تقدیم به یار مهربانم آتنا
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید
.................
بوی جوی مویان آید همی یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او زیر پایم پرنیان آید همی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
زین پس میخواهم ثابت نمایم فلسفه بدون عشق بی معنا است و ساربان نخستین فیلسوف عاشق خواهد بود .میخواهم گفتار و عقاید پیشین خود را به صراحت نقض کرده و اعلام دارم که بدون انزاوا و تجرد نفس نیز فلسفه تحقق می یابد. روزی اثبات می نمایم که عشق، تنها فداکاری در راه بقاء نوع و نیرنگ آن اراده ی آواره، در تضمین تولید نیست، گاهی عشق آیین مقدسی است که شرافت و جوانمری ما را می سنجد تا وجود آگاه را بر هستی سرگردان غالب گرداند.
استاد آرتور شوپنهاور از فروتنی بیزار است و تواضع را دروغ و نیرنگی بزرگ در معرفی خود به دیگران می پندارد ، اما جهان باید بداند که من در مقام عشق از وی بالاترم چون بر شانه های استوار بینش او ایستاده ام و امروز میدانم که بیشک خلاف راه صواب است و نقض رای اوالالباب ، که زبان سعدی در کام عزلت باشد و قلب پر شور ساربان در شام غفلت.
بزرگی گفته است که ما جهان را با همان سیاهی و فساد که باز یافته بودیم ،ترک خواهیم گفت ولی این دلیلی نیست تا من رسالت خویش را که همانا نبرد با ظلمت است ،از یاد برده و از افروختن شمع جان تاریک ام برحذر باشم ، گاهی چون شمع از آزادگی ام به ستوه می آیم اما بگذار تا با اطمینان از سرنوشت خویش، در وفای عشق ، مشهور خوبان باشم و آنگاه که به پایان خود می رسم ،جز روشنایی عشق از من یادگاری در این گنبد دوار نباشد باقی .
آری من نمیفهمم ،اما تو باید بفهمی که فیلسوفان نافهم ترین مردان تاریخ اند چرا که اگر می فهمیدند هرگز نمی فهمیدند و جهان را چون تو با همان سیاهی و فسادی که باز یافته بودند ،به حال خویش رها میکردند و می رفتند .
بیشک عشق همان جام زهری است که سقراط نوشید و به یاران اندوهگین و گریان خویش گفت ،"دغدغه به خود راه ندهید و با خود بگویید اندیشه ی سقراط هرگز نخواهد مرد.
من از شکوه بهار عشق در زمستان شکوفه می چینم و ایمانی به آغاز فصل سرد نخواهم داشت و میدانم که دیگر زرد نمی شوم و با عشق مرا خزانی نخواهد بود !
من نخستین فیلسوف عاشق خواهم بود
چون
خدا با ماست

سرانجام در این سفر ، روزي سوار بر شانه هاي مردم شهر به سوي گورستان خواهم رفت تا بر كرم ها ي خاكي خوان نعمت مرگم را گسترم و گوشت هايم را براي جويدن به ايشان ارمغان دارم اما این پایان راه نیست ...
من از غايت قانون بقاي ماده و انرژي هيچ آرزويي را طلب نخواهم كرد جز اينكه روزي درختي خاك وجودم را با ريشه هايش به درون جان مقدس و سخاوتمند خويش برد و هنگامي كه نسيم بهار بر شاخسار خفته اش دست نوازش مي كشد من آن شكوفه ي پر شور خواهم بود كه بر آينده اي پربار، خنده اي مستانه خواهم زد.
اكنون بر انسانيت خويش گريانم ، امروز 27 سال است كه انسانم اما تا ابد از اين انسانيت دروغين در شرم و خجلت خواهم بود . آيا نخستين لحظه ها ي ميلاد م را در ياد داريد؟ همه در شوق و شعف بودند و مي خنديدند اما ساربان بيدل ميگريست و مي دانست كه قافله ي عمرش را در اين خراب آباد ، سفري پر فراز و نشيب از رسم بد عهدي ايام در پيش خواهد بود .
آري از دنياي آدميان به ستوه آمده ام و تو گوئي كه اين زمين ، نه سراي انسان ، كه بارگاه ديوان است و خشم و زور و ستم ، جاودانه در شريان بيدادگر هستي اش جاري خواهد بود .
ميلياردها سال است كه ساربان اين كاروان سرگردانم و قافله ي هستي خويش را از بياباني دور با بختي كور از انفجارِ كوه و انقلاب اقيانوس گذر داده ام و همچنان به سوي ناكجا آباد مي روم . امروز پس ازسیزده ميليارد و هفتصد میلیون سال ، از قلب آن مه بانگ پر عظمت در چرخه اي مبهم و تاريك ، خود را به سوي مردماني رسانده ام كه همچنان مرا مي بوسند و در ذهن خود ، طناب هاي دار مرا مي بافند و هر دم هراس و دهشتي سهمگين را بر جان خسته ام ، استوار ميسازند .
اي كاش مهرباني ام نهان مي ماند و از دور مهر مي ورزيدم . اي كاش ميتوانستم چهره ي خود
را از نامهربانانِ سنگدل فرو پوشم تا ايشان ترواش قطره هاي عشق را در چشمانم نبينند و
مرا به بي خردي منسوب نكنند .
امروز همان زمان است كه زرتشت بر رسيدنش آگاهي داد و ما را بر پاك گردانيدن دوباره ي آفرينش ، رسالت فرمود. اكنون در سرزمينهاي اورمزد ، پيمان راستي و آيين مهرورزي معدوم گشته است . همه ي مردم فريفتار باشند و بد يكديگر را خواهند . سپاس و آزرم نان و نمك يكديگر را هرگز ندارند . مردماني تند خو و فريبكار و كساني كه همه از تخمه ي كج انديشي و دروغ و بي ارجي هستند تنها به منافع خويش مي انديشند و براي تامين و تضمين آنها از هيچ ستم و جنايتي در حق هم نوعان خويش فروگذار نمي نمايند .مردم گفتار فرومايگان و بدگويان و نابكاران و دلقك ها را باور دارند و آنها را راست پندارند . جوانان و كودكان انديشناك هستند و از دلشان شوخي و آرامش و بازي و رامش بر نمي آيد و آزادگان و دهاقين و بزرگان به درويشي و بيچارگي رسيده اند !
حكمرانان جهان ، چنان مردمان بدي باشند كه اگر مرد پرهيزگار يا مگسي را بكشند ، هر دو به چشمانشان يكسان باشد . مرزدارِ شوم جدايي ملت ها ، ديو خشم است و در بيدادگاه ضحاكان هر دم خورشيد را به مرگ محكوم ميكنند و حقيقت هستي را در ژرفناي گمراهي خويش محبوس مي دارند .
هزاران سال است كه خورشيد ، مُهر خاموشي بر لب زده است و در سرودش تنها شعري از سكوت ميخواند . اما چرا خورشيد ساكت است و زين سان بي صدا سرود ميخواند؟ آيا راز آن سكوت جز اين است كه او هر روز بر ما باراني از رحمت ونور فرو مي فرستد تا آدمي در تاريكخانه ي قلب سياه خويش به آباداني جهان بي انديشد ؟
خورشيد هم از فقر بيزار است . او از سياست ، از كشور ، از استبداد، از ايدئولوژي و نژاد و رنگ و تفاوت ، از مرز و بوم و جدايي ، از حرص و آز و شهوت قدرت و منافع ملي و جنگ و تملك و ثروت ، حس انزجار دارد.
او از چهارچوبه ي اين اجتماع به اصطلاح انساني ، كه بسي پَست تر از اجتماعات حيواني است متنفر است و با نظام تاريك حاكم بر جهان آدميان ، با شعر آفتابش در ستيز خواهد بود .
او به همه ي ستمديدگان و شهيدان ، به منصوران حلاج و سقراط هاي حكيم به همه ي آزادگاني كه تا ابد خون پاكشان در جويبارِ خاطرِ شفق جاري است نويد مي دهد كه سرانجام روزي آفتاب عشق را بر ظلمتِ شب، فيروزي جاودان خواهد بود و هزيمت ، ننگي هميشگي بر آهرمن .
روزي فرا رويمان خواهد رسيد كه خورشيد بر سرزميني يكپارچه و بدون مرز به نام كره زمين ، نگاههاي سرشار از مهر خويش را بر انسانِ والايي فروريزد كه بر واژگان مخوفِ جنگ و فقر و ظلم و ستم - استعمار و استبداد و استثمار - نژاد و مليت و ثروت و تملك ، خط قرمز كشيده است و حتي در لغتنامه ي هايش اجازه ي درج معني اين كلمات شوم را نخواهد داد ، چرا كه آنها را ننگي بزرگ بر پيكره ي تمدن ، شرافت و انسانيت مقدس خويش مي شمارد .
اي دوستداران راستي ؛ به زودي نوادگان ما ، فروغ ِ برادري و برابري و مساوات و صلح را در همه ي ابناء بشر در سايه ي يك دمو – آريستوكراسي بين المللي به تماشا مي نشينند و بر گورهاي كهن و هموار ما ، نهال عشق مي كارند .
مردن چه بي معنا ميشود وقتي كه روحِ اميد درمي يابد كه مرگ فقط براي اجزاء است و گرچه ما از اجزا هستيم و مي ميريم ، اما حيات كل را مرگي نخواهد بود و روزي فرزندانمان اين سياره خاكي را دهكده ي سعادتِ انسان ، نام خواهند داد .
از مرگ نمي هراسم . سه هزار سال پيش به ذهن پدران ما رسيد كه انسان ميتواند پرواز كند، مرد شجاعي به نام ايكاروس به بالهايي كه با دستان پدرش ساخته شده بود اعتماد كرد و آنها را بر خود بست و خواست پرواز كند ولي به دريا افتاد و اسير مرگ شد . اما حيات هرگز نمُرد و گستاخانه اين آرزو را ادامه داد . قرن ها بعد روح پر شوري به نام لئوناردو داوينچي آمد و در ميان طرح ها و رسم هاي خود يك ماشين پرواز را كشيد و بر حاشيه اش خطي نوشت كه مانند زنگ در حافظه ي تاريخ صدا ميكند (( اينجا بايد بالها را قرار داد )). لئوناردو موفق نشد تا مرگ بر او چيره گشت اما زندگي به اين رويا ادامه داد. نسلها گذشت و مردم گفتند انسان نبايد پرواز كند چون خدا چنين نخواسته . اما سرانجام زندگي با برادران رايت پرواز كرد و حيات ، پس از سه هزار سال صبر و استقامت به آسمان رسيد .
فرد شكست ميخورد اما زندگي پيروز ميگردد . فرد مي ميرد ولي زندگي بي آنكه خسته و نوميد شود به راه خود ادامه ميدهد و به شوق مي آيد ، نقشه مي كشد و مي كوشد؛ بالا ميرود و به مقصد ميرسد و روزي در دهكده ي كوچكِ زمين به هوس و شوق زنده كردنِ پدران و مادران خويش خواهد افتاد .
هنگامي كه بر آلاچيقهاي سبز مرغان چهچهه ي عاشقانه مي زنند و خروس ، سرود طلوع آفتاب را ميخواند و روشني مرغزار را فرا مي گيرد ؛ جوانه ها باز ميشوند و شاخه ها سَر بَر مي آورند و سبز مي شوند ، كودكاني را ميبينم كه با شاديِ جنون آميزي بر چمنهاي نمناكِ از ژاله ي سحري راه ميروند و ميخندند و همديگر را صدا مي زنند و بي آنكه خسته شوند يكديگر را دنبال مي كنند و از هم در ميروند و نفس نفس مي زنند.
در زير سايه ي درختان دو دلداده راه ميروند و خيال ميكنند كسي آنها را نمي بيند ، سخنان نرم و آهسته ي آنها با صداي كبوتران و حشراتي كه جفت خود را مي خوانند در مي آميزد. آنان با چشماني مست و نيمه خوابيده در هم مي نگرند و شيفتگي و عشق را از راه دستهاي به هم فشرده و لبهاي در هم ماليده ، جاري مي گرداننددددددد و آنهنگام من همان شكوفه ي پر شورم كه بر بهارِ جاودان زندگي خنده اي مستانه خواهم زد .
سعيد ساربان




