تبليغاتX
به نام خداوند جان و خرد _ كزين برتر انديشه بر نگذرد سعید ساربان - فرهنگ پزشکی

           

گفته اند ، شنيده و خوانده ايم كه نخستين رسالت پزشكان تلاش و مجاهدت درراه نجات جان انسانها و كوشش در جهت حفظ يا احياء سلامت عمومي و خصوصي بشر است . نظامي عروضي سمرقندي در كتاب مشهور چهار مقاله كه به قرن ششم هجري تصنيف يافته در تعرف علم طب ميگويد ؛(( طب صناعتي است كه بدان صناعت صحت در بدن انسان نگاه دارند و چون زايل شود بازآورند و بيارايند او را (مرجع ضمير او بيمار است ) به درازي موي و پاكي روي و خوشي بوي و گشادگي طبع . اما طبيب بايد رفيق الخق باشد و هر طبيب كه شرف نفس انسان نشناسد رفيق الخلق نيست)) يعني دشمن بشر است

دانش پزشكي يكي ازكهن ترين دانشهاست كه قدمتي هزاران ساله داشته  عمري به درازناي عمر مدنيت بشري مي دارد ، با بررسي تاريخ تمدن انسان در خواهيم يافت، از زماني كه نخستين جوامع بشري تشكيل يافتند و انسانها به جهت برآورد و حل  كردن سهل تر نيازها و مشكلاتشان  روي به زندگي مشترك و گروهي آوردند اهميت و جايگاه والايي را به علم طب و اطبا اختصاص دادند تا از اين رهگذر سلامت و تندرستي يكديگر را تا حد ممكن تامين كرده باشند

 هرچند بخش عظيمي از آنچه راكه امروزه به عنوان علوم پزشكي مي شناسيم حاصل پژوهشها و تلاشهاي دانشمندان و پژوهشگران قرون جديد و دوران معاصربوده و روشها و سنت هاي قديم و بدوي اطبا متقدم به جهت پيشروي علم پزشكي هم راستا با ديگر علوم و فنون در عصر تكنولوژي و صنعت، تقريبا منسوخ و نابود گشته اند و متدهاي درماني بسيار يپشرفته و جديدي جايگزين آنها شده ، اما تمامي اوصاف فوق مانع از آن نميشوند كه خدشه اي به نگرش فرهنگي و سنتي ما به جايگاه دانش پزشكي و شخصيت  والاي پزشك وارد آيد

طبيب  فرشته ي نجاتي است كه نگاهبان و پاسدار سلامت و تندرستي انسانهاست . بي هيچ ترديد اطبا را  ميتوان در زمره سربازان لشگر اهورا مزدا در برابر سپاه اهريمن تباهي و بيماري و مرگ دانست.

همانطور كه در سطور فوق اشاره رفت ؛ همچون هميشه پزشكان در جامعه داراي مقام و جايگاه والاي اجتماعي بوده،همگان آنها را احترام كرده و منزلت خاصي را از بهر ايشان قائل مي باشند. اما كوربختانه وجود پزشكاني وظيفه ناشناس و مادي گرا يا بهتر بگويم رسوخ نيروهايي اهريمني در جامعه ي پزشكي باعث كاهش چشمگير اعتبار معنوي اطبا  در بين مردم كشور ما گرديده است . باعث  بسي تاسف است كه تا ديروز در محافل شهروندان از پزشك با صفت عالي و الهي فرشته ي نجات ياد مي شد و امروز با صفاتي با باري منفي و دهشتناك چون ؛  كاسب و تاجر و راهزني بر بام گردنه ... !

آنچه نگارنده ي  حقير را برآن داشت تا سر به نگارش اين مقاله برداشته و به نقدي مختصر  از وضعيت فرهنگي حاكم بر  جامعه ي پزشكي  پردازد،حكايات بيشمار و تاسف برانگيزي بود كه يا خود از نزديك شاهد آنها بودمي و يا از زبان دگران بارها همي شنيدم

اچندي پيش در يك عصر سرد و باراني پاييزي كه براي معالجه ي درد و خرابي دندانهايم در در اتاق انتظار ،  مطب دندان پزشكي يكي از دندان پزشكان  مشهور ، بودم، ناگاه درب ورودي بازشد و مردي وارد شده ، به سمت ميز منشي رفت  .

نخستين چيزي كه در وي جلب توجه مينمودي ،وضعيت ظاهري مشوش و نا آراسته ي اوبودي. چكمه هاي گل آلوده و دهان باز كرده ي وي به همراه جامگاني ژنده و پر پينه ، فقر و تنگ دستي را دراو فرياد کردندي !

چشمانش چون كاسه ي خون سرخ بودي و  چهره ي برافروخته اش نشان از دردي شگرف در دهان و دندانش داشتي

خانم منشي كه با اكراه در وي مينگريست با لحني تحقير آميز از وي پرسيد ؛ بفرماييد ؟

مرد ژنده پوش با صدايي آميخته به آهي جانكاه گفت (( براي كشيدن دندان چقدر بايد بپردازم ؟ ))

خانم منشي گفت  ؛ بين هفت تا ده هزار تومان .

مرد ژنده پوش  گفت كه از شب گذشته دندانش به شدت درد داشته ، امان را از قرار وي ربوده است ،همچنين گفتا كه ؛ {  پنج هزار تومان بيشتر همراه  ندارم و من كارگري افغاني هستم و از صاحب كارم پولي را طلب دارم ،آيا ميشود دندان مرا  اكنون بكشيد تا من مابقي پول را فردا بياورم ؟ }

خانم منشي گفت{  بايد نظر آقاي دكتر را جويا شوم  } اين بود كه به داخل اتاق اصلي و نزد دكتر رفته چند ثانيه ي بعد بازگشت و با همان لحن تحقير آميز به كارگر افغاني گفت ،{ نخير ، آقاي دكتر قبول نكردند ، شما ميتوانيد به درمانگاههاي دولتي برويد تا آنجا با هزينه اي كمتر دندان شما را بكشند }

مرد ژنده پوش با لهجه ي شيرين پارسي دري گفت { شما را به خدا كاري كنيد ، اكنون هفت عصر است و درمانگاه تعطيل است }

 در عين حال پوشيده نبود  كه  چون وي از مهاجرين غير قانوني به ايران بود از هيچگونه تامينات اجتماعي و خدمات درماني دولتي برخوردار نميشد و در مانگاههاي دولتي نيز از پذيرفتن وي امتناع ميکردند ... !

خانم منشي در نهايت خون سردي گفت  ؛ كاري از ما ساخته نيست ، لطفا از اينجا برويد بيرون و وقت ما را نگيريد

من كه از ديدن اين صحنه ها سراپاي خويش را غرق در خشم مي ديدم ، به اندیشه  فرو رفتم و از

اين برخورد اغير  انساني 

به منشی اعتراض کردم .

وي كه اصلا توقع چنين واكنشي را از جانب من نداشت ، در حالي كه عرق شرم بر چهره اش نشسته بود گفت {من اينجا فقط سمت منشي گري را داشته از  اوامر آقاي دكتر اطاعت ميكنم }

من از این ماجرا و سنگ دلی آن پزشك ناجوانمرد سخت بر آشفته بوده و با خود میگفتم چه توجيهي براي عدم انجام رسالت و وظيفه ي انسانی او به عنوان يك پزشك میتوان یافت ؟

مگر هدف او از انتخاب اين حرفه كاسبي و تجارت و اندوختن مال و ثروت است كه اينچنين کاسبانه رفتار کرده و گويي به جای مطب در دکانی به بازار نشسته است ؟ ؟ ؟‌ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

مگر نه اين است كه او بعنوان يك پزشك سوگند خورده كه ناجي جان و سلامت انسانها بوده ، در راه اين هدف مقدس از هيچ تلاشي فروگذار ننمايد ؟

بي شک شرافت يك دام پزشك و بیطار از آن جنابعالی بسي بيشتر بود . (بيطار در قديم به كساني گفتندي كه بيماري چهارپايان و بهايم را درمان كردندي )

ماجراهايي از اين دست را هر روز از گوشه كنار مي شنويم ، چندي پيش دوستي تعريف ميكرد كه هنگامي كه براي حاجتي درماني به مطب يك پزشك جراح داخلي مي رود ، مادر جواني سراسيمه كودك دو يا سه ساله اش را به آنجاا آورده ،از پزشك ميخواهد در عملي سرپايي سوزني را كه درپاي كودك رفته و شكسته است را خارج نمايد  

پزشك براي اين عمل سرپايي در مطب خواهان مبلغي پول ميشود ومنشي آن را از وي مطالبه ميكند  

زن ميگويد من به دليل اينكه همسرم مرحوم شده و كار و درآمدي ندارم ، نميتوانم اكنون  حق الزحمه ي شما را بپردازم  ، لطفاً شما عمل نماييد تا من ظرف چند روز آينده پول عمل را به هر طريقي تهيه كرده و تقديم دارم

در كمال تعجب آن پزشك نپذيرفته ، منشي وي به آن زن بينوا ميگويد {اگر پول نداري چرا انگشتري طلايي را كه در دست داري نميفروشي  ؟ }

و آن بانوي بي كس،گريان و نالان ميگويد كه تنها يادگار همسر مرحومش همان انگشتري است ...

پزشك ناجوانمرد سرانجام با اين شرط كه زن انگشتري اش را بعنوان وثيقه نزد او گذارد ، آن كودك يتيم را عمل كرده منشي وي از زن ميخواهد پول عمل را به زودي براي آنها بياورد

دوست آزاده ي ما كه از نزديك شاهد اين ماجرا بوده است هنگامي كه براي ويزيت به اتاق دكتر ميرود ، به جاي شرح بيماري و كسالت خويش ، با صراحت از او انقاد كرده از وي مي پرسد كه { وجدان كاري شما به عنوان يك پزشك كجاست ؟ آيا شما حرفه ي پزشكي را براي انتفاع اقتصادي انتخاب كرديد يا با عشق خدمت به هم نوع ؟ }

اين پزشك نيز سر به مغالطات برداشته ، آن زن بينوا را دروغگو و حتي ثروتمندتر از خود دانسته ... و دريغ و درد

وقايعي از اين دست هر روزه در ساحت و حيطه ي مقدس جامعه ي پزشكي رخ داده اهريمنان تبهكار را جايگزين ملائك نجات همي كند !

در يك بررسي و تحقيق بسيار ساده و ميداني ، با رجوع به مطب هاي پزشكان، ميتوانيد به اين حقيقت تلخ پي بريد كه كوربختانه ، امروزه  اكثريت قريب به اتفاق پزشكان جامعه ي ما در زمره ي اصحاب اهريمن بوده ، مشتغل مال و نعمت و شيفته ي جاه و ثروت مي باشند . نظر بر بيماران خويش  نكنند الا به كراهت و سخن نگويند الا به سفاهت . به عزت مال و جاهي كه دارند مردم  را به بي سر و پايي معيوب گردانند . برتر از همه نشينند و خود را به از همه بينند !

 ابر بهارند و نمي بارند ، چشمه ي آفتابند و بر كسي  نمي تابند ، بر اسپ توانمندي سوارند و نمي رانند و بيخبر از قول حكما كه گفته اند ؛

 

آنرا كه عقل و همت و مهر آدميت نيست

 

. . . خرش شمار وگر گاو عنبريست

 

بنياد فرهنگي ساربان ، باهمه وجود به اطبائي از اين دست ، توصيه مينمايد

 

 تجديد نظري اساسي در نگرش به شغل و پيشه ي خود نموده ، رسالتهاي

 

الهي و انساني دانش پزشكي را از نظر خويش دور مدارند ...

 

ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي

 

اين ره كه تو ميروي به تركستان است

 

و چه بهتر بگوييم كه نه تركستان ، نه سر منزل مقصود و كعبه ي منظور ،

 

كه راه در پيش شما ، مسيري مستقيم و بديهي تا ذلت و خواري جاودان و

 

دوزخ جانان است

 

اي در اصطلاح ((پزشك )) آقا يا خانم (( دكتر)) ؛

 

عناصر خنثي و گوهران خفته ي آدمي گري را در خود بيدار كرده به

 

شرافت و كرامت انساني خويش بي انديشيدددددددددددددددددددددددددد

 

چه بسيارند كودكان ، زنان و مردان و پيراني كه در كنج عزلت فقر و

 

بيماري ، به دليل اينكه ويزيت ديدار و ملاقات با شما را ندارند ، در درد و

 

زجر و بيماري به مرگ مي انديشندددددددددددد

وجود ايشان بايد خواب را از چشمان شما ربوده ، كوشش ها و مجاهدت

 

هاتان را در جنگ با آهرمن افزايش دهاد اما دريغ و درد كه در خواب غفلت

 

خفته ايد و در ننگي جاودان بيدار ...

 

در چشمان معصوم آن كودك بيمار در  قشر متوسط و فقير جامعه

 

 - بنگررررررررر

 

در وضعيت ظاهري و لباس هاي خود و همراهانش بي انديش !

 

آري جامگانشان كهنه و غبار فقر در صورتهاشان هويداست

 

آري اي پزشك متخصص و فوق تخصص ، پدر دخترك ، دلشكسته و بي

 

رمق شايد هزينه ي هنگفت ويزيت تو را قرض كرده باشد . بي ترديد براي

 

تهيه ي آن از بام تا شام به كارگري پرداخته ، مشقت ها كشيده است و چندين

 

 روز آن را پس انداز كرده تا تو را بيند و تووووووووووو

 

و تو اي فرشته ي نجات ، براي حداکثر ۱۰ دقيقه ديدار ، همه ي آن پول ها

 

را از وي  مي ستاني

 

به راستي شرافت حرامي پشت گردنه از تو بسي بيشتر است .

 

ميداني چرا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟  

 

شامگاهان كه بيايد تو با پول آن كارگر افغاني (يا شايد ايراني ) بر سفره ي

 

رنگين منزل فرود آمده و همراه با خانواده از انواع طعامهاي بهشتي تناول

 

ميكني و آن دخترك بيمار بر سفره اي از نان خشك و چكه اي  اشكنه

 

تو  بر ران مرغ  بريان دندان ميكشي اما پدر كارگر دخترك ، در سرماي

 

زمستان ، پشت درب داروخانه ، براي تهيه ي هزينه ي داروهاي تجويزي

 

 از سوي تو ، گدايي ميكند

 

التماس ميكند

 

شما را به خدا

 

دخترم بيمار است

 

بيكارم

 

كمك كنيد ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

 

و اهريمن از تو خشنود است اي پزشك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك

               بر لبانم غنچه ي لبخند پ‍ژمرده است

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگير و افسرده است

نه سرودي،نه سرودي

 

نه هم آوازي،نه شوري

 

زندگي گوئي ز دنيا رخت بربسته است

 

يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است

 

اين چه آئيني ، چه قانوني ، چه تدبيري است

 

من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر

 

من از اين آهنگ يكسان و مكرر عاصيم ديگر

 

من سرودي تازه مي خواهم

 

جنبشي ، شوري ، نشاطي ، نغمه اي ، فريادهاي تازه مي جويم

 

من بهر آئين و مسلك كو كسي را از تلاشش باز دارد ، ياغيم ديگر

 

من تو را در سينه اي اميد ديرين سال خواهم كشت

 

من اميد تازه مي خواهم ، افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم

 

كرم خاكي نيستم اينك ، تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش

 

نيستم شبكور ، كز خورشيد روشنگر بدوزم چشم

 

آفتابم من ، كه يكجا ، يك زمان ، ساكت نميمانم

 

با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش

 

من تن بكر همه گلهاي وحشي را نوازش مي كنم هر روز

 

جويبارم كه تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست

 

موج بي تابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه

 

كرم خاكي نيستم ، من آفتابم ، جويبارم ، موج بي تابم

 

تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟!

 

شه پر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت

 

آفتابي را بخواري در حريم ريشخندش داشت

 

گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود

 

زانوي نصف النهار از پايكوب پر غرور ما ، چو بيد از باد ميلرزيد

 

اينك آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري

 

اينك آن همبستري با دختر خورشيد و اين هم خوابگي با مادر ظلمت

 

من هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد

 

گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد

 

زندگي يعني هياهو ، زندگي يعني تكاپو

 

زندگي يعني شب نو ، روز نو ، انديشه اي نو

 

زندگي يعني غم نو ، حسرت نو ، پيشه نو

 

زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد

 

زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد

 

زندگي بايست ، يك دم ، يك نفس حتي ز جنبش وا نماند

 

گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد

 

زندگي همچنان آب است

 

آب اگر راكد بماند ، چهره اش افسرده خواهد گشت

 

و بوي گند مي گيرد

 

در ملال آبگيرش غنچه لبخند ميميرد

 

آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند

 

مرغكان شوق در آئينه تارش نميجوشند

 

من سر تسليم بر هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ

 

من ز مرگ از آن نميترسم كه پايانيست بر ادوار یک آغاز

 

بيم من از مرگ يك افسانه بي آغاز و پايان است

 

من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم

 

من سرودي تازه خواهم خواند كه گوش كس نشنيده باشد

 

من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن

 

من نميخواهم اسير سحر يك لبخند بودن

 

من نه بتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن

 

من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن

 

من تن تازه ، لب تازه ، شراب تازه ، عشق تازه مي خواهم

 

قلب من با هر تپسش يك آرمان تازه مي خواهد

 

سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد

 

من زبانم لال حتي يك خدا را سجده كردن

 

قرن ها او را پرستيدن نمي خواهم

 

من خداي تازه مي خواهم

 

گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملك هستي را

 

من همي رونق  دهم  آئين مطرود و حرام مي پرستي را

 

من بناموس قرون بردگي ها ياغيم

 

ياغيم من ، ياغيم من

 

گو بگيرندم

 

 بسوزندم

 

گو بدار آرزوهايم بياويزند

 

گو به سنگ ناحق تكفير

 

استخوان شعر عصيان قرونم را فرو كوبند

 

من از اين پس ياغيم ديگر

 (شاعر گمنام است )


 

سخن و خطاب مقالت فوق  ، نه با آن اقليت فرشتگان نجات و

پزشكان آزاده ايست كه هماره ايثارگرانه شمع وجود خود را در شام

تاريك جامعه ي پزشكي افروخته ، سربازان مزدا اهورا در نبرد با ابليس

تباهي و سياهي مي باشند

ما در بنياد فرهنگي ساربان ، در برابر اين هم رزمان شريف و

بزرگوارمان ، سر به تعظيم و كرنش فرود آورده ، بوسه ها بر دستان اين

آزادگان روانه مي داريم و به جهت دخالت در حيطه ي فرهنگي شغل

ايشان ، با سري فكنده نگون از شرم ، پوزش ها  ی خويش را

از این  نامه بر اين گراميان روان  ميداريم

 

 

با صمیمانه ترین احترامات

سعید ساربان

                                صفحه اصلی picture 

+ نوشته شده توسط سعید ساربان در و ساعت |

برای جویای حقیقت نیت راستین کافی نیست بلکه هماره باید اخلاص و نیت خود را بپاید و آن را از دیده ی شک بنگرد.........................................................دلداده ی حقیقت ، حقیقت را به خاطر هماهنگی آن با آمال و امیال خویش نمیخواهد بلکه حقیقت را تنها به خاطر حقیقت بودنش دوست میدارد ، حتی اگر مخالف باور و عقیده اش باشد.......................................................................... پس هرگاه اندیشه ای متعارض با مبادی ذهنی اش ، به فکر او خطور کند ، آنجا باز می ایستد و به بررسی می پردازد.....................................................تو باید هر روز یک بار با خویشتن خویش به جنگ برخیزی و در این کار نباید برای شکست یا فیروزی اهمیتی قائل شوی ، چرا که این امر به حقیقت مربوط میشود نه به تو ----------------- فردریش نیچه


جستجو در مطالب اين صفحه


Sareban
قويترين متورهاي جستجوگر
Google
WEB http://Sareban.org

Search for:
Search from:
Statistical Control