس:

023

32281066

-----------------

                                                                  پست الکترونیک - Email

Saeidka@outlook.com
 

قبول دعاوی در امور کیفری،حقوقی،خانوادگی، ثبتی و ملکی، حقوقی بین المللی و غیره در داخل و خارج از کشور

مشاوره تلفنی رایگان از ساعت 18 عصر الی 21 در ایّام کاری توسط کارشناسان حقوقی مستقر در دفتر به هم میهنان گرامی ارائه می گردد.

همچنین بدین وسیله به اطلاع هموطنان محترم تحت پوشش کمیته امداد و سازمان بهزیستی می رساند که کلیه امور حقوقی و قضایی این عزیزان در دار الوکاله این حقیر با کمال مسرت به صورت کاملاً رایگان انجام خواهد شد.

My academic Careers - Mes Carrières académiques

- لینک دسترسی به تألیفات سعید کافی انارکی- اینجا کلیک کنید 👉

سعید کافی انارکی در دانشگاه - اینجا کلیک کنید 👉

مصاحبه با ایرنا  در دانشگاه پیامنور شاهرود 👉

تهیه چاپ دوم کتاب در آمدی بر جامعه شناسی حقوق بین الملل از انتشارات خرسندی 👉

برای تهیه کتاب فوق در  کشور افغانستان اینجا کلیک بفرمایید 👉

مقالات من در روزنامه اطلاعات 👉

👇مقالات من در دایره المعارف 👇

1- 👉

2- 👉

3- 👉

4- 👉

5- 👉

6-👉

نشر دهید - Share By

با درود و احترام

مقاله اخیر این حقیر با عنوان فوق الذکر که در مورخه نوزدهم اَمرداد سال جای در بخش روابط بین الملل روزنامه شریف اطلاعات به زینت طبع آراسته گردید در ادامه مطلب؛ منعکس می گردد
لینک مقاله در روزنامه اطلاعات

غایت علوم و معارف بشری در عرصه بیکران عالم وجود، همانا یافتن و کشف مفتاحی است بر خزاین مکتوم در سرای هستی و برانداختن پرده از سیمای پر رمز و راز طبیعتی غریب و هزار چهره. امروزه گسترش روز افزون دامنه علم و تکامل آن در جنبه ها و ابعاد مختلف معرفتی،  ظاهری پویا و مدرن را برای تمدن گذار گرای ما به ارمغان آورده است و فارغ از نواقص فاحش مدنیّت و محدودیّت های فراوان و غیر قابل انکار موجود در اجتماعات انسانی؛ دورنمای فردا و غایت و عاقبت دهر در چشم مردم خوشبین و امیدوار چیزی جز خیر محض و نایل شدن تدریجی انسان به کمالی مطلوب در (( یک آرمان شهر سعادت جمعی)) نخواهد بود.

در روزگار معاصر جامعه شناسان ایده آلیست بیان می دارند که؛ علوم اجتماعی به موازات سایر دانش ها با سرعتی شگرف در مسیر تعالی به پیش می تازد و  با تجاربی غنی و  مخزنی عظیم از داده هایی تاریخی که قدمتی به درازنای تاریخ تمدّن دارند، در زمره داعیه داران هدایت بشریّت در مسیر شکافتن سقف فلک و تغییر  وضع موجود (Status quo) و در انداختن طرحی نو در سازمان جوامع انسانی هستند.

اما از سویی دیگر واقع گرایان استدلال می کنند که کاربست و اجرای اصول علوم اجتماعی و انسانی در جهان سیاست زدۀ معاصر با منافع صاحبان قدرت و سرمایۀ جهان غرب در تناقض است و ایشان هرگز اجازت نخواهند داد که دانشگاهها و اندیشکده های آکادمیک؛ دیدگاهها و نتایج پژوهشهای علمی خود را که با مصالح بنیادین ایشان در تضاد است  از صفحه کاغذ و تئوری به عرصه عمل و اجرای مادی نزدیک نمایند. بعنوان مثال؛ علوم انسانی و شاخه های مهم آن چون اقتصاد، حقوق و جامعه شناسی به سهولت استدلال و اثبات می کنند که در سیاره زمین برای زدودن دایمی فقر و محرومیّت؛ امکانات و مواهب طبیعی کافی وجود دارد و از از طریق ایجاد سازکارهای اجتماعی مبتنی بر نوع دوستی، تعاون و همبستگی می توان بر گرسنگی، فقر و بی عدالتی در توزیع ثروت ها برای همیشه غلبه کرد. با این حال شبه تمدّن بشری، پس از گذار از هزاران سالی که با فقر و گرسنگی دست در گریبان است  با وجود توانایی مسلم مادی به دلیل ناتوانایی معنوی هنوز نتوانسته است بر آن غالب آید.

 در اینجا حاجت به ذکر نیست  که خوشبینی و نگاه پر امید ایدآل گرایان در هنگامه ی نمایان شدن کج کارکردهای تأسیسات و نهادهای اجتماعی در به قهقرا رفتن چرخه ی ایّام؛ رفته رفته به یأسی عمیق و اضطرابی  در خاطر بدل می گردد.  چون نیک در کتاب تاریخ انسان بنگری؛ در خواهی یافت که از اعصار دورگذشته تا به امروز، سنگ سراچۀ دل های عدالت خواهان راسخ همواره به الماس آب دیده سُفته می شود و در نبردی باستانی که بین حق و باطل در جریان است برف عمر ما در آفتاب تموز زمان به رودبار شوره زار زمین  می پیوندد.

قریب به بیست سال از آغاز هزاره سوم می گذرد. پس از پایان آخرین قرن هزارۀ دوم؛ با پشت سر گذاردن تجربیات تلخ و هولناکی چون دو نبرد جهانی خانمانسوز، جنگ سرد و هزاران منازعه داخلی و بین المللی که با ریشه های استعماری، عقیدتی و سیاسی؛ موجبات مرگ و بی خانمانی میلیونها انسان بی گناه را فراهم آوردند، از بانگ باطل طبل نظام سرمایه داری و شیپور غریب و گنگ  کننده لیبرالیزم غربی؛ بشریّت در توهم  پوچ و لغو پایان تاریخ و حرکت شتابنده و مستقیم تمدن به سوی مدینۀ فاضله بود که از صدای مهیب فرو ریختن برج های دوگانۀ نیویورک و انفجار بمبهای عظیم ایالات متحده در خاورمیانه به ناگاه  از خواب غفلت برخاست و دریافت که تاریخ همچنان در مسیر تنازع به پیش می تازد و بذر صلح جاویدان هرگز در باغ  زمستان؛ سبز نخواهد شد.

  در طول این مدت وقایع نامبارکی چون واقعۀ یازدهم سپتامبر، جنگ افغانستان و عراق، پیدایش داعش، جنگ های داخلی سوریه و یمن؛ تجاوزات و تصرفات قاصبانۀ روزمرۀ اسرائیل به اراضی فلسطین و جولان، قوت یافتن مجدد ناسیونالیزم ها و راست گرایی های افراطی در برابر تفکرات و نهادهای همگرا طلبی مانند اتحادیۀ اروپا که نمونه بارز آن اراده اکثریت مردم انگلستان بر جدایی آنها از نهاد پیشرو و متمدن هبستگی خواه اروپا  و انتخاب فردی نابهنجار و پر حاشیه مانند آقای بوریس جانسون به نخست وزیری بریتانیا که برای سرعت بخشیدن به روند تخریب پایه های اتحاد و همبستگی بریتانیا و سایر دول اروپایی در شرایطی که او دارای سوابق عجبیی چون رسوایی جنسی و تمایل به ناهنجار گری در کارنامه زندگانی خویش است و از جهت تشابه در رویکردهای رفتاری اش به رییس جمهور آمریکا؛ به ترامپ ثانی مشهور شده است. در عین حال کمی قبل تر انتخاب رییس جمهوری ناگرانمایه در دموکراسی پر مدعای آمریکایی و تفوق اندیشه محافظه کاران نو و تند رو بر کاخ سفید، فسادهای مالی گسترده که در بین سران کشورهای جهان و از کرۀ جنوبی و اسرائیل گرفته تا چین و ماچین و هندوستان، عدم توزیع عادلانه ثروت ها و منابع طبیعی زمین بین مردمان جهان، فقر، فساد، تبعیض و فحشا و امکان خریدن میلیونها برده  جنسی به صورت موقت در روسپی خانه های غالب جوامع توسعه یافته یا ناپیشرفتۀ عالم، توزیع گسترده مواد مخدر سنتی و صنعتی در جوامع و عدم موفقیّت دولتها در برچیدن این سودای  مرگ از بازار مکارۀ دنیا و هزاران هزار معضل و مشکل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در سرتاسر گیتی؛ جملگی دلالت بر تفوق و پیروزی ارزش های کاذب نظام کاپیتالیزم بر اخلاق و مدنیّت مبتنی بر تعاون و نوع دوستی دارد.

اگر بسان جامعه شناسان مکتب ساخت – کارکرد گرا، جوامع انسانی را به مثابه یک ارگانیزم اجتماعی زنده با ارکان و اجزای اصلی و فرعی در نظر آوریم؛ می توان تمامی معضلات برشمرده شدۀ فوق را به غدد اجتماعیی سرطانی(Social Cancer) و ظهور بیماری های مهلک در ساختمان و نظام  بسیار پیچیده و ارگانیک جوامع انسانی معاصر تشبیه کرد.

با امعان نظر در تجربیات دو دهۀ گذشته در سطح جامعه جهانی؛ امروز جایی برای انکار شکست نظریه ((پایان تاریخ )) و عدم توفیق و بی لیاقتی لیبرالیزم سیاسی - اقتصادی در هدایت قافله فرهنگ و تمدن به سوی تعالی  باقی نمانده است. مافیای قدرت و ثروت در مرکز سرمایه داری جهانی چنان نفوذ کرده اند که با تسلط بر رسانه ها ی ارتباط جمعی و اتّکا به قدرت پول؛ کارخانۀ دموکراسی پر مدعای غربی را دچار نتایج و ثمراث عجیبی چون دونالد ترامپ،برگزیت و بوریس جانسون کرده اند و صدها رجل و نسأ سیاسی برجسته و صاحب تجربه را در رقابت با قدرت صاحبان سرمایه ناکام و خانه نشین نموده اند.

بر این پایه امروز بر ما پوشیده نیست که پایان جنگ سرد؛ آغاز حرکت مستقیم و بی مانع انسان لیبرال به  سوی بهشت کاپیتالیستیک نبود و دست آوردهای ناشی از گسترش و توسعه تمدّن انسان؛ هرگز از نتایج مکتب لیبرالیزم سیاسی و اقتصادی نبوده است. با خروج بریتانیا از نهاد تمدن ساز اتحادیه اروپایی و انتخاب ترامپ ثانی (بوریس جانسون) بعنوان نخست وزیر این کشور در سرزمینی که خود را خاستگاه لیبرالیزم دانسته و به فیلسوفانی ساده دل چون جان لاک می بالد؛ داعیۀ لیبرالیست های غرب مبنی بر ((قطعیّت)) در توسعه پیشرو و مستقیم تمدّن  به سمت تعالی غایی را بدون هیچ تردیدی باطل می نماید. فی الجمله موارد بیشماری از این دست؛ادلۀ محکم ما در کشف اصل ((عدم قطعیّت مطلق)) در  استمرار تغییرات اجتماعی پیشرو (Progressive social changes) و اثبات چرخش معکوس یا همان امکان حرکت قهقرایی جامعه به سوی تجارب و رویکردهای بدوی می باشد (Regressive changes) و  پرداختن و اشارت به آنها از اهمیّت علمی فراوانی برخوردار است.

در پژوهش های جامعه شناسی که مرتبط با تحلیل ساختار جامعۀ بین المللی هستند؛ رهیافت های تاریخی و تغییرات و نوسانات ((ساخت –کارکردی)) در جوامعی که به مثابه سیستم های اجتماعی پیچیده با برهم کنش و واکنش های بیشمار ما بین اجزا رفته رفته با یکدیگر متحد شده و با پیدایش ارگان ها و ارکان اصلی و فرعی در طول زمان، پیچیدگی های ارگانیک اجتماعی را توسعه بخشیده اند مورد بررسی قرار گرفته است و حدوث تکاملی یک جامعه ی جهانی که دارای قواعد نظام بخش جهانشمول است از نظر علمی تشریح گردیده است. 1

امّا در مقال جاری این قلم  بر آن است تا  صرف نظر از مباحث غامض انسان شناختی تکاملی - تاریخی با تکیه بر اصول ((رویکرد ساخت- کارکردی)) ظهور ترامپ در آمریکا و وقایع اخیر سیاسی انگلستان را با امعان نظر در کُنه ارگانیزم اجتماعی مستور در بطن جوامع لیبرال توضیح علمی دهد و آسیب شناسی (Social Pathology) آن را در مطمح نظر خوانندگان گرامی به ایجاز مطرح نماید.

در طول تاریخ تمدّن، همواره صاحبدلان فرزانه و مردان آزاده در آثار فلسفی یا ادبی خویش به نابسامانی زمان حال، دلسردی از فردا و حسرتی عمیق بر ادوار ماضی نگاه کرده اند و با اشاراتی پر سوز از چرخه ایّام شکوه های خود را در اوراق درخشان کتاب تاریخ ثبت نموده اند. افلاطون حکیم در ((هفتمین نامه)) که منسوب به او است به مریدانش چنین می گوید:

((ای یاران هرچه بیشتر  روش مردان سیاسی و چگونگی قوانین و  رسوم روز  را در نظر آوردم و هرچه پیرتر شدم تشخیص طرز تشکیل مدینه فاضله را دشوارتر  یافتم. قانون و اخلاق با سرعتی سرسام آور رو به فساد می رود و من که همواره آرزومند یافتن مجال در اداره امور جامعه بودم از دیدن این وضع آشفته متحیر  و مبهوت مانده ام. هرچند آنی از اندیشه بهبود اوضاع و اصلاح قوانین اساسی غافل نشدم ولی در نهایت دریافتم که نظامات معیوب و  قوانین به آسانی اصلاح پذیر نیستند و  اکنون تنها امید من به استقرار عدل در هیأت اجتماعات و نفس انسانی است...)) .

با امعان نظر در سیر تکوینی حرکت تاریخ به سمت تکامل بر ماپوشیده نمی ماند که این روند نه تنها از یک نظم منقطیِ پیش بینی پذیر و دارای سرعت یکسان در پیشروی برخوردار نمی باشد بلکه عوامل، شرایط و متغیر های پیدا وپنهان بی شماری در طول زمان آنرا متأثر ساخته و گاه موجبات توقف توسعه مدنیّت و حتی عقبگرد قافله ی کمال بشریّت را فراهم آورده ا ند. کمرنگ شدن ایده ها و مکاتب عدالت خواه و معتقد به اصالت جامعه در  مقابل مسالک بی اخلاق، ناهمگرا و بی شفقت غرب که داعیه اصالت فرد را دارند، ظهورداعش و ارتکاب جنایاتی غیر قابل باور و ددمنشانه توسط آن، سلوک انعطاف ناپذیر و مجرمانه ی اسراییل نسبت به زنان، کودکان و مردمان رنج دیده فلسطین در بزرگترین زندان جهان،شهر غزه و رخدادهای مأیوس کننده ی بیشمار در اقصی نقاط این کره ی خاکی، به تحقیق؛ دلایل ما در اثبات ناکامی تفکر غالب لیبرالیزم و سیستم جهانی مبتنی بر کاپیتالیزم در شتاب مستقیم و بی مانع به سوی تکامل نهایی می باشد.

با کمی اغماض می توان قوانین حرکت در فیزیک کلاسیک و ریاضیات را به حرکت قطار تاریخ تمدن تعمیم داد و توجّه آن دسته از دانشمندان علوم اجتماعی را که طرفدار ضرورت مداخله علومی ناب نظیر ریاضی در شرح تئوری سیستم پیچیده اجتماعی هستند را به خویش جلب کرد2.

با مثالی ساده می توان چنین گفت که "نزدیک ترین فاصله بین نقاط A وB  خط مستقیمی است که بین این دو نقطه ترسیم می شود و مطابق با قوانین نیوتن "حرکت، به طور طبیعی در خط مستقیم امتداد خواهد داشت مگر اینکه متحرک با مانع یا نیرویی برخود کند و از سیر مستقیم و شتاب نخستین خویش باز ماند (a=f/m).  لذا متحرکی که تحت تأثیر  یک نیروی خارجی نباشد؛ در سبیل راست با سرعت و شتابی ثابت تا بی نهایت به پیش می تازد". حال اگر مسیر کمال تاریخ را به شکل خطی مستقیم از نقطه ی ((توحش مطلق)) تا نقطه ((تمدن ناب)) شناسایی و تعریف کنیم، برآیند نیروهای اجتماعی سلبی و ایجابی بیشماری را بر این سیستم گذارخواه و تعالی طلب مشاهده خواهیم کرد که با انگیزه ها،مطامع و توان اثر گذاری متفاوت، آن را از مسیر حرکت مستقیم منحرف می کنند و این حرکت را در پیچیدگی های عمیق اجتماعی؛ گاه به بیراهه و گاه به بازگشت معکوس و قهقرایی وادار می نمایند. بر این اساس؛ عدم قطعیّت و "بی ثباتی در شتاب" در این ره بعنوان اصول علمی از نظر جامعه شناس تیز  بین مستور نخواهد ماند.

 ترسیم و توجیه این حرکت در مختصات زمانی گذشته و شرح پروسه تکامل(Evolution) سیستم اجتماعی تمدّن ها با عطف نظر به منابع و داده های تاریخی کار چندان دشواری نیست و با اطمینان و قاطعیّت می توان ((کمال گرایی و تعالی طلبی انسان))، نیروهای معارض با این فرآیند و تأثیر و تأثر دیالکتیک این قوا را برهم از دوران باستان تا به امروز کشف و اثبات کرد و راه پر فراز و نشیب بشر در طول تاریخ را در مختصات مکانی و زمانی به نیکی ترسیم نمود.

 امّا کشیدن نقشه ی راه در خصوص فردا به هیچ روی؛ کاری ساده و سهل نیست و همواره عوامل بیرونی و درونی پیدا و پنهان بیشماری،ارگانیزم اجتماعی ما را دستخوش اثرات شدید و خفیف خویش می نمایند. در چنین احوالی؛ پیش بینی، شناسایی، کشف و  شناخت جامع این عوامل و محاسبۀ تعداد و شدت نیروها و همچنین آثار برهم کنش و واکنشهای بین آنها به هیچ وجهی بر ما مقدور نخواهد بود  و لاجرم؛ علوم نابی چون ریاضیات در زمان حاضر بجز کمک به تحلیل داده های آماری و قیاس و استقرأ، قادر به ارائه ی خدمات دیگری به جامعه شناسی علمی نمی باشند.

در این رهگذر؛ شرایط جهان امروز با نگاه بر سبیل دنیای دیروز؛ پیش بینی فردا را بر اندیشمندان اثبات گرا (Positivists) دشوار و غامض کرده است. تجربه تلخ شکست جامعه ملل (League of Nations) و بروز دو جنگ بزرگ جهانی در قرن گذشته و غیره به بدبینی ها و حتی احتمال توقف سازمان ملل متحد کنونی و ناکامی حقوق بین الملل عمومی دامن می زند و در عرصه ی اندیشه، کسی نمی داند که فرجام تاریخ بعداز وقوع جنگ با سلاح های هسته ای و نابودی تمدن چه خواهد بود؟. 

امروزه وقایع انزجار برانگیز  بی شماری در اقصی نقاط گیتی رخ می دهند که جملگی آنها دلالت بر خودخواهی و خودپرستی شدید فردی و جمعی (Egoism) در انسان دارند . دگر عضوهای پیکرۀ اجتماعی بنی آدم  در برابر کارخانه ی محنت آفرین نادانی و خود گرایی انسان، مغفول یا مرعوب هستند و در هر گوشه و کنجی از این سیاره، اهریمن بی آزرم غرب در کمال خرسندی همچنان در سر تا سر گیتی به سوداگری جنون و مرگ می پردازد.

جمعیّت زمین روز به روز بی هیچ تناسب و قاعده ای افزایش می یابد و مطابق آمارها و اطلاعات موثق سازمان ملل هر روز بر ناتوانی و عجز محیط زیست در کشیدن بار طاقت فرسای بشر افزوده می شود. در بازارهای آزاد ملی و بین المللی، سود جویی و رقابت تنها مقولات با اهمیّت و مورد التفات بازرگانان و صاحبان ثروت است و سرمایه داری با ایجاد ارزشهای کاذب تقویت کننده مصرف گرایی مانند؛ فشنیزم، برندیزم و تبلیغ زندگی به اسلوب لاکچری تنها به سود جویی و استثمار ملتها می اندیشد. در رقابت برای سود جویی بیشتر و تنازع برای افزایش ثروت ؛ هیچ نیرویی را نمی توان یافت که قادر به مهار و کنترل هیولای خشن و ویرانگر سرمایه داری لیبرال مسلک غرب باشد. در دنیای  معاصر هر ساله درآمد حاصل از فروش مواد مخدر بیش از درآمد حاصل از فروش کلّ نفت جهان است و نظامات حقوقی داخلی و بین المللی بعد از چندین دهه مبارزه قاطع هنوز نتوانسته اند اسباب ریشه کن شدن همیشگی این بلای خانمانسوز را فراهم آورند. امروزه در جهانی بسر می بریم که تنها 62 نفر از کلان اغنیای مشهورش، صاحب ثروتی به اندازه ی کلّ دارایی 000/000/600/3  نفر مردمان محروم و فقیر (یعنی بیش از نیمی از جمعیت فعلی جهان) می باشند و  بی عدالتی، تبعیض، فقر ،محرومیت و اختلاف فاحش موجود در بین طبقات، روند توسعه ی تفکرات فضیلت محور و همبستگی های اجتماعی را به طور جدّی به چالش کشیده است3 . بنابراین بی هیچ تردید در رویکرد غالب لبیرالیزم سیاسی- اقتصادی غرب، بی اخلاقی سیاسی و عدم التفات به منافع مشترک بشری؛ یک ضرورت بقأ و اصلی بنیادین در نبرد اصالت های موهوم و شدیداً متعارض افراد در دوران نامیمون تفوّق ((مکتب اصالت فرد)) به شمار می آید.

منافع ملّی مغایر دولت ها و رقابت قدرت های جهانی بر سر منابع ثروت؛ روند کمال تمدن را دچار سرگردانی و حرکت در بیراهه ی زمان کرده است و مصداق بارز این امر؛ ضربه سخت وارده از سوی بریتانیا به پیکره و سیستم همبستگی نهادی اتحادیه اوپا می باشد و پوشیده نخواهد بود که  حتی می توان خروج انگلستان از اتحادیه اروپا6 را برخلاف مصالح عالیه ی بشریت و فلسفه صلح جاویدان بین المللی تلقی کرد.  امروزه برخی از صاحبنظران و اندیشمندان علوم سیاسی، قویاً معتقدند که مقولاتی نظیر بریتیکس(Brexit)، ترامپیسم (Trumpism)4 و گرایش غالب دولت ها و احزاب حاکم به عوامگرایی هایی(Populism) که با توسل به آن مبانی قدرت خویش را تحکیم می کنند می تواند خطر اعلان بیدار باش مجدد به تفکّرات و تمایلات نژادپرستانۀ افراطی و تکرار آنچه که در سال 1933موجب روی کار آمدن حزب نازی و هیتلر در آلمان گردید باشند5.

از دیگر سوی؛ در واکنش به گرمایش زمین، آسیب های جبران ناپذیر وارده به زیست بوم و آثار منفی و پر خطر آن برای نسل های آینده؛ حقوق بین الملل عمومی، حرکتی بسیار کُند و نسبتاً غیر نافذ را در ایجاد الزام و تکلیف برای دول در این خصوص در پیش گرفته  و  وجدان عمومی جامعه جهانی در مطمح نظر رییس جمهور آمریکا به اندازه ای بی ارزش و فاقد اعتبار است که این تاجر بی فضل در نهایت وقاحت و خونسردی از پاره کردن توافق زیست محیطی پاریس  و بی اعتباری اسناد بیست و دومین کنفرانس تغییرات آب و هوایی سازمان ملل در مراکش به دلیل مغایرت مفاد آنها با منافع ملی و مصالح صاحبان ثروت در کشورش سخن به میان آورد و در چند نقض عهد فاحش بین المللی و بی سابقه نه تنها از پیمان زیست محیطی پاریس که  از توافق 1+5 موسوم به برجام نیز که داستان و عوارضش برخوانندگان این سطور پوشیده نیست، خارج شد .

توصیف جامع احوال غم انگیز ایّام معاصر و اراده ی بی فتوّت امپراطوری ثروت که سواران بی کرامتش با مرکب بیداد بر قلوب پریشان آزادگان عالم می تازند در مجال این دیباچه  نمی گنجد و اشارت مختصر فوق تنها چند برگی ازدفتر قطور ((آسیب شناسی اجتماعی)) انسان در گسترۀ یک جامعۀ جهانی است.


ادامه مطلب
نشر دهید - Share By
نشر دهید - Share By