تبليغاتX
به نام خداوند جان و خرد _ كزين برتر انديشه بر نگذرد سعید ساربان

با درود به شما خوانندگان گرامي به اطلاع ميرسانم

عده اي از دوستان و خوانندگان عزيز از بنده  درباره ي منابعي كه از آنها در تكميل مطالب اين این بخش استفاده ميكنم پرسش كرده اند كه  به شرح زير به حضورتان معرفي ميگردد

 

1- حقوق اساسي و نهاد هاي سياسي (شادروان  دكتر ابولفضل قاضي) نشر ميزان

 

2-  بايسته هاي حقوق اساسي  (شادروان دكتر ابولفضل قاضي ) نشر ميزان 

 

3- حقوق اساسي (دكتر منوچهر طباطبايي مؤتمني ) نشر ميزان

 

4-  اصول علم سياست (موريس دوورژه) نشر اميركبير

 

 5- خداوندان انديشه سياسي ( مايكل برسفورد فاستر) جلد های اول - دوم - سوم   چاپ شرکت انتشارات علمی فرهنگی - تهران ۱۳۸۰

6- مطالب مختصر ي از  دانسته هاي اندك   بنده ي حقير كه در اين دفتر تلفيق گشته و بي ترديد هركجاي مطالب  وبلاگ داراي نقص و اشتباهي باشد  ناشي از آنهاست كه اميد است تا خوانندگان و دوستان گرامي به كرم و  بزرگواري از خطاي  اين حقير درگذرند و در اين رهگذر مرا مورد راهنمايي و ارشاد خويش قرار درهند 

 

لازم به ياد آوري است كه كليه ي منابع مورد استفاده در اين بخش در كليه ي كتابفروشي هاي معتبرسراسر  كشور در دسترس علاقه مندان ميباشد .همچنين دوستان ساكن در تهران ميتوانند براي تهيه ي كتب فوق به   آدرس :

 

خيابان انقلاب . بين لاله زار وفرصت پلاك 605  نمايشگاه كتب حقوق و

 

 علوم سياسي مراجعه فرمايند

با تشكر  سعيد ساربان

+ نوشته شده توسط سعید ساربان در و ساعت |

گفتار پنجم

                         

                   رژيم هاي سياسي

 

رژيم سياسي در معناي عام كلمه  نمودار بافت نهادهاي سياسي و شيوه ي اعمال قدرت و حاكميت سياسي است .قدرت سياسي وقتي در جامعه اي پا به عرصه ي وجود مي گذارد  بايد بتواند به گونه اي اعمال شود و بر حسب ساختار نظام  شخص يا اشخاصي معين يا  نهاد و سازمان و دستگاه مشخصي آن را در عالم عالم خارج تحقق بخشند وبا روش و هدف ويژه اي به مرحله ي اجرا در آورند .مفهوم نظام سياسي  از اين التزام زاييده مي شود. در يك جمله رژيم سياسي شيوه وطرز اعمال حاكميت است .

 

              انواع رژيمهاي سياسي

 

ارسطو رژيمهاي سياسي را به سه دسته تقسيم مي كند :

 

الف)رژيمهايي كه در آن قدرت فرمانروايي در اختيار يك نفر است

 

ب)رژيمهايي كه قدرت فرمانروايي در دست گروه معدودي است

 

ج)رژيم هايي كه فرمانروايي توسط همه ي مردم صورت ميگيرد

 

ارسطو در اين تقسيم بندي دو ضابطه ي كمي و كيفي را در مشخص كردن  كردن تمايزات رژيمهاي سياسي مورد نظر قرار داده است  وي اولا اين رژيمها را بر پايه ي تعداد زمامداران تقسيم نموده و دوما  در معيار كيفي اين نكته را مد نظر دارد كه آيا  قدرت به سود همگان به كار برده ميشود يا به سود زمامدار ؟

بنا بر اين اگر در جامعه اي , فرمانروا يك نفر باشد  رژيم سلطنتي (مونارشي , Monarchie ) حاكم است . پادشاه با قدرت مطلق فرمان مي راند و و در حكم گذاري تابع  كس ديگري نيست . يعني قدرت را با كس ديگري تقسيم نمي نمايد .

 رژيم هايي كه حكومت توسط همه ي مردم انجام ميشود  طبق نظر ارسطو , جمهوري ( Republique ) است و ...

ما در ادامه ي مطلب با الهام از  اين طبقه بندي ارسطو انواع رژيمهاي سياسي , را مورد بحث و بررسي دقيق قرار ميدهيم

 

منوكراسي ( Monocratie ) يكتا سالاري

 

در اين نوع رژيم ها قدرت در دست يك نفر متمركز است و اين صاحب قدرت آن را متعلق به خود مي داند .ما بين  ايجاد كننده  , پايه گذار  دولت يا نظام سياسي و دارنده ي آن فاصله اي نيست .مفهوم قدرت آنچنان با مفهوم قدرت شخصي  يكي شده كه  جدا كردن آن به آساني مقدور نيست . شخص منوكرات (صاحب قدرت ) در راس  سلسله مراتب  سياسي قرار ميگيرد  و عالي ترين مقام ممكن را به خود اختصاص ميدهد .پس الزاما در نقش يكتا سالاري , قتدار گرايي نيز هست و از آنجا كه شخص يا نهاد و سازماني وجود ندارد تا بتواند دامنه ي گسترده ي اقتدار وي را محدود كند , بنابراين علكردهاي وي در چنين سيستمي  بر حسب مورد استبداد راي , خودكامگي , مطلق گرايي و امثال اينهاست !

 

منوكرات براي استحكام بخشيدن به قدرت خود  معمولا از راههاي گوناگوني عمل ميكند . اولا بدست آوردن قدرت را  به مشيت يا قضا و قدر  و اراده اي فوق اراده هاي انساني يا نبوغ و استعداد خارق العاده ي خود منسوب ميكند و در اين رهگذر ميكوشد تا  براي حقانيت و مشروعيت قدرت خود محملي  تدارك نمايد .

دوما با نهادينه كردن قدرت شخصي يا موروثي كردن قدرت , پايه هاي تداوم اقتدار خويش را  فراهم ميكند . اقدام به نام تاريخ , منافع ملي , انجام ماموريت ماورا طبيعي  همه و همه در جهت تحكيم  قدرت شخصي  و تثبيت لزوم آن  به وسيله ي شخص زمامدار است .

 

از ديدگاه فكري و تاريخي , صورتهاي منوكراسي گوناگون و مختلف بوده و هستند .در نخستين تقسيم بندي مي توان منوكراسيهاي كهن (كلاسيك ) را از منو كراسيهاي جديد  تميز داد .منو كراسيهاي كهن قبل از تجربه هاي دمكراتيك وجود داشته اند , در حالي كه منوكراسيهاي جديد در  واكنشي عليه دمكراسي ها و مردم سالاري هاي به وجود آمده اند كه به عنوان مثال در آلمان و ايتاليا  رژيم هاي منوكراتيك نازي و فاشيست  را مي توان مثال زد.

 

منوكراسيهاي كلاسيك

 

يكتا سالاري از نوع تاريخي آن را ميتوان به سه دسته تقسيم كرد

 

 الف) پادشاهي مطلق

 

  ب) خودكامگي

 

 ج) نظام هاي ديكتاتوري

 

 

      پادشاهي مطلق

 

  در رژيم پادشاهي مطلق ,  كليه ي اختيارات ممكن نظير  قانونگذاري , اجرايي و قضايي  به يك تن يعني پادشاه مطلق تعلق دارد . موروثي بودن قدرت  از پايه هاي اساسي اينگونه رژيم هاست . حقانيت نظام در شخص پادشاه و  سلسله ي وي متجلي است  و خارج شدن قدرت از خاندان شاهي  خلاف اصل جلوه ميكند . قوانين ويژه اي  در مورد  فرمانروايي پادشاه مطلق, 

به آن  صورت عادي و طبيعي مي دهد كه در طول تاريخ ميتوان نمونه هاي بسياري از اين منوكراسي را در جوامع گوناگون يافت

 

 

  خودكامگي

 

در رژيم هاي خود كامه به خلاف پادشاهي مطلق فرمانروا  داراي   خود سري و تصميمات يك جانبه و خارج از موازين و نهاد هاي  موجود جامعه است . خودكامه كسي است كه قدرت را به زور قصب ميكند و  و در مورد حفظ يا انتقال آن قاعده و قانوني نمي شناسد .در اصطلاحات جديد واژه ي((  استبداد  )) را  بيشتربجاي خودكامه به كار مي برند . اساسا خود كامگي در ذات خود فاسد و موجب خراب شدن نهاد هاي منظم و  و از ميان رفتن  ابتكار خود جوش جامعه است و سرانجام موجب از ميان رفتن  بسياري از ارزشها و عملكردهاي سعادت آفرين خواهد بود

 

ديكتاتوري

 

ديكتاتوري  يكي از اشكال مهم منوكراسي است . قدرت سياسي به طور كامل در شخص ديكتاتور متمركز ميشود و كليه ي وظايف و اعمال ويژه ي حكومت در يد اختيار وي واقع مي گردد . ديكتاتوري به دنبال شرايط استثنايي و خارق العاده رخ ميدهد  . استقرار اين رژيم به معناي امحاء آزادي هاست زيرا نتيجه ي منطقي تمركز قدرت , از ميان رفتن حقوق فردي و  دسته جمعي مردم است .

 

ديگر اينكه  رژيم ديكتاتوري قاعدتا  از لحاظ زماني محدود و و لذا موقتي است  اين پديده در صورتي كه تغيير ماهيت بدهد  مثلا توسط شخص ديكتاتور داراي مقرراتي براي جانشني گردد ديگر ديكتاتوري به معناي اخص كلمه نيست و  بايد نام ديگري مانند سلطنت مطلقه  براي آن انتخاب كرد . ( براي كسب اطلاعات جامع تر و تكميلي در اين باب  رج اصول حقوق عمومي اثر موريس هوريو Maurice Hauriou  )

 

 

 

منوكراسي هاي جديد (معاصر )

 

در اينگونه رژيم ها  مانند منوكراسيهاي كلاسيك , قدرت واقعا در نهايت به  يك فرد متعلق است  و يا اينكه در وجود صاحب اقتدار واقعي  تجسم بخشيده ميشود  .كليه ي مجالس و شورا ها در عمل  داراي قدرت واقعي نيستند  و نقش آنها بسيار محدود و  يا عملا در حكم معدوم است .

 

اگر در منوكراسيهاي كلاسيك مردم عادي فقط مورد فرمانروايي واقع مي شوند  و بايد اثرات ديكتاتوري را تحمل كنند , در منوكراسيهاي نو از عامل مردم به عنوان بهانه , مقصد و مقصود  براي استقرار  تمركز قدرت استفاده  ابزاري به عمل مي آيد . شركت مردم  , راي مردم , همه پرسي يا ساير اشكال مشاركت ,همه در جهت استقرار ديكتاتوري  بسيج ميشوند . استفاده از آراي مردم به گونه اي نيست كه براي مخالفان جايي بگذراد . اين ابزارها براي مردم  مانند رژيم هاي دمكراتيك  براي وصول به قدرت يا مشاركت در قدرت نيست , بلكه به منظور استقرار قدرت مسلم ديكتاتوري و پشتيباني از آن مورد بهره برداري قرار ميگيرد

 

 نظريه پردازان در نظامهاي منوكراسي جديد كوشيده اند  تا اينگونه رژيم ها ار از  قيد محدوديت زماني و مكاني خارج كنند . بعنوان مثال  موسوليني رهبر فاشيم در ايتاليا از قرن فاشيسم سخن ميگفت  و هيتلر پيشواي ناسيونال سوسياليسم آلمان  سخن از هزاره ي نازيسم  به ميان آوردند . تداوم اينگونه يكتا سالاري ها  به وسيله ي تئوري ها و ايدوئولوژي هاي گوناگوني توجيه مي شوند . شوروي ها ضمن  قبول خصلت موقتي ديكتاتوري طبقه ي كارگر  با پيش كشيدن برخي واقعيت هاي تاريخي  اعتقاد داشتند از آنجا كه  جامعه ي بورژووازي  قرنها به طول انجاميده  بنابراين از ميان بردن آثار آن  ميتواند دهها سال به طول انجامد . بنابراين مجموع ديكتاتوري هم لازم و هم آرماني جلوه داده مي شد  .

 

 در  آلمان نازي  مجلس رايشتاك به ندرت قانونگذاري مي كرد  هر چند كه در عالم نظر و حقوق اختيار آن را داشت  اما قانون ثمره و محصول اراده ي پيشوا بود. هيتلر هم رييس كشور بود هم رييس دستگاه اجرايي هم قانونگذار برتر  و همچنين داراي بالاترين مقام قضايي  تلقي مي شد . همچنين فرماندهي كل قوا نيز با او بود و عملا  ديكتاتوري  بلامنازع بود كه تمامي قدرت سياسي و اختيارات قواي سه گانه را در خود جمع كرده بود .

 همينطور در كشور پهناور اتحاد جماهير شوروي استالين بعنوان ديكتاتور مطلق بر اين  كشور حكمراني مي نمود . او به بركت جنگ  و شرايط اقتصادي  رييس شوراي  كميسر هاي توده اي  و مارشال ارتش و فرمانده ي كل قوا گرديد .بنابر اين كليه ي قواي نظامي و غير نظامي را در خود گردآورد  و زير لواي يك ايدئولوژي  نظرات شخصي خود را سالها بر جامعه شورروي  تحميل كرد !

 

 

                        توتاليتريسم

 

آخرين  مشخصه ي  منوكراسيهاي جديد توتاليتريسم يا همه گيري آنهاست  ,  يعني دولت واحد , حزب  واحد , ايدئولوژي واحد  كه محصول فرمانروايان مي باشد  كه در صددند تا آنها را  از طبقه ي فرمانروا  به همه ي قشرهاي جامعه گسترش دهند  و زندگي اجتماعي را در خود فرو گيرند . انسانها  نه فقط در بعد سياسي بلكه  در ساير ابعاد اجتماعي,  اخلاقي,  فرهنگي و حتي جزئي ترين جوانب زندگي خصوصي بايد از مشي رسمي و دولتي تبعيت كنند .  بنا به گفته ي دلو ( Joseph Delos ) دولتي را ميتوان توتاليتر گفت  كه ادعا دارد  با جامعه قرين بوده و آن را در پوشش خود قرار ميدهد و با آن متشبه است ( ايدئولوژي حاكم بر سازمانهاي صنفي 1936 صفحه ي 323 )

 

اين اصطلاح ( ( Totalitarianism  در دهه ي 1920-30 به عنوان بخشي از  ايدئولوژي فاشيست ايتاليا ظهور كرد ،              موسيليني  دولت توتاليتر فاشيستي را به طور خلاصه چنين تعريف ميكند :

همه چيز در دولت ، هيچ چيز بيرون از دولت ، و هيچ چيز بر عليه آن

في الواقع نظام هاي توتاليتر را ميتوان نوعي ديكتاتوري افراطي ناميد . اينگونه نظامها را ميتوان بر اساس نشانگان ( Syndrome  ) و ويژگيهايي  كه دارند مورد شناسايي قرار داد . اصلي ترين اين ويژگيها از ديدگاه صاحبنظران به قرار زير ايت

1)ايدئولوژي

2)حزب واحد (معمولا به رهبري يك شخص )

3)پليس ارعابگر

4)انحصار وسايل ارتباط جمعي

5)انحصار و كنترل سلاح و تسليحات  

6)اقتصاد متمركز و هدايت شده

7)بسيج عمومي توده ها  توسط دولت

 

با توجه به مطالب فوق  ايدئولوژي رژيم توتاليتر  منبع غايي اهدافي است كه ديكتاتور ها از طريق انقلابها ي سياسي اجتماعي و و فرهنگي و اقتصادي  در صدد نيل به آنها هستند . در واقع توتاليتريزم  به مثابه يك انقلاب واقعي هميشه مستلزم به يك انقلاب دايمي  است كه براي نسل ها به طول مي انجامد  و مسايل ملال آوري را مكررا تكرار ميكند

 اهداف بنيادين و گسترده ي ايدئولوژي و همچنين لغزش ناپذيري فرضي آن كاربرد ارعاب را توجيه ميكند ،التزام و تعهد رژيم توتاليتر به لغزش ناپذيري ايدئولوژي (( تمايل شديد به وحدت و يكپارچگي )) ايجاد ميكند

اصولا در هر نظام توتاليتر، سازماني تحت عنوان  پليس ارعابگر وجود دارد كه وظيفه ي آن قرار دادن جامعه در معرض ارعاب مطلقTotal terror را بعهده دارد .

رژيم توتاليتر پس از نابودي دشمنان آشكار نظام ، پليس ارعابگر خود را متوجه بخشهاي جامعه و حتي  خود حزب معطوف ميكند و  در همه جا در پي يافتن مخالفان واقعي  يا بلقوه اي است كه از يكپارچگي توتاليتر  سرپيچي ميكنند

رهبر در رژيم توتاليتر عمود خيمه ي نظام سياسي است .زيرا اولا نسبت به همه ي  رهبران سياسي  پيشين  از قدرت تقريبا مطلقي برخوردار است و دوماً تجسم  شكل بي همتايي  از رهبري داشته كه متضمن خصايل عاطفي و شبه روحاني يا كاريزماتيك ميباشد . همچنين حزب سياسي  وابستگي كامل به شخص رهبر داشته  به نحوي كه بيشتر تابع و دنباله رو وي است تا اينكه سازماني واقعي با اختيارات خاص خود باشد

به طور كلي دونوع رژيم توتاليتر را در جهان ميتوان از هم تفكيك نمود :

 

الف) رژيم هاي توتاليتر فاشيستي ( ايدوئولوژي نژاد پرستانه و ناسيوناليستي و اقتصاد مبتني بر مالكيت خصوصي) رژيم هاي هيتلر در آلمان نازي  موسيليني در ايتاليا

 

ب) رژيم هاي توتاليتر كمونيستي (داراي اقتصادي دولتي و در تعارض با مالكيت خصوصي ) رژيم استالين در روسيه

علاقه مندان ميتوانند براي دسترسي به اطلاعات تكميلي تر در باب رژيم هاي توتاليتر به كتاب(( رژيم هاي غير دمكراتيك  - نظريه ها . سياست  و حكومت  )) اثر :  پل بروكر  ترجه از علي رضا سميعي اصفهاني  . چاپ كوير . تهران 1384 مراجعه فرمايند

 

 در گفتار آينده به بررسي و معرفي رژيم هاي همه سالار و دموكراتيك خواهيم پرداخت در پايان اين بخش توجه خوانندگان گرامي را به مختصري  از ساقي نامه ي خواجه حافظ شيرازي جلب مينمايم

 

 

 

                                                              

بيا ساقي آن مي كه حال آورد

                                               كرامت  فزايد  كمال  آورد

 

 به من ده كه بس بيدل افتاده ام

                                            وزين هردو بيحاصل افتاده ام

 

بيا ساقي آن مي كه عكسش ز جام

                                             به  كيخسرو و جم فرستد پيام

 

بده  تا  بگويم  به  آواز  ني

                                            كه جشيد كي بود و كاووس كي

 

دم از سير اين دير ديرينه زن

                                              صلائي به شاهان پيشينه زن

 

همان منزل است اين جهان خراب

                                              كه  ديدست  ايوان  افراسياب 

 

كجا راي پيران لشكر كشش

                                             كجا شيده آن ترك خنجر كشش

 

 نه تنها شد ايوان قصرش به باد

                                           كه كس دخمه نيزش ندارد به ياد

 

 همان منزل است اين بيابان دور

                                            كه گم شد درو لشكر سلم و تور

 

بده ساقي آن مي كه عكسش ز جام

                                           به كيخسرو و جم  فرستد  پيام

 

چه خوش گفت جمشيد با تاج گنج

                                          كه يك جو نيرزد  سراي  سپنج

 

 بيا ساقي آن بكر مستور مست

                                             كه اندر خرابات دارد نشست

 

به من ده كه بد نام خواهم شدن

                                           خراب مي  و جام  خواهم شدن

 

بيا  ساقي  آن  آب انديشه  سوز

                                         كه گر شير نوشد شود بيشه سوز

 

بده  تا  روم  بر  فلك  شير  گير

                                          بهم  بر زنم  دام  اين  گرگ  پير

 

ميم ده مگر گردم از عيب  پاك

                                          برآرم زعشرت سري زين مغاك

 

مرا با عدو عاقبت فرصت است

                                            كه از آسمان مژده نصرت است

 

مغني  نواي  طرب  ساز  كن

                                             به  قول و غزل  قصه آغاز كن

 

كه بار غمم بر زمين دوخت پاي

                                             بضرب  اصولم  بر آور زجاي

 

مغني  نوايي  به  گلبانگ  رود

                                              بگوي و بزن خسرواني سرود

 

 روان بزرگان ز خود شاد كن

                                                ز پرويز  و از باربد  ياد كن

 

مغني از آن پرده نقشي  بيار

                                         ببين تا چه گفت از درون پرده دار

 

چنان بركش آواز  خنيا گري

                                          كه  ناهيد  چنگي به رقص آوري

 

مغني دف و چنگ را ساز  ده

                                            به   آيين  خوش  نغمه  آواز  ده

 

فريب  جهان قصه ي روشن است

                                           ببين تا چه زايد شب آبستن است

 

مغني  ملولم  دوتايي  بزن

                                                به  يكتائي او كه تائي بزن 

 

همي بينم از دور گردون شگفت

                                            ندانم كه را خاك خوهد گرفت

 

 در اين خونفشان عرصه ي رستخيز

                                          تو خون صراحي و ساغر بريز

 

                       به مستان نويد سرودي فرست

                       به ياران رفته  درودي  فرست
+ نوشته شده توسط سعید ساربان در و ساعت |
دوستان و خوانندگان گرامی

از شما به جهت عدم توانایی در نوشتن هر روزه ی  مطالب وبلاگ و ناتوانی ام در تکمیل هرچه سریعتر آن پوزش می خواهم .

امید دارم با کمتر شدن مشغله هایم بتوانم با سرعت و دقت  بیشتری به ادامه و تکمیل این دفتر بپردازم .

۱۳۸۵/۰۲/۰۴

 در پایان غزلی از خواجه ی شیراز را به حضور شما گرامیان تقدیم می دارم

                با سپاس و احترام   

                                              

+ نوشته شده توسط سعید ساربان در و ساعت |

 

 

 حاكميت

 

حاكميت عبارت است از قدرت برتر فرماندهي در دولت – كشور به گونه اي كه قدرتي فراتر از حاكميت در چهارچوبه ي دروني جامعه و در ارتباط با اعضاء آن امكان عرض اندام  و خودنمايي را نداشته باشد . بعبارت ديگر حاكميت امكان اعمال اراده اي فوق اراده هاي ديگر است . حاكميت براي دولتها هنگامي مصداق دارد كه آنها در برابر اعمال اراده و اجراي اقتدارشان با مانعي روبه رو نشوند و از هيچ قدرت ديگري تبعيت نكنند . سخن و دستور دولت حاكم ,  آخرين سخن است و  هيچ اراده و نيرويي  خارج از حاكميت را ياراي مقابله و ايستادگي در برابر اين قدرت برتر نيست !

حاكميت بر دو نوع است :

 

 الف)حاكميت بروني يا حاكميت دولت

 

ب) حاكميت دروني يا حاكميت در دولت

 

حاكميت دولت يا حاكميت بروني مشخص كننده ي شخصيت متمايز حقوق و سياسي دولت – كشور و استقلال و عدم وابستگي آن در ارتباط با ساير دولت كشورهاست . حاكميت بروني به معناي نفي هرگونه وابستگي به دولتهاي خارجي يا نفي تبعيت از آنهاست ولي حاكيت دروني  يا حاكميت در دولت مؤيد برتري قدرت يك دولت كشور  نسبت به اعضاي جامعه نظير فرد – گروه – تقسيمات سرزميني نظير  شهر و شهرستان  و استان و ايالت و كانتون يا نهادهايي نظير حزب  و سنديكا و غيره است  . در هر دو حالت (حاكميت دروني و بيروني ) آخرين كلام متعلق به اوست و اراده ي او بر كليه ي اراده هاي موجود غلبه دارد

 

البته تعريف فوق از حاكميت  جنبه ي كلاسيك و سنتي  داشته و با مفهوم حاكميت معاصر چندان انطباق ندارد . بر كسي پوشيده نيست كه امروزه با پيشرفتهاي روز افرزون علوم وفنون و گسترش رسانه هاي ارتباط جمعي وغيره , سياره ي زمين به دهكده اي جهاني مبدل گشته كه افكار عمومي ساكنان اين  دهكده تمامي اقدامات و اعمال دولتها و كشورها را زير ذره بين خود دارند . همچنين پيدايش سازمانهاي بين اللملي گوناگون مانند سازمان ملل متحد وغيره  كه اين صلاحيت را دارند تا عليه دولتها و حاكميتهايي كه با سوء استفاده از قدرت خود  منافع جامعه ي جهاني و قواعد آن را به چالش ميكشند  اقدام كنند , اقتدار بي قيد شرط و قدرت مطلقه ي حاكميتهاي داخلي را  در مفهوم تاريخي و كلاسيك آن به اعتدال كشانيده . اصولا كشورها متعلق به جامعه ي بين المللي هستند و ساز كار اين جامعه ايجاب ميكند كه اراده ي خود مختار اعضاي آن (دولت – كشورها) نوعي محدوديت را پذيرا باشد تا روابط  بين المللي بتواند نظم و نسق يابد.

 جهان امروز به دلايل فوق به هيچ دولتي اجازه نخواهد داد تا حتي  در چهار چوبه ي سرزميني خود دست به صدور قواعد و اقداماتي زند كه با مصالح و منافع جامعه ي بين المللي  در تضاد باشد.  نمونه هاي بارز ادعاي فوق را در  سطح جهان هر روزه مشاهده ميكنيم اما بحث تكميلي در اين باب را موكول به بخش بعدي كه معرفي و بررسي حقوق بين الملل و سازمانهاي بين المللي  است مي كنيم .

 

سير تاريخي حاكميتها

در طول تاريخ دو نظريه ي بسيار مهم در باره ي منشاء حاكميت و اينكه قدرت حاكمان كشورها  از كجا سرچشمه ميگيرد ارائه شده است

1-      نظريه ي حاكميت تئوكراتيك

 

2-      نظريه ي حاكميت دمكراتيك

 

 

 حاكميت تئوكراتيك

 

 طبق اين نظريه قدرت ناشي از نيرويي ماوراء طبيعه يا خارج از اراده ي بشري است . اين نظريه كهن ترين  اعتقاد درباره ي سرچشمه ي قدرت است كه منشاء آنرا آسماني مي داند . در اين حالت قدرت فرمانروايان و حكمرانان از خالق هستي سر چشمه ميگيرد و اراده و ذات پروردگار در سپردن ذاتفرمانروايي و اعمال قدرت به فرد يا گروه ويژه اي  دخالت تام دارد . در طول تاريخ از اين نظريه بهره برداري هاي فراوان شده و بسياري از پادشاهان و حكمرانان سعي كرده اند به هر نحو حاكميتي از اين دست و با اين اعتقاد را پشتوانه ي حكومت خوبش كنند تا از اين طريق بتوانند به  خود و قدرت سياسي تحت رهبري شان مشروعيت بخشند و آن را در نظر عوام,  حقاني جلوه دهند نمونه ي چنين تفكري را در ايران پيش از اسلام ميتوان مشاهده كرد . به روايت شاهنامه ي حكيم ابوالقاسم فردوسي و بسياري  ديگر از اسناد تاريخي  يكي از اولين پادشاهاني كه چنين اعتقادي را مبناي تشكيل حكومت خود قرار داد جمشيد بود.اصولا نخستين كسي كه در اساطير تاريخي ايران زمين  از او بعنوان شاه ياد شده است جمشيد بود  كه ظاهرا در هزاره ي دوم قبل از ميلاد در منطقه ي شرق فلات ايران اتحاديه ي بزرگي از قبايل آريايي تشكيل داد و خود را خشائيته (شاه) ناميد . دوران سلطنت جمشيد دوران آباداني جهان بود و مردم از همه ي نعمتهاي مادي برخوردار  بودند .آبها همواره جاري بودند و باران به طور مرتب در جهان مي باريد و از خشكسالي قحطي  , فقر و تهيدستي و گرسنگي خبري نبود . او  همه ي نيازهاي مردم را برآورد كرده و به ياري اهورا مزدا (خداوند) حرص و ترس  و نفاق و آز و بيماري و درد را از  جهان بر افكند . در چنين شرايطي بود كه  جمشيد به خويش مغرور گشته و خودبيني و نا سپاسي بر يزدان بر او چيره شد . شكوه قدرت و ثروت او را فريفت و ادعاي خدايي كرد و مردمان جهان را به پرستش خود فرا خواند  تا جايي كه گفت (( مرا خواند بايد جهان آفرين )) از اين رو فره خدايي و لطف ايزدي از او برگشت و حمايت آسماني از او باز گرفته شد !  

 

 به روايت  استاد توس  حكيم ابولقاسم فردوسي  :

                          

                  

 

                 

                     چنين گفت با سالخورده مهان     

                                                                         كه جز خويشتن را ندانم جهان 

                     هنر در جهان از من آمد پديد 

                                                                         چو من نامور تخت شاهي نديد 

                     جهان را به خوبي من آراستم 

                                                                          چنانست گيتي كه من خواستم 

                    خور و خواب آرامتان از من است 

                                                                  همان كوشش و كامتان از من است 

                     بزرگي و دهيم شاهي مراست 

                                                                   كه گويد كه جز من كسي پادشاست

                     همه موبدان سر فكنده نگون 

                                                                      چرا كس نيارست گفتن كه چون  

                     چو اين گفته شد فر يزدان از اوي

                                                                    بگشت و جهان شد پر از گفتگوي

                          مني  چون  بپيوست  با  كردگار

                                                                       شكست اندر آورد و برگشت كار

                    چه خوش گفت آن سخن گوي با فرو هوش

                                                                      چو خسرو شدي بندگي را بكوش

                   به يزدان هر آنكس كه شد نا سپاس

                                                                       بدلش اندر آيد ز هر سو هراس

                   به جمشيد بر تيره گون گشت روز 

                                                                     همي  كاست  زو فر گيتي  فروز    

                

                    

 

پرداختن به ادامه ي اين داستان شيرين ما را از  هدف و مقصود اصلي خود  كه  همانا معرفي و بررسي حاكميت هاي تئوكراتيك مي باشد  به دور ميكند  .( براي اطلاعات كاملتر دراين باب  رجوع كنيد به : 1 - شاهنامه ي حكيم ابوالقاسم فردوسي .  2- چشمه ي روشن,  اثر دكتر غلامحسين يوسفي .   3-www.irantarikh.com        )

چنين  مواردي را كه فرمانروايان خود را نماد و تجسم قدرت خداوند دانسته اند  در تاريخ بسيار است . پادشاهاني ادعا ميكردند كه خداوندي هستند كه لباس انساني پوشيده و در ظاهر بشر  بر پهنه ي زمين نزول كرده اند تا سرنوشت خلايق را  به دست گرفته و با اراده ي خود به سمت سعادت هدايت كنند . فراعنه ي مصر و برخي از  سلاطين خاور نزديك و يا امپرواطوران  باستاني رم  خود را از خدايان مي پنداشتند  حتي در  همين اواخر,  امپراطور ژاپن (تا سال 1947) يعني خاتمه ي جنگ جهاني دوم در نزد مردم اين كشور از چنين شاني برخوردار بود .

بر اساس تفكر تئوكراتيك  شخص فرمانروا  يا پادشاه  به مقتضاي مشيت ذات واجب الوجود  و بر حسب قضا و قدر الهي  در راس كارها واقع شده است . از انجا كه كليه ي قدرتها  و حاكميت از آن خداست  پس طبق تصميم وي  سرنوشت گروه انساني به دست  فرد يا خانواده يا قبيله ي ويژه اي قرار ميگيرد تا اين افراد  نظامات الهي را به افراد بشر انتقال دهند و افراد جامعه را از اين رهگذر  به سعادت  و صلاح دنيايي و عقبايي رهنمون كنند .  نظريه پردازاي مربوط به اين برداشت  از حدود قرون وسطي در اروپا آغاز ميگردد و فرد مشهوري نظير ژوزف دومستر (Joseph de Maistre)  از آن دفاع كرده اند . بسياري از حكوتهاي تمركز گرا ,  اقتدارگرا ,  موروثي و مطلق  خود را به نحوي به اين بينش متصل كرده اند

 

 

حاكميت دمكراتيك

 

دومين نظريه در باب منشاء و ريشه ي حاكميت و قدرت سياسي نظريه ي دمكراتيك است .  نظريه ي حاكميت دمكراتيك هم قدمتي ديرينه دارد  تا آنجا كه ريشه ي نخستين انديشه ها, نظرات و اجراي كاربردي آنرا در اين باب مي توان در تاريخ  يونان باستان مشاهده كرد .

نظريه ي حاكميت دمكراتيك برخلاف  نظريه ي تئوكراتيك,  منشاء حاكميت را ماوراء الطبيعه و خداوند نمي داند و اعتقاد دارد منشاء حاكميت انساني , زميني و طبيعي است! بر اساس اين تفكر با اعتقاد به اصل برابري انسانها  دليلي وجود ندارد كه در جمع مردم ساكن در يك دولت – كشور,  يكي از آنها بي جهت بر ديگران تسلط داشته باشد و عنان اختيار اكثريت را بر اساس اراده خود هدايت كند .

در حاكميت از نوع دمكراتيك , هر فرد ساكن در دولت – كشور,  صاحب سهمي از حاكميت است و حاكميت سياسي حاصل جمع قطعات خرد حاكميت  تلقي مي شود .  از نظر تفكر حاكميت دمكراتيك,  قدرت سياسي  مطلقه ي يك فرد .گروه و غيره  كه منشاء غير مردمي دارد, هيچ مشروعيت و حقانيتي ندارد .

براي اجراي نظريه ي دمكراتيك  در ايجاد يك  حاكميت  و احداث رژيمي سياسي بايد از مسير دموكراسي گذشت.دموكراسي يا همه سالاري يعني حكومت همه ي مردم .

 دمكراسي واژه اي يوناني الاصل است كه از دو جزء به وجود آمده 1- مردم (( Demos   و  2 - حكومت و سلطنت    Cratos )). يونانيان باستان قدرت را در كليت ان متعلق به  همه ي شهر وندان اين سرزمين مي دانستند و بر اين اساس معتقد بودند  بهترين نوع حكومت زماني تحقق مي يابد كه دارندگان صفت شهروندي بتوانند در قدرت سياسي شركت كنند و حكومت و قانون به اراده ي آنان  صورت پذير شود  و هر كدام از آحاد مردم بتوانند در برهه  هاي مشخصي از زمان (كه ثابت و مادام العمر  نيست)  به مقامات حكومتي برسند . براي تحقق اين رژيم بايد سه اصل آزادي,  برابري  و تصميم گيري بر مبناي اراده ي اكثريت مراعات مي شد.

 

                       

 

حكومت مردم در يونان جنبه ي مستقيم داشت يعني  شهروندان  در  آگورا   يا   پينيكس  گرد مي آمدند و در باب مسائل عمومي به راي گيري و تصميم گيري مي پرداختند,  در نتيجه مصوبات اكثريت حكم قانون را داشت و لازم الاجرا بود .

البته ذكر اين نكته  نيز ضرورت دارد كه همه سالاري  در يونان باستان در قياس با مردم سالاري هاي كنوني و جديد  تفاوتهاي بسياري داشته است زيرا دمكراسي در يونان در واقع همه سالاري اقليت بود,  بدين معنا كه گروههاي بزرگي از جمعيت اين سرزمين پهناور  شهروند تلقي نمي شدند لذا حق مشاركت و دخالت در حكومت را نداشتند . مثلا بردگان و كنيزان كه بخش مهمي از  جمعيت كل كشور بودند يا نيمي از شهروندان يوناني الاصل يعني زنان كه در تصميم گيري ها شركت داده نمي شدند , در برآوردهاي محققان تقريبا حدود يك دهم از كل جمعيت شهرها  در قدرت سياسي سهيم نبودند و اين روش از دمكراسي با مردم سالاري هاي عصر جديد و تازه  بسيار متفاوت است,  ما بحث تكميلي در توضيح دمكراسي هاي  جديد و معاصر را به بخش آينده كه معرفي انواع نظامها ,  رژيم هاي سياسي  و ماهيت و ساختار آنهاست موكول ميكنيم

 

ادامه ی مطلب حتما ببینید

+ نوشته شده توسط سعید ساربان در و ساعت |

برای جویای حقیقت نیت راستین کافی نیست بلکه هماره باید اخلاص و نیت خود را بپاید و آن را از دیده ی شک بنگرد.........................................................دلداده ی حقیقت ، حقیقت را به خاطر هماهنگی آن با آمال و امیال خویش نمیخواهد بلکه حقیقت را تنها به خاطر حقیقت بودنش دوست میدارد ، حتی اگر مخالف باور و عقیده اش باشد.......................................................................... پس هرگاه اندیشه ای متعارض با مبادی ذهنی اش ، به فکر او خطور کند ، آنجا باز می ایستد و به بررسی می پردازد.....................................................تو باید هر روز یک بار با خویشتن خویش به جنگ برخیزی و در این کار نباید برای شکست یا فیروزی اهمیتی قائل شوی ، چرا که این امر به حقیقت مربوط میشود نه به تو ----------------- فردریش نیچه


جستجو در مطالب اين صفحه


Sareban
قويترين متورهاي جستجوگر
Google
WEB http://Sareban.org

Search for:
Search from:
Statistical Control