مرا دنبال کنید

جستجوگر

موسیقی

پیوندهای بیرونی

    تصویر : https://rozup.ir/view/3409411/MYPNG.png

    در سایت آپارات مباحث من و سهیل قاسمی در آپارات My Instagram My Instagram
نشر دهید - Share By

((این نوشتار در شمارۀ آذرماه 1402 ماه نامۀ نیمروز در یادبود استاد فقیدم شادروان زنده یاد دکتر داود هرمیداس باوند به زینت طبع آراسته گردید))

بر سرای کهنۀ دلگیر دنیا دل منه

رخت جان بردار و بار دل درین منزل منه

ساحل دریای جان آشوب مرگ است این سرای

هان بترس از موج دریا، بار بر ساحل منه

((خواجه سلمان ساوجی))

***

دست فلک، باز در خزان بی شفقّت دهر ستاره ای تابناک را از آسمان خسته و پر ملالت ایران به خاموشی کشید و بزرگمردی که انیس و مونس دلهای رمیدۀ ما بود را در پردۀ تاریک خاکی که چون سینۀ سماوات از جفای دهر محزون است، به قهر اجتناب ناپذیر زمان، مدفون کرد.

در تازی،مصرعی از شعری قصار منسوب به سعدی یا ابن عربی را در خاطر دارم که می گوید؛ «انما المَمات اقرب ءالینا مِن المطر» یعنی همانا مرگ به ما چو باران نزدیک است [ و عنقریب ابرهای سیاه ممات؛ آفتاب حیات را تباه و جان ما را به آذرخشِ عدم مبتلا خواهد کرد].

 

مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش چون هر دَم

جَرَس فریاد می‌دارد که بَربندید مَحمِل‌ها

به هر تقدیر عالم فانی درغایت خویش، مجلسی به میزبانی ساقی عدم و جرعۀ از جام شراب مرگ است و حقیقت تلخ و گریز ناپذیر این هستی در دور باژگون سپهر چیزی جز آن نیست که در این ضیافت بی رضایت؛ صاحب منزل؛ ما را سرانجام به حکمت خویش به زهر مهلک دهر، می آلاید.

یاران موافق همه از دست شدند

در پای اجل یکان یکان پست شدند

 

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر

دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

حافظ در شعر مشهوری گفته است که «اگر به دست من افتد، فراق را بکشم». من نیز در تعاقب این معنی به وقتِ تلخ سوگ بزرگان و عزیزان با خویش می گویم؛ ای کاش این امکان روزی به دست انسان افتد که تا مرگ را بُکشد و در مسیر کمال بشر و فتح قلۀ های بلند تاریخ تمدن؛ چشمۀ گمگشتۀ آب حیات را دریابد.

پس از این دیباچه تلخ؛ اشارت سخن بر رحلت جانگداز و ضایعۀ جبران ناپذیر درگذشت دانشمندی بزرگ و بی بدیل در علوم و معارف انسانی؛ «حکیم داود هرمیداس باوند» رحمت الله علیه است که در کمال تأسف و ناباوری به ناگاه با دست پیک بی رحم اجل از جهان ما محمل بربست و روی در نقاب سرد تراب کشید.

در این جریدۀ شریف که در یادبود و بزرگداشت مقام شامخ این مرد فرزانه به زینت طبع آراسته گردیده؛ دیگر سروران و اکابر به تفصیل در شرح مکارم و مُحسنات ایشان سخن گفته اند و فضلیت های بیشمار وی را ستوده اند. لذا در مقام حاضر؛ نگارندۀ این سطور که سالیان مدید در دانشگاه و خانه و کاشانه؛ توفیق تلمّذ و شاگردی ایشان را نه تنها در علم بلکه در یادگیری سایر فضایل معرفتی؛ نظیر اخلاق، میهن پرستی و نوع دوستی یافته ام در مدحت و ذکر احوال و خصایل نیک استاد فقیدم بدین نکته بسنده می نمایم  که به تصریح و تأیید همۀ دوستان و شاگردان این آزادمرد؛ او از نوادر ایّام و دانشمندان طراز اول و جامع الاطرافِ مسلط به حوزوات بنیادین علوم انسانی، فلسفۀ و تاریخ علم بود و برای شاگردانش همواره چون گوهری شب چراغ در مسیر پر مشقت راه تحقیق و پژوهش و تولید علم می درخشید.

از سال 1388 که من  تنها جوانی 26 ساله بودم و توفیق آنرا را یافتم تا از محضر ایشان؛ در دروس دانشگاه و در پایان نامۀ کارشناسی ارشد خود بعنوان استاد راهنما بهرمند باشم دریافتم که دکتر باوند یک معلم ساده و استاد معمولی نیست. مهربان، شفیق، غمخوار و آزاده بود. با آنکه به داشتن تلفن موبایل علاقه نداشت و هرگز از تلفن همراه استفاده نمی کرد اما شمارۀ خط منزل ایشان همیشه پاسخگوی من بود و ساعت ها با دانشجویانی نظیر من که جوانی تشنه و مشتاق به مباحث پیچیدۀ علمی بودم با صبر و حوصله به گفتگو و ارشاد می پرداخت. پس از چندی مرا به خانۀ پر نور و معرفت خویش دعوت کرد و به کرّات مثل یک معلم شفیق و رفیق صدیق در راه پر مشقت نوشتن آن رساله بمن کمک و همیاری می فرمود. به خاطر می آورم که در سال 1389 کتابی انگلیسی با عنوان ((حقوق بین الملل از مطمح نظر چپگرایان1)) که انتشارات کمبریج آنرا چاپ کرده بود از نمایشگاه کتاب تهران خریدم. امّا چون در آن دوران هنوز خوب مکاتب فلسفی را نمی شناختم درک مبانی آن کتاب خاصه به زبان خارجی برایم بسی دشوار بود. آنرا به خانه استاد بردم و از ایشان در باب مقصود نگارنده در یکی از مقالات پرسیدم. پس از اینکه ساعتی مدید برایم از فلسفۀ سوسیالیزم و اثربلوک شرق بر توسعه و تدوین مبانی حقوق بین الملل در جنبه های حقوق اقتصادی سخن گفت، از من خواست تا کتاب را نزد ایشان به امانت گذارده و هفتۀ بعد برای ادامۀ بحث به منزل ایشان بازگردم. استاد که آنزمان حدوداً 78 ساله بودند با آنکه علی الظاهر در رقم سالیان عمر، مسن به نظر می آمدند اما در کمال تسلط  و توان ذهنی؛ بهتر از هر جوان خامی چون من با آگاهی کامل به مسائل روز، در مطالعه و درک مباحث مهم و ثقیل علمی توفیق داشتند و پیچیدگی ها و روابط غامض و ساخت کارکردیِ ارگانیزم اجتماعی جامعۀ بین المللی مدرن را در می یافتند. هفته بعد وقتی به خانۀ استاد رفتم؛ در کمال تعجب دیدم که آن کتاب قطور و لاتین را کامل خوانده اند. ایشان نخست با مهربانی هرچه تمامتر از آنکه این کتاب را به ایشان دادم از من تشکر کردند و فرمودند که در این کتاب نکات بدیع و تازه ای را دیده اند و سپس با سعۀ صدر و حوصله به شرح پیچیدگی های آن پرداختند.

من تحت هدایت استاد رساله را قدم به قدم می نوشتم و پیشنویس ها را برای اظهار نظر به ایشان تقدیم می کردم. به خاطر می آورم که یکبار از میدان فردوسی که محل دانشکده حقوق آزاد تهران مرکز بود تا میدان توپخانه  و خیابان خیام در یک عصر نسبتاً سرد پاییزی قدمزنان با به پیش رفتیم و در باب تفکرات ژان ژاک رسو در کتاب قرارداد اجتماعی و دوران روشنگری غرب صحبت می کردیم. حس می کردم که استاد احساس سرما می کنند و دایماً نگران اثر سرما برای سلامت ایشان بودم.عرض کردم که هوا سرد است اگر اجازه دهید بیشتر مصدّع اوقات شریف شما نباشم و فردا در دانشکده یا وقتی دیگر در منزل شما شرف یاب گردم. ایشان با لبخندی از سر مهر فرمودند ما جوانان مثل شما پیران به سرما حساس نیستیم. ارسطو نیز در سرما قدم می زد و به شاگردان درس می آموخت، شما اگر سردتان است کت مرا بپوشید و سپس به افاضات درسی خود در همان خیابان خوش پاییزی ادامت فرمود.

آن رساله به پایان آمد و درس در آن مقطع تمام شد اما دوستی و ارتباط علمی، فرهنگی و ملی من با استاد همچنان تا زمان رحلت تلخ ایشان استمرار داشت و او همواره مشوق و پشتیبان علمی و معنوی این شاگرد حقیر خود بود. وقتی برای رسالۀ دکتری از ایشان طلب مشورت کردم مرا تشویق به مطالعات میان رشته ای (Interdisciplinary) و پرداختن به جامعه شناسی حقوق بشر فرمود و توضیح داد که امروز جامعۀ علمی حقوق ایران از یکجانبه کاری های پژوهشی (Unidisciplinary) و تحقیقات یکسویۀ صرفاً حقوقی رنج می برد و ضرورت دارد تا با تلفیق اسلوب های علمی سایر گرایشات علوم انسانی و حتی علوم ناب طبیعی در حقوق داخلی و بین المللی؛ راهگشای احقاق منافع ملی و توسعه تمدن برای نائل شدن به دموکراسی، رفاه، سعادت و صلح و امنیّت برای بشریت باشیم. این در حالی بود که بسیاری از اهالی و اساتید نسبتاً جوان مدارس حقوق در ایران و جهان؛ هنوز درکی از مطالعات میان رشته ای و تحقیقات چند اسلوبی (Multidisciplinary) را ندارند و همچنان قاطبۀ منابع و داده های علمی داخلی و خارجی دارای جنبۀ یک بُعدی و تک نظمی هستند. این در حالی است که باوند بزرگ با وجود کَبَر سن و تعلق به گروه اساتید نسل قدیم از غالب حقوقدانان جوان بعد از خویش، بسیار به روزتر و جامع تر در اطراف و اکناف علوم و معارف انسانی بود

من در کنار او قصد داشتم تا کارهای میان رشته ای ناتمام بسیاری از جمله ((جامعه شناسی اخلاق)) را به انجام رسانم و ایشان تا همین اواخر همواره رهنما و مشوق من در این رهیافت بود. آخرین بار که با وی گفتگوی علمی داشتم از تقاوت (Ethic) و (Morality) در اخلاقیات و ترمینولژی فلسفی این علم برایم گفت و باز مرا از تسلط  بی نظیر خود در حکمت عملی سخت شگفت زده کرد. وقتی از من پرسیدند که چرا مثل سابق در پیشبرد کارها سرعت نداری و کند پیش می روی، با شرمساری عرض کردم که امروز در جولان معاش زندگانی و وکالت دادگستری هستم و علاوه بر گرفتاری های شغلی، هنوز چند کارناتمام علمی و ادبی روی دستم مانده. ایشان باز به مهر لبخندی زدند و فرمودند برای وکالت، تو را وقت همیشه بسیار اما برای تحقیق و تتبع زمانت تنگ است. تا هنوز جوان هستی و چشمۀ قوای جانت بر قلم جوشان است کارهای علمی را تمام کن که سعدی فرمود؛ حرم در پیش است و حرامی در پس. اگر رفتی بردی وگر خفتی مردی ...

 در پایان این نوشتار، ضمن اظهار همدردی صمیمانه با همسر نازنین و گرانمایه استاد به محضر شریف فرزندان گرامی ایشان، بانوان سمیرا و پریلا هرمیداس باوند نیز مراتب تسلیت و همدری خویش را اعلام نموده و آرزوی شادمانی فروهر پاک استاد معظم را از درگاه اهورا مزدای ایران مسألت می نمایم.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما

 

سعید کافی انارکی (ساربان)

آذرماه 1402

...............................................

 1111-International Law on the Left. Re-examining Marxist Legacies-Edited by Susan Marks-Cambridge University Press-2008-LONDON

نشر دهید - Share By

((این مقاله در آبان ماه سنه 1402 توسط دایرة المعارف و وبگاه میراث مکتوب نشر گردید))

👈لینک

گزارشی مهم از حافظ و کمال الدین قاشانی در قرن هشتم هجری

 سعید کافی انارکی (ساربان)

سپهر شعر و ادبیات ایران در قرون مختلف دارای کواکب و اخترانی است که گاه در پرتو آفتاب شهرت ستارگانی بزرگ چون حافظ  یا سعدی حتی در عهد حیات خویش از نگاه ابنای زمان مغفول افتاده اند و پس از گذشت زمانی نه چندان مدید از رحلتشان؛ با نایاب شدن کتب و آثار ایشان، رفته رفته از اوراق ادب  محو گشته اند و در گذار پرشتاب روزگار و قهر ایام در حافظۀ جمعی ایرانیان به دست فراموشی سپرده شده اند. با امعان نظر در کتابهای بی شمار تذکرة الشعرا و تاریخ ادبیات ایران شاعران بسیاری از این دست را می توان یافت و یا حتی؛ هر از چندی در برخی از نسخ کهن خطی و تازه یاب، نامها و دواوین تازه ای کشف می گردند که در کمتر تذکره یا کتابی اسم و شعری از شاعران آنها به میان آمده است. مثلاً ناصر بجه ای شیرازی در قرن هفتم هجری یا در قرن بعد یعنی سدۀ هشتم؛ شاعری ناشناخته به نام «عضد1» و «کمال الدین قاشانی» یا «کاشانی» که روی سخن ما در بخش اصلی این مقاله بر اوست در زمره همین ادبای گمنام و کمتر شناخته شده قرار می گیرند.

غالب اهمیّت علمی و تاریخی این شاعران مغفول مانده در تاریخ، آنجاست که در اندیشه و کلام ایشان ردپایی از تاثیر و تأثرات متقابل آنها با بزرگان شعر و ادب پارسی پیدا می شود. گاهی حتی مضامین بکر، اشارات نادره و جریان تفکر نامدارانی چون شمس الدین محمد حافظ شیرازی در شعر و اندیشۀ اینان نیز مشاهده می گردد و باز وقتی نشانگانی از ارتباطات و مراودات ادبی متقابل و دوستی یا رقابت ادبی و تعارضات فکری احتمالی آنها با اکابر و اعاظم فرهنگی بر ما هویدا می گردد؛ اهمیّت تحقیق و پژوهش در احوال ایشان صد چندان خواهد شد.

کمال الدین قاشانی راست:

شیراز جای مردم صاحب کمال نیست

هان ای کمال عازم دار السلام باش

حافظ می فرماید:

سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

خواجه عبید زاکانی:

جانم فدای خاطر صاحبدلی که گفت

شیراز جای مردم صاحب کمال نیست

از آنجائیکه عبید در اواخر عمر خویش، ساکن شیراز بوده و در سال 772 هجری قمری در محلی ناشناخته رحلت نموده است پوشیده نخواهد بود که شعر کمال قبل از سال فوق سروده شده و این شاعر در ظل سلطنت شاه شجاع مظفری (733-786 هجری) مثل حافظ در شیراز سکنی داشته است.

کمال قاشانی می فرماید:

مرا هوای عراق است و دجلۀ بغداد

بَسَم هوای مصلی و آب رکناباد

حافظ راست:

نمی دهد اجازت مرا به سیر و سفر

نسیم باد مصلی و آب رکناباد

اما کمال الدین قاشانی (کاشانی یا کاشی) کیست و تاثیر و تأثر دوجانبۀ او با حافظ و دیگر شاعران سرشناس همعصر وی تا چه اندازه می باشد؟.

 در وهلۀ نخست لازم به ذکر است که به دلیل فقر منابع خطی؛ هنوز دیوان جامع، کامل و مستقلی از او را در هیچ کتابخانه ای در دنیا سراغ نداریم و به جز دو جُنگ خطی همزاد در ترکیه، یکی به شماره 1589 در کتابخانۀ کوپرلو و دیگری مجموعۀ شماره 1447 کتابخانه حمیدیه که هر دو منتخبی از دیوان کمال را در ضمن و هامش سایر مطالب نظم و نثر پارسی و تازی در شهور سنۀ 811 هجری ثبت و ضبط کرده اند و همچنین تعدادی غزل انگشت شمار از وی در چند نسخۀ خطی محدود ، اعم از بیاض یا مجموعۀ اشعار قدیمی؛ دیگر اثری از وی در منابع شناخته شدۀ موجود دیده نمی شود.

در سال 1389 در دفتر سوم مجموعۀ رسائل «میراث بهارستان» دیوان کمال کاشانی به کوشش مصحح فاضل؛ آقای حسین کیا به صورت محدود در بخش اول این مجلد حجیم و پراکنده به چاپ رسیده است. از آنجائیکه دیوان مذکور به صورت مستقل در کتابی علیحده چاپ نشده، یافتن آن در کتابخانه های مشهور کشور از جمله کتابخانۀ ملی با نام «دیوان کمال کاشانی» میسور نیست و حتی در کتابخانۀ ناشر این اثر یعنی کتابخانه مجلس نیز تحت شمارۀ 440968 تنها با عنوان «مجلد سوم مجموعۀ میراث بهارستان» قابل بازیابی است و کتابی تحت نام «دیوان کمال کاشانی» در سیستم کتابداری این کتابخانه قابل جستجو و یافتن نیست.

 در میان تذکره های ادبی مشهور مانند کتاب دولتشاه سمرقندی یا لباب الباب محمد عوفی هیچ نام و اشارتی به نام کمال کاشانی نشده و حتی در کمال تعجب، تذکره نویس شهیر و نامدار قرون ده و یازده هجری در کاشان یعنی تقی الدین محمد کاشی در منابع موجود از کتاب مفصل «خلاصة الاشعار و زبدة الافکار» نامی از این شاعر همشهری و متقدم بر خود در قرن هشتم هجری را نیاورده است.

در دیوان چاپ شدۀ فوق الذکر نام شاعر مورد بحث ما «کمال کاشانی» است اما در دو نسخۀ خطی همزاد ترکیه نام وی به کرات؛ المولی العلامه السعید کمال الملة والدین القاشانی یا«کمال قاشانی» ذکر گردیده است. بر این اساس لازم به ذکر است که قاشان، معرب شهر کاشان است و در قدیم برخی از اهالی کاشان را بدین صفت منسوب می نموده اند2.

در سایر منابع معتبر یکی نسخۀ خطی شماره Add MS 27261 مشهور به جنگ اسکندر میرزای تیموری محفوظ در موزه بریتانیا است که در سنوات 813 و 814 قمری کتابت گردیده و سه غزل به نام «مولانا کمال الدین کاشی» در صفحۀ f233v محفوظ دارد.

دیگری بیاض شمارۀ 3432 کتابخانه سلیمانیه ترکیه (بخش اسعد افندی) است که در سنۀ 827 قمری مجموعه ای از اشعار شعرای قرن هشت و پیش از آن را گردآوری کرده و به صورت محدود به برخی از پیروی ها یا استقبالات این شاعران از اشعار یکدیگر در اوراق خود اشارت نموده است. در این بیاض نیز نام شاعر ما «کمال کاشی» است.

حسب توضیحات مقدمۀ دیوان چاپی فوق در میان شرح حال نویسان ادبی متاخر؛ یکی «بندرابن داس خوشگو» شاعر و تذکره نویس هندو مذهب قرن دوازدهم هجری هندوستان که مولف تذکرۀ «سفینه خوشگو» است کمال کاشی را از صاحب کمالان وقت و دارای طبع بلند در نظم و نثر می داند و دیگری امین احمد رازی در قرن یازدهم است که در کتاب هفت اقلیم؛ کمال را در نظم و نثر دارای نسبتی بلند و مرتبه ای ارجمند معرفی نموده است.در سایر منابع موجود به نام و انعکاس ابیاتی از وی بسنده شده و رویهم رفته این منابع، اطلاعات خاصی از احوال و آثار وی به دست نمی دهند. در بین دانشمندان متاخر تنها مرحوم سعید نفیسی است که در اشارتی موجز؛ کمال را در زمره شاعران درجۀ دوم قرن هشتم طبقه بندی کرده است.

لازم به ذکر است که امروزه، قدیمترین منبع خطی که در بردارندۀ اشعاری از کمال کاشانی است؛ بیاض مشهور تاج الدین احمد وزیر (محفوظ در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه اصفهان) است که در شیراز قرن هفتم و سنۀ 782 هجری قمری؛ غزل و قطعه ای از کمال را در خود درج کرده و او را «مولانا کمال الدین کاشی» نامیده است. بر این اساس؛ تفاوت های کوچک موجود در نام این شاعر دلالت بر آن دارد که از دوران حیات تا ادوار نزدیک پس از رحلتش به تمامی این صفات مشهور بوده و محققانی که قصد یافتن اشعار یا احتمالاً دیوان کاملی از وی در میان منابع خطی کتابخانه های داخلی و خارجی را دارند باید کمال یا کمال الدین را با هر سه وصف؛ قاشانی، کاشانی و کاشی در فهارس و منابع خطی جستجو نمایند.

از اشعار کمال بر می آید که پس از ترک موطنش کاشان؛ دائماً در آوارگی و غربت بوده و مدتی در شیراز به مدحت شاه شجاع مظفری پرداخته و البته در بغداد، تبریز، شروان و سایر نواحی آذربایجان نیز سکنی گزیده است و مدایحی را برای سلطان اویس جلایری (739-776 قمری) و جلال الدین هوشنگ شروانشاه (زنده تا 784) حاکم ساسانی تبار شماخی نیز سروده است. همچنین از امعان نظر در ابیات مربوط به ماده تاریخ هایی که به سنت قدیم در رحلت بزرگان توسط کمال گفته شده، کاشف بعمل می آید است که او تا آخرین دهۀ قرن هشتم هجری در قید حیات بوده است.

در بین معاصران وی در قرن هشتم؛ خواجه عبید زاکانی و شیخ کمال خجندی در اشعار خود به کمال کاشی اشارت مستقیم کرده اند. متاسفانه به دلیل تشابه اسمی وی با کمال خجند؛ بسیاری از اشعار کمال کاشی در دواوین متأخر خطی شیخ کمال خجندی و بعدها کتب چاپی موجود از وی راه یافته و حتی تعدد تواریخ متفاوت از وفات شیخ کمال خجندی در منابع تاریخی ممکن است ناشی از اختلاط احوال او با کمال کاشانی باشد3.

یکی از مهمترین غزلیات کمال قاشانی که بعدها به اشتباه توسط کاتبان در دیوان کمال خجندی ورود کرده است غزل زیر می باشد. این غزل بی گمان با غزلی مشابه از سلطان احمد جلایری (759-813 قمری) به وجه فاعلی یا مفعولی در یک استقبال دوجانبه قراردارد و ممکن است در زمان حضور کمال کاشی در بغداد تحت سلطنت سلطان احمد سروده شده باشد. براین پایه توجه به غزل کمال و غزل سلطان احمد و توضیحات بعدی آن ضرورت دارد.

کمال کاشی فرماید:

دل مقیم کوی جانان است و تن اینجا غریب/چون کُند بیچاره مسکین با تنِ تنها غریب؟/آرزومند دیار خویشم و یاران خویش/در جهان تا چند گردم بی سر و بی پا غریب/هرگز از روی کرم روزی نپرسیدی که چیست/حال زار مستمندِی مانده دور از ما غریب؟/چون تو در غربت نیفتادی چه دانی حال من؟/محنت غربت نداند هیچکس الا غریب/باد صبح از زلف جانان بوی جان می آورد/می برد روزی به سر حالا درین سودا غریب/چون درین دوران نمی افتد کسی بر حال من/در چنین شهری که می بینی که افتد با غریب؟/در غریبی جان به سختی می دهد مسکین کمال/واغرییی واغریبی واغریبی واغریب.

 

سلطان احمد بغدادی گوید:

جان به یغما بُرد زلفش ماند دل آنجا غریب/صبر باید کرد دل را با تن تنها غریب/بس عجب کاری است غربت من ندانم وصف کرد/کس نداند درد غربت در جهان الا غریب/کعبه مقصود می جوید به مقصد می رود/بی زواد و بی شتر افتاده در صحرا غریب/یاد کشتی می کند در دجله با یاران خویش/زان سبب ریزد ز دیده هر شبی دریا غریب/هیچ غمخواری نباشد جز خدا بیچاره را/دست می دارد تضرع می کند بالا غریب/در فراق روی یار و دور بر یاد دیار/نیم بسمل می طپد در خون دل شبها غریب/سالها بودم غریب و با غریبان همنفس/همچو احمد کس ندیدم در جهان زیبا غریب.

شاعران شهیر دیگری نیز در قرن هشتم در ردیف «غریب» غزلیاتی در دواوین خویش ثبت کرده اند که با امعان نظر در اشعار ایشان می توان ورود به توصیف حال و احوال غریبان در این غزلیات را یک مجلس استقبالی ادبی فرض کرد4.

 

حافظ در این مجلس فرموده است:

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب/گفت در دنبال دل ره گم کُنَد مسکین غریب/گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار/خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب/خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟/گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب/ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست/خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب/می‌نماید عکسِ مِی در رنگِ رویِ مَه وَشَت/همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب/بس غریب افتاده است آن مور خَط، گِردِ رُخَت/گر چه نَبوَد در نگارستان خطِ مشکین غریب/گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تو/در سحرگاهان حذر کن، چون بنالد این غریب/گفت حافظ آشنایان در مقامِ حیرتند/دور نَبوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب.

 

شاه نعمت الله ولی (731-832) نیز غزلی با ردیف «غریب» در دیوان خود دارد. او می گوید:

در دیار تو غریبیم و هوادار غریب/خوش بود گر بنوازی صنما یار غریب/مخزن جملهٔ اسرار خداوند، دل است/دل به من ده که بگویم به تو اسرار غریب/گر غریبی برت آید به کرم بنوازش/سخت کاریست غریبی ، مکن انکار غریب/ما دعاگوی غریبان جهانیم همه/در همه حال خدا باد نگهدار غریب/دردمندیم و به امید دوا آمده ایم/تو طبیبی و دوا کن دل بیمار غریب/کار غربت چه اگر کار غریبی است ولی/خوش شود گر تو بسازی به کرم کار غریب/سید ماست سرجمله غریبان جهان/که به سر وقت غریب آمده سردار غریب.

 

ناصر بخارایی (وفات در 782 هجری) نیز غزلی در این ردیف دارد:

ای به حسن از عالم انسان غریب/ذاتِ انسانِ تو در اینسان غریب/هست در چاه زنخدان تو دل/همچو یوسف درچه کنعان غریب/صف کشیده خیل مژگان سیاه/لشکر هندو به ترکستان غریب/در گل و گلشن به خواب افتاده است/ترک مست از لشکر خاقان غریب/چند گردی در سواد زلف او/ای دل مسکین سرگردان غریب/چون شفق در خون نشیند صبح و شام/ بی دیار و یار و خان و مان غریب/جان او را چون به صد جان می خرد/کی برد از شهر جانان جان غریب/درد هجران را که درمانیش نیست/هم به درد دل کند درمان غریب/از سر کوی تو تا ناصر برفت/هیچ پرسیدی کجا شد آن غریب؟.

 

خواجوی کرمانی (درگذشته به سال 752 هجری) در این مجلس می فرماید:

 طرّۀ مشکین نباشد بر رخ جانان غریب/زانک نبود سنبل سیراب در بستان غریب/ای که گفتی گرد لعلش خط مشکین از چه روست؟/خضر نبود بر کنار چشمه ی حیوان غریب/گر بنالم در هوای طلعتش عیبم مکن/در بهاران نبود از مرغ چمن افغان غریب/سنبلش بی وجه نبود گر بود شوریده حال/زانک افتادست چون هندو به ترکستان غریب/ور دلم در چین زلفش بس غریب افتاده است/در دلم نبود غمش چون گنج در ویران غریب/بر غریبان رحمت آور چون غریبی در جهان/زانک نبود از خداوند کرم احسان غریب/چشم مستت گر بریزد خون هر بیچاره ئی/چاره نبود زانک نبود فتنه از مستان غریب/گر بشمشیرم کشی حکمت روان باشد ولیک/بر گدا گر رحمت آرد نبود از سلطان غریب/در رهت خواجو به تلخی جان شیرین داد و رفت/هرگز آمد در دلت کآیا کجا رفت آن غریب؟.

ازآنجائیکه  خواجو در سنه 752 بسیار قبل تر از همه حاضران این مجلس در شیراز رحلت کرده، لذا ممکن است که مسبب نخستین یا خالق الباب در این مجلس استقبالی او باشد  و دیگران مقلد کلام وی برای استقبال از یکدیگر باشند. اما مهمترین نکته در این مجلس آن است که در میان جمیع شاعران فوق تنها غزل کمال قاشانی است که در قافیه، ردیف و وزن؛ مشابهت تامه با غزل سلطان احمد بغدادی دارد. بعبارت دیگر این شباهت تامه دلالت بر آن دارد که کمال و احمد دراینجا بر شعر یکدیگر نظر مستقیم داشته اند.

از دومین مجلس استقبالی که کمال کاشی در آن حضور دارد در نسخه خطی  بیاض فوق الذکر در کتابخانه سلیمانیۀ ترکیه به شمارۀ 3432 کاشف به عمل آمد. غزلی در این کتاب به نام کمال کاشی ثبت است که در دیوان چاپی او توسط کتابخانۀ مجلس وجود ندارد. این غزل تازه یاب به شرح ذیل در کنار اشعار دیگر نامداران متقدم و معاصر با کمال؛ تشکیل دهندۀ یک ضیافت استقبال است که احتمالاً اساس آن به تسبیب سعدی است. یعنی شیخ اجل نخستین شاعر خالق الباب در این مجلس ضیافت بوده است.

 

کمال کاشی در این بیاض می فرماید:

جایی که خون عاشق ریزند بی جنایت/نهی است بیدلان را بودن در آن ولایت/بیشم نماند طاقت تا کی کنم تحمل/از زخم بی محابا وز جور بی نهایت/در آرزوی رویش سرگشته ام چو مویش/ور ره برم به کویش، هم زو بود هدایت/گر در پناه لطفش باشم عجب نباشد/شرط است که اهل دل را لطفش کند حمایت/هرجا که شوق باشد صبر است بی تحمل/وانجا که عشق باشد عقل است بی کفایت/در خاطری نیاید رمزی از این معانی/در دفتری نگنجد حرفی از این حکایت/دارم ز هر جفایت چشم هزار راحت/دارم ز هر عَنایت امید صد عِنایت/شکر غم تو گویم با هر کسی ولیکن/هرچند شکر گویم دارم بسی شکایت/گر در دلت اثر کرد آه کمال بیدل/نبود عجب که در سنگ آتش کند سرایت.

در دیوان او غزلی دیگری از عهد جوانی وی وجود دارد که این شعر نیز به مجلس ضیافت مورد بحث ما قابل انتساب است.

کمال باز در جای دیگر می گوید:

میان شهر کمالست و صد هزار سلامت/من و ملامت و رندی تو و صلاح و سلامت/ من و شراب و نیاز سحرگهی و تضرع/تو و نماز ریایی و واعظی و امامت /صداع من مده ای مدعی بدار دست از من/وگرنه دست من و دامن تو روز قیامت/چو دست می دهد امروز كام عـيـش، بـر آنـيـم/که نیست عالم ناپایدار جـای اقامت /حضور یار و جوانی و طبع مايل عيش /به ترک باده بگفتن غرامت است غرامت /من از نخست چو پرهیزکار بودم و عابد /دریغ عمر به ضایع گذشت و وایِ ندامت /بود که باز ببینم به دِیر رفته ز مسجد/نشسته در صف رندان به صد هزار کرامت/ به روزگار جوانی شکسته خاطر از آنم /که پیر دیر مغان را شکستگی است علامت/خدای را ز کمال شکسته یاد میارید/ز بس که بر جگر او نشسته تیر ملامت.

 

 

شیخ اجل سعدی در خلقِ باب این مجلس پیشتر از سایرین سروده است:

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت/به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت/بر این یکی شده بودم که گِرد عشق نگردم/قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت/ملامت من مسکین کسی کند که نداند/که عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت/ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده/که چشم سعی ضعیف است بی چراغ هدایت/مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی/هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت/جنایتی که بکردم اگر درست بباشد/فراق روی تو چندین بس است حد جنایت/به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن/کجا برم گله از دست پادشاه ولایت/به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی/به هیچ سورتی اندر نباشد این همه آیت/کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید/مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت/مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان/هنوز وصف جمالت نمی‌رسد به نهایت/فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد/که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت.

 

حافظ به روایت نسخۀ بیاض مذکور در این مجلس می فرماید:

زان یارِ دلنوازم شُکریست پُر شکایت/گر نکته دانِ عشقی خوش بشنو این حکایت/بی مزد بود و مِنَّت هر خدمتی که کردم/یا رب مباد کس را مخدومِ بی عنایت/رندانِ تشنه لب را جامی نمی‌دهد کس/گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت/در زلفِ چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت/چشمت به غمزه ما را خون ریخت، می‌پسندی؟/جانا روا نباشد خون ریز را حکایت/در این شبِ سیاهم گم گشت راهِ مقصود/از گوشه‌ای برون آ ای کوکبِ هدایت/از هر طرف که رفتم جز وحشتم نَیَفزود/زِنهار از این بیابان وین راهِ بی‌نهایت/عشقت رِسَد به فریاد گر خود به سانِ حافظ/هر هفت سبع خوانی با چاردَه روایت.

 

اوحدی مراقه ای (۶۷۳-۷۳۸ قمری) پس از سعدی در این مجلس می گوید:

بد می کنند مردم زان بی‌وفا حکایت/وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت/بنیاد عشق ویران گر می‌زنم تظلم/ترتیب عقل باطل، گر می‌کنم شکایت/صد مهر دیده از ما ناداده نیم بوسه/صد جور کرده بر ما نادیده یک جنایت/آیا بر که گویم این قصهٔ پریشان؟/یا بر که عرضه دارم این رنج بنهایت؟/عقلم به عشق او چون رخصت بداد، گفتم/روزی به سر در آیم زین عقل بی‌کفایت/دل وصف او به نیکی کردی همیشه آری/چون عشق سخت گردد دل کژ کند روایت/بی‌غم کجا توان بود، آسوده کی توان شد؟/نی زین طرف تحمل، نی زان جهت عنایت/در عشق او صبوری دل باز داد ما را/ورنه که خواست کردن درویش را رعایت؟/ای اوحدی غم او برخود مگیر آسان/کین غصهٔ نهانی ناگه کند سرایت.

 

عماد فقیه (690-773 قمری) می گوید:

ای مایه لطافت حسن تو را بغایت/جور تو بی محابا ناز تو بی نهایت/از طره تو کاسد عنبر در این نواحی/وز خندۀ تو ارزان شکر درین ولایت/از دست برد شوقت سر رشتۀ صبوری/در هم شکست عشقت سر پنجۀ کفایت/با عاشقان بیدل جور تو بی محابا/با بیدلان مسکین طبع تو بی عنایت/شّکر در آب ریزی و آب شکر بریزی/در مصر اگر حدیثی زان لب کنی روایت/ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و قادر/گر می کشی به زاری ور می کنی حمایت/سوی عماد بیدل می کن نظر که شاید/گر جانب گدا را شاهی کند رعایت.

 

شیخ کمال خجندی در این مجلس گوید:

ای ابتدای دردت هر درد را نهایت/عشق تو را نه آخر شوق ترا نه غایت/ذوق عذاب تا کی بیگانه را چشانی/از رحمت تو ما را هست این قدر شکایت/در ماجرای عشقت علم و عمل نگنجد/آنجا که قصۀ تو است چه جای این حکایت؟/در پیش دانش تو چون طفلِ راه، نادان/پیران با کرامت مردان با ولایت/کُنه تو نی نبی را معلوم و نی ولی را/معلوم این قدر شد از جبرئیل و آیت/گر دفتر حدیثم پرخون دل نبودی/این گفته ها نکردی در هر دلی سرایت/دانی کمال چون رست از تیره روزگاران/سر بر زد آفتابی از مشرق عنایت.

 

خواجه سلمان ساوجی (709-778 قمری) می فرماید:

هر آن حدیث که از عشق می‌کند روایت/خلاصه سخن است آن و مابقی است حکایت/جهان عشق ندانم چه عالمی است کانجا/نه مهر راست زوال و نه شوق راست نهایت/بیا بیا که همه چیز راست حدّی و ما را/ز حد گذشت فراق و رسید شوق به غایت/برفت کار ز دست و رسید عمر به پایان/بیا و مرحمتی کن که هست وقت رعایت/ولایت دل و چشمم سیاه شد قدمی نه/درین سواد ز مردم بپرس حال ولایت/توام ز چشم فکندی و من فتادۀ چشمم/ز چشم خود گله دارم ندارم از تو شکایت/به رنگ روی همی دانم آب چشم و برآنم/که رنگ و روی تو در آب دیده کرد سرایت/ تو پادشاهی و ما را که بنده‌ایم و رعیت/ز حضرتت نظرِ همت است و چشم عنایت/بداد جان و به جان در نیافت وصل تو سلمان/که این معامله موقوف دولت است و هدایت.

***

در دیوان حافظ غزلی مشهور وجود دارد که بنا بر دلایل و قراین مستحکم بسیار، آنرا در کنایت و مزمت شاه نعمت الله ولی و نقد به دعاوی کرامات وی سروده است.

حافظ می فرماید:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند/آیا بُوَد که گوشهٔ چشمی به ما کنند/دَردَم نهفته بِه ز طبیبانِ مدعی/باشد که از خزانهٔ غیبم دوا کنند/معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد/هر کس حکایتی به تَصَّور چرا کنند؟/چون حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی است/آن بِه که کارِ خود به عنایت رها کنند/بی معرفت مباش که در من یزیدِ عشق/اهلِ نظر معامله با آشنا کنند/حالی درونِ پرده بسی فتنه می‌رود/تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند/گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار/صاحبدلان حکایتِ دل خوش ادا کنند/مِی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب/بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند/پیراهنی که آید از او بویِ یوسفم/ترسم برادران غَیورش قَبا کنند/بگذر به کویِ میکده تا زُمرِهٔ حضور/اوقاتِ خود ز بهر تو صرفِ دعا کنند/پنهان ز حاسدان به خودم خوان که مُنعِمان/خیرِ نهان برایِ رضایِ خدا کنند/حافظ دوامِ وصل میسّر نمی‌شود/شاهان کم التفات به حالِ گدا کنند.

بر این اساس مطابق با گزارش تاریخی «محمد مفید بن محمود بافقی5» و سایرین در احوال «نعمت الله ولی» که با کمی ساده نویسی در اینجا منعکس می گردد؛ «درویشی در راه به خاطر گذرانید که ای کاش حضرت سید نعمت الله روزی چند در صحبت حضرت سید حسن توقف می فرمود تا ما از عمل کیمیا بهره ور گردیده و از صعوبت فقر و فاقه خلاص می گشتیم، چون به خدمت آن حضرت بازگشت، بر ضمیر منير حضرت ولایت منزلت آنچه بخاطر درویش رسیده بود هویدا گردید. سنگ پاره ای از زمین برداشته پیش درویش انداخت و فرمود که این سنگ را نزد گوهر فروش ببر و بپرس که قیمت این سنگ چند است و چون قیمت معلوم کنی از جواهر فروش آنرا گرفته و باز آور.  چون درویش آن سنگ را به نظر جوهری بُرد، جواهر فروش پاره ای اعلی دید که در عمر خود مثل آن ندیده بود. قیمت آن لعل را هزار درم کرد و درویش آنرا باز گرفته به خدمت حضرت شاه نعمت الله آورد. آن حضرت فرمود تا آن سنگ لعل شده را صلابه ساخته (یعنی سائیدن) و شربت نمود و هر درویشی را قطره ی چشانید و این غزل فرمود:

ما خاک راه را بنظر کیمیا کنیم/صد درد را بگوشه چشمی دوا/در حبس صورتیم و چنین شاد و خرميم/بنگر که در سراچه معنی چها کنیم/رندان لااَبالی و مستان سر خوشیم/هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم/موج محيط و گوهر دریای عزّتیم/ما ميل دل به آب و گل آخر چرا کنیم/در دیده روی ساقی و در دست جام می/باری بگو که گوش بماقل چرا کنیم/ما را نفَس چو از دم عشق است لا جرم/بیگانه را به يك نفسى آشنا کنیم/از خود برآ و در صف اصحاب ما خرام/تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم.

نعمت الله در جای دیگر می گوید:

آمد ندا از لامکان که ای سیّد آخر زمان

پنهان شو از هر دو جهان تا بر تو خود پیدا کنم

حافظ نیز در بیتی می فرماید:

معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشد

هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟

به نظر می آید که خبر این تعارض مشهور بین خواجه حافظ و نعمت الله در قرن هشتم به اقصی نقاط ایران رسیده است و در برخی از شاعران معاصرآنها نیز اثر کرده و لاجرم ایشان را به یک مجلس استقبالی مهم وارد کرده است.

کمال قاشانی در ابیاتی که در معنا به تأیید حکایت فوق الذکر نزدیک است در این مجلس می گوید:

شاهان چو التفات به حال گدا کنند /آن التفات خاص ز بهر خدا کنند/صاحب سعادتان که گزارند کار عشق /در حق بندگان ز عنایت چه ها کنند؟/بر خاکیان چه باشد اگر سایه افکنند /خورشید طلعتان که جهان پر ضیا کنند/حکم روان چو هست سلاطین ملک را /واجب بود که حاجت مردم روا کنند /آنها که هست مرهم دلها به دستشان /شاید که خستگان بلا را دوا کنند /عیسی دمان وقت چه باشد که از نفس /احیای کُشتگان خدنگ قضا کنند /یاران که می زنند دم از همت بلند /تقصیر در رعایت یاران چرا کنند؟/یاری چو بی غرض بود و مهر بی غرض/در کوی دوست سر چه بود جان فدا کنند /پشت شکستگان چه بود گر شود درست/چون روی دل به صدر رفیع شما کنند؟/بر حال عاجزان بلا دیده رحم کن /تا از صمیم دل شب و روزت دعا کنند /مسکین کمال، منتظر وصل تا به کی؟/خوبان عجب که وعده خود را وفا کنند.

کمال خجندی با کنایه به درد عشق، مصرع اول غزل حافظ را در مقطع غزل خود تضمین می کند در این مجلس می گوید:

آنجا که وصف گیری آن دلربا کنند/از مشک اگر کنند حدیثی خطا کنند/گر کام اوست ریختن خون عاشقان/آن به که کامش از دل شیدا روا کنند/بیهوده رنج می برد از دست ما طبیب/این درد عشق نیست که آن را دوا کنند/ما را نظر به روی تو بر خط و خال نیست/صاحبدلان نظارۀ صنع خدا کنند/بر گفته کمال فشانند زر چو آب/آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند. 

شاهزاده جهان ملک خاتون اینجو (در گذشته بین سنوات 784 تا 795) برادر زاده شیخ أبو اسحاق در این مجلس می فرماید:

درد دل مرا چو اطبا دوا کنند/درمان درد ما لب لعل شما کنند/بیچارگان شوق که بینند روی او/این بس بود ز دور که او را دعا کنند/شاهان چو در گذار ببینند خسته ای/از روی مرحمت نظری بر گدا کنند/آنان که سکّه ی غم عشقش همی زنند/شاید که خاک را به نظر کیمیا کنند/خاک کف سمند ترا در دو چشم جان/صاحب دلان ز بهر دوا توتیا کنند/یارب چرا ز وصل ببستند در به ما/باشد که هم ز لطف، در بسته وا کنند/کام دلم در آن لب چون نوش دلبرست/زآن لب مگر مراد جهانی روا کنند.

نسیمی حلبی (747-807 هجری) در این مجلس می گوید:

آنجا که وصف سرو گل اندام ما کنند/جانها به جای جامه به بویش قبا کنند/آنان که یافتند اثر کیمیای فضل /مس را به التفات نظر کیمیا کنند/ای خسته ای که بی خبر از درد دوستی/بی درد، فکر کن که تو را چون دوا کنند/بگذر ز کبر و رو به درش کن که بی ریا/مردان راه، رو به در کبریا کنند/ای در هوای مهر تو هر ذره جوهری/کز جسم پاکش آینۀ جم نما کنند/ارزان بود به جان عزیز تو یک نفس/وصل تو را به هر دو جهان گر بها کنند/روی تو را به چشم حقیقت ندیده اند/آنان که نفی دیدن حسن خدا کنند/چشمی که لوح چهره نشوید ز نقش غیر/کی با خیال روی تواش آشنا کنند/خاک در تو گوهر کحل بصیرت است/روحانیان از این شرفش توتیا کنند/خون در میان چشم و دل ما فتاده است/کو مجمعی که پرسش این ماجرا کنند؟/جان پرورند هر نفس از بوی روح بخش/در مجلسی که شعر نسیمی ادا کنند. 

محتمل است که خواجه عبید زاکانی (وفات 771-772 هجری) در وزن و قافیت مشابه با غزل نعمت الله ولی؛  در بند ذیل از یک ترکیب بند، نظر به نعمت الله داشته است. عبید می گوید:

آن به که روز عید به می التجا کنیم/عیش گذشته را به صبوحی ادا کنیم/با پیر می فروش برآریم خلوتی/یک چند خانقاه به شیخان رها کنیم/از صوت نای و نی بستانیم داد عید/وز چنگ و عود کام دل خود روا کنیم/هر خستگی که از رمضان در وجود ماست/آنرا به جام بادهٔ صافی دوا کنیم/چون وقت ما خوشست به اقبال پادشاه/بر پادشاه مغرب و مشرق دعا کنیم.

اگر شعر عبید کنایتی به شعر نعمت الله داشته باشد، این بدان معنی است که نعمت الله داعیۀ کرامت تبدیل خاک به گوهر در شعر چالش برانگیز خود را در آوان چهل سالگی اش مطرح کرده است. زیرا او بین سالهای 731 و 732 هجری متولد شده و عبید در سنوات 771 الی 772 چشم از جهان فرو بسته است.

***

نکتۀ مهم دیگری که در دیوان کمال کاشانی قابل توجه و تأمل است وجود غزل مشهوری است که همگان آنرا در دیوان حافظ دیده و به نام خواجه حافظ می شناسند. غزل مذکور بدین شرح است:

خیالِ رویِ تو در هر طریق همره ماست/نسیم موی تو پیوندِ جانِ آگه ماست/به رغم مدعیانی که منع عشق کنند/عیار چهرهٔ تو حجت موجه ماست/نگر که سیب زنخدان تو چه می‌گوید/هزار یوسف مصری فتاده در چَهِ ماست/اگر به زلف سیاه تو دست ما نرسد/گناه بخت پریشان و دست کوته ماست/به حاجبِ درِ دولت سرایِ خاص بگو/فُلان ز گوشه نشینانِ خاکِ درگهِ ماست/اگر به سالی، روزی دری زند بگشای/که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست/ به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است/همیشه در نظرِ خاطرِ مرفه ماست.

غزل به وجه فوق که فاقد تخلص «کمال» است تنها در صفحه 240 (به روقم دستنویس در مرکز هامش برگه) مجموعۀ کتابخانه کوپرلو ترکیه به مشخصات فوق الذکر کتابت گردیده و در نسخۀ همزاد دوم در کتابخانه حمیدیه این شعر در بخش اشعار کمال قاشانی وجود ندارد. بعبارت دیگر مصحح ارجمند در کتاب چاپی این غزل را از منبعی یگانه و منفرد در دیوان مذکور منعکس کرده است. بعدها دکتر محمد رضا ضیا در مقاله ای با عنوان «غزلی الحاقی در دیوان حافظ» ضمن برخی تحلیل های زیبایی شناختی و اجتهادی چنین نتیجه گرفته اند که این غزل به احتمال زیاد از حافظ نیست و متعلق به کمال کاشانی است. ایشان همچنین در مقاله خود بیان داشته اند که در هر دو نسخۀ خطی موجود از کمال که منبع دیوان چاپی او در کتابخانۀ مجلس است این غزل ثبت شده است7.

اما اینجانب، نگارندۀ این سطور پس از آنکه با مشقت بسیار منبع دوم یعنی نسخۀ حمیدیۀ ترکیه را یافتم، شعر فوق الذکر را در این کتاب ندیدم و لذا این غزل به نام کمال الدین قاشانی تا به امروز تنها در یک منبع منفرد و یگانه به شرح بالا قابل مشاهده است. اما در بین نسخ خطی معتبر دیوان حافظ؛ نسخه شماره 12770 کتابخانه ابوریحان بیرونی تاشکند در ازبکستان که در سنۀ 803 هجری قمری نوشته شده است، هشت سال قبل از نسخۀ کوپرلو این غزل را به نام حافظ ثبت کرده. بنابراین از نظر علمی در شرایط وجود این سند اقدم در غزل مورد بحث ما به نام حافظ، اعتباری بر سند متأخری که هشت سال بعد آنرا به نام شاعر دیگری (کمال کاشی) منعکس کرده است مترتب نخواهد بود.

لازم به ذکر است که در این نسخۀ کتابخانه کوپرلو 35 غزل از حافظ نیز توسط همان کاتبی که اشعار کمال را استنساخ کرده است در هامش و مرکز أوراق پایانی کتاب نوشته شده و از آنجائیکه این نسخه یک جُنگ یا مجموعۀ نظم و نثر از شاعران و نویسندگان گوناگون است بعید نیست که کاتب در آن دچار خطای سهوی در وارد کردن این غزل حافظ در بخش غزلیات کمال شده باشد. لذا از نظر نگارندۀ این سطور؛ تا زمانی که منبعی قدیم تر از نسخه سنۀ 803 دیوان حافظ در منابع شاعر مقابل یعنی کمال کاشانی از این غزل یافت نشود هرگز نمی توان قاطعانه آنرا الحاقی و مجعول بر دیوان حافظ دانست.

***

صرف نظر از این مباحث، کمال کاشانی در موارد مهم و بسیار دیگری نیز اشعاری در تعاقب و همسویی با اشعار خواجه حافظ شیرازی در دیوان خویش دارد که به برخی از آنها در این مقام اشارت می گردد.

کمال قاشانی راست:

مرا هوای فرات است و دجلۀ بغداد/بَسَم هوای مصلی و آب رکناباد/درین دیار دل شاد نادر است ولیک/در آن مقام نیابی کسی مگر دلشاد/در این دیار همه ساکنان چو نی در بند/در آن دیار همه سروران چو سرو آزاد/چو باد با تن بیمار، اوفتان، خیزان/روان شویم ازین شهر و هرچه بادا باد/غریب مانده ام اینجا نه راه پیش و نه پس/بدین طریق کسی در جهان غریب مباد/به سر روم ز پی کوی یار اگر زین پیش/به پای رفتنم آن جایگاه دست نداد/ز پیش دیدۀ خونینِ اشکبار کمال/دمی جدا نشود نقش دجلۀ بغداد.

حافظ راست:

شراب و عیش نهان چیست، کارِ بی‌بنیاد/زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد/گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن/که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد/ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ/از این فسانه هزاران هزار دارد یاد/قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش/ز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد/که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟/که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟/ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز می‌بینم/که لاله می‌دمد از خونِ دیدهٔ فرهاد/مگر که لاله بدانست بی‌وفاییِ دهر/که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد/بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم/مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد/نمی‌دهند اجازت مرا به سِیرِ سفر/نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد/قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ/که بسته‌اند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد.

باز حافظ فرماید:

معاشران گره از زلفِ یار باز کنید/شبی خوش است بدین وصله اش دراز کنید/حضورِ خلوتِ اُنس است و دوستان جمعند/وَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنید/رَباب و چنگ به بانگِ بلند می‌گویند/که گوشِ هوش به پیغامِ اهلِ راز کنید/به جانِ دوست که غم پرده بر شما نَدَرَد/گر اعتماد بر الطافِ کارساز کنید/میانِ عاشق و معشوق فَرق بسیار است/چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید/نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف است/که از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید/هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق/بر او نَمُرده به فتوایِ من نماز کنید/وگر طلب کند اِنعامی از شما حافظ/حَوالَتَش به لبِ یارِ دلنواز کنید.

کمال کاشی فرماید:

بگو به گوشه نشینان که رو به راه کنید/ز مال دست بدارید و ترک جاه کنید/به گردن من اگر عاشقی گناه بُود/کدام طاعت ازین به، همین گناه کنید/به کوی باده فروشان روید عاشق وار/بنای توبۀ بی اصل را تباه کنید/به آب باده بشویید روی دفتر علم/به میل عشق رخ عقل را سیاه کنید/برون ز خلوت خود خلوتی نمی بینید/جهان بسی است به هر گوشه ای نگاه کنید/به کام دل برسید ای مسافران عزیز/گر التجا به شاه دین پناه کنید/به یک مقام مباشید سال و سالها ساکن/نظر به منزلت مهر و قدر ماه کنید/چو وقت خوش بود ای دوستان برای کمال/اگر کنید دعایی به صبحگاه کنید.

لازم به توضیح است که این غزل را نیز برخی از کاتبان متقدم و مصححان متأخر به اشتباه در دیوان شیخ کمال خجندی وارد کرده اند.

حافظ می گوید:

به دورِ لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش/به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا می‌باش/نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن/سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا می‌باش/چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند/بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا می‌باش/گَرَت هواست که چُون جَم به سِرِّ غیب رَسی/بیا و همدمِ جامِ جهان نما می‌باش/چو غنچه گرچه فروبستگی است کارِ جهان/تو همچو بادِ بهاری گره گشا می‌باش/وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی/به هرزه طالبِ سیمرغ و کیمیا می‌باش/مریدِ طاعتِ بیگانگان مشو حافظ/ولی معاشرِ رندانِ پارسا می‌باش. 

کمال قاشانی در غزلی نزدیک به شعر فوق و لبریز از مضامین کلی دیوان حافظ می فرماید:

من باده می خورم چه کنم گو حرام باش/زاهد برو تو در پی ناموس و نام باش/خواهی که برخوری دو سه روزی ز عمر خویش/در میکده نشین و حریف مدام باش/بگذار راه کعبه و بتخانه قبله ساز/از ننگ و نام بگذر و با چنگ و جام باش/زهد ریا و فسق نهانی نه کار توست/ای ناتمام در همه کاری تمام باش/خواهی که پیش زنده دلان محترم شوی/در میکده مجاور بیت الحرام باش/ما منکریم معرفت خاص و عام را/تو در پی شناختن خاص و عام باش/شیراز جای مردم صاحب کمال نیست/هان ای کمال عازم دارالسلام باش.

حافظ می فرماید:

در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازم/حاصلِ خرقه و سجاده، روان دربازم/حلقهٔ توبه گر امروز چو زُهّاد زنم/خازنِ میکده فردا نَکُنَد در، بازم/ور چو پروانه دهد دست، فَراغِ بالی/جز بران عارضِ شمعت نَبُوَد پروازم/صحبتِ حور نخواهم که بُوَد عینِ قُصور/با خیالِ تو اگر با دِگری پردازم/سِرِّ سودایِ تو در سینه بماندی پنهان/چشمِ تَر دامن اگر فاش نکردی رازم/مرغ سان از قفسِ خاک هوایی گشتم/به هوایی که مگر صید کُنَد شهبازم/همچو چنگ ار به کناری ندهی کامِ دلم/چون نی آخر ز لبانت به دمی بِنْوازم/ماجرایِ دلِ خون گشته نگویم با کس/زانکه جز تیغِ غمت نیست کسی دَمسازم/گر به هر موی، سری بر تنِ حافظ باشد/همچو زلفت همه را در قدمت اندازم. 

با امعان نظر در بیت آخر غزل حافظ در فوق، کمال کاشی در مطلع و ادامت غزل خویش می فرماید:

آمدم باز که سر در قدمت اندازم/سر چه باشد که درین واقعه جان دربازم/بدرم پردۀ جان تا بشود عقل یَباب/بشکنم حُقّۀ دل تا به در افتد رازم/چند افسرده توان بود برِ شمع رخت؟/وقت آن است که سر تا به قدم بگدازم/گر چو شمعم بکشی زندگی از سر گیرم/ور چو چنگم بزنی با زدنت دمسازم/گفته ای حال تو آن به که به خود پردازی/من به خود نیستم ای جان که خود پردازم/عاشق و مستم و بیچاره ترین همه خلق/چون کمال دگرم نیست بدین می نازم/جز تو کس نیست که باشد ز کمالش خبری/کار او با نظر لطف تو می اندازم.

***

در نتیجۀ تمامی این اشعار و توضیحات پوشیده نمی ماند که کمال الدین قاشانی شاعر مهم اما مغفول مانده ای از ادوار پس از خویش تا به امروز است. هیچکدام از دو دیوان شناخته شده موجود از وی در ترکیه به شمارگان فوق الذکر؛ دواوین جامع و کامل او نیستند و کاتب منتخبی از دیوان وی را در بخش های خالی حاشیه یا مرکز أوراق مجموعه های مورد اشارت در سنۀ 811 وارد کرده است. در سایر جُنگ ها و بیاض های شناسایی شده نیز که شعری از کمال کاشانی در آنها ثبت و ضبط شده، تعداد اشعار وی بسیار ناچیز است. اما از آنجائیکه سلوک فکری و حکمت نهفته در کلام وی بسیار عمیق و نزدیک به اندیشۀ بزرگانی چون خواجه حافظ شیرازی است بی گمان می توان گفت که کمال کاشی در مراودات شعری و ادبی با نامداران فرهنگ و سیاست قرن هشتم هجری و در تأثیر و تأثر متقابل با ایشان بوده است. لذا بذل توجه بیشتر به وی توسط محققان ادبی، حافظ پژوهان و به طور کلی جمیع اهالی فرهنگ، تحقیق و دانشگاه اهمیّتی به سزا دارد.

بر این اساس جستجو برای یافتن دیوان کامل او در کتابخانه های  سراسر جهان، تصحیح مجدد و تجدید چاپ آن به صورت کتابی مستقل و علیحده از ضروریات پژوهشی است که در نهایت منجر به شناخت بیشتر ما از اتمسفر فرهنگی و تاریخی حاکم بر ایران قرن هشتم هجری خواهد شد. لازم به ذکر است که در دیوان ناقص بر جای مانده از او به جز آنچه در بالا بدان پرداخته آمد؛ حضور وی در سایر مجالس استقبالی مشهود و تأثیرات متقابل بین او، حافظ و  سایر شاعران معاصرش بسیار عمیق و فراوان است به طوریکه می توان کمال قاشانی را نیز مانند نامداران و بزرگانی چون عبید زاکانی، سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی، ناصر بخارایی، شاه شجاع مظفری، سلطان احمد بغدادی، جلال طبیب شیرازی و غیره در زمره افراد جریان ساز فرهنگی یا از اعضای مؤثر جمعیّت فرهنگسازان قرن هشتم هجری تلقی کرد. در پایان به جهت رعایت قاعدۀ ایجاز بدون ذکر اشعار یا مضامین مشابه دیگر شاعران معاصر با کمال به انعکاس چند غزل مهم از وی برای ختم این مقالت بسنده و خوانندگان ارجمند را برای یافتن حلقه های ارتباطی او به دیوان حافظ و سایر شعرای قرن هشتم هجری ارجاع می نمایم.

کمال کاشی راست:

ای دل حکایت غم خود با صبا بگو/با یار آشنا سخن آشنا بگو/چون بگذری به منزل یار ای نسیم صبح /از روی لطف شمه ای از حال ما بگو/سوزی که هست در دل من شرح آن بده/ حالی که رفت بر تن این مبتلا بگو/تا کوه در خروش و فغان آید از غمم /رمزی ز درد محنت من با صبا بگو/القصه مجملی ز تفاصیل درد من/گر باشدت مجال سخن ای صبا بگو/چو بشنوی جواب کمال از کمال لطف/لفظا به لفظ هر چه شنیدی بما بگو.

***

ترک ناموس و ننگ خواهم کرد/خرقه از باده رنگ خواهم کرد /چشم بر روی یار خواهم داشت /گوش با عود و چنگ خواهم کرد /تا شوم جمع از این پریشانی /زلف یاری به چنگ خواهم کرد /از دهانش حدیث خواهم گفت /روزی خویش تنگ خواهم کرد /هر سری کز شراب عشق تهی است /چاره او به سنگ خواهم کرد /به شتابی تمام در پی عیش /ترک ناموس و ننگ خواهم کرد /که ندانم که در جهان مجاز /تا چه مدت درنگ خواهم کرد /تا شود ساده دل درون کمال/خالی از صلح و جنگ خواهم کرد.

***

گر رسد درد من خسته به درمان چه شود؟/ ور شود مشکل این دلشده آسان چه شود؟/به مشام من بیمار به یاری صبا /گر رسد بوی شمایی ز گلستان چه شود؟/وگر آن گنج روان بهر تفقد نفسی/بنهد پای درین کلبه احزان چه شود؟/گر به یعقوب رسد مژده یوسف چه زیان؟/ور رسد قصه موری به سلیمان چه شود؟/بعد ازین ظلمت و لب تشنگی ای خضر زمان/گر خورم شربتی از چشمه حیوان چه شود؟/ خبر غربت و تنهایی آدم یا رب/گر ملایک برسانند به رضوان چه شود؟/ور دعای سحرىِ منِ مسكين فقير/برسانند ز اخلاص به سلطان چه شود؟

***

عاشق کند مشاهده حق ز روی یار/ یاری چنین طلب کن و عشقی چنین بیار/ بیچاره عاقلان که ندارند درد عشق /مشغول گشته اند به تضییع روزگار /گر نیست در درون تو سوزی بسان شمع /باری برای روی و ریا اشککی ببار /تو جان خود به خود نتوانی نگاه داشت /دلدار خود بجوی و روانی بدو سپار /چون صبح در هوای تو جان می دهم به صدق /با همدمی چنین به صفا، هم دمی بر آر /گویی که کشتگان محبت نمرده اند/می میرم از برای تو روزی هزار بار/بویی چو برده ای به گلستان معرفت/زنهار ای کمال قناعت مکن به خار.

***

نخواهم بیش از این از خلق راز خویش پوشیدن/نمی آید ز من کاری به غیر از باده نوشیدن /اگرچه دیدن خوبان همه عین بلا باشد/به هر صورت که می بینیم دیدن به ز نادیدن/دل و دین را به درویشی ببخشیدم به درویشی/بیاموزید ای شاهان از این درویش بخشیدن/اگرچه عشق ناگاهان به خاطرها فرود آید/ ولیک او را به مدتها به جان بایست ورزید/ نصیحت گو اگر پندی دهد سهل است گو میگوی/زبان او و آن گفتار، پند ما و نشنیدن/فلک کو هر زمان می گردد از اوضاع بی حاصل/نخواهد مرکز خاکی ز وضع خویش گردیدن /کمال خسته خاطر را خوش آید صبحدم نالش/بلی خوش باشد از عاشق به وقت صبح نالیدن.

***

شد ز دست من چنین زیبانگاری چون کنم؟/ نیست در دستم عنان اختیاری چون کنم؟/در همه احوال او بودی که بودی غمگسار/این زمان جز غم ندارم غمگساری چون کنم؟/دوستان گویند هان تدبیر کار خویش کن /من ز كار افتاده اموتدبیر کاری چون کنم؟/ در میان ما حدیثی چون نرفت او را چه رفت؟/ هر کسی گوید حدیثی از کناری چون کنم؟/هیچ بارم بر تن و جان این چنین باری نبود/آخر ای یاران همی گویید باری چون کنم؟/وعده دیدار فرمود است و بر امید آن/می کشم ناچار و ناکام انتظاری چون کنم؟/هر کسی گوید فلانی بیدل و بی دین شده است/من چنین گشتم که می گویند آری چون کنم؟/یک زمان بی او بماندم صد خجالت می برم/ وای اگر بی او بمانم روزگاری چون کنم؟/در چنین حالت ز یاران چشم یاری داشتم/چون ندیدم یاوری از هیچ یاری چون کنم؟

***

بده ساقی مئی گر هست باقی/و حدد بالحمى عند التلاقي/اذا هبت صبا من أرض نجد/بريد اليك الشوقى و اشتياقي/مرا بر آتش دوزخ نشاند/هبوب ريح من صوب العراقی/بزن آبی برین آتش که از شوق/فؤاد في التهابی و احتراقی/چگویم با تو حال خود چه گویم/ الأقى من فراقك ما الأقى/تو دائم بوده ای در لذت وصل/فكيف يحّس الام الفراقی/کمال ار بار دیگر توبه بشکست/فلا تنكر فقد قال العراقی/عراقی بار دیگر توبه بشکست/ألا فاشرب على حسن الوفاقِ/ به عزم خسرو شیرین شمایل/ادر کاس رطلاً و مرا المذاقى/اویس بن حسن شاه جوان بخت/که بادا ملک او تا حشر باقی.

***

در مذهب کمال که جویای جاه نیست /ترک صلاح و زهد ریایی گناه نیست/ خواهی که عشق بازی و نازی به جاه خود/سودا مپز که درد محبت به جاه نیست/دانی چه گفت سوسن آزاده در چمن ؟/دور گل است توبه شکستن تباه نیست /از مشرق پیالۀ لاله به مهر گل /صبح طرب دمید و تو را انتباه نیست/ ما را که لاابالی و بی باک و عاشقیم/ترسی ز میر و شحنه و خونی و شاه نیست/روز قیامتم چو بپرسند از این گناه /خوشتر ز چشم مست توام عذر خواه نیست /باری طواف میکده میکن کمال وار/چون در حریم کعبۀ اسلام راه نیست.

***

جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذرد/گرچه مشکل می نماید لیکن آسان بگذرد/چشم یعقوب از نسیم پیرهن روشن شود /بر سر یوسف بلای چاه و زندان بگذرد/هیچ حالی را ثباتی نیست بی صبری مکن /چون شب هجرت سرآید روز هجران بگذرد /شاخ امیدت شود سرسبز و روی عیش سرخ /باز در جوی مرادت آب حیوان بگذرد/در غم و شادی بباید ساختن با روزگار /زانکه از دور زمان هم این و هم آن بگذرد/ تازه گردد باغ عیش از اعتدال روزگار/ بوی جانبخش بهار آید زمستان بگذرد/ای کمال از غربت و حرمان مشو غمگین که زود/محنت غربت نماند ذل حرمان بگذره.

***

پرکن قدحی می که در این دور چنین به /یکسر خوشی از سلطنت روی زمین به/ای متقیان جای شما خلد برین است/یاری بر ما دیدنش از خلد برین به /یا باده مخور یا چو خوری خانه برانداز /کانکس که خورد باده خرابات نشین به/هر کو نخورد باده صافی و خورد غم /او را بگذارید در آن غم که غمین به /مطرب چو زنی ساز طرب راه حزین زن/کز بهر غریبان چو ما صوت حزین به /از تو نظرم بس اگرم دنیی و دین است/زانروی که آن یک نظر از روی زمین به/گر مدعیی منکر رندی کمال است/هم عاقبت الأمر بداند که چنین به.

***

ذکر جمیل، دعای خیر و ادای خدمت بر دوستان در غیبت ایشان از هر چیز اولی تر است و این نگارنده در انتهای سخن بر خویشتن فرض می داند که از جهت مهروزی، سخاوت و همیاری دوستان و دانشمندان ارجمندی که در مسیر نگارش این تحقیق از بذل منابع نادر خطی و کرم در حق این بندۀ حقیر دریغ نورزیدند؛ مراتب قدردانی و امتنان قلبی خویش را اظهار نماید. در این راستا آقایان دکتر بهروز ایمانی و استاد محمود نظری در کتابخانه شریف مجلس، استاد بانو فریبا حری در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، دکتر مهرداد چترآیی عزیز آبادی در سپاهان، جناب آقای سید محمد تقی حسینی در ترکیه و در نهایت جناب آقای دکتر سید محمد صادق سجادی در طهران در زمرۀ اکابر و اعاظمی هستند که اگر عنایت ایشان از راه لطف شامل بر حال این قلم فقیر نبود، این گزارش هرگزغنا و فرجامی نمی یافت.

که باشد تا سپهر پر ز رحمت

کند ما را اجابت بر دعایی

......................................................

1- «عضد» شاعری ناشناخته و البته درجه دوم در قرن هشتم هجری است (716 -795) که مراودات ادبی و استقبالی مهمی با سایر بزرگان این قرن نظیر حافظ دارد. این عضد را نباید با جلال عضد یزدی دیگر شاعر قرن هشتم یگانه پنداشت. دیوان عضد در سال 1389 به اهتمام آقای علیرضا قوچه زاده توسط کتابخانه مجلس از روی نسخۀ کتابخانه عارف الحکمة مدینه به چاپ رسیده است. این نگارنده در بخش آخر نسخۀ خطی مجموعۀ دواوین شماره 5149 کتابخانه نورعثمانیه ترکیه نیز که به تاریخ سنه 801 قمری استنساخ گردیده است، نسخه ای از دیوان وی را دیده و بررسی کرده ام. غزل ذیل به روایت از نسخه نورعثمانیه از اوست. به نظر می رسد که او در این غزل به وجهی سست به تضمین و استقبال حافظ رفته: ((ای هدهد صبا به سبا می فرستمت/بنگر که از کجا به کجا می فرستمت/این مهرنامه را برسان هم به مهر من/با هیچکس مگو که چرا می فرستمت/از گرد  خاک راه نگاه دار نامه را/از بهر آن ز راه هوا می فرستمت/بلقیس عهد را بگو از جان نازنین/هرصبحدم سلام و دعا می فرستمت/ای دل بساز که بهر خلاص جان/همراه پیک باد صبا می فرستمت/صافی چو مهر باش و مبر ذرۀ ریا/چون پیش آفتاب صفا می فرستمت/گفتم که تحفه ای بفرستم به دست تو/عذرش بخواه که از سر و پا می فرستمت/با ما حکایتی به شب وصل گفته بود/نفرستمت مگر به سوی خیر زلف او/ور می فرستمت به ختا می فرستمت/از دست دیده عضد در بلای اوست/خاص از برای دفع بلا می فرستمت)).

2-در اوان قرن هشتم هجری شاعری منقبت سرا به نام کمال‌الدین حسن بن محمود کاشی آملی می زیسته که دیوان مستقل وی تحت عنوان دیوان حسن کاشی به کوشش سید عباس رستاخیز در کتابخانۀ مجلس به سال 1389چاپ شده است. شباهت نام وی با کمال کاشانی (قاشانی) نباید موجب خطای یگانه پنداشتن این دو شاعر گردد.

3-این اختلاط اشعار شعرای همنام در موارد دیگر نیز مشاهده می گردد. مثلاً در دواوین جلال طبیب شیرازی، جلال عضد یزدی و جلال خوافی. برای توضیح بیشتر بنگرید به مقاله ای از این نگارندۀ حقیر با عنوان «حافظ و جلال طبیب در قرن هشتم هجری» در وادی ادبیات روزنامه اطلاعات  در دو بخش به تواریخ پنجشنبه 23 امرداد و پنجشنبه 30 امرداد سال 1399.

4- اضافه تشبیهی ((مجلسِ استقبال)) که نگارنده حقیراین سطور واضع لفظ آن می باشد سنتی است که از دیرباز میان شاعران مرسوم بوده و در آن  یک یا چند شاعر، متأثر از شعر شاعری متقدم یا معاصر با خویش در اسلوب، اوزان، قوافی، ردیف و مضامین مشابه یا بسیار نزدیک، شعر تازه ای را در استقبال از شعر دیگران می سرایند. برای توضیحات بیشتر بنگرید به مقاله دیگر من؛ در وبگاه دایرة المعارف بزرگ اسلامی  با عنوان« ضیافت شعرا به تسبیب سعدی».

www.cgie.org.ir/fa/news/268323

5-رجوع شود به صفحه 157 از رسالۀ دوم از کتاب «مجموعه در ترجمۀ احوال شاه نعمت الله ولی کرمانی» که ایرانشناس فرانسوی ژان اوبن (Jean Aubin) در بخش ثانی آن، فصلی گزیده از کتاب «جامع مفیدی» تألیف محمد مفید مستوفی یزدی (وفات بعد از سنه 1091 هجری) را که در بیان احوال نعمت الله ولی و اولاد اوست را به اهتمام انجمن ایرانشناسی فرانسه در تهران در سال1361 منتشر کرده است. نسخه خطی این کتاب نیز به شماره 49034-10درکتابخانه مجلس محفوظ است.

 

6-درچاپ سنگی تذکرۀ صبح گلشن تالیف سید علی حسن خان بهوپالی متخلص به سلیم که در سنه 1295 قمری در صفحه 333 از شاعری به نام کمال میرزا کمال الدین قاشی نام رفته که در محاصره اصفهان چشم از جهان فرو بسته است. این کمال البته کمال کاشانی ما در این مقاله نیست.

7- ضیا- محمد رضا- غزلی الحاقی در دیوان حافظ - فصلنامه جستارهای ادبی دانشگاه آزاد واحد تهران شمال- صفحه 20- سال نهم زمستان 95 و بهار 96 شمارگان پیاپی 33 و 34

نشر دهید - Share By

با سلام و احترام بدین وسیله به استحضار می رسانم که زین پس امکان امضای وکالتنامۀ وکیل رسمی دادگستری برای اقامۀ دعاوی حقوقی، کیفری و امور ثبتی ایرانیان در دفاتر حافظ منافع یا کنسولگری های ایران در سرتاسر جهان به سهولت فراهم است و هموطنان محترم می توانند از طریق هماهنگی قبلی با وکلای رسمی پایه یک دادگستری که آشنا در  عرصۀ خدمات قضایی در سطح بین المللی می باشند در خواست ارسال وکالتنامه الکترونیک اقامه دعوی از سوی وی را جهت امضا به نزدیک ترین کنسولگری ایران به محل زندگی خود بنمایند.

در این راستا هم وطنان در خارج از ایران نیز می توانند با ثبت نام در وبگاه خدمات کنسولی وزارت امور خارجه  به نام «میخک» پس از هماهنگی لازم با وکیل خود بدون نیاز به حضور در ایران وکالتنامه اختصاصی اقامۀ دعوی را با حضور در کنسولگری های ایران در سرتاسر جهان امضا کرده و سپس وکیل ایشان در ایران به نیابت و وکالت از این گرامیان در محاکم کشور به انجام خدمت مورد نظر می پردازد.

www.mikhak.mfa.gov.ir

با تجدید احترام

سعید کافی انارکی

👈قبول دعاوی هم وطنان خارج از کشور

نشر دهید - Share By

با سلام و ادای شایسته ترین احترامات خدمت مخاطبین گرامی؛ فارغ از هرگونه هیاهو و بزرگ نمایی های رایج  و فریبندۀ تبلیغاتی در دنیای امروز لازم می دانم تا نکاتی چند را در خصوص معرفی کیفیت و شرایط اریۀ خدمات شغلی و وکالتی خویش به استحضار شما گرامیان برسانم.

این حقیر با بیش از ده سال سابقۀ وکالت دادگستری و حضور در پرونده های متعدد حقوقی، ملکی، جنایی و خانوادگی در سرتاسر ایران و همچنین سعادت تدریس ده سالۀ مبانی علم حقوق در دانشگاهای پیامنور؛ همواره مفتخر به عدالت خواهی و ستاندن حق موکلانم در پرونده های خُرد و کلان بوده ام و سوابق شغلی من گواهی از آن دارد. رعایت اخلاقیات شغلی یکی از مهمترین اصول بنیادین برای موفقیّت در شغل شریف وکالت است و این بندۀ سر تا پا تقصیر آنرا از اساتید نامداری آموخته ام. لذا همواره با پایندی عینی به اخلاق شغلی؛ تحت هیچ شرایطی در پرونده هایی که در آنها شانسی برای موفقیت وجود ندارد اعلام وکالت نخواهم کرد و در چنین مواقعی صریح و بی پرده به مراجعان محترم اعلام می نمایم که در پرونده شما، امیدی به ظفر و توفیق وجود ندارد. البته پوشیده نیست که در مواقعی نیز پیش بینی موفقیت یا عدم موفقیّت بسته اوضاع و احوال، شواهد و قراین و مستندات مستور ماندۀ طرفین تا روز دادرسی، کاملاً نسبی است و نمی توان به ضرس قاطع به کسی وعدۀ نصرت در دعوی را داد. در چنین مواقعی نیز وکیل موظف است تا با صبر و حوصله و زبان ساده و غیر فنی جوانب و زوایای مختلف پرونده را برای مراجعین خویش باز و ایشان را نسبت به این عدم قطعیت و احتمالات امر، کاملاً آگاه و روشن گرداند.

لازم به ذکر می دانم که یکی دیگر از مهمترین عوامل موفقیت های این حقیر در پرونده های گذشته آن است که در کمال تواضع و اجتناب از کبر به همراه جمعی از یاران و وکلای دانشگاهی هر هفته به صورت مستمر در فضای مجازی یا دنیای حقیقی در خصوص پرونده های بزرگ و پیچیده یکدیگر، به رایزنی و گفتگو در باب موضوعات مطروحه در محاکم پرداخته و به تبادل تجربیات و دیدگاههای علمی با یکدگر می پردازیم و جملگی نیک می دانیم که هیچیک از ما علامۀ دهر در اقیانوس بی کران دانش حقوق نیستیم. 

متأسفانه امروزه اغلب مشاهده می شود که برخی از عامۀ مردم تحت تأثیر فرهنگ کپیتالیستی و سود جویِ غالب، بیشتر جذب وعده های مطلقاً واهی، فریبنده و غیر علمی مدیران مغرور و پُر نخوت برخی مؤسسات حقوقی فاقد پروانه می شوند و بسان بیماری که از قبول لاعلاجیِ امراضش درمانده، بجای طبیب به دکّان هر عطار خوش لهجه و چرب زبانی بهر شفایی واهی پناه می جویند.

دست بر هم زند طبیب ظریف

چون خِرِف بیند اوفتاده حریف

خانه از پایبند ویران است

 خواجه در بند نقش ایوان است  

سعدی

به هر تقدیر در پایان این عریضۀ مختصر، معروض می دارم که بنده با امعان نظر در شرایط فوق الذکر آمادگی قبول پرونده های حقوقی کلان و پیچیدۀ شما عزیزان را در تمامی ایران، خاصه در تهران و استان سمنان دارم. در خصوص پرونده های جزایی در زمان حاضر تنها در موضوعات مهم امنیّتی، قتل، کلاهبرداری و جرایم سازمان یافتۀ اقتصادی که در وکالت آنها دارای سابقه و تجربه کافی هستم با پیش شرطِ خلل ناپذیرِ ((صداقت و بی گناهی موکل)) اعلام وکالت می نمایم و از پذیرش دعاوی خانوادگی از قبیل طلاق و مطالبۀ مهریه بنا بر دلایل شخصی معذورم.

به انتخاب شما برای مراجعه به دفاتر واقعی یا مجازی می توانید با اخذ وقت قبلی در روزهای کاری از ساعت 17 الی 21 با شمارۀ ذیل با بنده یا منشی محترم تماس حاصل بفرمایید. چنانچه خواستار مشاوره در بستر فضای مجازی هستید از ساعت 21 تا 22 شب با وقت قبلی در بستر اسکای روم پاسخگوی شما می باشم.

با سپاس و احترام

سعید کافی انارکی

0912-145-9602

0912-373-1902

Saeidka@outlook.com

نشر دهید - Share By

در همۀ اعصار و روح تاریخ گاهی آتشفشان یأس و نومیدی در سینۀ بیدلان چنان فوران می‌کند که شاعران و ادیبان را به اندیشه وا می دارد تا بر سر آن باشند که گر ز دست ایشان برآید، دست به کاری زنند که غصه سرآید و از این رو غالباً در تأثیر و تأثر متقابل از یکدگر؛ با پیوستن در مجالس و نهضات استقبالی و پیروی از اوزان، قوافی و مضامین و مکاتب یکسان به خلق مجالس و مجامع ماندگار ادبی نائل می گردند.

مجلس استقبال در ادب پارسی فراوان است و برخی از آنها از منظر تاریخ ادبیات یا کشف ما فی الضمیر و درونیات شاعر و اوضاع و احوال اجتماعی حاکم بر شاعران در یک دورۀ ادبی مشخص (Social context) اهمیّت علمی بسیار دارند. اما مجالس استقبالی شاعران چیست و اساساً چه تعریفی می توان از آنها ارائه داد؟.

در ابتدا باید خاطر نشان نمائیم که در ادبیات ایران از دیرباز مرسوم بوده است که  یک یا چند شاعر، متأثر از شعر شاعری متقدم یا معاصر با خویش در اسلوب، اوزان، قوافی، ردیف و مضامین مشابه یا بسیار نزدیک، شعر تازه ای را در استقبال از شعر دیگران می سرایند. انگیزه‎های شاعران در استقبال از یکدیگر متفاوت است. گاه استقبال ممکن است با انگیزۀ رقابت یا به رخ کشیدن فصاحت و بلاغت بیشتر به مخاطبان باشد، گاه در موافقت و مواصلت و عرض ارادت است و البته در مواقعی نیز ظاهرِ استقبال، باطنی در مخالفت و الغای حس مغایرت با مبادی شعر مربوطۀ در مبدأ دارد. چون نیک بنگری حتی در کار برخی از شاعران؛ استقبال در شرایطی می تواند به عنوان یک «سرقت ادبی» در مطمح نظر قرار گیرد. زیرا نخستین قانون نانوشتۀ استقبال آن است که وقتی کسی اشعار استقبالی را می خواند باید به وضوح عزم و ارادۀ استقبال را در روح کلام متأخرِ شاعران استقبال کننده دریابد. یعنی شاعری که فاعل یک استقبال است باید با ظرافت و دقت؛ مضامین و واژگانی را بعنوان « شاه کلید استقبال» در کار خود بعنوان نشان و علامت استقبالی درج نماید1.

اما مجلس یا ضیافت استقبال چیست؟.

به اعتقاد نگارندۀ این سطور وقتی پای فرد ثالثی به رابطۀ استقبال دو شاعر باز می شود و تعداد شاعران از دو نفر در می‌گذرد، استقبالِ منفرد، تبدیل به مجلس استقبال می گردد. یعنی هرگاه ما در یک سبیل خاص شعری شاهد حضور سه، چهار، پنج و الی ما لا نهایه؛ شاعر باشیم به گردهمایی غیر فیزیکی و شاعرانۀ ایشان نام «مجلس یا ضیافت استقبال» می دهیم.

تعیین نخستین شاعر که پایه گذار یک مجلس استقبالی است البته همیشه آسان نیست و معمولاً به دلیل فقر یا سکوت در منابع موجود، ما قادر نخواهیم بود تا دقیقاً تشخیص دهیم که چه کسی سرایندۀ شعر نخستین مبدأ و چه شاعر یا شاعران دیگری؛ تابع مؤخر و یا فاعل در استقبال از شعر آغازین می باشند. لازم به ذکر است که دانستن زمان عهد حیات و هنگامۀ بلوغ فکری شاعران می تواند در کشف شعر بدوی مبدأ یا بعبارتی «شعر مفعول شده در استقبال» راهگشا باشد. مثلاً در مجلس استقبالی پیش در روی ما در این مقالت؛ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری پیش از سایر شاعران این مجلس در سنۀ 690 هجری قمری رحلت کرده و بر اساس منابع موجود اولین شاعری است که شعر او سایر شعرای نزدیک و بعد از وی را متأثر نموده و دیگران تحت تأثیر وی پای به عرصۀ ضیافت استقبال نهاده اند. لذا بر اساس زمان حیات و ممات شاعران می توان توالی و ترتیب سرایش اشعار ایشان در مجالس استقبالی را حدس زد و تقدم و تأخر حضرت ایشان را در آنها تعیین نمود. اما پوشیده نخواهد بود که این ارزیابی در زمانی که جمیع سرایندگان یک مجلس معاصر و هم عصر یکدیگر باشند بسیار دشوار و گاه از اساس، ممتنع می باشد.

بر این پایه در ضیافت ناب و بسیار پر اهمیت جاری؛ نخست به دو غزل مسبب بدوی از سعدی علیه الرحمه می پردازیم و سپس فارغ از ورود به بحث تقدم و تأخر شعر سایر شعرا در این همایش استقبالی و احالۀ آن به قضاوت خوانندگان ارجمند؛ اشعار مربوطه را در ادامت سخن منعکس می نماییم. نکتۀ بسیار مهم در این مجلس کشف غزلی تازه از مولانا خواجه عبید زاکانی است که در کتب چاپی وی و نسخ خطی شناخته شده از کلیات آثار او از جمله تصحیح عباس اقبال و محمد جعفر محجوب مشاهده نگردید ولی پس از بررسی در دو نسخۀ بسیار معتبر و کهن خطی از منبع کهنی به نام «مجموعۀ لطایف و سفینۀ ظرایف» تألیف سیف جام هروی از وجود این غزل بکر و مغفول مانده کاشف بعمل آمد.

این کتاب که  بیگمان در اوخر قرن هشتم و اوان قرن نهم هجری خاصه در عهد «فیروزشاه تغلق» یعنی 752 الی 790 هجری قمری با موضوع صنایع بلاغی ادبی نوشته شده توسط دانشمند گمنام هروی در هندوستان گردآوری و تألیف گردیده و اشعار بسیاری از شاعران مشهور و گمنام در آن درج شده است. از این کتاب ارزنده تا به امروز تنها دو نسخه در جهان شناسایی شده. یکی نسخه اروپا به شماره 4110 در موزۀ ملی بریتانیا که بر اساس اسلوب خط و علائم نسخه شناسی تحریر آن از اواخر قرن هشتم تا سال 804  هجری ادامه داشته2 و دیگری نسخه ای فاقد شماره که سابقاً در دانشگاه کابل نگاهداری می‌شده اما در اثر کوران حوادث دهر امروز به پاکستان رسیده و در کتابخانه ای خصوصی نگاهداری می شود. این نسخۀ که عکس اوراق آن پس از جستجوی مدید با کرم دانشمندی ایرانشناس در هند به دست نگارنده این سطور رسیده است به زعم ما در نیمۀ اول از قرن نهم هجری کتابت گردیده و از عهد حیات عبید چندان دور نیست و به هر تقدیر در هر دو نسخه مذکور غزل  مورد بحث ما از عبید زاکانی وجود دارد. ابیات عیبد متأسفانه در دو موضع جزئی به دلیل طغیان قلم کتابان واژگانی ناخوانا یا متفاوت داشت و لذا در شرایط عدم دسترسی به منابع دیگر برای مقابله؛ مجبور به حدس و تصحیح قیاسی دو کلمه در ابیات آن شدیم و آنها را داخل گیومه قرار دادیم. همچنین تصویر این غزل در هر دو نسخه به دلیل اهمیت علمی آن در این نوشتار ارائه می گردد.

نسخه موزه بریتانیا

سعدی فرماید: ((برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق‌فام را/بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را/هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رود/توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را/می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند/تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را/از مایۀ بیچارگی قطمیر مردم می‌شود/ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را/زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد/کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را/غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحب‌دلی/باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را/جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد/ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم‌اندام را/دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل/نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را/دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش/جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را/باران اَشکم می‌رود وز اَبرَم آتش می‌جهد/با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را/سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود/صوفی گران‌جانی بِبَر ساقی بیاور جام را)).

باز سعدی فرموده است: ((امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را/ یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را/یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد/ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را/هم تازه‌رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ‌دل/کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را/گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می‌دهی/جز سر نمی‌دانم نهادن عذر این اقدام را/چون بخت نیک‌انجام را با ما به کلی صلح شد/بگذار تا جان می‌دهد بدگوی بدفرجام را/سعدی عَلَم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان/ما بت پرستی می‌کنیم آن گه چنین اصنام را)).

حافظ ( رحلت در 791 قمری) فرموده:

ساقیا برخیز و دَر دِه جام را/خاک بر سر کن غم ایام را/ساغر می بر کفم نِه تا ز بر/برکشم این دلق ازرق‌فام را/گر چه بدنامی‌ست نزد عاقلان/ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را/باده در ده چند از این باد غرور/خاک بر سر نفس نافرجام را/دود آه سینۀ نالان من/سوخت این افسردگان خام را/محرم راز دل شیدای خود/کس نمی‌بینم ز خاص و عام را/با دلارامی مرا خاطر خوش است/کز دلم یک باره بُرد آرام را/ننگرد دیگر به سرو اندر چمن/هرکه دید آن سرو سیم‌اندام را/صبر کن حافظ به سختی روز و شب/عاقبت روزی بیابی کام را)).

سلطان احمد جلایری (مقتول در سنۀ 813 قمری) می فرماید: ((ساقیا برخیز و در ده جام را /پخته کن این خام نا فرجام را /شام کن این صبح را با زلف یار /صبح کن با عارضش این شام را /جان به می ده جام می آشام کن/جان نیرزد لذت آشام را /از غم دنیا چو رستی غم مخور/خوش بنوش و خوش بدار ایام را /باده می کن نوش عبدالقادرا/سجده کن آخر چنین اصنام را)).

هرچند در این مجلس شاعران دیگر از جمله خود حافظ نیز در اوزانی متفاوت، قوافی یکسان و مضامین نزدیک؛ اشعاری در دواوین خویش دارند. اما نکته بسیار مهم در این مجلس آن است که «مصرع نخست» در مطلع غزل احمد، شباهت تامه به مطلع غزل حافظ دارد و روشن است که یکی دیگری را علاوه بر استقبال، تضمین کرده است. در عین حال تنها این حافظ و احمد هستند که در وزن مثنوی یعنی رمل مسدس محذوف شعر خود را سروده اند و اوزان شعر سایرین با وزن شعر ایشان در این مجلس تفاوت دارند.

حافظ غزل دومی نیز در این مجلس دارد. وجود غزلی دیگر از وی در وزنی متفاوت اما با همین قافیه و ردیف و مضامین مشابه می تواند اماره ای بر آن باشد که حافظ در غزل فوق؛ فاعل در استقبال از شعر متقدم احمد بوده است و او است که مصرع نخست شعر احمد بغدادی را تضمین کرده. اما این تنها یک ظن محتمل است و به دلیل فقدان دلایل مستند در تاریخ ادبیات، عکس آن نیز ممکن می‎باشد. به هر تقدیر با وجود مصرع اول کاملاً مشابه در ابیات مطلع در اینکه حافظ و احمد در غزلیات بالا نظر مستقیم بر یکدگر داشته اند هیچ شک و شبهه ای وجود نخواهد داشت.

حافظ در غزل ثانی خود در این ضیافت گفته است: ((صوفی بیا که آینه صافیست جام را/ تا بنگری صفای می لعل‌فام را/ راز درون پرده ز رندان مست پرس/کاین حال نیست زاهد عالی‌مقام را/عَنقا شکار کَس نشود دام بازچین/کآنجا همیشه باد به دست است دام را/در بزم دور، یک‌دو قدح درکش و برو/یعنی طمع مدار وصال دوام را/ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش/پیرانه‌سر مکن هنری ننگ و نام را/در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند/آدم بهشت، روضۀ دارُالسَلام را/ما را بر آستان تو بس حق خدمت است/ای خواجه بازبین به ترحم غلام را/حافظ مرید جام می است ای صبا برو/وز بنده بندگی برسان شیخ جام را)).

همام تبریزی (رحلت در 714 هجری) سروده است: ((ساقی همان به که امشبی در گردش آری جام را/ وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را/ می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بی‌خبر/چون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را/کار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز ده/در حلقۀ خاصان مکش این عام کالانعام را/زان حلقه‌های عنبرین آرام دل‌ها می‌بری/آشوب جان‌ها کرده‌ای آن زلف بی‌آرام را/ای آفتاب انجمن از عکس روی و جام می/در جان ما زن آتشی تا پخته یابی خام را/ای عاشقت هر شاهدی رند تو هر جا زاهدی/در کار عشقت کرده دل یک باره ننگ و نام را/هر دل که هست اندر جهان رغبت به زلفت می‌کند/نخجیر دیدی کو به جان جوینده باشد دام را؟/صوفی چو لفظت بشنود دیگر نگوید ماجرا/حاجی چو بیند روی تو باطل کند احرام را/هر گه که دشنامم دهی آسوده گردد جان من/کز لهجه شیرین تو ذوقی بود دشنام را/من دست بوسی می‌کنم مرد لب و چشمت نیم/نقل لب مستان مکن آن شکر و بادام را/دارد همام از روی تو خورشید در کاشانه شب/بر راه صبح از زلف خود امشب بگستر دام را)).

امیرخسرو دهلوی (رحلت در سنه 725 قمری) در هندوستان می فرماید: ((بهر تو خلقی می کُشد آخر من بدنام را/بس می نپایم چون کنم وه این دل خودکام را/یک شب به بامی دیدمت آنگه به یاد پای تو/رنگین بساطی می کنم از خون دل آن بام را/خواهم که خون خود چو مِی در گردن جامت کنم/دانی چه دولت می دهی هر ساعت از لب جام را/تا چند هر دم از صبا در جنبش آید زلف تو/آخر دمی آرام ده دلهای بی آرام را/گر آب چشمی نیستت باری کم از نظاره ای/این دم که آتش در زدم بازار ننگ و نام را/نگرفت در تو سوز من اکنون که خواهم چاره ای/دوزخ مگر پخته کند این شعله های خام را/من عاشقم ای پندگو، نبود گوارایم که تو/از عافیت شربت دهی جانِ بلا آشام را/زینسان که دل در عاشقی بگسست تقوی را رسن/نتوان لگام از شرع کرد این توسن بد رام را/گر کشته شد خسرو ز غم تهمت چه بر خوبان نهم/چون چرخ خنجر می دهد در کشتنم بهرام را)).

عبید زاکانی (رحلت به احتمال زیاد در سنه 772 قمری) در غزل مغفول مانده خود فرموده است: ((از چرخ، دور خوشدلی بگذشت خاص و عام را/اینک درآمد دور غم ساقی بگردان جام را/پیمانه پُر کن می بده آبی که آتش رنگ شد/زان آب در آتش فکن این خرمن ایام را/ بر پیچ نامه پیش از آن کین هفت هیکل آسمان/طومار گورستان کند این جلد هفت اندام را/از دوری یاران خود می سوزم اکنون چون کنم/می باید اکنون سوختن با سوز خود ناکام را/من بلبل بیچاره ام از بوستان مانده جدا/وز جانب گل روی من ناورد کس پیغام را/چشمم ز خونِ گرمِ دل چون چشم گریان پر شده/وین صورت دل در میان نقشی است [مر حمّام] را3/هر شب به جایی دیگرم هر روز بر شاخ دگر/صیاد مرگ از بهر من می بافد اینک دام را/بی روی آن آرام جان، [جان] من از تن می رود/یا رب چگونه دل دهم این جان بی آرام را/مائیم و فقر و خرقه ای در حلقۀ اهل صفا/بگذر عبید از جملگی، بگذار ننگ و نام را)).

تصویر نسخه مفقوده دانشگاه کابل

خواجوی کرمانی ( رحلت در 752 هجری) می فرماید: ((ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را/ وین جامۀ نیلی ز من بستان و در ده جام را/چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده ای/در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را/خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته/گر پخته ای خامی مکن و ای پخته در ده خام را/در حلقۀ دُردیکشان بخرام و گیسو برفشان/ در حلقۀ زنجیر بین شیران خون آشام را/چون من برندی زین صفت بدنام شهری گشته ام/آن جام صافی در دهید این صوفی بدنام را/یک راه در دیر مغان برقع برانداز ای صنم/تا کافران از بتکده بیرون برند اصنام را/گر در کمندم می کشی شکرانه را جان می دهم/کان دل که صید عشق شد دولت شمارد دام را/خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن/باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را/گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب/ور جان رسانیدی بلب از دل طلب کن کام را)).

باز خواجو در غزل زیبای دیگر می گوید: ((ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را/می پرستانیم در ده بادۀ گلفام را/زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست/پس نشاید عیب کردن رند دُرد آشام را/احتراز از عشق می کردم ولی بی حاصل است/هر که از اول تصور می کند فرجام را/من به بوی دانۀ خالش بدام افتاده ام/گرچه صید نیکُوان دولت شمارد دام را/هر که او را ذره ئی با ماهرویان مهر نیست/هر که او را ذره ئی با ماهرویان مهر نیست/بر چنین عامی فضیلت می نهند انعام را/شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق/چون مه ام پُر چین کند بر صبح صادق شام را/گر بدینسان بر در بتخانۀ چین بگذرد/بت پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را/بر گدایان حکم کشتن هست سلطانرا ولیک/هم بلطف عام او اومید باشد عام را/چون بهر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست/حیف باشد خواجوار ضایع کنی ایام را)).

کمال خجندی (رحلت به احتمال زیاد در 808 قمری) می فرماید: ((کردند صید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را/ بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را/ پیش گُلِ اندام تو دارد گُل اندامی ولی/لطفی نباشد آنچنان اندام بی اندام را/ساقی رسید ایام گل خالی است از می جام مُل/ آن به که در دوری چنین خالی نداری جام را/گفتی دهیم ات عاقبت می از کف سیمین خود/جان سوختی تا کی دهی این وعده های خام را؟/حسن جهانگیرت چو کرد آن زلف دور از پیش رو/دادی به یغما روم را کردی پریشان شام را/گه گه که از لب چاشنی با هر دعاگوئی دهی/از بهر من داری نگه زیر زبان دشنام را/او زلف بشکست و کمال از توبه و زهد و ورع/زُنار چون ببرید یار او هم شکست اصنام را)).

نسیمی حلبی (مقتول در 811 قمری) فرموده است: ((صبح از افق بنمود رخ در گردش آور جام را/ وز سر خیال غم ببر این رند دُردآشام را/ای صوفی خلوت‌نشین بستان ز رندان کاسه‌ای/تا کی پزی در دیگِ سر ماخولیای خام را؟/ایام را ضایع مکن امروز را فرصت شمار/بیدادی دوران ببین دادی بده ایام را/ای چرخ زرگر خاک من زر ساز تا جامی شود/باشد که بستاند لبم زان لعل شیرین‌کام را/شد روزه‌دار و متقی امروز نامم در جهان/فردا به محشر چون برم یا رب ز ننگ این نام را/تا کی زنی لاف از عمل بتخانه در زیر بغل/ای ساجد و عابد شده دائم تو این اصنام را/ای شمع اگر باد صبا یابی شبی در مجلسش/از عاشق بیدل بگو با دلبر این پیغام را/کای از شب زلفت سیه‌روز پریشان بخت من/کی روز گردانم شبی با صبح رویت شام را/ای غرۀ فردا مکن دعوت به حورم زان که من/امروز حاصل کرده‌ام محبوب سیم‌اندام را/ای زلف و خال رهزنت صیاد مرغ جان و دل/وه وه که خوب آورده‌ای این دانه و آن دام را/بی‌آن قد همچون الف، لامی شد از غم قامتم/پیچیده کی بینم شبی با آن الف این لام را؟/خاک نسیمی در ازل شد با شراب آمیخته/ای ساقی مهوش بیار آن آب آتش‌فام را/می با جوانان خوردنم، خاطر تمنا می‌کند/تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را)).

 «ضیافت جام» فی ما بین شاعران شهیر در قرن هفتم و هشتم هجری تمام گشت4 اما غم ایام همچنان پا بر جا است و اگر من نیز شاعر بودم امروز غزلی بدین مطلع در این مجلس می سرودم:

سعدی بیا در ما ببین درد و غم ایام را

کز بوستان پندی بده این داعیان خام را

در قرون بعد باز هم شاعران دیگری چون اسیری لاهیجی، نظیری نیشابوری و غیره به این مجلس پیوسته اند و اشعاری را در استقبال از آن ایجاد کرده اند. اما از جهت رعایت قاعدۀ ایجاز، نقل آنها  را در این مقام  به میان نیامد.

در پایان همانا بر خود لازم می دانم  تا مراتب قدردانی و سپاس خود از برادر ارجمندم استاد  دکتر«سید نقی‎عباس کیفی» شاعر پارسی گوی و نسخه شناس هندی در دهلی نو را به ایشان اعلام می نمایم. اگر مساعدت همیشگی ایشان از راه لطف مشمول حال این حقیر نبود؛ دستیابی به تصویر سفینۀ مفقوده دانشگاه کابل هرگز بر من میسر نمی گشت. همچنین اظهار امتنان و تشکر از کتابدار فرهیختۀ کتابخانه سلطنتی کاخ گلستان طهران؛ سرکار استاد نسرین مرجانی به جهت ارشاد و همیاری دائمی ایشان نسبت به این بندۀ همیشه مزاحم را در پایان این مقال ضروری می دانم و با همین ترتیب از توجهات، عنایات و همیاری دائمی طبیب مسیحا دم  و ادیب؛ استاد سرکار خانم دکتر مریم سلیمانی در اطریش قدردانی می نمایم.

مگر صـــــــــاحب دلی روزی به رحمت

کند بر حال درویــــــــــــشان دعایی

اقل العباد سعید کافی انارکی (ساربان)

زمستان 1401

……………………………………………

1-سعید کافی انارکی- روزنامه اطلاعات – وادی ادبیات- حافظ در خمسه تقدیر- پنج شنبه نهم اسفند ماه 1397-در مقالۀ مذکور واژگان ((تدبیر و تقدیر)) کلید کاشف از یک مجلس استقبال است.

2- سید عارف نوشاهی-مجله معارف- مجموعه لطایف و سفینه ظرایف منبعی کهن در شعر فارسی و صنایع ادبی-فروردین  ۱۳۷۸ شماره 46.

3-در اینجا  ((حمام))  به کسر ح در معنای امر مقدر، امر محتوم، قضا، قدر و سرنوشت است و به فتح ح در معنی مرسوم گرمابه. پس از شور با استاد دکتر مهرداد چترایی عزیز آبادی ایشان با فراست؛ مر حَمام در معنای گرمابه را در نماد یک صورت بی جان و عاری از روح بر حِمام ارجح دانستند. مولانا در مثنوی می گوید: خود بدانی چون بر من آمدی/که تو بی من نقش گرمابه بُدی.

4- عطار نیشابوری غزلی به مطلع ((بار دگر شور آورید این پیر درد آشام ما/صد جام برهم نوش کرد از خون دل بر جام ما)) در دیوان خویش دارد. صرف نظر از چند مضمون مشابه آن با غزلیات شاعران فوق در این ضیافت، به اعتقاد نگارنده این ستور غزل عطار وارد در این مجلس یا احتمالاً موجب تسبیب آن نیست. زیرا اولاً وزن و ردیف متصل به قافیت در آن با غزلیات مجلس ما تفاوت دارد و ثانیاً از استواری و شور و فصاحت نهفته در غزل سعدی بی بهره است و لذا محرّکی برای ظهور یک مجلس استقبالی به شمار نمی آید.

برای دانلود فایل پی دی اف این مقاله 👈 اینجا کلیک کنید

برای مشاهده مقاله در وبگاه دایرة المعارف 👈 اینجا کلیک کنید

نشر دهید - Share By

امشب به این می اندیشیدم که آقای علی دهباشی در زمره معدود کسانی است که در ابنای معاصر ایران بی هیچ مبالغه ای می توان به وی صفت مولانا داد و با حسِّ یک عشق اسرار آمیز باستانی، خاطر را به روح جانبخشِ آن ترک سمرقندی و بوی جوی مولیان در مجله بخارا مستی بخشید.
امروز بیش از هزار سال پس از عهد رودکی هنوز هم بوی یار مهربان و رایحه خوش آن ایران پهناور از لابه لای اوراق مطبوعهٔ مطبوعِ بخارا به مشام جان می آید و مولانا علی دهباشی در طهران، حافظ جانِ پاک سمرقند و بخارای شریف در پیکر خستهٔ این سرزمین نازنین و نگاهبان جمیع فضایل و محاسن فرهنگی رو به اضمحلال نیاکان فاضل ما در کوران حوادث دهر و روزگار بزرگترین غفلت های تاریخی و فرهنگی  ایران است.
 ❤️ای بخارا شاد باش و دیز زی❤️

نشر دهید - Share By

حافظ و سلطان احمد ایلخانی در مجالس استقبال

اقل العباد سعید کافی انارکی- ساربان

👈مقاله در وبگاه دایرة المعارف  

👈خلاصه مقاله در روزنامه اطلاعات

به این می اندیشم که چگونه باید این مقالت مهم را بیاغازم؟. قلمی خشک به اسلوب رایج در تحقیقات علمی یا خامه ای شاعرانه و مست از انعکاس حقایق تاریخی و ادبی نهفته در این تقریر؟. اهل فن نیک می دانند که تتبع و پژوهش در احوال شعر و ادب، خاصه در قرن هشتم هجری چیزی جز کند و کاو و تحقیق در عشق و چشمه های جوشان معرفت شاعران عاشق نیست. فطرت عشق در نخستین قدم، طریق ناهموار خود را به رهروان بسا آسان می نماید اما چو در دایرۀ پر پیچ و تاپ حوادث دهر و ورطۀ ژرف و زایندۀ اندیشۀ بزرگان گام می نهی؛ بردن گوهر مقصود به دفتر خویش را در یک مقصد ناپیدا؛ سهل نخواهی دید و لاجرم زود باشد که در عرصۀ بروز مشکل ها، شعر الا یا ایها الساقی را زیر لب بر خوانی.

در مجالِ حاضر اما؛ حضور خلوتِ اُنس است و شاعران جمعند و موضوع سخن، معطوف به سلطان احمد بغدادی و دیوان مغفول مانده او در طول قرون و ادوار بلند تاریخی است. دیگر آنکه در کتاب تازه رسیده و پر دقیقۀ او با نام «هفت پیکر»؛ بسیار می توان رد پای متقدمین و معاصرین سلطان از رودکی سمر قندی تا یکایک شعرای نام آشنا یا گمنام قرن هشتم هجری را دید و درهای مجالس خیالی شاعران در دربار او را فراز کرد.

در این فتح باب اما چو گوش هوش به پیغام این مقال کنید؛ فرجام کار باز به دولت بیدار خواجه حافظ شیرازی و نقشبند قضا در دیوان سحر انگیز او ختم می شود و تو را به دانستن عمیقتر خاستگاه عینی نظم شاعر و سرِّ زمینی آن اشعار دلالت خواهد داد.

ز سِرِّ غیب کس آگاه نیست، قصه مخوان

کدام مَحرمِ دل ره در این حرم دارد؟

با آنکه بیش از یک قرن از آغاز نهضت تتبعات و پژوهش های آکادمیک مدرن بر منابع نظم و نثر پارسی می گذرد و کتب یا دواوین غالبِ سخن پردازان و مشاهیر ایران توسط محققان و ادیبان معاصر با بهره از اسلوب های انتقادی و علمی جدید به زینت طبع آراسته گردیده است اما هنوز در کُنج کتابخانه های شخصی و عمومی هر روز نسخه ای از آثار نویسندگان و شاعران گمنام یا مغفول مانده ای کشف می شوند که یا به طور کلّی در گذار از کوران حوادث دهر رفته رفته از اذهان ابنای زمان فراموش شده اند یا توجه و امعان نظر در احوال و کار ایشان در ادوار پس از رحلتشان بنا بر دلایل سیاسی، مذهبی، اجتماعی و فرهنگی به قدری مختصر و کمرنگ است که در طی قرون مدید؛ آثار اینان را سرنوشت تلخی جز نسخ و فراموشی در پی نبوده است.

ناصر بخارایی، جلال طبیب شیرازی، جهان ملک خاتون اینجو، شاه شجاع مظفری، سلطان احمد ایلخانی، شیخ غیاث الدین کُججی، سید جلال عضد یزدی، مولانا سعید هروی و بسیاری دیگر در قرن هشتم هجری در زمرۀ آنانی هستند که در سپهر سبز زبان پارسی چون اختران در پرتو خورشید بزرگانی چون خواجه حافظ شیرازی در حاشیه میدان سخن سرایی رفته رفته به سوی منزل خاموشان رفته اند و اگر سنت پسندیده تذکره نویسی و همت بلند تذکره نویسان، پژهشگران و عاشقان ادب و فرهنگ فارسی به همراه نسخ خطی نادر باقی مانده از آثار ایشان در کتابخانه های مختلف جهان نبود؛ بی تردید امروز هیچ نام و نشانی از این ادیبان و آثارشان در جایی به چشم نمی آمد.

می دانیم که در قرون گذشته نیز مانند امروز؛ خریدار و سفارش دهنده آثار ناآشنا؛ نسبت به کتب مشهور و نام آشنا بسیار کمتر بوده است و جز کاتبان درباری که برای کتابخانه‌های سلطنتی شاهان منابع را استنساخ و کتابت می کردند در میان عامۀ مردم و محافل عمومی، معمولاً سفارشی برای نسخه برداری از آثار کمتر شناخته شده وجود نداشته و کاتبان را نیز رغبتی به بازنویسی آثار شاعران کم شهرت بنا به دلایل اقتصادی نبوده است. زیرا در عهد قدیم نیز کتبی چون دیوان حافظ یا کلیّات سعدی و شاهنامه فردوسی به سرعت و با قیمت مطلوب به فروش می رفتند اما بعنوان مثال؛ دواوینی چون دیوان ناصر بجه‌ای یا ابن یمین فریومدی در میان عموم مردم قطعاً سفارش دهنده و ابتیاع کننده کمتری داشته است.

در این آسیب شناسی موجز به طور خاص در ارتباط با شاهان شاعر نیز ذکر این نکته را نباید از یاد برد که به دلیل تسلط امیر تیمور گورگانی (736-807 قمری) و فرزندانش از اواخر قرون هشتم و نهم هجری بر ایران، بی تردید نسبت به تبلیغ و نشر آثار و فضایل منسوب به اسلاف مظفری یا ایلخانی پس از انقراض این شاهان در عهد حکومت اخلاف تیموری، حساسیت سیاسی وجود داشته و از این رو است که کاتبان معمولاً رغبتی به نشر دواوین آنها از خود نشان نداده اند و به تدریج کلیات اشعار و نشانگان فضایل سلاطین ادیب گذشته نایاب شده است1.

مهمترین عارضه ناشی از کمرنگ شدن و یا فراموشی دواوین سایر شاعران نزدیک یا معاصر به بزرگانی چون حافظ آن است که پس از چندی مراودات ادبی و شعری وی با ابنای ادیب او به ورطۀ فراموشی سپرده می شود و متعاقباً تأثیر و تأثر متقابل بین ایشان و زمینه‌ها و بسترهای فرهنگی و اجتماعی بسیار مهم حاکم بر زندگی ادبی یک شاعر در دوران پس از وی آنقدر بی اهمیّت و سطحی به نظر می آیند که در نگاه یک مخاطب عام و بی‌اطلاع از احوال خاص و عناصر ویژه اجتماعی غالب بر زندگی شاعر (Contextual ellements) پس از مشاهدۀ عمق فصاحت و بلاغت و حکمت نهفته در یک تولید ادبی؛ در چنان شگفتی و ناباوری شگرفی فرو می رود که زبان ناطقۀ انسانی را از خلق آن اثر عاجز می‏داند و سخن شاعر موصوف را منتسب به عوالم غیب و الهامات شهودی و ماورای طبیعی به وی تلقّی می نماید.

نگارندۀ این سطور که سالیانی در حال تتبع ناتمام نسخ خطی دیوان حافظ شیرازی است در این مقام به هیچ وجه عزم آن ندارد تا از مقام و مرتبۀ بلند لسان الغیب خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی که بی شک یکی از بزرگترین شاعران آزادۀ تاریخ تمدن ایران است بکاهد و فره و اعتبار خدشه ناپذیر وی را در این مقام تخفیف دهد. اما پوشیده نخواهد بود که اگر بستر عمیقاً فرهنگی و ادبی حاکم بر ایران در سدۀ هشتم هجری برای نابغه‌ای چون حافظ مهیّا نمی‌بود هرگز دیوان شعری با این درجه از غنای معرفتی امروز در این گنبد دوّار برای ما به یادگار نمی ماند. در عین حال حافظ علیرغم شهرت عالمگیر در عهد حیاتش هرگز مانند دوره‌های پس از رحلت؛ یک شاعر اسرارآمیز و متصل به عوالم غیب شناخته نمی‌شد زیرا به دلیل شناخت مردم قرن هشت از شعر او و معاصران و متقدمانش در قرن هشتم و در دسترس بودن دواوین و آثار آنها تا زمان حیات حافظ؛ بی شک مخاطبان ادب پارسی در آن ایام می دانستند که حافظ قهرمان سرایش شعر در المپیک جمهوری ادبای عصر خویش است و این تولیدات هنری تجلی اوج مهارت، تعالی دانش و کمال هنر شاعری اوست که وی را سرآمد بزرگان همعصران وی نموده است. محمد گل اندام دوست و همدرس حافظ در شیراز که گردآورندۀ یا جامع دیوان خواجه پس از رحلت اوست در مقدمۀ مشهوری که بر دیوان وی نوشته در مورد حافظ می‌گوید: «بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصیل قوانین ادب و تجسس دواوین عرب از جمع اَشتات غزلیاتش مانع آمدی». به عبارت ساده تر؛ گل اندام در این توصیف از اشتغال حافظ به تحقیقات و تتبعات عمیق در مطالعه منابع ادبی فارسی و عربی و تسلط او بر کتب سخن می‌گوید و این مطلب دلیلی است بر چرایی قهرمانی حافظ در رقابتهای ادبی بزرگ ادبای ایران.

اما به تدریج در اعصار بعد بنا بر دلایل پیش گفته؛ نام، آثار و کتب معاصران حافظ نایاب و نادر می‎گردند و درک و فهم اندیشه و شعر او بدون وجود آبشخورهای تاریخی در فقدان منابع معرفی کنندۀ بسترهای فکری و انگیزشی وی کار را بر معما گشایی از شعر حافظ تا به امروز بسا مشکل کرده است.

یکی از معاصرین شمس الدین محمد حافظ که مراودات و مراسلات ادبی مغفول ماندۀ بسیاری بین او و خواجه وجود دارد سلطان احمد ایلخانی فرزند سلطان اویس ملقب به احمد بغدادی (759-813 قمری) است. مدتی قبل؛ پس از آنکه تصاویر چند نسخه خطی اشعار سلطان احمد ایلخانی به دست نویسندۀ این سطور رسید، عزم بر آن گزید تا از فضایل ادبی این مَلِک هنرمند که جنبه های فرهنگی و ادبی شخصیت وی در پس ابرهای سیاه سیاسی و تاریخی، قرن ها مغفول مانده بود پرده بردارد و با معرفی نسبتأ تازه ای از وی؛ جزئیات روابط عمیق و نزدیک ادبی او با خواجه حافظ را شرح و روابط متقابل بین ایشان را اثبات نماید.

در نگاه نخست آنچه مسلم بود آنکه با امعان نظر در شواهد و دلایل موجود، روابط حسنۀ ادبی و حُب متقابل بین ایشان از آنچه تاکنون به حافظ و شاه شجاع مظفری (733-786 قمری) نسبت داده اند نه تنها کمتر نبود بلکه بیشتر بود و لذا توضیح و تشریح آن برای علاقمندان به ادبیات پارسی و حافظ پژوهان بی شک موضوعی مهیج به شمار می آمد. تا آنکه در اثنی کار خبری فرخنده آمد که دیوان سلطان مذکور اخیراً به همت دکتر علی فردوسی و سرکار دکتر ساناز حبیبیان توسط شرکت سهامی انتشار به زینت طبع آراسته گردیده است. لذا با آنکه بخش اعظم این تحقیق به پایان رسیده بود با پیش بینی آنکه ممکن است در کتاب مطبوعۀ این سروران مطالب مقالت من  قبلاً مورد اشارت و پژوهش ایشان قرار گرفته باشد تا زمان بدست آوردن کتاب چاپی از نشر مقاله خویش از جهت این احتمالات امنتاع گردید.

این دیوان ارزشمند با آنکه اخیراً از زیر چاپ بیرون آمده امّا به علت قلّت تعداد نشر؛ خیلی زود نایاب شده است. با این حال پس از آنکه نسخه ای از آن به دست آمد و مقدمۀ پژوهش محور و بسیار مفصل آن مورد مطالعه و مداقه قرار گرفت و نتیجه این بود که علیرغم ارزش علمی بسیار زیاد و تصحیح جامع و ارزشمندی که از آن بعمل آمده است اما دارای یک کاستی است. پس از تورق اوراق دیوان سلطان احمد بغدادی توسط هر صاحب نظری آنچه که توجۀ و تعجب وی را به خود معطوف می نماید؛ تأثیر و تأثر متقابل بین این پادشاه ادیب و دیگر متقدمان و معاصران وی، خاصه یکی از بزرگترین شاعران ادب پارسی خواجه حافظ شیرازی است. پیروی مکرر و فراوان از سنت استقبال و همچنین وجود مفاهیم و مضامین مشابه فکری بسیار نزدیک در اشعار و ابیات این هر دو شاعر تابدانجا است که اختصاص فصلی مستقل و مشروح برای شرح و بسط آن در مقدمه کتاب یا توضیح و اشارت در پانویس اشعار برای آن ضرورت داشت اما متاسفانه کار ارزشمند مصححان گرانمایه فاقد این مهم است. البته ایشان با اذعان به حضور حافظ در سطح و عمق دیوان سلطان احمد و مناسبات شعری بین این دو؛ موضوع سخن را به مقالۀ قدیمی مرحوم علامه محمد قزوینی با عنوان ((حافظ و سلطان احمد)) و کتاب مشهور مرحوم دکتر قاسم غنی با عنوان ((بحث در آثار و احوال حافظ)) عطف می دهند5 و سپس در یک بحث بسیار اجمالی به مطلع چند غزل انگشت شمار این دو شاعر که در مراسلات شعری آنها قابل شناسایی است بسنده می نمایند. حال آنکه اشارات مرحوم علامه قزوینی و دکتر غنی به دلیل عدم کشف دیوان سلطان احمد در عهد حیات این نامداران بسیار قلیل  است و تنها در بر دارندۀ دو غزل مشهور از حافظ در ارتباط با احمد ایلخانی می باشد. از آنجاییکه دکتر علی فردوسی خود حافظ شناس و کاشف نسخه خطی معتبر حافظ اعلی مرندی در کتابخانه بودلیان آکسفورد هستند؛ شرح و بسط عمیق موضوع مهم مراودات ادبی سلطان احمد و حافظ توسط استاد بی تردید موجب غنای علمی بیشتر خدمت شایسته فرهنگی و ادبی ایشان بود.

امروزه نقد ادبی و تحلیل علمی آثار شعرا و نویسندگان با توجه به تکامل کمی و کیفی روزافزون داده های تاریخی و دسترسی بیشتر ما به منابع اصیل مرتبط با عهد و روزگار خالقان آثار فرهنگی نسبت به قرون گذشته، دیگر صرفاً معطوف به جنبه های زیبایی شناختی، فصاحت و بلاغت و سبک بیان و صنعت شناسی یا تفسیرهای ذهنی (Subjective) اثبات ناپذیر از قبیل ((لسان الغیب)) نامیدن یک شاعر نیست بلکه توسعۀ علوم و دانش های مرتبط با ادبیات از قبیل نسخه شناسی و تاریخ، آثار نویافته و اشخاص مفقودۀ جدیدی را به همراه شرایط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی حاکم بر دنیای گذشته بر ما کشف و هویدا می نمایند که امعان نظر و مطالعه تطبیقی آنها به معلوم شدن بسترهای تاریخی پیدایش یک اثر و ارایۀ تحلیل های اثبات پذیر عینی (Objective) منتهی خواهد شد. لذا پژوهش در تاریخ ادبیات و جامعه شناسی شعر و ادب در دوران ما، باید متّکی بر اسلوب های علمی جدید و اثبات پذیر باشد و از این رهگذر هیچ تجزیه و تحلیلی مستحکم تر از کشف تار و پود اتصالات افراد متأثر از هم و روابط و مراودات فرهنگی و ادبی ایشان در چهارچوب های تاریخی و اجتماعی و سیاسی نیست.

در عهد گذشته به دلیل فقدان منابع معتبر تاریخی یا عدم اعتنای ابنای قدیم به منابع مغفول؛ مطالعات تطبیقی و برنامه‎های پژوهشی میان تحلیلی (Interdisciplinary) یا اصلاً وجود نداشت یا اگر بود به صورت بسیار کمرنگ و بی ارجاع در نزد تذکره نویسان؛ آمیخته با خرافه و داستان پردازی های ذهنی و بی‎اعتبار بود. لذا از این رو است که در مطالعات پژوهشی جدید در خصوص بزرگان ادب پارسی چون فردوسی و سعدی و حافظ و هر شاعر دیگری با توسل به منابع معتبر جدید تاریخی و تدقیق در مقتضیات سیاسی عصر ایشان برای شناخت واقعی تر از شخصیت و عظمت کار آنها ضرورت دارد.

بنابراین آنچنان که گفته شد در خصوص نگرش تطبیقی به کار ادیبان مشهور در قرن هشتم هجری و در اینجا به طور خاص؛ سلطان احمد بغدادی و شمس الدین محمد حافظ که مراسلات و مراودات ادبی ایشان در ابعاد کمّی و کیفی بسیار قابل توجه و با‌ اهمیّت می باشند انجام یک بررسی جامع ضرورت بسیار داشت و از آنجا که مصححان ارجمند دیوان مذکور این مهم را به نحو مقتضی در کتاب وارد نکرده اند شاید این مقاله بسان مهمانی ناخوانده، مکملّی بر کار البته قابل تمجید ایشان باشد.

در اینجا لازم به توضیح است که حجم کار در این نوشتار و اشعار استقبالی شاعران قرن هشتم که حافظ و احمد نیز در مجالس مجازی آنها صاحب کرسی و شعر هستند از نظر کمّی آنقدر زیاد است که می‌تواند موضوع یک کتاب حجیم مستقل از این مقالت باشد. لذا به اقتضای آنکه این نوشتار پیش از تبدیل شدن به کتابی جامع برای نشر مقدماتی در نشریات آماده گردیده رعایت؛ قاعده ایجاز سبب شد که اولاً به غیر از اشعار سلطان احمد که به طور کامل منعکس می گردد؛ در اشعار و غزلیات سایر شعرا تنها بسنده به مطلع غزل نماییم و در موارد با اهمیّت بسته به مورد کل غزل یا در صورت لزوم  دو یا سه بیت مهم دیگر از آن شاعر را نیز مورد اشارت قرار دهیم.

دوماً از آنجائیکه چاپ این مقالۀ مفصل به صورت کامل در یک یا دو شماره از روزنامه میسر نیست لاجرم به همانند دیوان سلطان احمد در چند پیکر آنرا در بخش های متعدد به تدریج تکمیل و منتشر می گردد. اکنون آنچه از نظر می گذرد پیکر نخست نوشتار ماست که البته تحریریه محترم روزنامه می‎توانند هر پیکر را به اقتضای شرایط چاپ بنا به تشخیص، تلخیص فرمایند.

باز هم از جهت الزام به قاعدۀ ایجاز در اینجا قصد پرداختن به ساختار دیوان سلطان احمد و تحلیل ادبی و فنی شعر او را نداریم  و علاقمندان را به مقدّمۀ تحلیلی دیوان چاپی وی ارجاع می دهیم اما به طور مختصر لازم به ذکر است که مصححان با توجه به آنکه معتبر ترین منابع موجود از دواوین سلطان احمد بغدادی را در اختیار داشته اند؛ با امعان نظر در شواهد و قراین و ادله مستدل؛ نام دیوان را که از هفت بخش علیحده تشکیل شده است؛ «هفت پیکر» معرفی نموده اند و استدلال محکمی را برای انتخاب این عنوان در دیباچه خویش آورده اند.

 نگارنده این سطور اما با توسل به منابع خطی ذیل بخش اصلی مقالت خویش را تنظیم کرده است و البته پس از دریافت کتاب مطبوعه نیز در ویرایش سخن خود از آن بهره بسیار جسته است.

الف- نسخۀ خطی ناقص اما نفیس به شماره 98-ف/5 در کتابخانه انجمن حفظ آثار و مفاخر ملی ایران.این نسخه مجموعه نظم و نثری است که در سنه 834 هجری قمری یعنی حدود 21 سال پس از مرگ سلطان احمد نوشته شده و آثار چند شاعر مانند همام تبریزی، بساطی سمرقندی؛ رضا سبزواری و سلطان احمد ایلخانی را در خود دارد اما در کمال تأسف نسخه دارای افتادگی و پراکندگی در بخشی از اوراق است و دیوان سلطان احمد در آن کامل نیست.

دوم نسخه اصیل شماره F1932.33 در گالری هُنری فِری یِر (Freer Gallery of Art) آمریکا است و مطابق اطلاعات مندرج در سایت گالری در عهد حیات سلطان احمد ایخانی و سال 1410 میلادی یا 812 قمری توسط کاتبان دربار وی؛ معروف بغدادی یا عبید الله تبریزی نوشته شده و دارای تذهیب و تزیینات بسیار زیبا و نفیس است اما کامل نیست.

سوم نسخه کتابخانه موزه هنر ترک و اسلامی استامبول است که با شماره  ms.T.2046در پنجم شهر رمضان سنۀ 809 و عهد حیات سلطان احمد در بغداد توسط میرعبید الله ابن علی، کاتب سلطانی ( احتمالاً فرزند میر علی تبریزی) در دارالسلام بغداد نوشته شده و کامل می باشد است.

در کنار نسخۀ فوق الذکر و برخی مجموعه ها و بیاض های خطی دیگر که به صورت محدود و پراکنده اشعاری از سلطان احمد ایلخانی را به یادگار گذاشته اند در اختیار بود. هرچند دوران حکومت او در عراق عرب و آذربایجان سرشار از شورش ها و جنگ های بزرگ بوده است و بیشتر زندگی وی در نبرد و آوارگی و گریز از دشمن سپری شده اما ظاهراً این نابسامانی ها مانع از توجه ویژۀ سلطان به فرهنگ و ادبیّات فارسی نبوده و دربار وی مأمن کاتبان و ادیبان و نقاشان و ترسیم گران و موسیقی دانان و هنرمندانی بی بدیل بوده است که همواره مورد حمایت و تشویق این شاه هنر پرور قرارگرفته اند. هرچند کشف شخصیّت و روحیّات فردی و تحلیل سیاسی این پادشه در تاریخ موضوع مستقیم این نوشتار نیست و خود نیازمند تدوین و تقریر یک رساله پژوهشی علمی مستقل  است اما به طور خلاصه باید خاطر نشان نمود که تناقضات و گزارشات ضد و نقیض فراوانی در منابع کهن در خصوص سلطان احمد مشاهده می شود که هویّت راستین او را در هاله ای از ابهام ناشی از تضادها فرو برده است. از آنجا که سلطان احمد دشمن و رقیب دیرینۀ تیمور لنگ بوده برخی شاید در تأثیر از تفوّق تیموریان در اعصار بعد اغرق کرده و او را فردی سفاک، ستمگر، ظالم، خونریز دانسته اند2و متقابلاً بعضی دیگر وی را در شجاعت و عدالت و فضیلت ستوده اند و بر خلاف امیر تیمور گورکانی؛ وی را متشرع و محتسب سیرت به شمار نیاورده اند. تقریباً در تمامی تذکره های موجود آمده است که  خواجه حافظ در زمره کسانی است که او را ستوده و در غزلی به مطلع «احمد الله علی معدلت سلطانی» به ستایش وی پرداخته است. در کنار حافظ سایر شاعران معاصر با وی نیز سلطان احمد ایخانی را مدح کرده اند؛ بعنوان مثال جهان ملک خاتون شاهزاده شاعره آل اینجو و برادر زاده شاه شیخ ابو اسحاق ((زنده تا اواخر دهۀ هشتم قرن هشت هجری))؛ قصیده ای به مطلع: (( آمد نسیم و بوی تو آورد سوی من/ بادا فدای جانِ نسیمِ تو جان و تن )) را در مدح  سلطان احمد سروده است و در این قصیده مانند حافظ با اشاره به عدالت سطان گفته است: (( احمد بهادر آنکه ز تأیید عدل اوست/هر تیر را اساس محبّت سوی مِجَن/شاها درِ تو مقصد ارباب حاجت است/ رحمی بکن نظر به من ناتوان فکن)).

به هر تقدیر امعان نظر در تراوشات فکری و مفاهیم نظری نهفته در در دیوانش تا حدی برای قضاوت در باب شخصیّت راستین احمد بغدادی که به گمان ما باید در چهارچوبه های اصل نسبیّت با در نظر داشتن اوضاع نابسامان سیاسی و اجتماعی ولایات ایران درقرون هشتم و نهم هجری باشد؛ کارگشا خواهد بود.

در منابع ادبی؛ مشهورترین منبعی که ضمن شرح احوال حافظ، اشارتی مختصر به سلطان احمد ایخانی  و مراودات وی با حافظ دارد تذکره مشهور دولتشاه سمرقندی(۸۴۲-۹۰۰ قمری) است. دولتشاه سلطان احمد را خلف الصدق پدرش سلطان اویس جلایر در دستگاه سلطنتی باشکوه و بسیط  می داند و می‌گوید که وی؛ پادشاهی هنرمند، هنر پرور و خوش طبع بوده است و در خطاطی و نقاشی و تذهیب و موسیقی و انواع هنرها استاد بوده و در روزگار دولتشاه یعنی بیش از نیم قرن پس از مرگ سلطان احمد در سنۀ 813 هجری قمری؛ هنوز تصانیف و نغمه پردازی های وی در میان مطربان و مُغنیان رواج داشته است. البته دولتشاه به رذایل اخلاقی وی نیز اشارت کرده و گفته است که با وجود چندان فضایل مردی قتال و نا اعتماد بود وگاه دماغ او خشکی کردی و بی جنایت مردمان اصیل را خوار می نمود3.

گزارش دولتشاه در باب سلطان احمد را می توان تا حدودی معقول و مبتنی بر واقع پنداشت زیرا اولاً فاصله زمانی زیادی بین عهد او و دوران حیات سلطان احمد وجود ندارد که اخبار ایام سلطنت وی دگرگون یا فراموش شوند و دوماً کیفیّات نسخ خطی برجای مانده از کتابخانۀ سلطنتی او؛ تعالی و کمال هنرهایی مانند خطاطی و تصویر گری و تذهیب را در دربار وی نمایان می نمایند. همچنین او خود در اشعارش بارها به اصطلاحات فنی موسیقی و هنر اشاره کرده و از تسلط خود بر آنها پرده برداشته است.

باز دولتشاه حکایت می کند که سلطان احمد را اعتقادی عظیم در حق خواجه حافظ بودی و حافظ را به بغداد طلب و دعوت داشتی و همواره خواجه را تفقد و رعایت احوال می کرد. اما حافظ هرگز از فارس به جانب بغداد رغبت نکردی و به خشک پاره‌ای نان در وطن مألوف خود قناعت نمودی و این غزل در مدح سلطان احمد به دارالسلام بغداد فرستاد:

 احمد الله علی معدلة السلطانی

احمدِ شیخ اویسِ حسنِ ایلخانی

تذکره خطی «روضة السلاطین»  به  شماره (supple-PERS 320) محفوظ در کتابخانه ملی فرانسه نوشته فخری ابن محمد امیر هروی احتمالاً در عهد سلطان ابوالفتح حسین غازی چهارمین پادشاه سلسلهٔ گورکانیان هند (مرگ در 1627 میلادی) در باب شاهان و ملوکی است که به نظم و شعر میل داشته اند نوشته شده است. نویسندۀ این کتاب با عاریت از گزارش دولتشاه در احوال هنری سلطان احمد ایلخانی در باب چهارم کتابش با عنوان؛ ((بیان احوال سلاطین عراق و روم که گاهی به نظر التفات به نظم می نموده اند))؛ پس از شاه شجاع مظفری به سلطان احمد ایلخانی در ورق 23 کتاب می پردازد و می گوید: « القصه پادشاه هنرمند بوده و اشعار عربی و فارسی را جواب می گفته است. در تصویر و تذهیب و خاتم بندی نظیر نداشته خطوط شش قلم را خوب می نوشته است. در علم موسیقی و ادوار بی بدل روزگار بوده است و کارهای او در این علم مشهور است و ملازم و شاگرد او بسیار بوده و در عدالت نوشیروان ثانی بوده است چنانکه حضرت حافظ در وصف او می گوید احمد الله علی معدلت سلطانی و غیره. اما آخر به افیون میل کرده و دماغش از قانون صحت منحرف شده و در کشاکش عساکر منصوره امیر تیمور به دست یوسف قرا ترکمان، گله بان پدرش به درجه شهادت رسید و طبعش در شعر بسیار ملایمت داشته و به شعرا و رندان مایل بوده است و خاطر او لحظه ای از عیش فارغ نبوده است و این مطلع او مشهور است: دلا گدایی و رندی ز پادشاهی به/ دمی فراغت خاطر ز هر چه خواهی به».

نسخه خطی دیگری به شماره 2192-ف در کتابخانه ملی شیراز محفوظ است که مجموعه یا جنگ نظم و نثر فارسی است و علاوه بر اشعار بسیاری از شعرا در بخش دوم آن شرح احوال برخی از ایشان را با عاریت از سایر منابع مشهور ارایه شده است.البته خصیصۀ برجسته این کتاب آن است که در موارد محدودی اطلاعات تازه ای را نیز در خود جای داده. گردآورنده این مجموعه؛ در خصوص سلطان احمد ایلخانی در صفحه رقم 142 دستویس می گوید: « سلطان احمد بغداد در علم موسیقی و ادوار اصول صاحب وقوف بوده و چند نسخه درین علم تألیف کرده و خواجه عبدالباقر گیلانی ملازم او بوده و در این روزگار چندین تصنیف از کارها و عملهای وی پیش مطربان و مغنیان هست مثل؛ ضرب الفتح و مخمس ومائتين و ترکی ضرب، و فاخته ضرب و اکثر اصول مشکله مصنفش اوست و با این همه فضل و کمال مردی قتال و نا اعتمید بود و غیره».

نخستین کسی که در عهد جدید به جنبۀ ادبی شخصیت سلطان احمد ایلخانی و ارتباط آن با شاعر بزرگ شیرازی معاصر وی حافظ توجه کرده است علامه محمد قزوینی است که در شماره اول مجلۀ «یادگار» در سال 1323 با ارایۀ شرحی مختصر با عنوان ((حافظ و سلطان احمد جلایر)) گفته است که حافظ هرگز به بغداد سفر نکرد و سلطان احمد نیز هیچگاه به موطن حافظ شیراز نیامده است و حافظ در غزلیّات خود یکبار به تصریح و یکبار بدون تصریح از سلطان مزبور یاد کرده است. در غزلی که مطلع آن این است:

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

ببرد صبر و دوصد بنده که آزاد کند

به قرینه مقطع این غزل که در آن اشاره به دارالسلطنه سلطان احمد می کند و می گوید ((ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز /خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند)) نظر به سلطان احمد داشته است. همچنین آنجا که گفته است ((شاه را بِه بود از طاعت صد ساله و زهد/قدر یک روزۀ عمری که درو داد کند))  ممکن است به سفاکی و ستم پیشکی سلطان مذکور اشاره کرده و او را نصیحتی داده باشد. علامه سپس به غزل «احمد الله علی معدلت سلطانی» می پردازد و و در پایان سخن خود؛ استدلال می کند که چرا صفت ((ایخانی))  برای سلطان احمد صحیح  است و بر صورت متأخر و اشتباه ((ایلکانی)) رجحان دارد.

اما مهمترین نکته ای که در باب سلطان احمد در اینجا اشارت بدان ضرورت دارد آن است که او صرف نظر از نژاد مغول و تبار چنگیز خانی اش؛ از منظر فرهنگی پادشاهی مطلقاً ایرانی و پارسی گوی است که علیرغم حکومت در قلمرو عراق عرب (بغداد) عمیقاً فرهنگی پارسی دارد و دیوان قطور و پربار او سندی انکار ناپذیر از آن است که زبان نخست او زبان پارسی بوده است. زیرا قاطبۀ مطلق اشعار او به زبان دری است و اشعار عربی و ترکی منسوب به او در برخی جُنگ ها و نسخ متفرقه در مقابل دیوان هفت پیکر او در مقام قیاس به سان قطره ای در برابر دریای بیکران شعر پارسی ایجادی توسط وی می باشد. او همچنین خود را متعلق به خاک تبریز می داند و در بیان دلتنگی اش نسبت به موطن خود با استقبال از رودکی سمرقندی به سیاق شعر ((بوی جوی مولیان)) ابیات خوش و بلندی را سروده است که چند بیت از آن در اینجا نقل می گردد.

باد کوی عاشقان آید همی

از نسیمش بوی جان آید همی

جان عاشق هر زمان بر یاد دوست

چون صراحی بر زبان آید همی

از نسیم صبحدم هر صبحدم

بوی آذربایجان آید همی

نالۀ تبریزیان آید به گوش

دل از آن ناله طپان آید همی

اما پس از این مقدمه با ارجاع خوانندگان محترم به دیباچه مفصل و ارزشمند نسخه چاپ شده «هفت پیکر» که پیشتر به معرفی آن پرداخته شد؛ به مهمترین بُعد ادبی و فرهنگی کتاب این پادشاه شاعر که همانا بررسی تطبیقی اشعار مهم وی که در مراودات ادبی بین او و خواجه حافظ  و سایر معاصرین ایشان بوده است پرداخته می شود و با احاله قضاوت نهایی به خواننده، تاثیر و تأثر متقابل بین آنها و اتمسفر فرهنگی و ادبی حاکم بر روابط شعرا در قرن هشتم هجری در مطمح نظر مخاطبان ارجمند این مقال قرار می گیرد.

توجه به این نکته ضرورت دارد که بسیاری از شعرا نیز در اشعار مورد بحث این نوشتار، وارد در انجمن مراودات ادبی  حافظ - احمد هستند و در مجالسی خیالی که می توان بر اساس تعداد حاضران نامهای ثلاثه، اربعه، خسمه و قص علی هذا بدانها داد حاضر می باشند. البته باید توجه داشت که منابع ما در تشخیص تقدم و تأخر اشعار بسیار محدود و معطوف به برخی شواهد تاریخی و حدس و ظن و احتمالات است و لذا ممکن است حافظ  و احمد در مواردی بی خبر از دیگری هر دو به صورت مستقل به استقبال یک شاعر مشهور معاصر یا متقدم بر خویش رفته باشند و دیگری نیز به آن مجلس ورود کرده باشد. یا بی توجۀ به سرایش های مرتبط  توسط سایرین در یک وزن و یک قافیه یا در مضامین مشابه از یکدگر به صورت مستقل استقبال کرده باشند و حتی ممکن است که دیگران خود را در مجلس اختصاصی حافظ و احمد میهمان کرده باشند.

هرچند جمیع منابع خطی موجود از سلطان احمد بغدادی که امروز از وی بر جای مانده حدوداً بین یک تا دو دهه بعد از رحلت خواجه حافظ کتابت گردیده اما دلایل و قراین بسیاری وجود دارد که این پادشاه از عنفوان عهد جوانی در هنر شاعری دارای کمالات بوده  است و در زمان حیات حافظ نیز او شاعری توانگر به شمار می آمده. بنابراین رای صائب آن است که غالب استقبالات وی از حافظ در دوره زندگانی و شهرت خواجۀ ما در شیراز بوده و و شواهد و قراین حکایت از آن دارد که سلطان پس از وفات حافظ چندان به استقبال او نرفته است. یکی از مهمترین دلایل این مدعی؛ وجود دو بیتی در دیوان سلطان است که با بهره از حروف ابجد، بهار سنۀ 792 هجری قمری در بغداد را وصف می کند و لذا او در این سال که مصادف با رحلت خواجه حافظ نیز می باشد در سی و سه سالگی خود شاعری توانا بوده است.

آمد به چمن چو بلبل از مشتاقی

گل کرد خطاب ایها العشاقی

بغداد و بهار و سال ذال و بی و صاد (792)

خوش موسم گل رسید هات ای ساقی

در عین حال وجود اشارات مستقیم و غیر مستقیم متعدد به سلطان احمد در اشعار خواجه حافظ شیرازی و مضامین مشترک و غزلیات مجالس دوجانبۀ استقبالی آنها نیز دلیل دیگری بر شاعر بودن احمد بغدادی تا پیش از فوت حافظ است. با این مقدمات به سراغ دیوان سلطان احمد می رویم و هر آن کجا که اثری از ارتباط وی با حافظ را ببینیم در ادامۀ کار بلند این مقاله آنرا مورد تحلیل و تدقیق قرار خواهیم داد.

حافظ در غزلی بدین مطلع می گوید:

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی

در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

 

سلطان احمد در همین وزن و قافیه می گوید:

خورشید چرخ خوبی انوار لطف شاهی

پاینده باد یار رب در عزّ و پادشاهی

دانی چه فرق باشد از ماه تا به رویت؟

چون آفتاب روشن از ماه  تا به ماهی

بر حال زار بیدل آن چشم های سر مست

در مذهب دو حاجب بالله که خوش گواهی

چون عیش رخت بر بست غم را بهانه ای کرد

اکنون در این غریبی ما مانده ایم و آهی

آن یوسف زمن را وان گلبن چمن را

بازش رسان به زودی یعقوب را الهی

ور زانکه اشک رانم سیلاب دُر فشانم

از روی لوح محفوظ بی شک برد سیاهی

تجرید شو ز عالم گر مرد راه عشقی

زیرا که نیست در عشق چون ترک هیچ راهی

هرچند با اوزان، مضامین و قوافی متفاوت در دیوان برخی شعرا چون کمال خجندی ( وفات در سنه 803 قمری) و ابن یمین فریومدی (685-769 قمری) اشعاری وجود دارد اما پس از تدقیق در آنها بدون هیچ تردیدی می توان گفت که اشعار این شاعران جنبۀاستقبالی نداشته و در روابط ادبی مرسوم بین ادبا و مراودات استقبالی سروده نشده است. ولی پس از مقایسه غزل حافظ و سلطان احمد در‌می یابیم که این دو شعر نه تنها در قافیت و وزن شباهت تامه با یکدگر دارند بلکه با داشتن یک روح متجانس و هم مضمون؛ در استقبال از هم سروده شده اند. مرحوم دکتر قاسم غنی در دهه های دور گذشته و پیش از کشف دیوان سلطان احمد ایلخانی در کتاب ارزشمند خود با عنوان تاریخ عصر حافظ ضمن بحث در آثار، افکار و احوال او احتمال می دهند که این غزل در مدح شاه شجاع و در زمان سقوط حکومت برادر وی شاه محمود مظفری و رسیدن شاه شجاع به دروازه های شیراز توسط حافظ سروده شده باشد که با امعان نظر در غزل سلطان احمد و استقبال انکار ناپذیر موجود در آن باید پیکان مقصود حافظ را در این غزل از سمت شاه شجاع مظفری به سمت سلطان احمد ایلخانی تغییر جهت بدهیم.

 

حافظ می گوید:

منم که گوشۀ میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

 

سلطان احمد می گوید:

منم که دامن عزلت گرفتگاه من است

محل عشق به هر دو جهان پناه من است

سپیده دم که ز سینه نفیر عشق برآرم

سراچه‌ها ی معانی به گرد آه من است

محبتی است مرا با تو سخت روحانی

دروغ هیچ نگفتم خدا گواه من است

به خاک پای عزیز تو می خورم سوگند

که صبح و شام در این آستان جِباه من است

اگر ز لطف درآیی شکنج زلف بجویی

شکسته‌ای که بپرسی دل سیاه من است

 

غیاث الدین شیخ محمد کُجُجی تبریزی (رحلت محتمل در 788 قمری)  
شیخ الشیوخ و شاعر قرن هشتم آذربیاجان اهل کجج از نواحی تبریز نیز غزلی در همین وزن و قافیه در دیوان خود دارد4. او در روزگار سلطان اویس جلایری و فرزند او سلطان احمد، شیخ الاسلام تبریز بود و در تثبیت سلطنت سلطان احمد با بهره از نفوذ سیاسی خود نقش مهمی داشته است. با امعان نظر در دیوان وی کاشف بعمل می آید که بین شیخ کجج و خواجه حافظ نیز توجه متقابل و سنت استقبال شعری وجود داشته است. بعنوان مثل شیخ کجج غزلی دارد به مطلع: ((دل و جانم پر از محبت اوست/دیده روشن به نور طلعت او است)). لازم به ذکر است که برخی از منابع معتبر تاریخی در عهد تیموریان گفته اند که سلطان احمد بغدادی او را به قتل رسانده است. معین الدین نطنزی مورخ قرن نهم در کتاب منتخب التواریخ معینی که اندر سنه 817 کتابت گردیده به وجهی موجز در ذکر سیرت سلطان احمد بن شیخ اویس؛ می گوید: «او پادشاهی هنرمند، عاقل و بزرگ همت بود. بعد از برادر بر تخت نشست و از حدود مکۀ شریفه تا نهایت دربند باب الابواب به تصرف گرفت. چون به بغداد رفت زُنطاری (شجاعان) چند برانگیخت تا خواجه کججی را بکشت». به هر تقدیر شیخ کججی در غزل خویش که به دلیل اهمیّت آن به صورت کامل در اینجا منعکس می گردد؛ گفته است:

به آستان عزیزت که آن پناه من است

که جان و دل به تو دادم خدا گواه من است

چو آستان درت هست کعبۀ مقصود

گمان مبر که مغیلان حجاب راه من است

به لطف و قهرم اگر خوانی و اگر رانی

کجا روم که سر کوی تو پناه من است

عجب بود که به دنیی و مُلک عقبی نیز

به حسن لطف و ملاحت کسی چو شاه من است

اگر زحال درونم تو را وقوفی نیست

گواه ظاهر من جامۀ سیاه من است

به زیر پای تواَم خاک نیست نقصانم

که خاک پای تو بودن کمال جاه من است

به جرم آنکه کجج دور ماند از آن حضرت

بمرده ام من بیدل همین گناه من است

 

حافظ راست:

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

ببرد صبر و دوصد بنده که آزاد کند

 

سلطان احمد بغدادی راست:

قلم و دست تو روزی که زمن یاد کند

خاطر خسته دلان با دو سخن شاد کند

آدمی را نبود شیوه و اشکال پری

این چنین شیوه یقین شد که پری زاد کند

عاقبت بار اهانت بکشد از همه خلق

هرکه بر قول سبک پای تو بنیاد کند

بدرد جامه به تن غنچه سوری آری

عندلیب ار به چمن ناله و فریاد کند

هر زمان خاطر من موج تحیّر بزند

هر نفس دیدۀ من دجلۀ بغداد کند

اوحدی مراغه ای (673 -738 هجری) بسیار پیشتر از حافظ و سلطان احمد در غزلی بدین مطلع می گوید: ((چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند/دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند)). اوحدی در غزل متقدم خود که مضامین بسیار نزدیک به غزل حافظ  و احمد دارد باز گفته است: ((خانهٔ عمر مرا عشق ز بنیاد بکند/عشق باشد که چنین کار به بنیاد کند/ چه غم از شاه و چه اندیشه ز خسرو باشد/گر به شیرین رسد آن ناله که فرهاد کند)).

هرچند بی گمان حافظ متأثر از غزل اوحدی شعر خویش را سروده اما در اینکه خطاب غزل حافظ به سلطان احمد بوده و در عین حال احمد نیز غزل خود را در پاسخ یا استقبال از غزل حافظ سروده است کمتر جای تردیدی وجود دارد. پیشتر به اشارت حکیمانۀ علامه قزوینی در مقالت حافظ و سلطان احمد اشاره کردیم و دانستیم در زمانی که هنوز دیوان سلطان احمد در اختیار مرحوم قزوینی نبوده است ایشان از قرینۀ بیت مقطع حافظ در آنجا که گفته است؛ ((ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز/خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند)) بدون تصریح از سلطان احمد ایلخانی یاد کرده و نارضایتی از اوضاع خود در شیراز را با ابراز تمایل در مهاجرت به بغداد و قلمرو سلطان ایلخانی در بیت مقطع بیان نموده است. حال با در اختیار داشتن دیوان سلطان احمد و یافتن غزل فوق‌الذکر ،حدس صائب استاد به ما اثبات می گردد.

می دانیم حافظ به جز چند سفر کوتاه به یزد و اطراف شیراز هیچگاه رغبت و تمایلی به هجرت بلند و مهاجرت به سایر اقالیم دور نداشته است و از سفر به هندوستان و بغداد و تبریزعلیرغم وجود دوستی حسنه اش با شاهان و دعوت سلاطین وقت آن نواحی از وی؛ در نهایت منصرف شده و از سفر به بلاد غریب سرباز زده  است و به خشک نانی در شیراز و جرعه ای از آب رکناباد در نسیم  باغ مصلی قناعت کرده. در همین راستا مولانا محمد صوفی آملی مازندارانی (متوفی در سنه 1035 هجری) نویسندۀ تذکرةالشعرای مشهور بتخانه در گزارش خود از احوال حافظ می گوید: «و سطلان احمد جلایر از فرط اخلاص؛ مکرر از بغداد، خواهش ادراک صحبت خواجه کرده و التماس رفتن او به بغداد نموده. اما خواجه نظر به همت بلند درویشی، به نان خشک و پاره پشمی قناعت کرده و از شیراز حرکت نفرموده است». در صحت این گزارش با توجه به همه شواهد قراین موجود در دواوین این دو شاعر ممکن است در این بیت سلطان احمد آنجا که می گوید؛ ((عاقبت بار اهانت بکشد از همه خلق/هرکه بر قول سبک پای تو بنیاد کند)) نکته ای تاریخی و گلایه ای نسبت به بد قولی حافظ در هجرت به بغداد نهفته باشد.

 

حافظ می گوید:

مزرع سبز فلک دیدم داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد هنگام درو

 

سلطان احمد راست:

زحمت عاشق مسکین مده ای عاقل رو

آنچه امسال بکاری همه سال آن بِدِرو

می نیرزد بر ارباب معانی به خرد

ملکت جم به جُوی نعمت قارون به دو جو

سخن باطل واعظ مشنو عاشق باش

گوش بر زمزمۀ نی کن و از حال شنو

گر شدم عاشق لیلی من مجنون چه عجب

نیست عیبی که شود عاشق شیرین خسرو

بعد مرگم که به خاکم گذری عیسی وار

زنده برخیزم و یابم به جهان عمری نو

گر نبودی به جهان روزی من روی مهش

جِرم خورشید کجا یافتی این پرتو ضو

عهد بستم که دهم دل به تو با رغبت خویش

اعتمادت چو نباشد بدهم جان به گرو

همچو خیّاط فلک احمد بن ویس صفت

رشته عشق به دست آر و به عشاق، گرو

سیف فرقانی (وفات در 749 قمری) می گوید: ((من چو از جان شده ام عاشق آن روی نکو/آخراین عشق مرا با تو سبب چیست بگو)).

حکیم نزاری قهستانی (۶۴۵–۷۲۱  قمری) می فرماید: ((آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنو/امشب از بهرِ خدا مرحمتی کن تو مرو)). نزاری در بیت دیگری می گوید: ((گر نخواهی برِ ما بود و بخواهی رفتن/‌ وایِ من بر تو هلاکِ منِ مسکین به دو جو)).

این یمین فریومدی (رحلت در 769 قمری) می فرماید: ((ای بخوبی رخ تو برده ز خورشید گرو/گشته طاق خم ابروی تو جفت مه نو)) همو در بیتی دیگر می گوید: ((گفتمش سینه چو گندم ز غمت بشکافم/گفت کز ماش بگوئید که بر ما بدو جو)).

 

حافظ راست:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آیی

 

سلطان احمد فرماید:

دل می کِشدم دیگر از عقل به شیدایی

تا خود چه کند با من باز این سر سودایی

تا علم و جنون بر من شد کشف و بیان روشن

بر آب روان شستم سر دفتر دانایی

مِی خواره و سر مستم جام ورع اشکستم

زنّار به جان بستم رفتم بر ترسایی

شیخ کَجَجی دیدم گفتم که بگو رمزی

گفتا که تو می دانی پنهانی و پیدایی

عطاّر چه می گوید از جان بشنو احمد

فانی شو اگر مَردی تا محرم ما آیی

در اینجا باید گفت که ممکن است مخاظب غزل حافظ یا مقصود وی از ((پادشه خوبان)) در شعرش،  سلطان احمد بغدادی یا شاه شجاع مظفری و حتی شیخ ابو استحاق اینجو باشد. اما با توجه به غزل اخیر سلطان احمد در این وزن و قافیه، بار احتمال به سمت او بیشتر از دیگران خواهد بود.

جلال طبیب شیرازی (رحلت در 773 قمری) شاعر معاصر با حافظ نیز غزلی در همین وزن قافیه بدین مطلع دارد: ((ای صورت مطبوعت در غایت زیبایی/ از بس که لطیفی تو در وصف نمی آیی)). شاعر در بیتی از این غزل می گوید: ((تا کی دل ما باشد چون زلف پریشانت/آشفته و سرگردان، شوریده و سودایی))

خواجوی کرمانی ( 689 – 752 قمری) می گوید: ((چون پیکر مطبوعت در معنی زیبایی/صورت نتوان بستن نقشی بدلارایی)). خواجو در بیت غزل خود می گوید: ((آنرا که بود در سر سودای سر زلفت/گردد چو سر زلفت سرگشته و سودایی)).

عماد فقیه (690-773 قمری) می گوید: ((ای مردمک چشمم از روزن بینایی/گلزار جمالت را پیوسته تماشایی)). در بیتی در این غزل عماد می گوید: (( رفتی ز دل و شادی برگشت چو برگشتی/بازآی که باز آید بختم چو تو باز آیی)).

سلمان ساوجی (رحلت در 778 قمری) در همین مضمون می فرماید: ((کشیده کار ز تنهایی ام به شیدایی/ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی)). در بیت سوم غزل خویش می گوید: ((مرا تو عمر عزیزی که رفته‌ای ز سرم/چه خوش بود اگر ای عمر رفته بازآیی)).

جلال عضد (زنده تا پایان نیمه اول قرن هشتم) در این مضمون می گوید: ((خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آیی/غمم ز دل ببری چون جمال بنمایی)). جلال در بیتی دیگر از غزلش می گوید: ((مباد هیچ کسی چون جلال در عالم/اسیر عشق و غریبی و درد تنهایی)).

 

حافظ راست:

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی

 

سلطان احمد راست:

مائیم مست طافح از جام لایزالی

بیرون ز عقل و دانش، سودایی و خیالی

می بین ز چشم لیکن بر دوز دیده ها را

بشنو ولی مزن دم بر خویش، بندِ لالی

گفتم که فال گیرم از مصحف جمالت

بختم شنید گفتا خوش نیّتی و فالی

حقّا که غایت شوق نقضان نمی پذیرد

 گر زانک شد میسّر با دوست اتصالی

احمد حقیقتی شو عشق مجاز بگذار

کان صورتی است قالی وین صورتی است خالی

باز حافظ در همین وزن و قافیه ملمعی دیگر دارد و می گوید : ((یا مبسما یحاکی درجا من اللالی/یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی)). با توجه به بیت مقطع آنجا که حافظ می گوید: ((مسند فروز دولت کانِ شکوه و شوکت/برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی))؛ بی شک این غزل در مدح خواجه برهان‌الدین‌ابونصر فتح‌اللهِ وزیر، فرزند کمال‌الدین‌ابوالمعالی از وزیران مشهور امیر مبارزالدین محمد مظفری سروده شده است. اما با این وزن و قوافی و مضمون در بین بزرگان؛ غزل و قصیده بسیار است و حافظ و احمد نیز در این انجمن صاحب کرسی هستند.

خاقانی شروانی (متولد در 520 هجری) می گوید: ((شوریده کرد ما را عشق پری جمالی/هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی)). همو در بیتی دیگر گفته است: ((گفتم که ای نگارین این گریه بر چه داری/گفتا که بی‌جمالت روزی بود چو سالی)).

سعدی می فرماید: ((هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی/الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی)).

اوحدی مراغه ای می گوید: ((ای بر شفق نهاده از شام زلف خالی/بر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی)). در بیت بعد می گوید: ((چون ماه عید جویم هر شب تو را ولیکن/ ماهی چنان نبیند جوینده جز به سالی)).

همام تبریزی (636-714 قمری) گفته است: ((اکنون که نیست ما را با دوستان وصالی/ پیوند تن نخواهد جانم به هیچ حالی)).

جلال عضد می گوید: ((ی چشم و دهان تو به هم خواب و خیالی/روی تو و ابروی تو بدری و هلالی)). جلال در بیتی دیگر گفته است : ((ای مه بنما چهره که روزم به شب آمد/کآن روز که بی تو گذرد هست چو سالی)).

سیف فرغانی در قصیده ای بدین مطلع می گوید: ((در باغ دهر چون گل، گر سر به سر جمالی/در روز زندگانی گر جمله مه چو سالی)). در بیتی دیگر از این قصیده، سیف می گوید: ((تا بدر تام گردی از آفتاب دانش/هر روز پرتو میگیر اکنون که چون هلالی)).

کمال خجندی می گوید: ((خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی/ باری برم خیالی چون نیستم وصالی)).

جهان ملک خاتون می گوید: ((در دیده ام نیامد جز روی تو خیالی/جز قامتش نیامد در چشم ما نهالی)).

شاه نعمت الله ولی گفته است: ((ای از جمال رویت نقش جهان خیالی/ وی ز آفتاب رویت هر ذره ای هلالی)).

 

حافظ راست:

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

سلطان احمد می گوید:

ای دلا تا ننهی در ره او گامی چند

نکشی از لب لعلش به روان جامی چند

زهد دام است و ریا دانۀ او حاضر باش

خویش را نفکنی در دانه و این دامی چند

می فروش ار چه به نسیه ندهی باده بمن

خرقه ما بستان زود بده وامی چند

صبحگاهان که رَوی رو به چمن وه چه خوش است

با می و مطرب و ساقی و گل اندامی چند

نام احمد که برد زانکه بپرسند بگو

در خرابات همی گشت به بدنامی چند

جلال عضد در این انجمن می گوید: ((عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چند/آتشی در زده انگار به خاشاکی چند)). او در بیت پنجم غزلش می گوید: ((شهسوارا بگذر بر صف ما صید کنان/ تا سری چند ببندیم به فتراکی چند)). البته این شهسوار قطعاً سلطان احمد نیست زیرا جلال پیش از پادشاهی احمد رحلت کرده است.

کمال خجندی در غزلی با همین مضامین بدین مطلع می گوید: ((می برند از تو جفا بی سر و سامانی چند/چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند)). کمال در عهد سلطان احمد در تبریز سکونت داشته و هم اکنون نیز مرقد او در این شهر است. لذا محتمل است پس از وقایعی مانند قتل شیخ کججی و نسبت دادن آن به سلطان احمد، کمال غزل خود را خطاب به وی سروده باشد. او در بیت دیگری از غزل خود می گوید: ((زاهدان فایده عشق ندانند که چیست/نکند فایده این نکته به نادانی چند)).

 

مولانا خواجه عبید زاکانی (وفات در 773 قمری) در غزلی بدین مطلع گفته است: ((ساقیا باز خرابیم بده جامی چند/ پخته‌ای چند فرو ریز به ما خامی چند)). در بیت بعد می گوید: ((صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق/ما و میخانه و دُردی کش و بدنامی چند)). باز همو در بیت ششم غزل خویش می گوید: ((در بهای می گلگون اگرت زر نبود/ خرقهٔ ما به گرو کن، بستان جامی چند)). عبید در شیراز پیش از سلطنت سلطان احمد معاشر با حافظ بوده است.

خواجه عماد فقیه در این مجلس می گوید: ((بر گُل افکند ز سنبل بت ما چینی چند/تا به بار است شقایق به ریاحینی چند)). عماد در بیت مقطعِ خود می گوید: ((گو بخوان یک غزل از نظم دلاویز عماد/ کز فلک برگذرد نعرۀ تحسینی چند)).

شاه نعمت الله ولی نیز در این مضمون و قافیت غزلی مهم دارد. نعمت الله می گوید: (( به علی رغم عدو باز زدم جامی چند/ توبه بشکستم و وارستم از این خامی چند)). او در بیتی  از این غزل نزدیک به بیت حافظ می گوید: ((فرصت از دست مده زلف نگاری به کف آر/ می خور و وقت غنیمت شمُر ایامی چند)). همو باز در بیتی نزدیک به بیت احمد بغدادی می گوید: ((نوبهار است گل آور چو می ات نیست بیا/برو از پیر خرابات بُکن وامی چند)).

حافظ اما در بیت مقطع غزل خویش صفت کامکار را به کار بسته و بعید نیست که صفت معطوف به سلطان احمد بغدادی باشد.

 

حافظ از شوقِ رخ و مهرِ فروغِ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سویِ ناکامی چند

 

حافظ می گوید:

اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

 

احمد میگوید:

گر شوق غم عشق تو با سوز و گداز است

صد شکر که الطاف تو بیچاره نواز است

در صومعه و خانقهم راه ندادند

گفتند حریفان که در میکده باز است

بی عشق مجازی نشود کار میسر

گر کوی حقیقت طلبی راه مجاز است

جز مرتبه ای کز در حق یافته باشی

هر مرتبه کان هست همه شیب و فراز است

مرغ دل احمد هوس لامعه دارد

هرچند که پروانه آن شمع طراز است

در بین تمامی شاعرانی که در مجالس خیالی سلطان احمد و حافظ می توان ایشان را یافت در این غزل تنها کسی که در این وزن، مضمون، قافیت و ردیف شعری در دیوان او هست مولانا ناصرالدین بخارایی (وفات در سنه 872 قمری) است. نظر به اهمیّت و بلاغت این غزل، آنرا از دفتر ناتمام تصحیح اشعار ناصر که به اهتمام  نگارنده این سطور در حال انجام است به صورت کامل منعکس می نماییم. ناصر می فرماید: (( گر راه حرم چون سر زلف تو دراز است/از قبله دری بر دل مشتاق تو باز است/ تا گوشه ابروی تو محراب دل ما است/ما را نه سر زهد و نه آهنگ حجاز است/یک عاشق پاکیزه نظر نیست چو محمود/ور نه همه اطراف جهان پر ز ایاز است/میلی که دلم سوی تو دارد به حقیقت/از دیده معنی است نه از روی مجاز است/از هر دو جهان قبله سر کوی تو دارم/در جنّت فردوس چه حاجت به نماز است/از پای نشین یک نفس ای شمع که امشب/بیچاره دل سوخته در سوز و گداز است/درباز دل و دین به در میکده ناصر/می نوش زمانی که در توبه فراز است)).

 

 

حافظ می فرماید:

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل، ره گم کُنَد مسکین غریب

 

سلطان احمد جلایری راست:

جان بیغما بُرد زلفش ماند دل آنجا غریب

صبر باید کرد دل را با تن تنها غریب

بس عجب کاری است غربت من ندانم وصف کرد

کس نداند درد غربت در جهان الا غریب

کعبه مقصود می جوید به مقصد می رود

بی زواد و بی شتر افتاده در صحرا غریب

یاد کشتی می کند در دجله با یاران خویش

زان سبب ریزد ز دیده هر شبی دریا غریب

هیچ غمخواری نباشد جز خدا بیچاره را

دست می دارد تضرع می کند بالا غریب

در فراق روی یار و دور بر یاد دیار

نیم بسمل می طپد در خون دل شبها غریب

 سالها بودم غریب و با غریبان همنفس

همچو احمد کس ندیدم در جهان زیبا غریب

خواجوی کرمانی در این مجلس می فرماید: ((طرۀ مشکین نباشد بر رخ جانان غریب/ زانکه نبود سنبل سیراب در بستان غریب)). در بیتی دیگر از غزل خویش می گوید: (( گر به شمشیرم کُشی حُکمت روان باشد ولیک/بر گدا گر رحمت آرد نبود از سلطان غریب)). البته جای تردیدی نیست که خواجو در این غزل نظری به احمد ایلخانی ندارد زیرا وی در سنه 752 بسیار پیشتر از ظهور و سلطنت احمد در شیراز رحلت کرد و در تنگ الله اکبر این شهر به خاک سپرده شده. لذا پوشیده نیست که در این مجلس دیگران در استقبال یا شاید مقلد کلام وی برای استقبال از یکدگر هستند.

نعمت الله ولی نیز غزلی با ردیف «غریب» در دیوان خود دارد. او می گوید: ((در دیار تو غریبیم و هوادار غریب/خوش بود گر بنَوازی صنما یار غریب)).

ناصر بخاری نیز غزلی دارد بدین مطلع: ((ای به حسن از عالم انسان غریب/ذاتِ انسانِ تو در اینسان غریب)). او در بیت مقطع می گوید: ((از سر کوی تو تا ناصر برفت/هیچ پرسیدی کجا شد آن غریب؟)).

خواجه کمال خجندی در این مجلس می گوید: ((دل مقیم کوی جانان است و من اینجا غریب/چون کند بیچارۀ مسکین، تنِ تنها غریب)). همو در بیت مقطع می گوید: ((در غریبی جان به سختی می دهد مسکین کمال/ واغرییی واغریبی واغریبی وا غریب)). در در بین شاعران این مجلس؛ تنها غزل کمال در قافیه، ردیف و وزن مشابهت تامه با غزل احمد بغدادی دارد.

 

حافظ می گوید:

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

 

سلطان احمد می گوید:

ای جان نفسی همنفس صحبت جان باش

همراز سخن سامع اسرار نهان باش

تا خوش نظری در تو کنم از سر حیرت

من از سر تحقیق، تو باری به گمان باش

چشم بد از آن چهرۀ زیبای تو محجوب

تا باد چنین صاحب رندان جهان باش

خوبی تو زیباست در این دایره امروز

بر مملکت حسن تو خود حکم روان باش

آخر شب شعبان بخورم باده صافی

تا صبح سعادت چه کنم گو رمضان باش

یا رب چه نشان است تو را خال زنخدان

در زمره احباب تو دائم به نشان باش

دل گه گه اگر می طلبد باده رنگین

آن به که در این حضرت سلطان زمان باش

شاهی که فلک بر جهتش از سر تعظیم

صد سجده کند بر سخنِ نامه وران باش

احمد سخن مست الستی به تو ختم است

در حفظ خدا ایمن و در امن و امان باش

این غزل از آن جهت اهمیّت بسیار دارد که در دواوین سایر متقدمان و معاصران احمد و حافظ استقبالی از آن بعمل نیامده است و لذا در زمرۀ مراودات اختصاصی این دو شاعر طبقه بندی می شوند.

 

حافظ راست:

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

 

احمد بغدادی راست:

دوش دیدم که ز گل چهره بر افروخته بود

گوئیا همنفسی را به غمی سوخته بود

دست خیاط ازل روز نخستین باری

جامۀ قامت زیبای تو را دوخته بود

پیش از آن کین شفق شعلۀ خور پیدا شد

مشعل حسن تو از نور بر افروخته بود

گفت ساقی که بر افروخته چند است بگوی

ساغر زر ز می صاف برافروخته بود

مدتی شد که نپرسی تو دلم را چونی

پیش از اینت نظری با من دلسوخته بود

عاقیت رفت فدای کف پای محبوب

مدتی بود که دل این هوس اندوخته بود

من گرفتم که نبندد خم طاقش قوسی

شکن قلب دلان را ز که آموخته بود

باز هم ناصر بخارایی یگانه شاعر حاضر در این مجلس استقبالی است. غزل وی از دفتر پیش گفته به صورت کامل منعکس  می گردد: ((می گذشت و ز حیا چهره برافروخته بود/ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود/از کمانخانۀ ابرو بگشاده غمزه/چشم او دیدۀ صاحبنظران دوخته بود/جمله در آب مِی انداخت به یکدم ساقی/صبر من هرچه به ایام بیاندوخته بود/نخریدند به یک جرعۀ می از زاهد/در خرابات مغان زهد که بفروخته بود/جان چو پروانه فشاندیم بر آن شمع که او/ مجلس ما چو رخ خویش برافروخته بود/صورتی دید در آئینۀ رویش ناصر/که در آئینه چو طوطی سخن آموخته بود)).

 

حافظ راست:

به مژگان سیه کردی هزان رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

 

باز هم حافظ در غزلی دیگر می فرماید:

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عیش گل چینم

 

احمد بغدادی راست:

تویی شاهم تویی ماهم تویی خورشید و پروینم

مرو کو آن دمی بر من که روی دیگری بینم

تو چون جانی مرا جانا چه جای جان بود جانا

توانم من کجا، کِی، من که یکدم بی تو بنشینم؟

همی ترسم که مهجورم ز عشقت ناگهان میرم

نماند حسرتم در دل زمانی آ به بالینم

ز اول کرده ام شرطی که یارم اوست تا هستم

وگر باشد سر مویی خلاف شرط، بی دینم

چه شد ای باغبان آخر به باغم ره بده بالله

مکن منعم ز گل دیدن که می بینم نمی چینم

کشم بر سوی شهر خود حما الله شهرم را

نمی سازد مزاجم را هوای شهر قزوینم

منم احمد چو فرهادی، مَثَل یارم چو شیرینی

هزاران جان فرهادی فدای جان شیرینم

 

سعدی بنیانگذار این مجلس است. او در غزل خویش می فرماید: ((ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم/به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم)). شخ اجل در مقطع غزل زیبای خویش می گوید: ((رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه/مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم)).

سیف فرغانی نیز پیشتر از حافظ و احمد غزلی بدین مطلع در استقبال سعدی سروده است: ((مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینم/ ز لبهای تو می نوشم ز رخسار تو گل چینم)). او در بیت آخر غزل خود به صراحت از استقبال خویش از سعدی یاد کرده و می گوید: ((چنان افتادۀعشقت شدم جانا که چون سعدی/ ز دستم بر نمی آید که یکدم بی تو بنشینم)).

در بین معاصران احمد اما کمال خجندی غزلی بدین مطلع در مجلس استقبال سروده است: ((چه خوش‌تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم/که سیری نیست از رویت مرا چندان که می‌بینم)). کمال در بیت آخر خود می گوید: ((مرا گویی کمال، آیینِ عاشق، بیدلی باشد/اگر بیدل نِی ام جانا من از عشق تو بی‌دینم)).

ناصر بخارایی در غزلی بدین مطلع می فرماید: ((تو را ای ماه مهر افروز چندانی که می بینم/نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم)). در بیتی دیگر ناصر می گوید: ((به شبهای فراقت نیست در تاب و تب هجران/به غیر از شمع دلسوزی که گرید او به بالینم)).

سلمان ساوجی  نیزدر این مجلس حاضر است و در غزلی خوش می فرماید : ((هوای قامتش دارم ولی چندان که می بینم/سر و برگ هوای من ندارد سرو سیمینم)). در بیت بعد می گوید: ((مرا چون در گلستانش میسر نیست گل چیدن/به مژگان خاک می رویم به چشمان درد او چینم)). همو در بیتی دیگر از این غزل می گوید: ((شبی نوش لبت دیدن به خواب خوش هوس دارم/ولی صورت نمی بندد خیال خواب نوشینم)).

 

حافظ راست:

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آبروی خوبی از چاه زنخدان شما

 

احمد بغدادی راست:

ای فروغ مهتری مه را از آن روی شما

عالمی را فتنه کرد آن چشم آهوی شما

سبز و تر دارم کنار چشمه سار خویشتن

تا بیاید در کنارم سرو مینوی شما

نیم شب کان زلفِ در پیچش بیاید بو دهد

فرق نتوان کرد سنبل را از آن موی شما

می فرستم جان خود را با نسیم صبحدم

بو که آید بر من خاکی روان بوی شما

هاتف اندر بزم مستان در صبوح عید گفت

بر فلک جا دارد این غوغا و یاهوی شما

ساقیا مست است احمد منّتی دیگر بنه

تا شود از جان و دل هر دم دعا گوی شما

سلمان ساوجی در غزلی بدین مطلع می گوید: ((قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما/دولت ما نیست الا در سر کوی شما)). او در بیت مقطع می گوید: ((گر بدم گویی و نیکویی به هر حالت که هست/هست سلمان از میان جان، دعا گوی شما)).

ناصر بخارایی می گوید: ((ربود ملک دلم حُسن دل ستان شما/بجای جان منی جان ما و جان شما)). همو در بیت مقطع خود می فرماید: ((به بوی باد صبا جان همی دهد ناصر/ که هست رهگذر او به بوستان شما)).

در دواوین سایر شعرا چون جهان ملک خاتون، ابن یمین، خواجوی کرمانی و غیره نیز در اوزان متفاوت با ردیف «شما» اشعاری مشاهده می گردد اما از توجه به مضامین و روح کلام ایشان در آن اشعار نمی توان قائل به حضور آنها در این مجلس استقبالی بود. غزل حافظ نیز هرچند در قافیه تفاوت مختصری با شعر احمد دارد اما در وزن، ردیف و مضامین کاملاً بدان نزدیک است به طوری که در بیت نخست احمد از وصف «روی شما» می گوید و حافظ «روی رخشان شما» را توصیف می کند. در عین حال غزلیات سلمان و ناصر نیز به اندازه غزل حافظ در این مجلس استقبالی دارای اهمیّت می باشند. اما به هر روی با امعان نظر در آنکه حافظ در شعر خود به ساکنان شهر یزد اشاره می کند و باز در مصرعی می گوید: ((گر چه جام ما نشد پُر مِی به دوران شما)) با عطف نظر به توضیحات قبل و سخن از تمایل نافرجام حافظ از سفر به بغداد، ذکر این نکته در اینجا ضرورت دارد که سلطان احمد ایلخانی ممکن است در برخی از غزلیاتی که حافظ در آن به شاه  نصرة الدین یحیی مظفری (مقتول در سنه 795)؛ برادر زاده شاه شجاع  و حاکم یزد اشارت یا کنایه ای کرده است با استقبال و ورود شاعرانۀ خویش؛ پیامی مبنی بر علاقۀ خود به حضور حافظ  در قلمرو حکومت خودش را به او منتقل کرده باشد. لذا از آنجائیکه مطابق مستندات موجود شاه یحیی اهل فضیلت و هنر پروریدن نبوده است و نسبت به حافظ شاعر نوازی شایسته ای بعمل نیاورده بعید نیست سلطان احمد ایلخانی که در فضیلت‎پروری و فرهنگ دوستی در نقطه مقابل یحیی است با استقبال از این اشعار حافظ؛ عزم بیان ارادت خود به وی و ترغیب و تشویق او به حضور در بغداد را به جای یزد داشته است. ابیاتی از حافظ مانند؛ (( گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی/یا رب به یادش آور درویش پروریدن)) یا ((دلم از وحشت زندان سکندر(یزد) بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم)) جملگی دلالت بر صحت این مدعا دارد. در ادامه مبحث خواهیم دید که سلطان احمد مجدداً در مجلس استقبالی حاضر است که در آن حافظ نیز با غزل به مطلع: ((دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن)) حضور دارد و در بیت آخر آن تعریضی به نام شاه یحیی می زند.

حافظ می گوید:

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

حافظ در بیت مقطع این غزل از شاه یحیی مظفری انتقاد می کند می فرماید: ((گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی/ یا رب به یاد آور درویش پروریدن)).

 

سلطان احمد  اما در اینجا گفته است:

در راه عشق جانان باید به سر دویدن

جان و جهان بدادن، عشقش به جان خریدن

دانی چگونه باشد آیین عشق بازی

دامان او گرفتن وز دیگران بریدن

یا رب چه ذوق دارد شب های شوق تا روز

چون مرغ نیم بسمل در خون دل تپیدن

واجب به عاشقان است با درد عشق بودن

بر عاقلان نیامد این درد را کشیدن

در عشق او ملامت باید کشید از خلق

فرض است از رقیبان وز نیک و بد شنیدن

در انتظار لعلش جانم رسید بر لب

شاید که همچو ساغر بتوان لبش مکیدن

احمد اگر نیابد در کوی دوست باری

جز درگهش نخواهد جای دگر گزیدن

سلمان ساوجی در این وزن و قافیه می گوید: ((خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن/بس دامنش گرفتن وانگه فرو کشیدن)). در ابیاتی دیگر می فرماید: ((گم کرده‌ایم خود را راهی نمای مطرب/ باشد مگر بدان ره در خود توان رسیدن/ نِی هر دمم ز مسجد خواند به کوی رندان/قول وی از بن گوش می‌بایدم شنیدن)).

کمال خجندی می فرماید: ((گر شر ز تیغ تیزت دارد سر بریدن/من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن)). در ابیات دیگر غزلش می گوید: ((گر پارسا بخواند در زیر لب دعائی/بهر شفای دردم نگذارمش دمیدن/ گوش کمال پُر شد از آه دردمندان/دیگر نمی تواند نام دوا شنیدن)).

شاهزاده جهان ملک خاتون می فرماید: ((از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن/از تو زبان درازی وز من زبان بریدن)). در بیت سوم این غزل می فرماید: ((پیوند مهرم از دل بشکست عهد لیکن/ما را ز جان شیرین مشکل توان بریدن)). در بیتی دیگر شاعره خاتون ما می گوید: ((آن را که همچو بلبل باشد هوای گلزار/ چون گل بباید او را صد پیرهن دریدن)).

پیشتر از شاعران قرن هشتم مولانا جلال الدین رومی در دیوان شمس گفته است: ((ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن/ وی آهوی معانی آمد گه چریدن)).

همام تبریزی می گوید: ((ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن/دوری نمی‌تواند پیوند ما بریدن)). در بیت بعد می فرماید: ((ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند/ تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن)).

 

حافظ راست:

ساقیا برخیز و دَر دِه جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

 

احمد راست:

ساقیا برخیز و در ده جام را

پخته کن این خام نا فرجام را

شام کن این صبح را با زلف یار

صبح کن با عارضش این شام را

جان به می ده جام می آشام کن

جان نیرزد لذت آشام را

از غم دنیا چو رستی غم مخور

خوش بنوش و خوش بدار ایام را

باده می کن نوش عبدالقادرا

سجده کن آخر چنین اصنام را

اما شاعران دیگر از جمله خود حافظ نیز در اوزانی متفاوت اما مضامین نزدیک؛ اشعاری با این قافیه در دواوین خویش دارند. اما نکته بسیار مهم این مجلس آن است که مطلع غزل احمد شباهت تامه به مطلع غزل حافظ دارد و روشن است که یکی دیگری را علوه بر استقبال تضمین کرده است. در عین حال تنها این حافظ و احمد هستند که در وزن مثنوی یعنی رمل مسدس محذوف شعر خود را سروده اند و اوزان شعر سایرین با وزن شعر ایشان در فوق متفاوت است.

حافظ در وزنی دیگر باز غزلی دارد با همین قافیه و ردیف. او می گوید: (( صوفی بیا که آینه صافیست جام را/ تا بنگری صفای می لعل‌فام را)).

سعدی فرماید: ((امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را/ یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را)).

همام تبریزی گوید: ((ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را/ وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را)).

خواجوی کرمانی می فرماید: ((ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را/ وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را)).

کمال خجندی فرماید: ((کردند صید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را/ بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را)).

نسیمی حلبی گوید: ((صبح از افق بنمود رخ، در گردش آور جام را/ وز سر خیال غم ببر، این رند دُردآشام را)).

 

حافظ راست:

دل سراپردۀ محبت اوست

دیده آیینه دار طلعت اوست

 

احمد راست:

دل من در خور محبت اوست

زانکه آیینه دار طلعت اوست

دل بیچارۀ مجاور من

روز و شب در مقام خدمت اوست

سرفرازیش می رسد کردن

گردنی را که زیر منت اوست

نوبت حسن می زند ساقی

پنج روزی که هست نوبت اوست

شمع در خانقاه مفروزید

که انس خلوت ز نور وحدت اوست

ای که تحسین عصمتم کردی

عصمت من ز یمن عفت اوست

قامتت را به سرو نسبت کرد

عقل فاعل که شرط فطرت اوست

قامتت منتهای مطلب من

سرو چوبین به قدر همت اوست

شاعری پایه ای است عالی قدر

که فلک کمترین رفعت اوست

من  زلطف تو شعر می گویم

این تمکن مرا ز حرمت اوست

از منِ خاک تا چه برخیزد

هرچه من می کنم به دولت اوست

شاه نعمت الله ولی (730 - 832 قمری) معاصر با حافظ و سلطان احمد نیز دو غزل به این وزن و قافیه در دیوان خویش دارد. غزل نخست به مطلع؛ (( همه عالم ظهور حضرت اوست/همه وابسته محبت اوست )). غزل دوم او به مطلع: (( جان ما بنده محبت اوست/زندگی در حضور حضرت اوست )) می باشد. همچنین در پایان دیوان وی دو بیتی بدین شرح آمده است؛ ((دل تو خلوت محبت اوست/جانت آیینه دار طلعت اوست/آینه پاک دار و دل خالی/که نظرگاه خاص حضرت اوست)). با امعان نظر در غزلیات و دو بیتی نعمت الله پوشیده نمی ماند که او متأثر از حافظ به وجه متأخر این اشعار را در یک مقصود خانقاهی و عرفانی سروده است و نظر به شخص خاصی در شعر خود ندارد. امّا از توجه به بیت سلطان احمد ایلخانی در غزل فوق آنجا که گفته است؛ ((ای که تحسین عصمتم کردی/عصمت من ز یمن عفت اوست)) می بینیم که حافظ در بیتی از غزل خود می گوید ؛ (( گر من آلوده دامنم چه زیان /همه عالم گواه عصمت اوست)). این در حالی است که در هر دو غزل شاه نعمت الله در هیچ بیتی اشارتی به ((عصمت)) نشده و این واژه در ابیات او وجود ندارد. در عین حال معصومیّت و عصمت به معنای عدم انجام گناه منتسب به انسان است نه خدا و برای پروردگار نمی توان قائل به عصمت یا عدم عصمت بود. لذا این غزل حافظ بدون تردید مانند غزلیات نعمت الله عرفانی تلقی نمی گردد و به احتمال قریب به یقین، خطاب به سلطان احمد سروده شده است. قرینه دیگر این مراوده مستقیم ادبی و تقدّم سرایش شعر حافظ نسبت به غزل سلطان احمد این بیت او در غزل مورد بحث است که صراحتاً در آن از مقام شاعر و شاید به طور غیر مستقیم از خواجه حافظ ستایش می کند. ((شاعری پایه ای است عالی قدر/که فلک کمترینِ رفعت اوست)).

 

 حافظ می سراید:

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

 

 سلطان احمد می سراید:

دل من فسرد عشقت نظری بکن خدا را

رمقی نماند جان را نفسی دمی مدارا

شب هجر و ناتوانی که ز غم ستوه باشم

چو خیال بسط گیرد نبود نظیر یارا

نفسی به دوستگانی نشود دلا میسر

ز شرابخانه بیرون من مست بی نوا را

تو به نقص عهد کوشی من خسته در تجهد

به جفای بی کرانت ببرم به سر وفا را

غزلی بخوان به شعرم به سماع لن ترانی

که غریو کوس شعرم مدد است اولیا را

دل من غلام جان شد تو نظر به همتش کن

که غلام سعد اختر نکند طلب بها را

تو نگه به پیر من کن که بسی تمیز دارد

که به وقت را رفتن نهلد دمی عصا را

حافظ در بیت مطلع غرل خود از واژۀ سلطان بهره برده و لذا این احتمال که خطاب سخن وی سلطان احمد و استقبال از شعر او باشد بسیار است.

خواجه عماد فقیه می فرماید: ((به معالجت چه حاجت دل دردمند ما را/ که مریض درد عشقت نکند طلب دوا را)). باز در ابیاتی دیگر می گوید: ((تو اگرچه پادشاهی نظری بدین گدا کن/ که روا بود که سلطان نظری کند گدا را/ نه به کوی بی نوایان گذری کنی به احسان/نه به حال دردمندان نظری کنی خدا را)). البته عماد قطعاً در غزل خود نظر به سلطان احمد ایلخانی ندارد زیرا وی در 773 و یک دهه پیش از پادشاهی وی رحلت کرده است.

اما سلمان ساوجی نیز در این وزن و قافیت و مضمون می فرماید: ((ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را/ مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را)). در دو بیت دیگر از غزل خویش که بسیار به ابیات حافظ نزدیک است گفته است: ((دل من به یا رب آمد ز شکنج بند زلفت/ مشکن که در دل شب اثری بود دعا را/ همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمان/که خیال دوست داند شب تیره آشنا را)).

کمال خجندی در این مجلس می فرماید: (( چه رها کنی به شوخی سر زلف دل ربا را/ که ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را)). در بیت مقطع می گوید: ((مدهید گو طبیبان به کمال مرهم جان/چو سپرد جان به جانان چه کند دگر دوا را)).

پیش از شاعران قرن هشتم نزاری قهستانی در این مجلس گفته است: ((چو به تُرکتاز بردی دل مستمند ما را/ به کمینه بندهٔ خود به از این نگر خدا را)).

مولانا جلال الدین بلخی نیز گفته است: ((بروید ای حریفان بِکشید یار ما را/ به من آورید آخر صنم گریزپا را)).

 

حافظ راست:

یوسف گمگشته باز آید به سامان غم مخور

کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

 سلطان احمد راست:

کار ما آید به سامان غم مخور

راه ما آید به پایان غم مخور

گر بود مرهم ز پیکان غم مدار

ور بود وصلش ز هجران غم مخور

پرتو آن عکس رویش را ببین

 از مه و خورشید تابان غم مخور

جهد کردی راز دل پنهان کنی

آشکارا گشت پنهان غم مخور

چون گرفتی دامن مردان به چنگ

از وزیر و میر و سلطان غم مخور

احمدا در رو به بستان وصال

گل بچین از باغبانان غم مخور

در بین شاعران نزدیک یا معاصر با حافظ غزل در این وزن و قافیه و ردیف کم نیست. تا آنجا که تاکنون می دانیم نخستین بار خواجه شمس الدین محمد جوینی وزیر فاضل ایلخانان مغول (مقتول در سنه 683 هجری قمری) غزلی در همین وزن قافیه سروده است. نظر به اهمیّت و احتمال عدم چاپ کامل این شعر در گذشته؛ آنرا از منبع نسخۀ خطی شماره 555 کتابخانه انسیتوی شرق شناسی آکادمی علوم تاجیکستان مندرج در صفحه 19 رقم دستنویس در صدر برگه  کتاب مذکور در اینجا منعکس می نماییم: ((کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور/بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور/گر چو گردون از بد دوران او سرگشته ای/آید این سرگشتگی روزی به پایان غم مخور/در خم چوگان چون گوی سرگردان مباش/هست هم در حال ایزد حال گردان غم مخور/هر غمی را شادی در پی بود دل شاد [دار]/ هیچ دردی نیست کو را نیست درمان غم مخور/ بی سحر هرگز نماند شام بی صبری مکن/هرچه دشوار است روزی گردد آسان غم مخور)).

سلمان ساوجی معاصر با حافظ و سلطان احمد می گوید: ((بر دمد صبح نشاط از مطلع جان غم مخور/ بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور)).

جلال طبیب  شیرازی می گوید: ((ای دل از بیداد دوران غم مخور/خار باشد در گلستان؛ غم مخور)). جهان ملک خاتون می گوید: ((ای دل ار سر گشته ای از جور دوران غم مخور/باشد احوال جهان اُفتان و خیزان غم مخور)). باز همو می سراید: ((ای دل پُر درد بر امید درمان غم مخور/در رسد تشریف روز وصل جانان غم مخور)).

ناصر بخارایی می فرماید: ((آسان شود به صبر همه کار غم خور/تو یار باش اگر نَبُود یار، غم مخور)).

 نسیمی آذری مشهور به حلبی (مقتول در 807 قمری)؛ آخرین شاعر ما در قرن هشتم و اوان قرن نهم است است که می فرماید: ((تکیه کن بر فضل حق ای دل ز هجران غم مخور/ وصل یار آید شَوی زان خرم ای جان غم مخور)). در قرون و ادوار بعد نیز تا عصر ما همچنان شاعران دیگری در این وزن و قافیه غزلیاتی را سروده اند.

 

حافظ می گوید:

از من جدا مشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای

 

سلطان احمد می گوید:

صوفی مگر که کوی مغان را ندیده ای

یا دیده ای و دامن عزلت گزیده ای؟

در بوستان عیشِ من اکنون تو ای غزال

چون سرو سرفرازِ محبت دمیده ای

از عون ذوالمنن که هدایت نزول کرد

کز طبع حور زاد به غم پروریده ای

آید عروس چند کز ایشان یکی به لطف

در مرغزار حسن نیابی جریده ای

ای صد هزار رحمت خالق بر آن نظر

 کو را از آن میانه نکو برگزیده ای

ما را حواله کرد به هر سو که آفرید

او را مگر به حضرت خود آفریده ای

احوال روزگار مرا در فراق خود

نشنیده ام ز کس که تو روزی شنیده ای

احمد فراق یار تو را کرد مبتلا

حوری چنین به عمر، تو گویا ندیده ای

ناصر بخاری را نیز غزلی با همین مضمون و قافیه در دیوان است. ناصر می گوید: ((ای یار نازنین چو دل از ما رمیده ای/از ما رمیده ای به رقیب آرمیده ای)). در بیتی دیگر می فرماید: ((من ذره ام متاب تو از ذره روی مهر/ گیرم که همچو مه به ثریّا رسیده ای)).

شاهزاده جهان ملک خاتون اینجو نیز غزلی در همین مضمون بدین مطلع در دیوان خویش دارد: ((جانا چه کرده‌ایم که از ما بریده‌ای/بر دست هجر پرده صبرم دریده‌ای)).

سید جلال عضد دیگر شاعر قرن هشتم در دیوان خویش می گوید: ((جانا تو سوز و درد دل ما ندیده ای/از ما سؤال کن که تو اینها ندیده ای)).

 

حافظ راست:

گل در بر می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

 

احمد بغدادی راست:

تا خال تو بر گوشه زنخ دانه و دام است

عشاق تو را خواب و خورش عین حرام است

از نالۀ من مرغ چمن ناله فزای است

وز زاری من چشم فلک پر ز غَمام است

بی صبری و دلسوزی من نیک شناسد

آنکس که در این قافله سر خیل زمام است

این ماه دل افروز که امشب به در آمد

بر صدق یقین شد که از آن گوشه بام است

با خاصگیان می نکند هیچ خطابی

زیرا که خطاب از پی گمراهی عام است

در فصل چنین کز نفس باد بهاری

بر نسترن آزادی و بر سرو قیام است

چون احمد بن ویس تو در کوی خرابات

در دست حریفان مغان البته جام است

 

باز هم احمد راست:

دِیری که بر او کعبه کند طوف کدام است

یا گوشۀ عشق است و در آن توبه حرام است

در قالب فانی که درو تعبیه روح است

گر پخته شوی مشرب تو بادۀ خام است

گر میل کند خاطر تو خلوت خاصان

این دولت فرخنده مگر دولت عام است

ما را همه مقصود از این کعبه مسجود

یک گوشه نظر گر بکنی کار تمام است

در مذهب عرفان که بود مذهب احمد

آن توبه که پیوند نشد توبۀ جام است

سعدی نخستین کسی است که متقدم بر شاعران قرن هشتم غزلی بدین مطلع سروده است: ((بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است/ای مجلسیان راه خرابات کدام است)). شیخ اجل نیز یک قرن پیش از حافظ؛ به محتسب شهر می تازد و می گوید: ((با محتسب شهر بگویید که زنهار/ در مجلس ما سنگ مینداز که جام است)).

پس از سعدی؛ امیر خسرو دهلوی (652-725 قمری) غزلی دارد بدین مطلع: ((ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است/عالم به مراد دل و اقبال غلام است)).

عماد فقیه را غزلی است بدین مطلع: ((تنها نخورم بادۀ صافی که حرام است/ وان عیش که بی دوست حلال است کدام است؟)).

سلمان ساوجی می گوید: ((بیا که بی لب لعل تو کار من خام است/ ز عکس روی تو آتش فتاده در جام است)). با امعان نظر در غزل سلمان این بیت اهمیت بسیار دارد: ((مکن ملامت رندان، دگر به بدنامی/ که هرچه پیش تو ننگ است نزد ما نام است)).

ابن یمین فرومدی در غزلی می گوید: ((رویت که ازو عالم خوبی به نظام است/ چشم بد ازو دور یکی ماه تمام است)). در بیتی دیگر همو می گوید: ((گشتم ز غم عشق تو ای دوست به حالی/ کز هستی من نیست نشانی همه نام است)).

حسن دهلوی( وفات در 738 قمری) در غزلی می گوید: ((لب شیرینت را شکر غلام است/اگر شیرین تویی شکّر کدام است؟)). در ابیاتی  دیگر از این غزل می گوید: (( اگر ساقی تو خواهی بود ما را/ که می گوید که می خوردن حرام است؟/ شب هفتم که مه نیمه ننماید/اگر تو روی بنمایی تمام است)).

شاه نعمت الله ولی غزل مهم خود را بدین مطلع سروده است: (( در کوی خرابات کسی را که مقام است/در دنیی و در آخرتش جاه تمام است)). غزل وی مضامین مشابه با غزل حافظ و احمد بسیار دارد بعنوان مثال می گوید: (( در دور بگردید و نمائید به یاران/ رندی که بود چون من سرمست کدامست)). همو باز در غزل دیگری بدین مطلع مفاهیم و دعاوی استقبالی خویش را تکرار می کند و می گوید: ((در گوشهٔ میخانه کسی را که مقام است/ناقص نتوان گفت که او رند تمام است)).

کمال خجندی در غزلی می سراید: ((ما را نه غم ننگ و نه اندیشه نام است/ در مذهب ما مذهب ناموس حرام است)). در غزل وی نیز مفاهیم استقبالی مشابه با غزل احمد و حافظ فراوان است بعنوان نمونه می گوید: ((ساقی می دوشینه اگر رفت به اتمام/ ما را ز لب لعل تو یک جرعه تمام است)).

آخرین شاعر این بزم در قرن هشتم که در دیوان او تاکنون بدین سیاق غزلی آمده است نسیمی آذری یا حلبی است آنجا که می گوید: ((سلطان غمت را دل پر درد مقام است/آن دل چه نشان دارد و آن مرد کدام است؟)).

 

حافظ راست:

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم؟

 

سلطان احمد راست:

روح بخشا بی حضورت شادمانی چون کنم؟

یا جوانی بر سریر شادمانی چون کنم؟

چون حیات من تو باشی ای مراد طینتم

بی جمال جانفزایت شادمانی چون کنم؟

با وصالت پادشاهم با فراقت پاسبان

پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم؟

آب حسرت دیده را در اضطراب آورده است

در میان اوج حیرت دیده بانی چون کنم؟

چون دلم را خاص بهر مهر تو پرورده اند

مادر آورده است ترک مهربانی چون کنم؟

گلبن بستان شوقم غنچه را تر کرده است

تا صبا یاری نبخشد دُر چکانی چون کنم؟

احمدا گر روز بازار سخن واقع شود

من در این فکرم که عرض ارمغانی چون کنم؟

ناصر بخارایی می گوید: ((بس که هر دم دیده را پر خون کنم/ روی زرد خویش را گلگون کنم)). همو باز در غزلی دیگر بدین مطلع مضامنی مشابه را می سراید: ((مست عشقم پارسایی چون کنم/ محو گشتم خود نمایی چون کنم)). در این غزل بیتی بسیار نزدیک به یکی از ابیات سلطان احمد وجود دارد و چنین قراینی فارغ از اشعار استقبالی سایر شعرا در این مضمون، می تواند دلالت بر ارتباط ادبی ایشان  داشته باشد. ناصر در بیت چهارم غزل خویش می گوید: ((وصل او دیدم ندارم تاب هجر/سلطنت کردم گدایی چون کنم؟)).

شیخ کججی در همین وزن و قافیه می گوید : ((بی تو ای جان و جهانم شادمانی چون کنم؟/بی تو ای عمر عزیزم زندگانی چون کنم؟)).

نسیمی آذری در این مجلس می گوید: ((شد ملول از خرقۀ ازرق دل من چون کنم؟/ ساقیا جامی بده تا خرقه را گلگون کنم)).

عماد فقیه می گوید: ((ای نور هر دو دیده وداع تو چون کنم؟/گریم ز شوق روی تو تا دیده خون کنم)).

کمال خجندی می گوید: ((رفت از دست من آن زیبا نگاری چون کنم؟/نیست در دستم عنان اختیاری چون کنم؟)).

شاه نعمت الله ولی می گوید: ((عاشق آن گلعذارم چون کنم؟/همچو زلفش بیقرارم چون کنم؟)).

شاهزاده جهان ملک خاتون؛ گوی سبقت را از دیگر معاصران می رباید و در چند غزل متعدد با همین مضامین و قافیه می گوید: ((درد ما را با غمت چون نیست درمان چون کنم؟/ وین سر سرگشته ام را نیست سامان چون کنم؟)). در غزلی دیگر بدین مطلع می گوید: ((دل ز تنهایی به جان آمد ندانم چون کنم/هر زمان از آتش دل دیده را پر خون کنم)). باز همو در غزلی دیگر می فرماید: ((تا به چند این دیده را در هجر تو جیحون کنم؟/ وین دل بیچاره را در عشق تو پر خون کنم)). باز می گوید: ((جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم؟/تا کی دو دیده در غم او پر ز خون کنم؟)). برای آخرین بار در غزلی بدین مطلع می فرماید: ((تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم؟/ دیدۀ نم دیده را در هجر تو جیحون کنم؟)).


1-در کمال تاسف تاکنون دیوان معتبر کامل و جامعی اشعار شاه شجاع مظفری در کتابخانه های داخلی و خارجی شناسایی نشده است و در چند مورد کتابداران به خطا، دیوان شاه شجاع درانی افغان (1784-1842) را به نام دیوان ابوالفوارس شاه شجاع در چند کتابخانه از جمله کتابخانه ملی و کتابخانه آستان قدس مشهد و گنج بخش پاکستان فهرست کرده اند. متاسفانه علیرغم آنکه شاه شجاع به سرودن ملمعات و اشعار پارسی و تازی اشتهار داشته و در آثار پراکنده ای از وی در برخی از نسخ معتبر موجود یافت می شود اما علیرغم جستجو های بسیار هنوز کلیات کاملی از وی به دست نگارنده این سطور نرسیده و اخیراً در رجای دستیابی، تنها رد پایی از وجود آن در کتابخانه های توپکاپی ترکیه و موزه بریتانیا به دست آمده است. اما بی گمان یکی از دلایل اصلی نایاب بودن دیوان شاه شجاع مظفری برچیده شدن خاندان آل مظفر توسط تیمور و حساسیت وی و فرزندانش در ادوار بعد به برجسته کردن یا تبلیغ فضایل اسلاف گذشته آنها بوده است.

2-محمد کاظم ابن محمد تبریزی مشهور به اسرار علیشاه متولد 1256 ه ق - منظر الاولياء؛ در مزارات تبریز و حومه- به تصحیح میرهاشم محدث-گلستان چهارم-ذکر احوالات ملوک ایلکانیان که در تبریز مدفونند-ذکر سلطان احمد بن سلطان اویس- صفحه 196-

نشر کتابخانه موزه و مرکز اسناد مجلس-تهران 1378

3-امیر دولتشاه بن علا الدوله سمرقندی- تزکرة الشعرا- به تصحیح اقل العباد ادوارد بران- طبقه پنجم- 12شماره - ذکر حضرت خواجه حافظ شیرازی - صفحه 302- چاپ لندن سنه 1900

4- دیوان غیاث الدین شیخ محمد کُجُجی تبریزی
به اهتمام مسعود راستی‌پور و احسان پورابریشم - انتشارات میراث مکتوب - تهران -1395

 

******************

پایان پیکر اول - این مقاله در بخش مطالعه تطبیقی اشعار در آینده همچنان ادامه خواهد داشت

 

نشر دهید - Share By

دوش آخرین سایه عشق هم به آسمانها رفت و با اَمرداد در اوراق زرین کتاب ادب ایران جاودان گردید. در این سرای بی کسی دیگر شاعری به در نمی زند و خنجر غمِ مرگ، ما را دیگر از این خرابتر نخواهد زد.

نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

زین پس از این آتش فراق که بر جان من و توست به جای نور؛ سایه به دلها می تابد و ای بسا باغ و ای بسا بهاران که ما را خزان خواهد بود. اکنون من از تنگنای این هستی و شراب تلخ مرگ در جام زهرِ گریز ناپذیر آفرینش؛ ملول و پریشان خاطر هستم. حقیقت آن است که از حکمت شعر حافظ و ابتهاج؛ آموخته ام که سرگردانی ما در این دایره همه از عشق است و بار خدایا تنها تو میدانی که بهانه ام در این زمزمۀ مستانه و ترانه ام در این گریۀ شبانه تماماً از توست و تنها ساقی سرای امید تا ابدیّت تو هستی.

در ساغر تو چیست که با جرعۀ نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می‌کنی

هوشنگ ابتهاج رفت و به یاران نامدارش چون رهی معیری و ملک الشعرای بهار پیوست. بیش از این دیگر نمی دانم که در این مرثیه چه باید گفت؟. دعوی نکنم زیرا در مُلک ادب دگر جای دعوی نیست. داعیه داران همه رفتند و افسوس که گنجینه طرازان معانی در این گلشن ویران به قهرِ درد درمان ناپذیر رحلت، یکایک در خاک عدم با دلی شکسته از کوران حوادث دهر خفتند.

عاشق منم كه يار به حالش نظر نكرد

ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید؟. ارغوان شاخۀ همخون جدا ماندۀ من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟. بامدادان که کبوترها باز بر لب پنجرۀ باز سحر غُلغله می‌آغازند؛ آه بشتاب که هم پروازان، نگران غمِ هم پروازند.

روان پاک مولانا هوشنگ ابتهاج در پرتو رحمت دادار آفرینش در شادمانی انوشه باد.

سعید ساربان

سحرگاه نوزدهم امرداد 1401

نشر دهید - Share By

((روزنامه اطلاعات اول اردیبهشت ماه جلالی سال یکهزار و چهارصد و یک خورشیدی))

در باران انوار رحمت بی حساب و پر لطافت سپهر شریف و پر ظرافت ادب پارسی، قرن هاست که ستاره ای سعد بر زمین می درخشد و ماه مجلس شاعران و مشاهیر ایران است. در وصف او و مدحش هر چه بگوییم و بکوشیم؛ پیشتر گفته اند و خواص و عوام در اسلوب و آیین وی در سخندانی و ذکر جمیل فضایلش در اخلاق از عهد حیات فرخنده اش تا به امروز همواره کوشیده اند و باز هم با این حال، همچنان در اول وصف شیخ اجل ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلح بن عبدالله بن مشرّف (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری) متخلّص به سعدی مانده ایم و باید در توصیف کلام و مقام او قلمها بفرساییم.

اول اردیبهشت ماه جلالی در موسم بهاران که بلبلان بر شاخسار درختان بوستان روزگار و هَزاران بر رخسار غنچگان نو شکفتۀ گلستان عمر می نالند؛ صاحبدلان در حُسن گزینش ایّام؛ صفحۀ تقویم را به نام فرخنده و خجستۀ سعدی مزیّن نموده اند ونخستین پگاه زیباترین امشاسپندان باستانی و ماه بهترین راستی را با اندیشه، سخن و شعر پر حکمتش از حلاوت لبریز کرده اند.

دریغا که بی ما بسی روزگار

ببالد گل و بشکفد نو بهار

بسی تیر و دی ماه اردیبهشت

بیاید که ما خاک باشیم و خشت

مولانا عبد الرحمان جامی (817-898 هجری) در کتاب هفت اورنگ دراجمالی منظوم و شیوا از سعدی می گوید؛ بزرگی در خواب دید که گروهی از فرشتگان درهای فلک را گشوده اند و پشت بر گنبد خضرا با طبق هایی لبریز از نور به سوی زمین روان هستند. او با دلی آکنده از شگفتی و رجا از ملائک می پرسد؛ به کجا زین سان گرم، روان هستید؟. سروش در پاسخ مژده می دهد که دوش سعدی بیت گهرباری تازه در مدحت خدای عزوجل سروده و هرچند این انوار هنوز نه در خور مقام و مقدار فضیلت سعدی است اما نقدی است از کان آسمان که در برابر سرایش این نکته از اسرار آفرینش بهر پیشکش او به شیراز می بریم آنجا که فرمود:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

Angels & Saddi

پس از این دیباچۀ مختصر؛ شش  بیت تازه یافته از شیخ اجل را به مناسبت روز سعدی به خوانندگان محترم ایم مقال امغان می دارم. این ابیّات تا بدانجا که جستجوهای نگارنده این سطور گواه از آن دارد؛ قرن ها است از مطمح نظر کاتبان و ناشران مسطور مانده و در جایی منعکس نگردیده است. منبع این اشعار نسخه خطی مجموعۀ نظم و نثری است به پارسی و تازی که تحت شماره 280 در کتابخانۀ سلیمانیه ترکیه مضبوط است و میکروفیلم آن به رقم ((ف 508)) در سال 1335 به پایمردی مرحوم استاد مجتبی مینوی علیه الرحمه برای دانشگاه تهران عکسبرداری گردیده است. اما به دلیل شرایط خاص این منبع خطی و کیفیّت نامطلوب عکسهای قدیمی موجود از آن؛ فهرست  و شناسه نویسی نسخه دقیق و منطبق با جمیع شرایط کتاب نبوده است و بخش های مهمی از آن تاکنون از چشم محقّقان مغفول مانده. در معرفی این کتاب؛ تاریخ استنساخ (نسخه نویسی) سنۀ 763 هجری قمری ذکر شده و به دلیل داشتن دو غزل از خواجه حافظ که در عهد حیات وی در این نسخه نوشته شده دارای اهمیّتی در خور توجۀ شناخته شده است. اما چون نیک بنگری پوشیده نمی ماند که وجود اشعار و ابیاتی مهم از شیخ اجل سعدی در این نسخه که آنها نیز در عهد زندگانی سعدی در قرن هفتم نوشته شده است در پرتو وجود غزلیّات حافظ در این کتاب تا به امروز مستور مانده است.

پس از توجه دقیق به تصاویر کم کیفیّت میکروفیلهای موجود از این نسخه در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران که حدود 66 سال از عمر آنها می گذرد، درمی یابیم که دستخط نسخه در بخش اول با بخش دوم آن تفاوت داشته و حتی گاهاً خط بخش مرکزی اوراق با خط هامش یا حاشیه نیز متفاوت است و این نشانگان به همراه سایر قراین، دلالت بر آن دارد که این کتاب در فاصله زمانی حدوداً یک قرن توسط دو یا چند نفر نوشته شده است.

حتی مقایسه خطّ اشعار حافظ با دستخط اشعار سعدی؛ تفاوت کاتب اشعار این دو شاعر را در نسخه مذکور روشن می نماید و فارغ از تفاوت دستخط بخش های اول و دوم نسخه آنچه از مطمح نظر فهرست نویس دانشگاه مغفول مانده؛ ذکر دعای مرسوم برای افراد و مشاهیر زنده در کنار نام ایشان است که سه بار در برابر نام سعدی در بخش اول این نسخه پس از نام وی به کار رفته.

به رقم دستویس در صدر اوراق در صفحه هفت کتاب؛ این ابیات جدید از شیخ اجل بدین نحو نگارش یافته که نه تنها در زمان زندگانی شیخ نوشته شده اند بلکه همچنانکه ذکر گردید نگارنده این سطور؛ تاکنون در هیچ منبع چاپی یا خطی دیگری نشانی از آن نیافته است و بنابراین هیچ منبع ثانی برای مقابله و بازخوانی دقیقتر این ابیات تاکنون به دست نیامده و  ازین رو کیفیّت قلیل تصاویر نسخه منفرد موجود نیز خواندن برخی واژگان را در این مجال، دشوار و با تردید مواجه نموده است.

للامام المحقق المسالک مشرف الدین سعدی دامت برکته و روح انفاسه:

فرخ آن عاشق که او را چون تو دلداری بود

خرم آن دل که اندرو از عشق تیماری بود

گر دلم گُم کشت من دانم که دزد من که بود

لیک نامش می نگویم ترسم آزاری بود

چند از این خیره کشی و چند از این مرد افکنی؟

[عاشقی را زنده کن مردانگی] کاری بود

سالها می پویم اندر جستجوی دلبری

پس چو در دستم فتد، باری جگرخواری بود

هر به یک سالی میسر می شود دیدار تو

آر، آری عهد گل هر سال یک باری بود

حُسن هر کس در نمی جنباند این مسکین دلم

لطف می باید که باشد، حسن، بسیاری بود

manuscript

در خصوص کیفیّت گردآوری جمیع آثار سعدی در یک مجلّد بعنوان کلیّات؛ می دانیم که این امر توسط شخص سعدی انجام نیافته و ایشان آثار خویش را به صورت کتب مستقل و علیحده به کاتبان سپرده است. با امعان نظر در یکی از نسخ خطی بسیار کهن و معتبر کلیّات سعدی که در آوان قرن هشتم هجری گردآوری شده و قطعاً تاریخی فراتر از سال 726 قمری ندارد توجۀ به نکاتی مهم راهگشای ما در وقوف کامل به کیفیّت و چگونگی گردآوری کلیّات سعدی در قرن هشتم هجری خواهد بود. این نسخه در موزه چستر بیتی (Chester Beatty) کشور ایرلند تحت شماره Per_113 نگهداری می شود و فاقد تاریخ کتابت یا ترقیمه است اما از دو جهت می توان با ضریب اطمینان بسیار زیاد زمان نگارش آنرا تخمین زد. یکی آنکه نوع دستخط و اسلوب خط شباهت تامه با سبک رایج در قرون هفتم و هشتم هجری دارد و مهمتر اینکه متن دیباچۀ گردآورندۀ فهرست کلیّات سعدی یعنی فردی به نام ((علی ابن احمد بن ابوبکر بن بیستون)) در سنه 726 با متن متأخری که بعدها توسط خود وی پس از تکمیل دقیقتر فهرست آثار سعدی در سال 734 هجری نوشته شده است و امروز در منابع چاپی و نسخ خطی متاخر کلیات سعدی در دسترس ما است، تفاوت بسیار دارد. فهرستنگار مذکور که زین پس به اختصار او را بیستون می نامیم در نسخه متأخر دوم خود که فهرستی جامع و تکمیلی از آثار سعدی  فراهم آورده؛ در دیباچه ای متأخر؛ شرح می دهد: «یکی از دوستان فرمود که اگر دیوان شیخ را فهرستی بودی در طلب این همه زحمت نبودی و سهولتی داشتی. جمعی عزیزان نیز حاضر بودند و همه بر این اتّفاق کردند و گفتند تو را این سعی از برای ما می‌باید کرد و فهرستی بر آن می‌باید نهاد. بنده را این معنی در خاطر بنشست و بدان مشغول شدم و مجموع غزلها در این نسخه از گفته‌های شیخ رحمة الله علیه از «قصاید» و «طیبات» و «بدایع» و «غزلیات قدیم» جمع کردم، و بر حرف اوّل هر غزل بر طریق تهجی بنهادم که در شهور سنهٔ ست و عشرین و سبعمائه (726 )هجری به اتمام رسید».

بر این پایه؛ بیستون فهرست کارِ نخستین خود را بر اساس حرف اوّل از مطلع هر غزل نهاده بود تا آنکه مدّتی بعد فردی در مجلسی بیتی متعلّق به یکی از غزلیّات سعدی را از رقعه ای می خواند و یاران، باقی  ابیات را از بیستون طلب می کنند.

بیستون در دیباچۀ فهرست دوّم باز می گوید: «یاران التماس باقی این غزل کردند. دیوان را طلب داشتم و بعد از جستن بسیار نیافتم، سبب آن بود که فهرست بر حروف اول از مطلع هر غزل نهاده بودم و این یک بیت از میانه غزل بود. یکی از دوستان گفت که اگر این فهرست که به حرف اوّل غزلها است به حرف آخر بودی آسان‌تر به آن دانستنی رسیدن. اگر سعی کنی و بر حروف آخر هم بر طریق تهجی فهرستی بنهی تو را یادگاری باشد و یاران را منّتی تمام. بر ایجاب ملتمس ایشان مدّتی سعی نمودم و بر حرف آخر هم از هر غزل به طریق حروف تهجی فهرستی نهادم و در آخر رجب سنهٔ اربع و ثلاثین و سبعمائه (734) به اتمام رسید تا خواننده را از آن حظّی وافر باشد و این بنده را به دعای خیر مدد فرمایند. باشد که از روح مبارک شیخ قدس سره همگنان را فیضی رسد».

با خواندن این مقدّمه روشن است که بیستون را کتابی متقدّم بر کتاب دوّم بوده است و در اینجا پوشیده نیست که این متن نمی تواند جزئی از دیباچۀ نخستین کلیّات گردآمده توسط وی باشد. زیرا به واقعۀ کیفیّت ترتیب فهرست در نسخه متقدّم و نواقص آن اشارت دارد. اما در نسخه مورد نظر ما که تحت شمارۀ Per_113 کتابخانه و موزه چستر بیتی ایرلند محفوظ است؛ گرداورنده بدون ذکر وقایع متأخری که موجب ترتیب مجدد فهرست گردیده به ایجاز می گوید: «جمعی از یاران و دوستان و اکابر دارالملک شیرازادام الله ایّامهم به این ضعیف نحیف اعجز خلق الله تعالی تقریر فرمودند که آورنده دیوان افصح المتکلمین و قدوه المحققین فی عهدنا، زبده العاشقین و اسوه العارفین فی عصره، مصلح المله و الدین شیخ سعدی شیرازی قدس الله روحه در جمع آوردن آن اندک مایه اهمالی فرموده و آنرا فهرستی نساخته که در طلب کردن هر قصیده و غزلی از گفته های او، جوینده را آسان بودی لاجرم بدین سبب اگر کسی از قصاید و گفت های او به یکی محتاج است همه دیوان را ورق ورق مطالعه باید کردن و تامل نمودن تا باشد که بدان برسد یا نرسد بلکه از ملالت خاطرچون طبع از آن ملول و متنفر گردد آن مطلوب از نظر برود و مقصود باز مانَد. پس ما را طریق سهولتی باید که چون به یکی از گفته های شیخ محتاج باشیم به طریق آسانی به دست آید و غیره».

پوشیده نیست که این دیباچه بدون هیچ تردید متقدّم بر مقدمۀ دوّم است و در واقع نخستین شرح بیستون از خدمت وی در سال 726 هجری می باشد و قدمتی کهن تر از نسخ دربردارندۀ دیباچه متأخر به شرح فوق را دارد. به هر تقدیر جامع آثار سعدی با قبول پیشنهاد دوستان مبادرت به ترتیب دادن کلیّاتی از شیخ اجل به وجه گزارش بیستون می نماید و آنچه را که پس از سعدی تا به امروز تحت عنوان کلیّات سعدی در دسترس ما است حاصل کار و زحمت احمد بیستون است.

 هرچند در طول قرن گذشته با توسعه تتبّعات علمی نوین و گسترش صنعت چاپ و نشر در کشور؛ علاوه بر تصحیح جامع مرحوم محمد علی فروغی از کلیّات سعدی، تحقیقات و چاپهای ارزشمند و متعدد دیگری از آثار این فاضل بزرگ تاریخ تمدن پارسی به زینت طبع آراسته گردیده اما با کشف روز افزون منابع خطی متقدّم و مغفول مانده از نظم و نثر سعدی؛ باز هم بازنگری و مقابلۀ نسخ جدید با نتایج خدمات و پژوهش های گذشتۀ سایرین ضرورت دارد زیرا اولاً با نظر در ابیات نویافته فوق در نسخه کتابخانه سلیمانیه نمی توان با اطمینان راسخ چنین پنداشت که شعر، بیت، غزل، قصیده و متنی از مطمح نظر جامع دیوان شیخ اجل؛ ابوبکر بیستون مستور و مغفول نمانده باشد و دوماً منابع نویافتۀ متقدّم، تازه و بدیعی از سعدی امروز در اختیار است که از نظر تاریخی نیز مقدّم بر کار بیستون می باشند، بعنوان مثال نسخه شمارۀ Ms. Or. Oct. 3451 سعدی در کتابخانۀ سلطنتی آلمان به تاریخ سنه 706 هجری که عکس آن در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی تهران به شماره 326 محفوظ است می تواند برای سعدی پژوهان گرامی مفید باشد. در پایان نویسنده این مقاله بر خویشتن فرض می داند که کمال تشکر و قدردانی خویش از کتابدار دانشمند و برجسته کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران سرکار خانم فریبا حری را بدین وسیله به ایشان اعلام نماید. بی تردید اگر شکیبایی، حوصله و تسلط ایشان بر منابع میکرو فیلم کهنه موجود در دانشگاه نبود؛ امکان دسترسی به تصاویر نسخۀ ترکیه و کشف ابیات تازه سعدی بر این حقیر میسّر نمی گشت. در عین حال با توجه به ارزش علمی و تاریخی نسخۀ مذکور در ترکیه و کیفیّت پایین تصاویر میکروفیلم موجود از آن در ایران، ضروری است تا پژوهشگران خصوصی یا نهادهای علمی و فرهنگی ذیصلاح عمومی نسبت به تهیّۀ تصاویر جدید و با کیفیّت از نسخه شماره 280 کتابخانه سلمانیه ترکیه اقدام نموده و نسخه ای از آن را جهت بهره پژوهشگران در اختیار کتابخانه دانشگاه تهران نیز قرار دهند.

اقل العباد

سعید کافی انارکی- ساربان

 

لینک دانلود فایل مقاله در روزنامه 👉

لینک مستقیم روزنامه 👉

نشر دهید - Share By

با گرمترین درودها بدین وسیله با کمال افتخار به استحضار شما گرامیان می رسانم که پنجشنبه نهم دی ماه سنه جاری رأس ساعت 20 به وقت تهران و 21:30 به وقت ازبکستان و تاجیکستان جناب آقای دکتر اصغر دادبه دامت برکاته در بزم فرهنگی مجازی به میزبانی این حقیر حاضر شده و سخنرانی علمی خود را در باب ((بخارای شریف و زبان پارسی در عهد پادشاهان سامانی)) را به سمع  ما خواهند رسانید. همچنین ((مولانا اسد گلزاده بخاری)) یگانه شاعر بزرگ پارسی گوی برجای مانده در شهر باستانی بخارای شریف به صورت زنده اشعار پارسی خویش را با صدای گرم خود برای حاضران قرائت خواهند کرد.

علاقمندان گرامی می توانند از طریق لینک ذیل به سالن مجازی نشست تشریف فرما شده یا از طریق اینستاگرام بنده در آیکون مربوطه به صورت زنده تماشاگر برنامه سخنرانی و شعرخوانی مذکور باشند.

برای ورود به سالن مجازی نشست👈 اینجا کلیک کنید

برای ورود به صفحه اینستاگرام میزبان روی آیکون ذیل کلیک بفرمائید

My Instagram

تصویر : https://rozup.ir/view/3449967/WP_20200217_12_35_09_Rich.jpg

Базми фарҳангии ҳафта ба унвони
"Бухоро ва забони форсӣ дар даврони Сомониён"

Бо суханронии Доктор Асғари Додбеҳ
(Устоди донишгоҳи аллома таботабоӣ)
 Ва низ шеърхонии шоирони тоҷик аз Бухорои шариф.
Ба мизбонии доктор Саиди Сорбон.

Дӯстони азизи Эронӣ ва Тоҷик  :
Ба огоҳии шумо гиромиён мераасонам ки дар базми фарҳангӣ-адабии ин ҳафта дар рӯзи панҷшанбе 30-уми декабр 2021 соати 21:30 дақиқа ба вақти Узбакистон ва Тоҷикистон, 
Соати 20:00 ба вақти Эрон,
Ва соати 21:00 ба вақти Афғонистон,
Аз баёноти устоди гаронмоя Доктор Асғари Додбеҳ баҳраманд мешавем.

Шумо азизон бо вуруд ба линк ё пайванди зер аз тариқи "skyroom ё Instagram" вориди ин базми фарҳангӣ шавед.
Дар "Skyroom" бо интихоби гузинаи "Меҳмон مهمان" ворид шавед.

https://www.skyroom.online/ch/sareban/bazm

About Us

Official website of Saeid Kafi Anaracki
سعید کافی انارکی-ساربان

پیوندهای روزانه

  • دادراه (1749)
  • تابلوی اعلانات

    شاهنامه فردوسی شاهنامه فردوسی